One Story...!Part 22

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:سه شنبه 1392/02/17-23:41

درود!^^

چطورینننننننننننننننننننن!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوبیییییییییییییییییییییییییین!؟؟؟؟

امروز بیکار بودم یهو زد به سرم قبل از مفقودی یه قسمت دیگه براتون بزارم این شد که نوشتم...

امیدوارم خوشتون بیاد دوستان...

راستی من دلم تنگ شده بود واسه همتون...نظرا زیاد زیاد باشه ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


به خودم تو آینه نگاه کردم...نفس عمیقی کشیدم و گفتم اینبار دیگه وقت محو شدنش نیست...محو نمیشه...نباید بشه!

و کیفم رو انداختم رو شونمو رفتم بیرون..سوار ماشینم شدم!

رفتم به همونجایی که 7ماه پیش قرار بود بیاد و نیومد!ماشین رو پارک کردم و رفتم رو همون صفحه شطرنجی نشستم...به ساعتم نگاه میکردم..چرا 6نمیشد!؟؟؟

یه رب بعد بالاخره گذشت و شد 6!سرمو بلند کردم و دیدم داره میاد..لبخند زدم ناخود آگاه و گفتم...دیدی میاد!

اومد جلوتر..از جام بلند شدم و سلام دادم..

- سلام..دیر که نکردم!؟

به ساعتم نگاه کردمو گفتم: نه،م3 دفعه پیشت..

سرشو انداخت پایین و گفت توضیح میدم....

هیچی نگفتم و نشستم...و اونم کنارم نشست...تا چند دقه ای سکوت همچنان برقرار بود و من به صدای باد گوش میدادم..سکوت رو شکست و گفت:

- هنوزم باورم نمیشه که جیهو رو پیدا کردم...

سرمو به طرفش چرخوندم..هنوزم سرش پایین بود و داشت به سنگ فرش زمین نگاه میکرد..و دستاش رو تو هم قفل کرده بود!

- چطور شد که این به ذهنت زد!؟

- همیشه عکسای یه بچه ... و صورتش که تو بچگی تو اون تصادف ... و بعدش دیگه ندیدمش...ذهنم رو درگیر کرده بود...و وقتی جیهو رو دیدم..انگار اونو دیدم...هانا باورت نمیشه از اینکه برادره کوچیکی که اونقدر دوسش داشتم رو پیدا کردم خوشحالم...اون تصادف تو نیویورک اتفاق افتاد و بعدش دیگه هیچی نمیدونم...

نیم رخش شبیه بود به جیهو...حالا هم اینطوری...جالبه..واقعا تو شک بودم...جیهو...برادر کوین بود...برادری که 7 سال گمش کرده بود به گفته خودش و حالا...جالبه...خیلی جالبه!میگن هیچ چیزی بدون دلیل نیست همینه!

سرشو بلند کرد و نگاهم کرد...جا خوردم اما آروم سرمو انداختم پایین و گفت:

- هانا...نمیخوای هیچیو بدونی!؟

- چیو؟

- اینکه چرا...

سکوت کرد...و گفت:

- من دیگه میرم...

و بلند شد و سریع تر از اون چیزی که بخوام فکرشو بکنم...کوین رفته بود!

بلند شدم و رفتم سمته خونه...تو راه که داشتم میرفتم دور زدم و رفتم خونه استاد...وقتی رفتم..ماشین کوین هم اونجا بود!پشیمون شدم و برگشتم...

رفتم کتابخونه...و سعی کردم ذهن پر از سوالم رو با کتاب خوندن پر کنم که یادش بره سوال داره!...اما انقدر پررو بود که یادش نمیرفت..تازه یکی دوتا سوال هم از تو اون سوالا درمیاورد...خخخ...دیگه بدتر!:|

داشتم کتابو میخوندم که اس ام اس اومد برام..بازش کردم کوین بود نوشته بود:

- معذرت میخوام که اونطوری رفتم...واقعا نمیتونسم بیشتر از اون اونجا بمونم...نمیدونم به استاد بگم یا نه...از اونموقع اینجام اما اصلا نمیدونم تصمیم درست چیه!؟

- بهش باید بگی که کی ای !

- چطور میتونم!؟استاد به جیهو دل بسته...

- مگه قراره تو جیهو رو با خودت ببری!؟

- من یه پسره تنهام..یه پسری که 7ساله نه پدری بالا سرش بوده 10و سال نه مادری...این پسر از 15 سالگی تنهایی زندگی کرده ویه کسی که اسمشو گذاشته عموش ازش نگه داری کرده...تو فکر میکنی من میتونم جیهو رو که انقدر استادو دوست داره و همینطورم استاد اونو ببرم پیش خودم!؟نه...چون من خودم .. مهم نیست!

شاید به جرات میتونم بگم اولین باری بود که درمورد خودش چیزی رو گفته بود...کوین یعنی....!؟سوالام کم بود..اینام هم اضافه شد...

نیم ساعت بعد اس ام اس داد...میشه همو ببینیم!؟تو درست و حسابی تو اس ام اس حرف نمیزنی....کجایی؟

کوین چرا انقدر لحناش متفاوته!؟1سوال دیگه بر خوار سوالاتم + شد!

- کتابخونم..

- پس بیا بیرون ... دم همون کتابخونه ی همیشگیم که میشه پیدات کرد!

!!!!!!!!!!!!!!×!!!!!!!!!!+سوال= بوی سوختگی از سر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وسایلمو جم کردم رفتم بیرون..تو ماشین نشسته بود و داشت به در کتابخونه نگاه میکرد...رفتم جلو و زدم رو شیشه..شیشیه رو کشید پایین و گفت:

- بشین..حرف دارم..

نشستم...شروع کرد و گفت:

- هانا..یادته اون شبو!؟

- اوم...

- راست گفتم...واقعی بود هرچیزی رو که گفتم...

- بعدش محو شدی چرا!؟

- واسه همین الان تو دستم و پام پلاتینه...

برگشتم سمتش...!!!!!!!!!!!!!!!!

- پلاتین!؟؟؟ - اوهوم...

- چرا!؟

- اونروز که تو همون پارک شطرنج قرار داشتیم...نیومدم...چون...تصادف کردم!

نگاهش میکردم فقط...و گفتم:

- چرا بمن هیچی نگفتی!؟ - نمیدونم...

- چرا دیگه پیدات نشد!؟

- هیچ خاطره ای نداشتم...حتی از اینکه..اسمم چیه!

- کوین...تو...

رومو برگردوندمو بیرونو نگاه کردم...

- هانا...من هیچ کسو نمیشناختم...تنها کسی که میشناختم جیهو بود...اولین باری که رفتم هستی اونجا بود...با دیدنم یک عالم سرم غر زد که کجام و چرا ازم خبری نیست..فقط نگاهش کردم چون نمیدونستم کیه....استاد منو درمان کرد..بیادم آورد...بعد که تورو بیاد آوردم..دختری رو که اولین بار تو دانشگاه دیدم...همون دختری که 18سالگیم برای اولین بار از کسی خوشم اومد...تو اون آتیله...واقعا لذت بخش بود..و بعد که تو خونه استاد اون عکس رو دیدم فهمیدم که واقعا خودتی!بعد همیشه ازطریق هستی از حالت باخبر بودم و از دور نگاهت میکردم...اون 7ماه واسه این بود که بتونم خودمو اطرافیانمو احساساته بلاک شدمو بفهممو پیدا کنم...هانا اون شب که بهت گفتم دوست دارم دروغ نگفتم...بهت گفتم که میخوام فردا ببینمت دروغ نگفتم...تو راه که داشتم میومدم...یه مردی رو زمین افتاده بود..و حالش بد بود..سوارش کردم..اما چاقو کشید بیرونو تهدیدم کرد...درگیر شدیم و حواسم به ماشینی که داشت از روبه رو میومد نشد...و تصادف کردم...تصادف بدی کردم...طوری که خورد شد یه قسمت از ساعد و ساق پام...مجبور شدن پلاتین توش بذارن..و ضربه ای که به سرم خورد و باعث شد همه چی رو از یاد ببرم...باعثش همین بود...من..متاسفم بابت اون شب...و اینهمه مدت...

- کوین من...من واقعا نمیدونم که چی باید بگم...

- فقط جوابی رو که اونروز قرار بود بهم بدی رو الان بده...

نگاهش کردم...و سکوت!تیک تاک...

- کوین من..همون احساسی رو دارم که تو بمن داری...

لبخند زد و نگاهم کرد...

- اما(جراتم رو جم کردمو گفتم) ... چطوری میخوای کنار یه دختری که یه تومور سرطانی تو سرش داره....آیندت رو بچینی؟

لبخندش محو شد و بهم نگاه کرد...سکوت محض بود...

لبخند زدمو گفتم:

- خوبی...!؟

- من...یعنی چی...تومور داری؟

- اوم...

- از...از کی؟

- از 1ساله پیش...اما متوجهش نشدم..تو این 7ماه کاملا مشهود شد و رفتم دکتر و فهمیدم که تومور دارم...

- عملت میکنیم...میریم پیش دکترای خیلی خوب...اصن...

- کوین...خوب فکر کن ببین میتونی با کسی یه رابطه ای رو شروع کنی که ممکنه فردا دیگه پیشت نباشه!؟...و اگرم باشه ممکنه خیلی مشکلات واست داشته باشه!؟

عصبانی شد و گفت:

- اصلا...کی گفته که بلایی سرت میاد؟؟؟من بهترین دکترای جراح رو میشناسم...اصن...همین فردا باهاشون...

- کوین...منطقی فکر کن و بعد جوابم رو بده...من دیگه میرم...

میخواستم پیاده شم که دستمو گرفت و گفت:

- هانا...من هیچ وقت حاضر نیستم...اشتباهی رو که 4ساله پیش کردمو دوباره انجام بدم...نرو...

درو بستم و برگشتم سمتش و گفتم:

- اول باید به استاد بگی که کی هستی...

یکم از اون منقلبی دراومد و لخند زدو گفت:

- میخوام باهم بریم پیشش و بگم...

- پس بریم الان!؟ - اوم...

و ماشینو روشن کرد و رفت سمته خونه استاد...

رفتیم بالا..طبق معمول داشت کتاب میخوند..کوین در زد و رفت داخل...

- سلام دوباره...

استاد: سلام کوین...چیزی ... إإإ هانا سلام دخترم..

- سلام استاد خودم..خوبین!؟ - ممنون...

و دعوتمون کرد که بشینیم...

کوین سرش پایین بود و من با استاد داشتم حرف میزدم یکم که گذشت ساکت شدیم و جو سنگین بود...کوین سرشو آورد بالا و گفت:

- استاد...میخواستم یه چیزی رو بهتون بگم!

استاد نگاهش کرد و جرعه ای از قهوش نوشید و گفت:

- میشنوم پسرم...

- راستش...من نمیدونم که چطور باید شروع کنم ...اما راجبه مسئله ای درمورد جیهو ه...

- خب...؟

- خب..راستش...یادتونه که گفتم جیهو رو بردم چکاپ...شما شک کرده بودین که ممکنه بیحال شدنش از چیزی باشه!!؟

- اوهوم...

- خب...من یه آزمایش دی ان ای هم گرفتم...با جیهو...

- میخوای چی رو بمن بگی...!؟

- من...جواب هارو گرفتم و دی ان ای جفتمون مثبت بوده...

استاد با شک به کوین نگاه کرد و گفت:

- تو برادر واقعی جیهو یی یعنی؟

صدای جیهو از پشت سرمون گفت:

- هیونگ...تو برادر واقعی منی؟؟؟چطور ممکنه؟!!!

-----------------------------------------------------

از جام بلند شدم و نشستم....سرم درد میکرد..رفتم سمته داروهام وخوردمشون...

لرز کرده بودم...سردم بود...سرم تیر میکشید و ....

جم کردم خودمو رو تخت...وپتوم رو کشیدم دور خودم..با هر زوری بود خوابوندم خودمو...صبح با تهوع از خواب بلند شدم و هرچی خورده بودمو نخورده بودمو بالا آوردم..

به تقویم نگاه کردم..باید میرفتم بیمارستان...وقت تزریق هام بود!

یه آژانس گرفتمو رفتم...تزریقامو که انجام دادم بهتر شدم..رفتم خونه کوین..نمیدونم..دلم میخواست ببینمش!

رفتم بالا...در خونه رو زدم..کسی درو باز نکرد..چند دقه بعد در باز شد و یه دختری با تاپ و شلوارک روبه روم بود...

- بله!؟

نگاهش کردم و شک شدم و همون لحظه کوین هم با یه رکابی که بلیز مردونه روش پوشیده بود و دکمه هاش باز بود و شلوار ورزشی اومد و گفت:

- جیون کیه!؟

و با دیدن من تعجب کرد....

- سلام هانا...اینجا چیکار میکنی؟

- سلام...معرفی نمیکنی!؟

و با چشام به اون دختر اشاره کردم..به جیون نگاه کرد و گفت:

- جیون...دختر عموی منه!

بهش سلام دادم و بهم دست داد و با خوش رویی گفت:

- واییییییییییییی اوپا...این همون هاناس که ازش یک عالم عکس دار...

یهو کوین جلو دهنشو گرفت و گفت ساکت شو..و روبه من با لبخند گفت...بیا تو..هانا!

خندم گرفت..از فکری که یه لحظه به ذهنم زد و این رفتار بعید از کوین...جالب بود!

جیون دسته کوین رو از رو دهنش برداشتو گفت :

- خفم کردی اوپا...

- زیاد حرف میزنی آخه....

- دلم میخواد،بیشترم حرف میزنم...

و بهش زبون درازی کرد...

- إإإإ..دختره پررو...صبر کن بگیرمت...

و افتاد دنباله جیون...شگفتا...کوین رو درحال دنبال بازی میبینم.!؟؟؟؟؟؟؟؟ =))

من میخندیم به این دوتا و اونا میدوئیدن...بالاخره بعد از چند دور دوئیدن وایستادن...جیون اومد پشت من و گفت:

- اوپا...هانا هانا...رحم کن..ببخشید !

کوین که نفس نفس میزد خندیدو گفت: خیلیه خوب کوچولو جیون..کاریت ندارم...

- من کوچولو...

کوین چپ چپ نگاهش کرد و گفت :

- بیام!؟

- نه خب...هستم...ببخشید!

- باشه...

و من میخندیدم فقط...کککککک.....!

و نشستیم..جیون کنار من نشستو کوین روبه رومون...

- اونننیییییییییییی...انقدر دوست داشتم ببینم این کوینه قندیل از کی خوشش اومده که هر دقه...

- جیووووووووووووون؟؟؟

- اوه...حواسم نبود...

گفتم:

- کوین کلا چون هیچی راجب کسی نمیگه...اصن نمیدونسم که یه دختر عمو هم داره!

- آره اوننی...منم خودم فهمیدم اوپا یکی رو دوس داره..چون 2بار خودم دیدم که با هستی اوننی داره راجبت حرف میزنه!

- هستی رو هم میشناسی؟

- اوهوم...اوپا موقعی که تصادف کرد به من زنگ زدن و وقتی فهمیدم زودی خودمو رسوندم و بعدم هستی رو دیدم...

- ای هستی...بد...لام تا کام حرف نمیزنه این بشر...

کوین :

- خواهره منه آخه!

- اوم..از خانواده دهن قفل شدگانید!

جیون به کوین یه نگاه کرد و با نیش باز گفت:

- اوننی...بریم میخوام عکساتو نشونت بدم....

کوین بالشتکای رو کاناپه رو پرت کرد به جیون و گفت:

- جیون...بس میکنی یا نه!؟

منم از خدا خواسته گفتم:

- خب میخوام ببینم..اگر منو مدل عکسات کردی باید حقو زحمم بدی...

کوین تعجب از چشاش برآمد و یهو گفت:

- واااااااااااات؟؟؟؟؟؟

- همون که گفتم....

- جیون...!؟؟؟؟

- با جیون چیکار داری...خب میخوام ببینم...

- نمیشه...

- باشه!

- به این سرعت قانع شدی؟

- نه...با جیون میرم میبینم...(و نیش خند تحویلش دادم)

- دره اون اتاق قفله کسیم رمزشو نمیدونه...

جیون درحال سیب قاچ کردن که سرشم پایین بود گفت:

- چرا میدونم..تاریخ تولد هانا است + تاریخ تولد خودت!

من خخخخخخخخخخخخخخخخخخ=))

کوین عصبانیییییییییییییییییی........: جیوووووووووووووووووووووووووووووووون!

واقعا برام جالب بود که ورژن متفاوتی از کوین رو دارم میبینم!^___________________________^

جیون به من سیب تعارف کرد و به کوینم تعارف کرد...بعد از تزریق تا چند ساعت هیچی نباید میخوردم چون معدم قبول نمیکرد..واسه همین برنداشتم...یکم همینطوری این دوتا تو سرو کله هم زدن که جیون گفت:

- اوننی؟غذا های رومی دوست داری؟

- بدم نمیاد...

- باشه پس نهار غذا رومی داریم...

کوین نگاهش کرد و گفت: جیون تروخدا شورش نکنی ها...هیچ خوشم نمیاد!

- باشه...اوپای لوس...

- تو غذاتو شور کن ببین من تورو چیکار میکنم...

- فعلا اوننی رو دریاب...!و نیش خند زد!

و من :)) و کوین :|....

گفتم:

اتاقش کجاست جیون!؟ - پشته سرته اوننی...

- مرسی...

- خواهش...

کوین : خواهش میکنم نه تروخدا اصلا تو نیای من ناراحت میشم...

- خب من که دارم میرم تو اتاقت..!!!!!!!!!

- خب مگه من میذارم!؟

- نذاری هم میرم...

و رفتم سمته اتاقش...نمیدونم که چه خبر بود زودتر از من رفت تو و درو بست و قفلش کرد...

- إإإإ کوین باز کن درو....

- صبر کن...

یه چند دقه بعد درو باز کردو و گفت بیا تو...

و رفتم تو اتاقش...اولین جایی که به چشم خورد منظره قشنگ پنجره های قدی اتاقش که روبه بیرون بود نظرمو جلب کرد...

و رفتم سمتش و گفتم چقدر اینجا قشنگه!

- اوم...

و درو بست و اومد سمته من!و کنارم وایستاد...

- اینجا صبحش انقدر قشنگه شبش چیه!؟

- کلاس داری امروز؟

- نه امروز روز آف تو هفتمه...

- پس شب اینجا رو هم میتونی ببینی...

- نه...میرم...

حرفمو قطع کردو گفت:

- هانا من خوب فکرامو کردم...

به نیم رخش نگاه کردم...وگفتم:

- نتیجش چیشد!؟

- میای اینجا و بامن تو این خونه زندگی میکنی..نمیخوام یه وقت حالت بد شه و پیشت نباشم!چون چندروزی تا وقت جراحی که برای مشاوره برات گرفتم مونده و بعدشم کلا باید همینجا بمونی...من نمیخوام یه لحظه رو هم از دست بدم...!

!!!!!!!!!!!!!!!!! :-0

برگشت سمتم و گفت چیه!؟

- ترمز میبرونی چرا یهو!؟؟؟

- هان؟؟؟

- میگم چه خبرته!؟؟؟بیام اینجا باتو...مگه خودم بی خونم!؟؟

- گفتم نمیخوام 1لحظه رو هم از دست بدم....

- اما کوین...

- اما نداره هانا....!و نگاهم کرد و اومد جلوتر و بغلم کرد و و دستشو گذاشت پشته سرم... و به حرف زدنش ادامه داد:

- من نمیخوام دیگه کسیو که برام ارزشمنده رو از دست بدم...شاید فکر کنی خیلی زود رفتم و رسیدم به مرحله 3 ایلای...اما من واقعا مخصوصا الان که تو نیاز به مراقبت داری تنهات بذارم...و همینطور من از تنهایی بیزارم هانا...میخوام همه لحظه هامو باهات شریک کنم...

خوشحال بودم!؟شک بودم!؟خروار سوالام کجا بود!؟الان من کیم!؟ایلای چیکارس این وسط؟این کیه!؟؟؟الان شما!>>>>>>>>>>>>>>>؟

این حاله من بود الان...و واقعا نمیدونستم که چی بگم !

- نمیدونم چی بگم کوین...

- بگو میمونی اینجا...

- باشه!

- خوبه...و حلقه دستشو دورم تنگ تر کرد!

چند دقه بعد منو از بغلش دراورد و نگاهم کرد و گفت :

- هانا...چرا بدنت سرده!؟ - امروز تزریق داشتم..واسه همین یکم بدنم سرده..تا اثر کنه و حالم رو نرمال کنه طول میکشه!

- بهم چرا نگفتی؟

- چون...نمیخواستم به این زودیا بدونی...

- از این به بعد وقتای اصلی رو که تزریق داری یا باید چکاپ شی رو بهم بده...

- باشه!

لبخند زد و موهامو داد کنار از جلو صورتم...به تختش نگاه کردم و رفت روش دراز کشیدمو گفتم اشکال نداره یکم اینجا بخوابم!؟

- نه ... بخواب...

و اومد پتوش رو روم انداخت کنارم نشست..چشمو باز کردم و گفتم:

- کوین...خیلی زود پیشرفت...فکرشو نمیکردم که به این سرعت...اینجا باشم...

-آره..زود پیشرفت چون من دیگه تحمل صبر ندارم...تو زندگیم این همه صبر کردم چیشد!؟

- جیهو کی میاد!؟

- امروز بعد از مدرسش میرم دنبالش..استاد چون میره چجو واسه یه تجلیل با همکاراش پیشمون میمونه این چند روز! - چه خوب...

و مسکن ها اثر داشت میکرد و چشمو بستم....

وقتی باز کردم چشمو...جیهو کنارم خوابیده بودم...لبخند زدم و از دینش یک عالم خوشحال شدم..رفتم جلو و بغلش کردم...و دوباره چشامو بستم..و با صدای جیون از خواب بیدار شدم!

- اوننی؟؟؟اوننی؟؟؟؟

- بله...

- پاشو یه چیزی بخور...شب شده!

نشستم رو تخت و گفتم:

- وای...چقدر خوابیدم...

نشست روبه روم و گفت اوننی...!؟قول میده همیشه سالم بمونی و پیش کوین باشی!؟

با تعجب نگاهش کردم و گفتم چیزی شده!؟

- نه...اما اولین باره که میبینم اوپا انقدر خوشحاله و میخنده...و آرامش داره و حرف میزنه...این مدت که دوباره باهات شده خیلی حالش بهتره...من عین داداشم دوسش دارم پس برام خوشحالیش مهمه..واسه همین میگم...

لبخند زدم بهش دستشو گرفتم و گفتم:

- بخاطر اونم شده من باید خوب بشم!

خوشحال بغلم کردو گفت: مرسی اوننی!کوین واقعا دوست داره...

- منم دوسش دارم...

و اومد از بغلم عقب و گفت:

- با جیهو رفتن بستنی بخرن...پاشو یه چیزی بخور گشنگی واست خوب نیست..

- آره گشنمم هس بدجور...

و رفتیم و غذا خوردیم...و کوین و جیهو با سرو صدا وارد شدن...و جیهو با دیدن من جیغو داد کرد و ذوقشو نشون میداد!واقعا الان جیهو هم خیلی تغییر کرده بود...

تا دیر وقت مسخره بازی درآوردیم و جیون و جیهو طرفای 11خوابشون گرفت و رفتن خوابیدن و منم داشتم ظرفارو میشستم که کوینم اومد وگفت:

- برو کنار کمکت کنم...

- نمیخواد کوین میتونم خودم...

- خب میخوام ظرف بشورم...تو چیکار داری...!؟

- ناتوان که نیستم آخه...

- حرف منفی ممنوع...!

- خیلی ممنون...

- خواهش..

ظرف شستن نبود...کف بازی و آب بازی سایلنت بود...

یهو گوشی کوین زنگ خورد!

رفت طرفش و جواب داد با خنده درحالی که نصف پیرهنش خیس شده بود!

- بله!؟چی..؟- باشه خودمو میرسونم..

و پیشبند رو درآورد و گفت:

- هانا...عموم حالش بهم خورده باید برم بیمارستان!

- منم میام...

خواست مخالفت کنه اما بعد گفت: آره ...بیا توم...

زود حاضر شدیم و رفتیم بیمارستان...و بعد از یک عالم دنگو فنگ رفتیم تو اتاقی که بستری بود... با دیدنش سرم تیر کشید...

استاد....آقای ... سِیمون...عموی کوین..!آخ سرم!!!!!!!!!!



نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
choc
جمعه 1397/02/14 23:06
Wow, fantastic weblog format! How lengthy have
you been blogging for? you made running a blog glance easy.
The full look of your web site is excellent, let alone the content material!
feet problems
شنبه 1396/06/18 07:06
My programmer is trying to convince me to move to .net from PHP.
I have always disliked the idea because of the expenses.
But he's tryiong none the less. I've been using Movable-type on several
websites for about a year and am concerned about switching to another platform.
I have heard excellent things about blogengine.net. Is there a way I can transfer all my wordpress
content into it? Any kind of help would be really appreciated!
manicure
یکشنبه 1396/01/20 18:11
Today, I went to the beachfront with my children. I found a sea
shell and gave it to my 4 year old daughter
and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She placed the shell
to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is completely off
topic but I had to tell someone!
manicure
سه شنبه 1396/01/15 09:11
Great blog here! Also your site a lot up very fast!
What web host are you the usage of? Can I get your affiliate
hyperlink for your host? I wish my site loaded up as fast as yours lol
elika
سه شنبه 1392/03/21 16:19
salaaaaaam onijooooonm wewbwt khaili nice age ba tabadole ink movafeghi khabaram kon mi30
پاسخ S|-|!\/A : بله که موافقم...الان بهت میخبرم!
sara
پنجشنبه 1392/03/16 03:13
سلام اجی خوفی؟؟ اجی بدو حتما بخونش یه مسابقه ی خیلی باید شرکت کنیااااااا بخونش کامل

http://ti-arafans.ir/?p=2907
پاسخ S|-|!\/A : سلام...قربانت...سر زدم..!
وقت کردم شرکت میکنم!
mahtab
چهارشنبه 1392/03/15 11:25
اجیییییییییییییییی کجاییییییییییییی؟؟؟
پاسخ S|-|!\/A : تو لباسام!
بهار
سه شنبه 1392/03/14 14:07
چونكه الان یك ماه كه ادامه ی داستانوننوشتی
پاسخ S|-|!\/A : اگر بشه 18 م به بعد میزارم...
اگر تونسم..البته!
بهار
دوشنبه 1392/03/6 11:54
باباتوكه منوشهیدكردی
پاسخ S|-|!\/A : خخخخ...چرا!؟
زهرا (ملینا)
جمعه 1392/03/3 11:46
سلام عزیزم...آدرس story-ukiss.blogfa.com به آدرس : story4u.blogfa.com تغییر یافت...توی وب only4u-kiss.blogfa.com هم لینک شدی...اگه دوس داشتی لینکمون کن...
پاسخ S|-|!\/A : سلام...حتما!
kimia
چهارشنبه 1392/03/1 16:12
اپپپپپپپپپم بیا منتظرم ممنون
kimia
یکشنبه 1392/02/29 00:50
سلام گلم وب زیبایی داری به منم سر بزن !
پاسخ S|-|!\/A : سلام...مرسی..حتما!
AmeTtis
پنجشنبه 1392/02/26 01:51
سلام عزیزم..خوبی؟..بیا سایتم که تولده یک دختر مهربون و با نمکه..ممنون میشم بهش تبریک بگی..منتظرتم









sarvin
سه شنبه 1392/02/24 09:56
salam ooni nazam....dastan me3 hamishe ali o bi eib bood......faghat az ghesmate toomor ziad khosham nayoomad....va....belakhare didam sheitanate kevin o...ali bood...daset dard nakone
پاسخ S|-|!\/A : !؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هنگیم میدونی واسه چیه؟
دقیقا کامنتت کپی اوننی خودم بود!إإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأ!
هههههخخخخخخخخخخ....بیخی...
خواهش!^^
raha
دوشنبه 1392/02/23 22:01
slm klosh
خوبیییییییی من میشناسمت تو چیییییی
نویسنده رزیم خوش مال میشم بیای مرسیییی
اپم بیا بدوووو بدوووووو کلوش بدوووووو
پاسخ S|-|!\/A : بلی بلی...سلام راستی...باشه الان میام!^^
jinki
دوشنبه 1392/02/23 21:25
سلام اونی من جی جیم کیم جینکی
یه خواهش دارم ببین الان تو تنها امیدمی اون قسمته کیس می که هون فیلم برداری می کنرو می اپی بزاری وبت بره دانلود
پاسخ S|-|!\/A : سلام ...
بیان امیدت رو ناامید میکنم من خودم تاحالا 1بار کیس می هارو نه دیدم نه دان کردم...اصن ندارم!
شرمنده!
خالوبهار
یکشنبه 1392/02/22 13:32
وای خیلی پرفكت بودمنتظرقسمت بعدی ام هاااااااااااا
پاسخ S|-|!\/A : باش خالو بهار!خخخخخخخخخخخخخخخ
sara
پنجشنبه 1392/02/19 18:53
سلام دوست جونم خوبی؟؟عزیزم ما با بقیه دوستان هر شب توی چت سایت جمع میشیم.خوشحال میشم تو هم بهمون بپیوندی
پاسخ S|-|!\/A : قربان شما بدک نیستم!
إ..جدا!؟ماهم میپیونیدیم...عما...بعد از امتحانات کچل کنه نهاییمون!^^
ghazale
پنجشنبه 1392/02/19 17:26
راستی خواهرگل آقامون،جواب سوالمو خوندم!مرسی از پاسخ!اما من از این جاخالی هاکه با دانش خود کامل کنید بدم میاد!تو امتحان زبانم متنفرم از این سوال!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میشه!^^خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ.....ببخشید دیگه نمیدونستم!^^
بجاش من خیلی دوس دارم آخه همیشه نمره کامل توش میارم!^^
sahar
پنجشنبه 1392/02/19 17:21
ببخشیدنمیدونم اینترنتم چش شده بود،فقط میتونستم بخونم،نمیتونستم نظربذارم!اما خیییییییییلی قشنگ بوووود!بعد امتحانا منتظرتم!موفق باشی چینگو فایتینگ!
پاسخ S|-|!\/A : اشکال نداره سحر شی!^^
مرسی مرسی مرسیییییییییییییییییییییی!^^
darya
پنجشنبه 1392/02/19 17:01
سلااااااااام،چینگو جووووونم!ببخشید دیر شد!سرم شلوغ بووود!مثل همیشه حرف نداشت!راستی به سختی اما بالاخره،تونستم دانلودش کنم!مرسییییییی
پاسخ S|-|!\/A : سلام عزیز...خواهش...
خداروشکر!^^
mahtab
پنجشنبه 1392/02/19 13:06
سلام اجی ببخشید من یه مدت نبودم .این قسمتم عالی .میسی اگه تونستی زود بذار.
پاسخ S|-|!\/A : سلام...تا18خرداد که خبری نیس...بعد اون باشه اگر تونسم...!^^
مرسی!
mahsa.
چهارشنبه 1392/02/18 22:21
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام من خوبم توهم خوبی
دوستم داستانتوخلاصشوازفاطمه میشنوم جالب شده آفرین
درضمن توfacebookهواموداشته باش اصلا خبری ازت نیست.........OK
پاسخ S|-|!\/A : سلام...
فیس چیپ شده حوصلش نیس!
خواهش!
sara
چهارشنبه 1392/02/18 14:41
ووویی هاناجوونمامیدوارم زود زود خوب بشه!میسی چینگو جونم
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میشه!^^
ghazale
چهارشنبه 1392/02/18 14:38
ای وای هاناجان مادر،این تومور از کجا اومد؟!خواهرآقامون،خیییییلی قشنگ بود،فقط ادویه ایلایش کم بود!
پاسخ S|-|!\/A : بیکار بود اومد تو سره اون فلک زده!!!!!!آره...یادم نبود بریزم ادویه هه رو...قسمت بعدی ایشالله!
میسی!
mohanadreza
چهارشنبه 1392/02/18 14:35
ای وای دوست عزیزم!یکی نیس بگه چیکار داری یکی افتاده زمین!از بس که مهربونه!مدیرجان لطفا کم بلا سر کوین بیارید!دستتون درد نکنه!
پاسخ S|-|!\/A : گریه نکن حالا...حالش خوبه!
سعی میکنم!^__________________________________________^
arash
چهارشنبه 1392/02/18 14:28
ای بابا همه بیمارن چرا!؟جدا خیلی سرعت بالاس!من قضیه چهارسال پیش کوینو نفهمیدم!اما عالی بود!ممنون،تو امتحاناتون موفق باشید!
پاسخ S|-|!\/A : خب من چیزی نگفتم از 4ساله پیش که...دقت کنی یه سری از قضیه ها گنگ میمونه!
شمام همسنطور...ممنون!
AmeTtis
چهارشنبه 1392/02/18 12:10
سلام گلم..من لینکت کردم توام با عنوانم بلینک مرسی...اگه خواستی عضو هم بشو تا اگر اتفاقی برای سایت شد خبردار شی..
پاسخ S|-|!\/A : سلام...ممنون!چشم!
laleh
چهارشنبه 1392/02/18 00:58
مثله همیشه عالی و بدون نقص!!
فقط از قسمت تومور اصلا خوشم نیومد و مدلیلش رو هم میدونی...!!!
اخییییی کوین و جیهو... داداش!!
جیون !!! دختر عمویه کوین!!! خیلی باحال بود... قیافه هانا دو نقطه خط شد
به به بلاخره ما شیطنت کوین جان رو هم دیدیم!!!
جمله اخر رو دوست داشتم!!! جالب بود!!!
پاسخ S|-|!\/A : میسی اوننییییییی!:*
آره جیون گوگولیه^^
واقعانا...ورژن نتفاوتی از کوین...تفاوت را احساس کنید...دام دام!^^
خوبه!^^
fatemeh
چهارشنبه 1392/02/18 00:32
چه بیمارستانی شود داستان!فقط سرعت پیشرویش به قول هانا، فوق العاده بالاست!اما بسی زیاد شاد شدم!خیلی وقت بود دلم داستان میخواست اما صدام درنمیومد!من برم الان شهریار شاهان کلمو میکنه!تشکربشه زیاااااااد!
پاسخ S|-|!\/A : خخخخخخخ...موافقم...!^^(خودم بچه خوبیم اشکالامو اعتراف میکنم تو داستانم از قول شخصیتای فلک زدم¡•________________________•v
بله بله...برو!^^
شهریار بسی بسیار منتظره!:D
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو