تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story...! Part 23

One Story...! Part 23

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:پنجشنبه 1392/03/23-15:40

درود بر همگان...چطوره احوالاتتون!؟
اینم از قسمت جدید....
فقط یه چیزی...:| شدیم نگین این چی بودا!؟مخم خالی بود که اینو نوشتم...
شاید یه داستان دیگه رو بخوام شروع کنم شایدم نه...انقدر زیاد بشن درسا که نرسم...اما خب دیگه ببینم شرایط چطور پیش میاد!
کم شد ... دیگه به بزرگی خودتون sorry!


سرده...اما نه..انگار نیست!این منم که سردمه...اون مرد...اون همونی بود که زندگی رو ازم گرفت....اون همونی بود که میخواست من بشم دختر خوندنش!اما امکان نداشت...من پدر و مادرم رو کنار هم میخواستم...اون مامانو ازمون دزدید...و حالا...پس ترجیح میدادم که پدرو مادر رو نبینم!خیانت.....بوش از بوی متعفن آشغال هم گند تره!

نیکلاس سِیمون!اسمی که همه این سال هایی که گذشت دنبالش میگشتم تا ...تا...نابودش کنم...اما نه...دستامو و اعصابمو کثیف کنم بخاطر اون؟هرگز امکان نداشت...

تاجر معروف اسکاتلندی...کسی که باعث خیانت و جدایی شد..کسی که...من حالم ازش بهم میخوره و حالا اون عمویه کوین بود؟؟؟؟همونطوری ذل زده بودم بهش...

کوین برگشت سمتمو گفت :

- هانا ...(حرفش رو خورد و با دیدن چهرم گفت)چیزی شده؟سرت درد میکنه!؟

به صورتش نگاه کردمو گفتم:

- نه چیزی نیس....

پس...چرا رنگت پریده؟
- من بیرون منتظرتم...

- باشه...

و سر تکون داد و منم خودمو زودتر کشیدم بیرون...رفتم تو محوطه بیرون بیمارستان...سرما رو حس میکردم اما..این سرما...سرمای مغزم بود که با دیدنش یخ بست....!

نمیدونم چقدر گذشت اما با صدای کوین به خودم اومدم!

- هانا؟تو مطمئنی خوبی؟هرچی صدات میکنم جواب نمیدی چرا؟

- متوجه نشدم...

نشست کنارمو گفت :

- به چی فکر میکنی؟؟؟!

به روبه روم خیره شده بودم....

- به مزخرف بودن آدما...

متعجب گفت:

- منظورت چیه؟

- منظورم واضحه !

- چرا اینقدر لحنت سرد شده!؟

- لحنم تغییری نکرده کوین!

- چرا تغییر کرده!

- میشه بحث نکنیم...؟

- تا دلیل اینطوری شدنتو نفهمم نه...

- سرم درد میکنه...

- چرا؟

- نمیدونم....

- میخوای....بریم خونه؟

- نه عموت اینجا حالش خوب نیس...(هه پوزخند زدم)باید پیش اون بمونی...

- نه بهتره حالش...پرستارشم گفت میتونم برم...

- عمویه خودته؟!

- نه...برادر ناتنی پدرم بوده!

- همین رو میگفتی که ازت مراقبت میکرده!؟

- نه اون کره ایه...این اسکاتلندی کره ای ه!

- آهان....

- چطور؟

- هیچی...کجکاو شده بودم پرسیدم...چون کاملا اروپایی به نظر میومد...

- اوم..میگم چون پدرش اسکاتلندی بوده و مادرش کره ای...

نگاهش کردمو سر تکون دادم...بلندم کرد و رفتیم خونه...دره خونه رو که بست گفتم:

- خب...من کجا بخوابم؟

- پیشه خودم....

- یعنی رو یه تخت؟

- دقیقا!

- بعد و فکر کردی من اینکارو میکنم!؟

- بعد تو فکر کردی من میذارم غیر از این باشه!؟

- پس کاملا  اشتباه فکر کردی...من رو کاناپه هم میتونم بخوابم!

- اما من این اجازه رو نمیدم...

- کوین...شوخی نمیکنما...جدی میگم!

-منم شوخی نکردما..جدی گفتم...

فقط داشتم نگاهش میکردم...با لبخند گفت:

- چیه؟چرا ترسناک نگام میکنی؟

- هیچی!

- تلاش بیخودی واسه تنها خوابیدن نکن چون موفق نمیشی!

نگاهش کردمو لبخند زدم!

و دسته منو گرفت و برد تو اتاق خودش...

پنجره اینجا واقعا کله شهرو به آدم نشون میده...دوسش دارم!

رفتم رو تختشو سره سنگینمو گذاشتم روش...از هجوم یاد آوری خاطرات....سنگین شده بود و داشت به جمجمم فشار میاورد...انگار بیکینگ پودر به مغزم زده بودن و هی داشت بیشترو بیشتر پف میکرد!

کوین رفت سمته کمدشو لباسشو عوض کرد...و من چشمو بسته بودم...اومد رو تختو منو برگردوند سمته خودش...

گفت:

-مطمئنی چیزه دیگه ای نیستو فقط سردرده!؟
- اوم...

- آخه .. چهرت اینو بهمن نشون میده که بیشتر ذهنت مشغوله تا چیزه دیگه!

- هم اونه هم سردرد!

- چرا ذهنت مشغوله به چی داری فکر میکنی؟

- گفتم...به مزخرف بودن آدما!

- خب منظورت از این حرف چیه!؟

- بخواب کوین...

- هانا...؟

چشامو بستم..

همونطوری با یه تن آروم گفت:

- نمیخوای راجبش حرف بزنی اشکال نداره...اما من که بالاخره میفهمم اوضاع از چه قراره!

و اومد جلوترو بغلم کرد...و خوابید...

هستی:خیلی نامردی هانا...

-تو از من نامرد تری...

- إإإإ...چرا!؟

- چون چ چسبیده به را!

- هانا م3 آدم حرف بزن...

- ببخشید این الان زبونی حیوانیه که دارم باهاش سخن میگم!؟
خندش گرفت اما جلو خودشو گرفتو با لحن اعتراض وارونه ای گفت:

- هانا!

- مرض ه هانا....که بمن نمیگی چیشده دیگه...باشه عیبی نداره ... هانا نیز زمانی خواهد تازوند!

- خب...خودش ازم میخواست بهت هیچی نگم...

- غلط کرد...اون خواست توم چه حرف گوش کن...حرفشو گوش کردی...

- خب داداشمه دیگه...

- جون اون تو جوبی ت!

- هانا؟؟؟؟

- یبار دیگه بگی هانا اسممو عوض میکنما!!!!!!!

- باشه..خب..دختره...

- مرض...نکنه میخوای برم تغییر جنسیت هم بدم!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- بی فیلتر!زشته!!!!!!

- ما داریم فارسی حرف میزنیم احدی از این کره ایا هم نمیفهمه...راحت میخوام باشم!

- داشتیم!؟

- ما خیلی چیزا داشتیم.....

ایلای اومد سمتمونو با خنده گفت :

- به به هانا خانوم....شما کجا اینجا کجا!؟

- چطوری؟اینو نبردی چرا هنوز تو یه خونه!؟

- چون لجبازه نمیاد!والا خونه مهیا ست!

- ببین  بکنش تو گونی ببرش...اون موقع غلط کرد لجبازی کرد!

هستی معترض: إإإإ....من تورو داشته باشم دشمن میخوام چیکار!؟

- حالا که منو داری...

ایلای رو به ما گفت:

- حالا چرا دعوا میکنید چیشده!؟

من:به خودمون مربوطه آقای ایلای خان!
ایلای:إإإإ...عجب آدمیه ها....اصن من میرم تو جبهه هستی...

من:نه اینکه تا حالا دستت دور شونه من بود و تو جبهه من اونه!

ایلای خخخخخخخخ شد!و هستی هم تو همون حال بود!

خیلی وقت بود که نیومده بودم دانشگاه...دلم تنگ شده بود!ای این دوتا شوت و موت ها خداحافظی کردمو رفتم کلاس خودم...کی سوپ یک عالم دلم واسش تنگولیده بود!

نشسته بود سره جای همیشگیش و داشت با تبلتش بازی میکرد!

رفتم از پشت ردم رو شونش!برگشت و من از طرف مخالفش سرمو بردم جلو گفتم:

- سلااااااااام....

ترسید دستشو گذاشت رو قلبش گفت:

- ترسونیدم!

- هههه...قصدمم همین بود!

-  واییییییییییییییی هانا تویییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- دونقطه خط :| شدم گفتم صب بخیر...پس کیم!؟

اومد بغلم کرد و هی حرف میزد!
بعدش همراه کی سوپ رفتیم سراغ بقیه و به همشون سر زدیم...جه سوپ تموم شده بود ترمش و میگفتن که مشغول به کار شده...اما بقیه بودن هنوز تو دانشگاه...یکم باهاشون گشتمو درآخر با کی سوپ رفتیم  بیرون...

داشتیم خرید میکردیم که گوشیم زنگ خورد..برداشتم جیهو بود!

- نونا کجایی؟

- بیرونم...جانم!؟

- هیونگ گفت بهت بگم زود بیای خونه!

- خودش چرا بهم زنگ نزد!؟

- آخه...خونه نیس...شماره توم یادش رفته بود...زنگ زد خونه و بمن اینو گفت!

- باشه ...


نمیدونم چرا اما نگران شدم...با کی سوپ یکم گشتیمو دیگه اون رفت پی کاراش و منم بعد اینکه به استاد سر زدم رفتم خونه...

جیهو نشسته بود تو اتاق جیون و داشت کتاب میخوند!

- سلام جیهو...جیون خونه نیست؟

- سلام نونا...

دوئید اومد بیرونو گفت:

- نه با هیونگ رفتن بیرون!

- کجا رفتن!؟

- چیزی بهم نگفتن!
- باشه...نهار خوردی؟

- نه...

- خب بیا واست غذا خریدم بیا بخور...پیتزاس!

- اوم...

و نشست و بهش غذاشو دادم...

زنگ زدم به جیون...برنداشت...به کوین زنگ زدم...گوشیش خونه بود...

همینطوری ساعتا میگذشتنو من دلشورم بیشتر میشد!

خودمو  با جیهو سرگرم کرده بودم که حواسم پرت شه از قضیه دلشوره...

شب شد شام به جیهو دادمو خوابوندمش...اما هنوزم خبری از این 2نفر نشده بود!طرفای ساعت 3صبح بود که در باز شدو جیون و کوین اومدن تو...

با دیدنم ترسید جیون و گفت:

- اوننی چرا بیداری هنوز؟

کوینم همینو پرسید!

- کجا بودین تا الان!؟

جیون:با نیکلاس بودیم....

اون مرده....

کوین با لحنه سردی گفت:

- جیون بهتره بری بخوابی....

جیون زود شب بخیر گفتو رفت و من ذل زده بودم تو چشای کوین...

اونم اومد جلو و گفت:

- بریم تو اتاق بهت توضیح میدم!

رفتیم تو اتاق درو بست و گفتم:

- اینم از اتاق...خب میشنوم!؟

- نیکلاس میگفت تو دختر خوندشی!

یخ بستم!چطور اینقدر زود همه چی رو ........

- نبودمو نیستمو نخواهم بود!حالم ازش بهم میخوره کوین...

- اون میگفت از خونش فرار کردی و حالا اومده دنبالت تا ببرتت...

- من نه از خونه کسی فرار کردم نه چیزه دیگه...

- هانا من نمیذارم تو رو جایی ببره...اما ازت میخوام بهم دروغ نگی...

- نگفتمو نمیگمو نخواهم گفت!

- پس میشه جریانو از خودت بشنوم!؟

جریانو براش توضیح دادمو و اخره حرفام گفت:

- خوبه...چون من هیچکدوم از حرفای اونو باور نکرده بودم!خیالم راحت شد!

- مگه چیا گفته بود بهت!؟

- ولش کن...تموم شد دیگه!فقط حالا فهمیدم 4ساله پیش چرا اونطور بودی...

- کوین..خب بگو دیگه!؟

- گفتم...بیخیالش!

وقتی اینو میگفت ... یعنی واقعا بیخیالش...

منو با خودش برد رو تختو بغلم کرد...و خوابید!

اما من...ذهنم مشغول بود.....

درو باز کردم...إإإ کوین چه زود اومده بود...خوشحال درو باز کردمو گفتم:

- سلا.....یخ بستم!!!!!!!!!!!!!!اون....اینجا...

با اون خنده کریهش گفت:چطوری دخترم؟اومدم باهم بریم پیشه مامان....

من فقط میرفتم عقب...هیچکس خونه نبود...و من در مقابل اون غول....کوین!!!!!!!!!



نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
foot pain
شنبه 1396/06/18 07:16
Keep on working, great job!
feet problems
شنبه 1396/06/18 04:22
I read this paragraph fully regarding the difference of hottest and earlier technologies, it's remarkable article.
elenakemmerling.hatenablog.com
چهارشنبه 1396/03/3 03:21
Hello everybody, here every one is sharing such know-how, thus it's good to read this web site, and I
used to go to see this website every day.
margitcatalanotto.hatenablog.com
پنجشنبه 1396/02/21 02:00
Hey there, You've done a great job. I will definitely digg
it and personally recommend to my friends. I am sure they will be benefited from this web site.
BHW
جمعه 1396/01/25 11:14
I like what you guys are up too. Such clever work and coverage!

Keep up the great works guys I've incorporated you guys to blogroll.
BHW
جمعه 1396/01/11 14:24
Great blog! Is your theme custom made or did you download it from somewhere?
A design like yours with a few simple tweeks would really make
my blog stand out. Please let me know where you got your design. Kudos
uNni
شنبه 1392/03/25 10:21
افتادم اخر از همه... زحمت کشیدم الانم نمیومدم دیگه :|
ببخشید دونگسنگم ولی میدونی که این دو روز وضعم چطور بود!!! :( :|
خوشم میاد این هانا هر دفعه یه چیزی برای سورپرایز شدنش وجود داره!!!!
ینی داداشت هنوز نتونسته هستی رو با خودش ببره؟؟!!! بسی عجیبه!!!
اخرش ترسناک شد!!!!!
خیلی قشنگ بود دونگسنگم
پاسخ S|-|!\/A : اشکال نداره اوننی!^^
میسی!
mahtab
جمعه 1392/03/24 20:00
اجی جون خیلی قشنگ بود .وای اره واقعا این روزا حس داستان نوشتن نیست .
قسمتو بعدو کی میذاری؟
پاسخ S|-|!\/A : مرسی...نمیدونم والا!
ĠĞ Šàßâ_ḸệặḐḛṙ ĠĞ
جمعه 1392/03/24 13:32
سلام عزیزم..وبه قشنگی داری با تبادل لینک موافقی؟
بهار
جمعه 1392/03/24 13:27
wow
پاسخ S|-|!\/A : ^.~
sahar
پنجشنبه 1392/03/23 20:30
چقده دلم برا داستانت تنگ شده بود عزیزم،خیلییییی ممنون
پاسخ S|-|!\/A : داستانمم دلش برات تنگ شده بود!
خواهش!
sara
پنجشنبه 1392/03/23 20:19
اوخی هانا جونم چقد اذیت شده،ممنون گلم قشنگ بود!
پاسخ S|-|!\/A : هههه...کیه که قدر بدون؟؟؟خخخخخ..
خواهش عزیز!
darya
پنجشنبه 1392/03/23 20:17
وای چینگو جون خودم مثل همیشه حرف نداشت.میسییییی
پاسخ S|-|!\/A : شرمنده میکنی...خواهش!
mohammadreza
پنجشنبه 1392/03/23 19:55
آخی دوستم...چقد دلم براش تنگ شده بود،عالیه خانوم مدیر دستتون دردنکنه.دوست عزیزم کوین...
پاسخ S|-|!\/A : حتما تونسم کوینو بیارم ایران خبرت میکنم..!!!!!
خواهش !
arash
پنجشنبه 1392/03/23 19:41
داستان شده عین فیلمای ۱۵۰قسمتی که یهو آدمو غافل گیر میکنه.عالیه،دستتون دردنکنه
پاسخ S|-|!\/A : دیگه دیگه!^___~
خواهش میشه!
ghazale
پنجشنبه 1392/03/23 16:51
آخ آخ....من یا شونه هستی رو میشکنم یا دست ایلای رو!اولی بهتره!اما نه خواهر آقامون خیلییییی عالی بود.مرسی عشقم.راستی چه عجب فاطمه خانوم معلم نمونه،نیستی خانوم!!
پاسخ S|-|!\/A : خخخخخ..آرامشه خودتو حفظ کن غزاله جان!
خواهش میشه...
آره طفلک سرش با درسو کنکور حسابی درد گرفته!!!!
fatemeh
پنجشنبه 1392/03/23 16:28
اوه....اوه....یحتمل ۹۰درصد هانا جانم داره خواب میبینه.هر چه زودتر بیدار بشه،بهتره!فقط این کوین آخری شبهه ناک میباشه اما بسی کابوسه!کسی نگران نشه،از دست هانا یادم رفت تشکر بنمویم.دست شما دردنبکنه،خسته نباشی!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میشهههههه!
مینو صالحی
پنجشنبه 1392/03/23 16:00
سلام دوست من مایل به تبادل لینک هستی ؟

آدرس وبلاگم :
www.minooa.mihanblog.com

آدرس تبادل لینک وبلاگم:
www.minooa.megalink.ir

با تبادل لینک خوشحالم می کنی


▒)(▒)_______███☼███____(▒)(▒)
(▒)(█)(▒)__ ███_☼██████
_(▒)(▒)___██____████████
_________██____███▒▒▄▒▒....
__________██____█▒▒▒▒▒▒...
___________██____ █▒▒▒♥___(▒)(▒)
____________██_____▒▒____(▒)(█)(▒)
__________ __██____▒▒______(▒(▒)
_____________██__▓▓▒▓_______█
________██__██ ▓▓▓▒▒▒▓____█
_(▒)(▒)___███_ ▓▓_▓▓▓▓▓___█
(▒)(█)(▒)______▓▓__▓▓▓▓▓___█
_(▒)(▒)_____ _▓▓__▓▓▓▓▓___█___█
___________ ▓▓___▓▓▓▓_▓___█_█
__________ ▓▓___▓▓▓▓__▓▓__█
_________ ▓▓___███☼█__▓▓__█
___♥▒▒♥▒♥▒♥▒♥▒♥▒♥▒♥ __▓▓_█
___ ♥▒♥▒▒♥▒♥▒♥▒♥▒▒♥▒♥__▒▒▒
____ ♥▒♥▒▒♥▒♥▒♥▒▒♥▒▒♥▒____█
______ ♥▒▒♥▒♥▒♥▒♥▒♥▒▒♥▒♥__█
________♥▒▒♥▒▒♥▒♥▒▒♥▒▒♥▒♥
___________♥▒♥▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒▒♥▒
_______________▓▓_▓▓
_(▒)(▒)_________▓▓_▓▓
(▒)(█)(▒)_______▓▓_▓▓
_(▒)(▒)_________▓▓_▓▓
_______________▓▓_▓▓
_______________▓▓▓▓
_______________▓▓▓
______█████████
________██____██
______█☼█____██
______█_______██
______________█☼█

اپم
بیا

خوشحال میشم
پاسخ S|-|!\/A : سلام...
بله..
لینک شدین!:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر