تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story...! Part 24

One Story...! Part 24

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:سه شنبه 1392/04/4-21:50

درود...
خوبین!؟
حرفی ندارم جز اینکه ببخشید طول کشید...کمه اما از هیچی که بهتره...نه!؟

مرخص شدم...

آرامش...چرا انقدر برام غریبه ای؟

به برفایی که داشت میومد نگاه میکردم که کوین اومد و دستشو گذاشت رو شونم...

نگاهش کردمو گفت:

-دیگه به اون مرد سعی کن فکر نکنی...

نگاهش کردمو تو ذهنم پرسیدم چطوری کوین؟مگه میتونم قاتل مادرمو فراموش کنم؟مگه میتونم کسیو که ازش نفرت دارم از یاد ببرم!؟اما لبخند زدمو سرمو فقط تکون دادم...

سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه..به دسته راستم که باند پیچی شده بود نگاه کردم...10تا بخیه خورده بود...

اداره پلیس...بازم اینجا:

اونروز نیکلاس که اومد تو بقصد کشت افتاد به جون من و بعد از تهدید های پشت سره هم در آخر کمربندشو در آورد ودور گردنم حلقه کرد و داشت خفم میکرد ... رو کمرم نشسته بود و محکم میکشید اون کمربندو تنها راه چارم برای نجات ... همون کریستال خورد شده بود...و زدم تو سرش...و از درد اون کمربندو ول کرد و دوباره حمله ور شد سمتم که شیشه رو زدمو خورد ب زیره قلبش...اونجا بود که کوینو جیون رسیدن...اون مرد قاچاق انسان راه انداخته...تجارت؟هه!فقط ظاهر امر تجارته...والا اون آدما رو میکشه و اعضای بدنشون رو میفروشه و قاچاق انسان داره....فقط خودشم نیس یه باند بزرگه...تو کره اسکاتلند ژاپن چین ایران آمریکا و اروپا...روزی که خونه نبود تو اتاقش به یه سری اسنادو مدارک برخوردم که برام غیر قابل باور بود..عکسایی از تیکه تیکه شدن آدما ... و یه سری لیست...درمورده خیلی چیزا..کله گاو صندوقشو خالی کردم...و از اون خونه برای همیشه اومدم بیرون...چقدر بعد اون سعی کردم به مادرم بفهمونم که اون یه قاتله جانی ه اما گوش نداد بحرفم و این شد که شما تازه این خبرو بمن دادین که اون رو هم کشته...و حالا دنبال من میگشت تا این مدارک که خیلی هم مهمن براشو ازم بگیره..حاضر بودم منو بکشه اما هیچ وقت بهش نمیدادم اون مدارکو ...!همه اون مدارکم که خدمتتون دادم...

آقای چو باز پرس بود  و جریان پرونده نیکلاس رو به عهده داشت...با لبخند بهم نگاه کردو گفت:
- به همین خاطر و کمک بزرگی که به ما کردی برای دستگیری این باند حداقل تو کره...تبرئه شدی...

-ممنونم!

-ما ازت ممنونیم خانوم کوان...

-هیچ وقت دوست نداشتم بدون خانوادم باشم اما اون عوضی همه چی رو ازم گرفت...و اصلا پشیمون نیستم که اونروز باعث شد اون شیشه که بمیره!

-بعد از تحقیقات پزشکی قانونی مشخص شد که اون ضربه فقط باعث پاره شدن قسمتی از بدنش شده...و در واقع با آمپول هوا کشتنش چون...نباید گیره ماها میوفتاده و حالا یه مهره سوخته بوده...اصلا به این فکر نکن که تو باعث مرگش شدی...

- ممنونم آقای چو!

- آقای هوانگ میخوان شما رو ببین!

- بله حتما!

آقای هوانگ سرهنگ بود و در اصل ماجرای این قاچاق  انسان به اون برمیگشتو اون مسئول بود..

-سلام آقای هوانگ..

-سلام..بفرمائید...

و رو صندلی روبه روش نشستم و شروع کرد حرف زدنو و تشکر زیادی ازم کردوووووو....همه اینا!

نیکلاس مرده بود...اون باند قاچاق انسان بیشتر فاش شد اطلاعاتش...

اومدم بیرون از اداره پلیس...و رفتم سمته کوین..از ماشین پیاده شدو نگران اومد سمتمو گفت چیشد!؟
- هیچی...دوباره خواستن بگم براشون همه چیو و منم واسه باره 100م گفتن بعدم تقدیرو تشکر...!

و دسته گلو بهش نشون دادم...خندید و دسته گلو ازم گرفتو گفت :

-بیا بریم تو ماشین...سرده هوا!

سرتکون دادم...رفتیم تو ماشین نشتیم...

کوین :

-باورم نمیشد که نیکلاس همچین کسی باشه...

-همون بهتر که مرد!

-نمیدونی پریروز که روز دادگاهت بود چقدر نگران بودم...!

-دیدمت!

-خداروشکر که تبرئه شدی...

-آقای چو میگفت اصلا تقصیر من نبوده مرگ اون جانی...با آمپول هوا کشته بودنش...!

-چه بهتر...فقط من یکم نگرانم...

-چرا!؟

-می ترسم بازم سراغت بیان..

-نگران نباش..کسی ازماها هیچی نمیدونه..نیکلاس اگر زودتر میگفت این قضیه رو زودتر میکشتنش...

-آرامش میخوام هانا...

- منم...

ماشینو راه انداخت و رفت دنبال استاد و باهم رفتیم مدرسه جیهو...امروز روزی بود که جیهو اجرای پیانو داشت...

باهم رفتیم داخلو مدیرشون حسابی تحویلمون گرفت...نشستیمو بعد از یه سری برنامه و اجرای بچه های کوچیکو نوجوون نوبت به جیهو رسید...

کتو شلوار مشکی مخصوص ش رو پوشیده بود و پیرهن مردونه مشکی و دستکشای سفید و کراواتشم مشکی بود...چقدر خوش تیپ شده بودم داداشم...!

میکروفون رو گرفتو شروع کرد:

-سلام...من پارک جیهو هستم...آهنگی رو که امروز میخوام اجرا کنم رو برای خواهره بزرگم برادرمو پدرم خودم ساختم...و بهشون تقدیم میکنم بخاطر همه زحمتایی که برای من کشیدن...اما هیونگم هم بهم در اجراش کمک میکنه و خوندنش به عهده اونه...هیونگ ازت میخوام که بیای تا اجرامونو شروع کنیم...

ماها هممون مونده بودیم...شروع کردن براش دست زدنو کوین هم بلند شدو رفت رو سن...استاد کنار گوشم گفت پس واسه همین بود این دوتا انقدر وقت تو اتاق رو باهم بودن...نگو داشتن آهنگ میساختن...

-از بس آب زیره کاهن...

کوین رفت بالا و به همه سلام دادو رفت پشت مایک و جیهو شروع کرد به نواختن...

آهنگ آروم و فوق العاده قشنگ و تاثیر گذاری بود...اولین باری بود که صدای کوین رو میشنیدم تو خوندن...اصلا فکرشم نمیکردم که بخواد بخونه...

آهنگشون که تموم شد همه به وجد اومده بودنو براشون دست میزدن...و کوین کناره جیهو وایستاد و برای همه تعظیم کردنو و کوین همراه با جیهو از صحنه خارج شدن...مدیر مدرسشون کناره منو استاد اومدو گفت:

-اجرای بی نظری بود...

منو استاد سرتکون دادیم و اومدو کنار استاد نشستو شروع کرد به حرف زدن...چند دقه بعد کوین اومد نشست کنارمو گفت

-جیهو واقعا عالیه...من هنوز تو کف استعداد این داداشم موندم!

منم با شوخی گفتم:

-دیگه دیگه به خواهرش رفته...

با خنده ولی با صورت جدی گفت:

-اشتباه نکن به داداشش رفته...

و سر به سره هم گذاشتیم و یه سری از اجراهای دیگه تموم شد و نوبت به جایزه دادن به 3تا اجرای برتر شد...

اولیش متعلق بود به جیهو ی خودم و 2تای بعدی یکیشون بچه های پانتومیم بودنو یه سریشون گروه سرود بودن!

جیهو زود اومد پایینو جنتل منانه اومد سمتمو بهم سلام داد..خم شدمو گونشو بوسیدمو گفتم ممنون داداشم ...

کناره گوشم گفت:

-هیونگ شعرشو خودش گفته بود و برای تو بود بیشترش..واسه اینکه ضایع نشه یه سریشو تغییر داد...

با اون لحنی که گفتو اون قیافش واقعا ترکیده بودم از خنده اما هی اشاره میکرد با چشای درشتش به کوینو میگفت نخند!کوینم که زوم رو من...!!!!خخخخخخخخ!

رفتیم بیرونو بعدم جیون زنگ زد کوینو کلیییییییییییییییی غر زد که من میخواستم ببینم اجرارو...که جیهو گوشی رو از دسته کوین گرفتو گفت:

-آی نوناجیون...هیونگ داره رانندگی میکنه و انقدر جیغ جیغ نکن...خب تقصیره خودت ...من میخوام 3روز قبل کریسمس با ریکی برم ژاپن(ادای جیونودر میاوردو میگفت)...میخواستی نری...الانم خداحافظ ...با ریکی جونت برو برف الماسی ببین!

و قط کرد...کوین میخندید و از تو آینه بهش نگاه کردو گفت:

-جیهو بخدا بیچارمون  میکنه ها...

- مگه من میذارم...

- بله بله...یادم نبود قدرت شمارو جناب پلنگ!!!
منو استاد که فقط رو مود خنده بودیم!:))

بعد از اینکه نهارمونو خوردیمو با استاد یه گشتی زدیم طرفای 6 استاد با رفیقای قدیمیش تو پارک سئول قرار داشت!

استادو رسوندیم که جیهو گفت بریم خونه...

کوین یه نگاهی به تقویمش کردو با لبخند گفت:

-بریم..منم خستم!

رفتیم خونه...جفتشون رو کاناپه خودشونو انداختن...یاده روزی که نیکلاس اینجا بود افتادم..رفتم آشپزخونه و واسشون قهوه و شیر کاکائو درست کردم ...جیهو رو بغل کرده بود کوین و با موهاش ور میرفت..شیر کاکائوشو برداشت جیهو و کوینم شروع کرد قهوشو خوردو منم لیوانم تو دستم داشتم به میز نگاه میکردم...

با صدای کوین به خودم اومدم...

-چیزی گفتی؟متوجه نشدم!

-حواست کجاست!؟

-خب..چی میگفتی؟

- گفتم ....(مکث کرد)به چی فکر میکردی؟

- به اینکه چقدر خوب میشد خونه رو عوض میکردیم!

- اتفاقا دنبالشم هستم...بیا..

بلند شدو دستمو گرفتو دنبال خودش کشوند تو اتاقش...رو تختش منو نشوند و لب تابشو آورد و گذاشت جلوم و خودش از پشت اومد بغلم کردو چونشو گذاشت رو شونم و یه سری عکس بهم نشون داد...

یکی از اون خونه هارو باهم دیگه انتخاب کردیم و کوین هم سفارششو دادو شماره رو برداشتو قرار شد فردا بریم ببینیمش....

رو به من گفت:

-میدیم یه طراح خوبم وسایلشو طراحی کنه!

-کوین؟

- بله؟

-نمیشه من طراحیش کنم...؟؟؟؟
-چرا نمیشه...اتفاقا فکره خوبیه...

در یهو باز شدو جیهو اومد تو...به منو کوین یه نگاه موشکافانه ای کردو گفت:

-چیکار میکردین؟
کوین:

-خونه انتخاب میکردیم!

-خب واسه چی چسبیدی به خواهر من!؟
-ببخشیدا شما برادر منی...بعدشم ایشون همسره منه...مشکلی هست!؟

جیهو اومد جلو و کوینو زد عقبو گفت:

-بله...شما دوس پسر ایشونی و از این اجازه ها نداری که به خواهر من بچسبی..بعدشم هانا اول خواهرم بوده نه تو!!

-بیا برو اونور..واسه چی بین زنو شوهر فاصله میندازی؟اصن بچه و چه به این حرفا!؟؟؟؟

- هی هی...اگه یبار دیگه بخوای قلدری کنی خواهرمو ازم بدزدیها...بیچارت میکنم!!!
-برو برو درساتو بخون!

- درس ندارم!

-بیا برو اونور زنمو به من برگردون بچه!

-نمیخوام!

-هانا!؟

-بله!؟
-تو چرا جواب میدی!؟

-من زبون هانام!

-جیهو بیا برو...

-نمیخوام..هانا جونم پاشو بریم باهم غذا بپزیم...به این پسره نزدیک نشیا...میخورتت...خیلی پسره بدیه آخه!!!!
کوین دیگه بلند شدو دوئید دنباله جیهو و بالاخره گرفتشو بلندش کردو هی میبوسیدش و میگفت:

-حالا زیر آبه منو میزنی شیطون!؟الان که قلقلکت دادم نفست نیومد بالا میفهمی...من پسره بدیم!؟!؟؟؟؟

خنده جیهو و کوین کله برجو فک کنم گرفته بود!:))

پاشدم رفتم غذا درست کردم تو آشپزخونه یهو با موهای ژولیده و بمب زده شده با خنده و مسخره بازی اومدنو جیغو داد که ما غذا میخواییم!

سرسام...!همین!

تا غذاشونو بدم منو بیچاره کردن...انقدر سرو صدا کردنو آشپزخونه رو بهم ریختن که داد زدم سرشونو تهدید کردم که از شام خبری نیست اگه اذیت کنن!

کوین عینهو بچه ها مظلوم یهو گربه شرکی نگام کردو رفت عقب عقب و نشست رو اپن جیهو رو هم بغل خودش نشوندو گفت:

-ببخشید مامان هانا...آروم میشیم!

مرده بودم از خنده اما جذبه رو حفظ کردم!
طر فای 9 که غذا رو گذاشتم رو میز...حمله ور شدن بهش...!:))

نه انگار آرامش داشت برمیگشتو باهام آشتی میکرد...!

بعد غذا کوینو جیهو منو نشوندن پشته فرمونای کامپیوتریو یه 2ساعتی مشغول بازی بودیم هی حرصشون میگرفت من میبردم هی دوباره دوباره میکردن!...

ساعت 12 جیهو خوابه خواب بود اما از رو نمیرفت..که بالا خره خوابش بردو کوین بردش رو تخت گذاشتشو اومد پیشه من...و گفتم:

-نمیخوای بازی کنی که؟

با خنده گفت نه دیگه!:))

جمع کردم وسایلو و دستمو کشیدو بلندم کرد...گفتم کوین؟من بچه پنگوئنم که همه جا منو دنبال خودت میکشی؟

-نه ولی خب دیگه!:))

رفتیم تو اتاقو...زودی چراغو خاموش کردو اومد بغلم کرد!!

-هانا!؟

-هوم1؟

-برگرد بیرونو نگاه کن!

رومو برگردونم...آسمون قرمزو همه جا برفی بود...یهو بلند شدمو رفتم روبه روی پنجره!

-قشنگه نه!؟

نگاهش کردمو گفتم:اوم!

اومد از پشت بغلم کرد...خوابم گرفته بود...دستشو گرفتم رفتم رو تختو رفتم تو بغلشو گفتم:

-شب بخیر...

-شبت بخیر...

دستشو کرد تو موهامو زودتر از اونی که فکرشو کنم خوابم برد...

صبح با صدای کوین چشامو باز کردم..

-ساعت چنده!؟

با خنده گفت:

-11...

-وای چقدر دیر شده!

عینهو فشنگ پاشدم از جام که گفت:

-1شنبس ها!

نگاهش کردمو یه نفس راحت کشیدم...فکر میکردم 2شنبس و باید برم سفارت!!!

بغلم کردو گفت:

-هانا؟میدونی که چقدر دوست دارم!؟

لحنش نمیدونم چرا اما منو ترسوند!گفتم:

-چیزی شده!؟
-نه...فقط میخواستم بدونی که خیلی دوست دارم!
حس کردم بغض کرده..

گفتم:

-کوین چیشده!؟
-هیچی...

و اومد عقبو گفت بریم بیرون برف بازی!؟

نگاهش کردمو سر تکون دادم...

رفتیم و حسابی برف بازی کردیم با جیهو...داشتم گوله برفی درست میکردم که دیدم چند قطره خون از بینیم ریخت رو زمین...

پاکش کردم..اما همین که پاشدم با خنده جیهو یه گوله پرت کرد سمتم که تعادلمو از دست دادم و افتادم رو زمین...کوین ترسید و اومد سمتم!

-چیشدی هانا!؟

-هیچی..

و با خنده پاشدم..یکم دیگه باز ی کردیم که سرگیجم بیشتر داشت میشد..همین که خم شدم برف بردارم...افتادم...و خون از بینیم و دهنم ریخت بیرون...نفس نمیتونسم بکشم...چشامو بستم...

و هیچی نفهمیدم...

کوین:

هانا 20 روزی میشه که ترکم کرده...مرگ مغزی کرده...مویرگهای مغزش دچار پارگی شده!

و حالا این منمو دفتر و نوشته هاش و جسمه بی جونش روی تخت بیمارستان!جسمی که فقط قلبش میزنه...هنوزم خون از بینی ش میاد...هانا...بهوش بیا...!

جیهو منتظرته...هانا مگه قرار نبود طراحی خونه رو بکنی!؟هانا...تنهام...نذار!

اشکامو نمیتونسم نگه دارم...هانا...20 روزه که رفته!1ماه اینجاییم اما 20 روزه که مرگ مغزی شده...

خدایا...کمکم کن!هانا رو بهم برگردون!



نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
nenitacotilla.wordpress.com
شنبه 1396/02/23 08:06
I am regular reader, how are you everybody? This piece of writing posted at this web page is really fastidious.
Dina
پنجشنبه 1396/02/21 03:34
Glad to be one of the visitors on this amazing website
:D.
BHW
پنجشنبه 1396/01/31 21:41
I love your blog.. very nice colors & theme. Did you make this website yourself or did you
hire someone to do it for you? Plz respond as I'm looking to construct my own blog
and would like to find out where u got this from. thanks
فاطمه
جمعه 1392/06/15 03:07
وبت عالیه به منم سر بزن نظر یادت نرههههههه
MaMal00
چهارشنبه 1392/04/5 23:30
سلام لینک شدید
اینم آدرسش
http://3razm.mihanblog.com/extrapage/linkdoni
پاسخ S|-|!\/A : ممنون!
arash
چهارشنبه 1392/04/5 23:14
چه جالب!ایندفعه اسم واقعیتونو زدید!
پاسخ S|-|!\/A : بلی!^_____~
fatemeh
چهارشنبه 1392/04/5 23:12
من کی گفتم داستانو دوس ندارم که تاریخ انقضا میدی بهم.درضمن مگه دست خودته یه قسمت دیگه تموم کنی؟شما تونستی تمومش کن.
پاسخ S|-|!\/A : ولی من جدا ی گفتم خانوم معلم!
sara
چهارشنبه 1392/04/5 21:11
خیلی ببخشید من دخترخاله ام فردا کنکور داره درگیر اون هستم.ممنون حرف نداشت.
پاسخ S|-|!\/A : خخخخخخخخخخ...اتفاقا الان دارم از پیشه خانوم معلم میام!
اونم کنکور میده فردا و پس فردا...!
خواهش!
sahar
چهارشنبه 1392/04/5 21:08
یاخیییی....ای دل،ای دل،ای دل...امااااان.
این برا کوین بود یکم غمش کم بشه اما امیدوارم بهوش بیاد همه با هم خوشحال بشیم.ممنون
پاسخ S|-|!\/A : :)))))
امیدوار باش!
ghazale
چهارشنبه 1392/04/5 21:02
ای وای هانای منکاش اون هستی گوربه گور سکته مغزی میکرد جای هانا!خواهر آقامون اندوهبار اما خیلی عالی
پاسخ S|-|!\/A : إإإإ...طفلک هستی...نگو اینطوری!:)))
خواهش میشه!
mohammadreza
چهارشنبه 1392/04/5 20:59
ای وای دوست عزیزم کوین....الان چی میکشه از غم نبود همسر.خانوم مدیر چرا انقد کوین جان منو اذیت میکند؟
پاسخ S|-|!\/A : دقیقا مطمئن بودم که همینو میگی!:))
arash
چهارشنبه 1392/04/5 20:53
یکم خیلی یهویی شد.از قعر خوشی و شادی رفت به مرگ مغزی!!!!چرا؟؟
پاسخ S|-|!\/A : چه عجب..شاگرد!!!!نبودی جناب!!!
هیج وقت به شادی و آرامشی که یهو میاد سراغت اعتماد نکن!
Samireh
چهارشنبه 1392/04/5 17:21
ای بابا...
چرا اینقد تلخ؟؟!!!
عالییییییی بود...
ارکیده تازه شروع کرده به خوندن..اینا رو بخونه که از دست میره...
پاسخ S|-|!\/A : به به ... سمیره جان!چطورییییی؟؟؟؟
مرسی...!:)
دیگه همه داستانا که نباید شیرین باشه!
ای بابا...این ارکیده باید اسم این سیندرلا رو به لاک پشت براش تغییر بدم!:))
farnoosh
چهارشنبه 1392/04/5 00:12
Kheili ghashang boood!dastanet o kheili doost daram!khoob e k mesle baghie dastana nist!montazere ghesmataye baadi am!;)
پاسخ S|-|!\/A : ممنون عزیزم!:)
داستانمم شمارو دوست داره!^^
چشم حتما قسمت بعدی رو زودتر میذارم!
MaMal00
سه شنبه 1392/04/4 23:22
سلام وبلاگ جالبی داری
من که خوشم اومد
به ماهم یه سر بزن
برای تبادل لینک با ما اول مارا بنام ینی همه چی لینک کنید(نه در پیوندهای روزانه)
بعد به ما خبر بدید تا لینکتون کنیم

laleh
سه شنبه 1392/04/4 23:18
یه جورایی داستانت تلخ شده!! اتفاقات ناراحت کننده خیلی توش زیاد شده!!
این اخرش یه حال گیریه حسابی بود... چرا داداشمو اذیت کردی؟؟!!!
ولی دوسش داشتم نوشته هات همیشه عالیه ن در هر حالتی!!
پاسخ S|-|!\/A : همه داستانا که نباید پایان آب نباتی و شیرین داشته باشن!:)
ممنون...لطف داری اوننی جان!:*
fatemeh
سه شنبه 1392/04/4 23:14
به به....فقط مرگ مغزی کم داشتیم اینجا.چه قاراشمیشی شده داستان البته بگم سالاد بهتره.تشکر بشه دوست عزیزم
پاسخ S|-|!\/A : آخراش دیگه...کم مونده!1قسمت دیگه تحملش کنی تموم میشه!
nushin
سه شنبه 1392/04/4 23:07


بدو بیا ببین چه خبره........
هرچی بخوای پیدا میشه.....
http://nv13990.marketgostar.ir/


پاسخ S|-|!\/A : اوکی...
سه شنبه 1392/04/4 23:01
از آزادی سوار تاکسی شدم تا صادقیه می گم چقدر شد؟
می گه ۲۰۰۰ تومن
می گم همش دو قدم راهه ۲۰۰۰ تومن!
می گه اینطوری قدم برداری شلوارت پاره میشه!
پاسخ S|-|!\/A : :))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر