One Story...! Last Part

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:جمعه 1392/04/7-23:32

درود....

قسمته آخره...

ممنون که تا اینجا دنبال کردین نوشته های نچندان دلچسبم رو....

بعد از این احتمالا یه داستان دیگه شروع کنم...اگر نتونم که دیگه درگیره درسو مشقم...

برای همه آرزوی بهترینا و بهترین زندگی رو میکنم...امیدوارم شاد باشید و موفق!

چارلی میگه!: همه چی آخرش شاده...اگر شاد نبود...پس بدون آخرش نیست!

نظر واقعیتونو بگید...

ممنون از همه!


-هیونگ!؟هانا خوبه مگه  نه!؟

به چشمای اشک آلوده جیهو نگاه کردمو لبخند زدم و در حالی که بغلش میکردم گفتم:

-اوم...

یکم بعد از تو بغلم اومد بیرون و رو به روم وایستاد و گفت:

-میشه برم پیشش!؟

سرتکون دادم...بردمش کناره تخته هانا..یکم نگام کرد و بعد گفت میخوام تنها باشم باهاش!

به صورت آرومش نگاه کردمو گفتم باشه...

اومدم بیرون از اتاق...یه نفس عمیق کشیدم و رفتم سمته صندلی های روبه روی اتاق...نشستم روشون و سرمو تکیه دادم...داشتم به همون 4ساله پیش که واسه اولین بار دیدمش فکر میکردم!

رفته بودم عکاسی برای گرفتن یه سری از عکسای جیون که شب تولدش گرفته بودیم...یه دختری اومد جلو و عصبانی بود...

پشته سرش یه خانوم دیگه اومد و بهش گفت:

-ولی اون مادرته...حق داره ببینتت و بدونه تو کجایی! .. و اون دختر با صدای آروم ولی محکم و قاطع جواب زن رو داد:

-خانوم شیم لطفا این حرفای خنده دار رو تمومش کنید!من اصن دلم دردسر نمیخواد..و اگر شما هم چیزی بخوای بگی...مطمئن باش من ساکت و آروم نمیشینم و خودت میدونی که چطور جواب کاریو که بر خلاف میلمه رو میدم!

...بعد از اون رفت و نشست رو صندلی های روبه رو...

نگاهش کردم...موهای تقریبا کوتاهش جلو صورتش بود و تیپه کاملا اسپرتی داشت..و سرتا پا مشکی پوشیده بود!گوشیشو در آورد و هندزفیر هاش رو گذاشت و شروع کرد به آهنگ گوش دادن!چند لحظه بعد اون زن از داخل اتاق خارج شد و همونطور که به اون چیزی رو میگفت که نشنیدم..دختر خیلی قاطع گفت:

-بهش بگو پیدام نمیکنه...

اون زن که با فامیلی شین صداش زده بود گفت:

-من فقط...

دختر زودتر جواب داد:

-هروقت به کمک لازم داشتم بهتون میگم...خانوم...شین!

زن سرشو انداخت پایین و رفت!

یکی از دخترای مسئول رو به دختر گفت:

-هانا چیشده باز!؟

فهمیدم اسمش هانا ست...

هانا به دختر نگاه کردو گفت:

-فکر نمیکنم نفهمیده باشی تا الان!!!

دختر به هانا نگاه کرد و گفت :

-ببخشید!

هانا جوابشو درحالی که چشماشو میبست گفت:

-کاریو نکن که بعدا بخاطرش بخوای عذرخواهی کنی...

برام جالب بود!فکر نمیکنم که کره ای باشه ولی لهجه اصلا نداشت و ...برام خیلی جالب بود و برای اولین بار داشتم به کسی که نمیشناسمش اینهمه نگاه میکنم..

یکی از پسرا بهم گفت که منتظر بشینم تا عکسا همشون حاضر بشن...

رفتم و روبه روی هانا نشستم...ذل زده بودم به صورتش..!

چند لحظه بعد چشماشو باز کرد و نگاهم کرد و سرشو آورد جلو و نگاهم کرد و عین خودم ذل زد به چشمام!

بعد از چند لحظه گفت:

-بفرمائید!

نگاهش کردم خودمو زدم به اون راه و گفتم:

-کاریم داشتین!؟
-امم...فکر نکنم من ممتد داشتم بهتون نگاه میکردم!

-داشتم فکر میکردم و به شما نگاه نمیکردم..

-برای فکر کردن بهتره به دیوار خالی که روبه روتونه نگاه کنید جناب ... بعدشم..از این به بعد خواستین چیزی بگین و خودتونو به زنید به یه راه دیگه به یه چیزه بهتر فکر کنید و بگیدش!یا حالت صورتتونو کنترل کنید..

همونطور خونسرد با اینکه تعجب کرده بودم نگاهش کردم و گفتم:

-شما هم بهتره هر چیزی رو به خودتون نگیرید!

و نیش خند تحویلش دادم...با همون حال نگاهم کرد و سرشو به طرفین تکون داد ..گوشیش زنگ خورد و شروع کرد با حرف زدن باهاش!

نگاهش کردم...ولی تا میخواست نگاهم کنه سرمو برگدوندمو خودمو مشغول مجله های رو میز کردم...چند لحظه بعد دوباره پرسیدم که همون پسر جوابمو داد باید باز هم منتظر بمونم!

چند دقه نگذشته بود که یه مرد میان سال و یه پسر بچه کوچیک وارد شد!هانا رفتو پسرو بغل کرد و به مرد سلام داد و باهم به سمته اتاق عکاسی رفتن و یکی از پسرا که عکاس بود هم همراهیشون کرد...

همون دختری که از هانا سوال کرده بود رو به دختره کناریش گفت:

-دختره خود خواه بدم میاد ازش...

-هانا اوصولا با هیچ کس گرم نمیشه و ضد حاله!

-ازش سوال پرسیدم...

-خب که چی!

-تو طرفه اونی یا من!؟

-هیچکدوم...

از جاش بلند شدو وارد اتاق شد!پسری که جواب منو میداد رو به اون دختر گفت:

-هی سان تو چرا انقدر گیری به این هانا؟؟؟

-تو چیکار داری!؟
-هیچی...!

و نیش خند زد...داشتم فکر میکردم به اینکه چقدر مگه هانا رو میشناسن که انقدر قاطع....إ..اصلا چرا دارم به اون مو پسری فکر میکنم !؟؟؟

سرمو تکون دادم تا دیگه بهش فکر نکنم...یه 10 دقه بعد پسر اومد و بمن گفت:
--واقعا ببخشید...بفرمائید آقا حاضره عکساتون!

-چقدر زود واقعا!

از جام بلند شدم و رفتم سمته پیشخون!هانا هم اومد بیرون و کنار همون پسر که عکاس بود وایستاد و اون پسر بچه رو که خیلی آروم و خوشگل بود رو داد بغلش...!

رومو برگردوندم و پول عکس هارو دادم و یه چند تا قاب عکس انتخاب کردم و اومدم بیرون!موقع بیرون اومدن باز به هانا نگاه کردم...و ناخود آگاه لبخند زدم...نگاهش برگشت سمته منو همونطور جدی نگاهم کرد..تو چشماش یبار دیگه نگاه کردم و اومدم بیرون و رفتم سمته ماشین...یادم نمیره اینارو...اون روز پیشه جیون که بودم بیشتر حواسم پرته هانا بود!صورتش و نگاه سرد و صدای گیراش یادم نمیره!!

با فکره هانا خوابم برد!!گذشت تا 4سال بعد...که دیدمش...برای اولین بار تو دانشگاه!اولش فکرنمیکردم همون باشه اما یبار که با سوهیون بحثش شده بود و اون معذرت خواهی کرد گفت :

-کاریو نکن که بعدا بخاطرش بخوای عذرخواهی کنی...

و همین مطمئنم کرد که اون خودشه!اما با این تفاوت که حالا موهاش بلند بود و عینک داشت!!

بعد از اون یه مدت با خودم کلنجار رفتم اما بالاخره پیشه هستی که دوسته خوبم بود ...و م3 خواهرم برام بود رفتم و براش شروع کردم حرف زدم...اون شب رفتم خونه هانا که با هستی توش زندگی میکرد...چقدر تعجب کرد موقعی که منو دید اما خیلی زود جم کرد خودشو...و بعدش...فهمیدم که تو زندگیم چه جایگاهی داری...

-آقای پارک!؟
چشمامو باز کردم و به صورت پرستار نگاه کردم:

-بله!؟
-خانوم کوان حالشون بهم خورده ...

نگران از جام بلند شدم..جیهو بیرون اتاق از پنجره داشت نگاه میکرد داخل رو...رفتم سمتش و رو زانو هام نشستم...برش گردوندم سمته خودم!

نگاهم کرد و آروم گفت:

-خیلی دلم براش تنگ شده!

و با چشای اشک آلودش نگاهم کرد و بغش ترکید!

بغلش کردم..سعی کردم دلداریش بدم...اما ...خودم بدتر از اون بودم!

کناره گوشم گفت:

-چیمشد ازش بدم میومد و دوسش نداشتم!؟؟؟

-بیا بریم پیشه استاد...خسته ای!

-نمیخوام!

-داداشی خسته ای!

-گفتم نمیخوام...

-لج باز نباش ... هانا دوس نداره بخاطرش اذیت کنی خودشو!

-ازش اصن بدم میاد!برام مهم نیس چی دوس داره چی دوس نداره!مگه برای اون مهمه که من یا تو یا بقیه چی دوس دارن!؟؟؟

نگاهش کردم...بلند شدم و بهش نگاه کردم!

رفت سمته صندلی ها نشست روشون!

نشستم کنارش و سرشو گذاشت رو شونم و زودتر از چیزی که فکرشو کنم خوابش برد!

بردمش گذاشتم رو یه تخت بعدم رفتم سراغ هانا..گفتن حالش بهتره و میتونم برم پیشش!

رفتم تو اتاق...نشستم رو صندلی...

-بهتری !!!!؟

صورتش رنگ پریده به نظرم میومد و سرد!دستمو گذاشتم رو پیشونیش...و موهاشو زدم کنار و پیشونیش رو بوسیدم!سرد بود!

دستشو تو دستم گرفتم و سرمو گذاشتم کنارشو نفهمیدم کی اما خوابم برد!

...............................................................

با سرو صدا صبح بیدار شدم...یه نگاه به بیرون کردم دیدم خبری نیست به تخت نگاه کردم!!!دیدم هانا نیست!

ترس کله وجودمو گرفت زود رفتم بیرون و رفتم جلو پرستارا...

-کجاست!؟؟؟

- کی آقا!؟؟

-هانا...هانا کوان کجاست!؟
-آهان...ایشون...(لبخند زد)خبر خوب...صبح بهشون اومدن!الانم بردنشون چکاپ زودی میان!

باورم نمیشد...از خوشحالی نمیدونسم چیکار کنم!!!

تشکر کردم و رفتم بیرون از بیمارستان...و یهو نگاه کردم زدم تو سرم و گفتم:

-پسر از خوشحالی خل شدی راها رو هم گم کردی ها!

وای خداجون ممنونتم که هانا مو بهم برگردوندی...

رفتم و از تو کاپشنم گوشیمو دراوردم خبر دادم به ایلای و هستی که بهشون اومده...نامزدیشون بخاطر این اتفاق عقب افتاد یعنی جفتشون عقبش انداختن!

هستی از ذوقش صداش درنمیومد و ایلای یه داد بلند کشید و گفت:

-واقعا!؟؟؟؟

بعدم به استاد خبر دادم..رفتم پیشه جیهو که دیدم نیست و رفتم بپرسم کجاست که نشونم دادن تو اتاق هاناست!

وای...هانا ی من بیدار و زنده و سلامت بود...خدایا ممنون!

رفتم تو اتاق و جیهو با خوشحالی خیلی زیادی گفت:

-هیونگ ببین ...ببین خواهرم که دختره خوبیه!!!

نگاهش کردم..به هانا نگاه کردم با لبخندش گفت:

-سلام...

از خوشحالی اشکام داشت میومد..رفتم و بغلش کردم..صدای کشیده شدن پرده رو شنیدم و بعدشم بسته شدن در...

-کوین م!؟چشام زد بیرون...الان دوباره میرم اون دنیا ها!!

از بغلش اومدم عقب و نگاهش کردم...و بوسیدمش...!

وقتی اومدم عقب و تو چشاش نگاه کردم...

-هانا خیلی دوست دارم!

لبخند زدو و گفت:

-من بیشتر!

دوباره بغلش کردم و گفتم:

عمرا من از خودت بیشتر دوست دارم!!!

-دلم تنگ شده بود واست!

-پس من چی بگم!

-ببخشید اذیتت کردم این مدت!

-نه عزیزم...!

بیشتر تو بغلم فشارش دادم تا باور کنم واقعی ه و خواب نیست!

هستی و ایلای و استاد اومدن...کی سوپ هم خبر دار بود..اونو هم هستی خبرش کرده بود...همچین هانا رو بغل کرده بود انگار شوهرشه...پسره پررو!!

هانا میخندید میکشیدمش عقب...با دکترش حرف زدم...قرار شد تا فردا مرخصش کنن!

تو آسمونا سیر میکردم...بزور روزو گذروندم...و فردا رفتیم باهم خونه...!

رفتیم خرید کردیم..خونه رو انتخاب کردیم!و بعد به اصرار هانا رفتیم دنبال وسایل خونه!شب خسته برگشتیم خونه اما هانا خسته نبود و ذوق داشت..شادی و خوشحالیش...و ذوقش خستگی رو از تنم بیرون میکرد!

رفت آشپرخونه!

-هانا ولش کن یه چیزی میخوریم..اینهمه خرید کردیم!

-نمیخوام..خودم میخوام غذا بپزم...غر اضافیم سرم نباشه!!

-بله قربان!

خندید...رفتم تو اتاق و با آرامش لباسامو عوض کردم....و رفتم پیشش...اونقدر رو کارش متمرکز بود که متوجه من نشد...یکم همونطوری نگاهش کردم...و بعد رفتم بغلش کردم..سرمو گذاشتم رو شونشو گفتم:

-خسته نیستی!؟
-نچ!

-غذامون چیه!؟
-یه چیزه خوشمزه....

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق.....

هانا : کوین...یادت نره خیلی دوست دارم..و هیچ وقت تنهات نمیذارما!!!

-میدونم...این صدای چی بود!؟؟؟

-کوین..پیشتم..واسه همیشه...اینطوری ... ببخشید...دیگه قولی رو نمیدم که بهش نتونم عمل کنم!

بوق...

-هانا چی میگی!؟؟؟این صدای چیه!؟

دستامو از دور کمرش بر داشتم تا برم ببینم صدا از کجاست...که اومد جلو و بوسیدم!تعجب کردم...چرا اینطوری میکنه!؟؟؟

اما داشت گریه میکرد...آوردمش عقب...هانا چیشده!؟چرا داری گریه میکنی!؟

-کوین دوست دارم...واسه همیشه...

-هانا چی داری میگی..!؟داری منو بدجور میترسونی این هم همه ها واسه چیه!؟اینجا چرا نورانی شده!؟اف بی آی حمله کرده!؟

-کوین..منو فراموش کن...خوب زندگی کن...خوب...شاد باش بخند..با خندت من شاد میشم...کوین..فراموشم کن!

-هانا چی میگی؟واسه چی باید فراموشت کنم!؟دیوونم مگه!؟
-کوین..آخرین باری که منو دیدی...اون حلقه رو که ماله خودته رو بنداز تو دستم تا بدونه همیشه پیششی...منم ترکت نمیکنم همیشه مراقبتم...فراموشم کن..عشقه من!

هانا ...نذاشت حرفمو بزنمو بغلم کرد گریه ش عصبیم میکرد...سرو صدا ها زیاد بود...یکی داشت سرم داد میزد....

-اینجا چه خبره!؟
دورو ورم شلوغ بود...اینجا...بیمارستانه که...یعنی چی نمیفهمم!

-آقای پارک...حالتون خوبه!؟

-چیشده خانوم!؟
-بی هوش بودین ...

-من چرا اینجام؟الان خونه خودم....

به پرستار نگاه کردم و با ترس از جام پاشدم...رفتم که برم تو اتاقه هانا ولی رام ندادن...خدای من نمیفهمم...اینجا چه خبره!؟؟؟

پس...پس همه اونا...یعنی چی!

نمیذاشتن برم تو...دادم رفته بود هوا اما نمیذاشتن...بزور چندتا پلیس بردنم بیرون...خدایا اینجا چه خبره!؟؟؟؟؟؟

رفتم بالا ...تا پرستارا دیدنم...و خواستن چیزی بگن گفتم

-آرومم نیازی به شلوغ بازی نیست!

بعد از 2ساعت اومدن بیرون از اناقش..روبه من دکترش گفت:

-متاسفم...

نگاهش کردم..یخ کردم...نمیتونسم حرکت کنم...هانای من زنده بود..اون اون مرخص شده بود...اون...زانو هام سست شد و افتادم رو زمین...

نمیتونسم حتی گریه کنم...بلند شدم زود رفتم تو اتاق...باور نمیکردم..ملحفه رو از صورتش زدم کنار...خودش بود...

همونطوری نگاهش میکردم...بغلش کردم..بوی تنش...گریم دراومد...هیچی نمیتونم بگم...هیچی...

........................................................................................................

ایلای هستی رو بغل کرده بود و اونم تو بغلش آروم آروم گریه میکرد...

جیهو ذل زده بود به تابوتش..و استاد یه گوشه آروم انجیل میخوند ..کی سوپ گریه میکرد...خیلی از بچه های دانشگاه بودن...خیلی از کسایی که میشناختنش...

و من...نمیتونسم باور کنم که تنها موندم..بازم!

هانا حلقمو بهت نمیدم..حقلتو هم بر داشتم که پیشم باشی...مگه نگفتی همیشه پیشمی..!؟تو مگه....

فقط بهت بگم..هانا نامردی کردی..اونطوری اومدی پشم...و حالا؟

برای آخرین بار...نگاهت کردم!

هانا..من چیکار کنم!؟

.........................................................................................................

امروز تولدته هانا...

روزی که میخواستیم ازدواج کنیم...تو از کجا میدونسی که میخوای بری که واسه هممون نامه نوشتی!؟

هستی ازدواجو و قبول نمیکرد...اما نمیدونم چی نوشتی براش که ... ماه بعدی قراره ازدواج کنن!

جیهو سرد شده بود با همه ممون...اما حالا بهتر شده!

اینجا به همون طرحی که گفتی درست شده...

هانا...این داستان تموم شد...

اما چرا باید اینطوری تموم میشد!؟

........................................................................................................

صفحه ورد بسته شد...داستان تموم شد...

هانا....خوابم نمیبره...

اما بدون که هیچ وقت به چیزایی که گفتی نمیتونم عمل کنم...

من با هیچ کس غیر کسی که قلبمو ماله خودش کرده نمیتونم زندگی کنم!

-منم همینطور کوین...

برگشتم...هانا رو دیدم...

رفتمو آروم بغلش کردم...

هم من گریه میکردم هم اون...

1داستان بود...اما ........

فکر نمیکردم زندگیشون اینطوری تموم شه!

 



نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
foot problems
شنبه 1396/06/18 14:17
I blog quite often and I seriously thank you for your information. This article has truly peaked my interest.
I'm going to take a note of your website and keep checking for new information about once a week.
I subscribed to your Feed too.
foot pain after pregnancy
یکشنبه 1396/04/4 17:34
Loving the info on this website, you have done great job on the posts.
marcenemarionneaux.hatenablog.com
پنجشنبه 1396/02/21 08:47
I create a comment whenever I like a article on a website or
if I have something to contribute to the discussion. It's a result of the
sincerness displayed in the article I read. And on this article ''' UKISS & BIG BANG ''' -
One Story...! Last Part. I was excited enough to post a commenta response :-P I actually do have a
couple of questions for you if you don't mind.
Could it be only me or does it look as if like some of these comments appear like they
are written by brain dead folks? :-P And, if you are writing on other
online sites, I would like to follow anything new you have to post.
Could you list all of all your shared sites like your twitter feed, Facebook
page or linkedin profile?
BHW
یکشنبه 1396/01/13 12:21
Excellent post. I was checking constantly this blog and I
am impressed! Extremely helpful info particularly the last part :) I care for
such info a lot. I was seeking this particular info for a
very long time. Thank you and best of luck.
niko
دوشنبه 1392/06/11 23:17
vaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaay nemikhaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam kloooooooooooooooooosssssssssssssssshhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhh chera koshtish? ghatel
پاسخ S|-|!\/A : شرایطش طوری بود که مرگ بهترین گزینه براش بود!:(
ماشالله ابراز احساسات:))
nadia
پنجشنبه 1392/04/13 11:12
دوستم ما آپیم یر بزنی و نظرتو بگی خوشحال میشیم...
پاسخ S|-|!\/A : باشه...الان!
parmis
یکشنبه 1392/04/9 12:54
سلام هم وب قشنگی داری هم داستلن های خوشمل می نویسی
بیا تبادل لینک کنیم منو با اسم always korea بنویس
مرسییییییییییییییییییییی
پاسخ S|-|!\/A : سلام..ممنون!^^
باشه حتما ولی آدرستو باز نمیکنه!
ALIN
یکشنبه 1392/04/9 00:40
اههههههه...هانا...اقا قبول نیس....
غم انگیز بوووووود...
هه...البته من نباس اینو بگم...من خود مداستانام غمگینن
چه خبر؟چطوری تو دختر؟
سر به ما نمیزنی!!!
وب تو باز نمیشد...مال من چی؟!؟!؟
واییی...بدو یه داستان دیگه شروع کن..هر چی فیک میخوندم تموم شدن!!!!
بدو بیا..من اپم... منتظرم همون حمایته که میگفتی:))فعلا
پاسخ S|-|!\/A : به به...
شما کجا اینجا کجا!؟؟؟
پیدات نبود یه چند وقت!
باشه الان میام!^^
darya
شنبه 1392/04/8 12:33
داستان تموم شد اما من همچنان نفر آخرم که نظر مینویسم.اما چینگو جووووووونم خیلی عالییییییییییییییییییی بوووووود یعنی در واقع حرف نداشت.ممنون که حتی موقعی هم که درگیر بودی و پرمشغله داستان میذاشتی.خیییلییی دوست دارمممممممممممممم.
پاسخ S|-|!\/A : مرسی دریا جونم!
از شما هم ممنونم بابت خوندنش...!^^
sahar
شنبه 1392/04/8 12:30
نهههههههههههههههههه...........چرا تموم شد؟؟؟؟من خیلیییییییی دوسش داشتم.حالا چیکار کنم.اما در هر صورت بابتش ممنوووون گلم.
پاسخ S|-|!\/A : مرسی عزیزم...
ایشالله داستان بعدی رو زود میذارم!
خواهش میکنم!
sara
شنبه 1392/04/8 12:28
آخیییییییییییییی.........همیشه عاشق داستانی بودم که با پایان خاص تموم میشد.خیلی دوسش دارم.مرسی عزیزم از بابت داستان بی نظیرت.
پاسخ S|-|!\/A : مرسی سارا جون...
نظره لطفته!
ممنون بازم بخاطر خوندن و نظر گذاشتن!
mohammadreza
شنبه 1392/04/8 12:24
از دست دوست عزیزم کوین جان.خوب جانم بفکر خواننده داستانتم باش.مردم و زنده شدم.اماااااااااا خیلی داستانتون خاص بووووووووود.خیلیییییییییییییییی ممنون
پاسخ S|-|!\/A : هههههههههه...من این دوسته عزیزتونو تونسم حتما میارم با خودش یه مذاکره ای داشته باشین!:))
ممنوووووووووون منم بخاطر دنبال کردن داستانتون!^^
arash
شنبه 1392/04/8 12:17
خیلی قشنگ بود اما حیف که تموم شد.حدس میزنم آینده نویسنده بی نظیری بشید.امیدوارم لااقل اونموقع بتونم اولین نفر کتابتون رو بخونم.به خاطر این مدت و داستان خوبتون ممنون.
پاسخ S|-|!\/A : ممنون آرش خان!
از شما هم ممنون بخاطر اینهمه توجه و شیطنت...
خوشحالم میکردین...!^^
ghazale
شنبه 1392/04/8 12:07
تا برسم آ خرش چند دفعه سکته کردم.خییییییلیییی ...عالی بووووود.فقط قربونش برم هانا جونم اگه هستی رو راضی نمیکرد برای ازدواج،من شادتر میشدم.اما واقعا ممنون.ببخشید اگه گاهی اذیتت میکردیم.
پاسخ S|-|!\/A : نه عزیزم...ممنون که با نظرات حسابی شادم میکردی...
farnoosh
شنبه 1392/04/8 01:49
Ghalbam oomad too dahanam!vaaaaaaaay chera tamoom shod?delam bara dastanet tang mishe!kheili aali booooood!montazere dastanaye baadit hastam!;)
پاسخ S|-|!\/A : ممنون فرنوش ک دنبالش کردی!
هر شروعی ی پایانی داره دوستم...
بتونم حتما داستان بعدیم رو شروع میکنم!^.~
uNni
شنبه 1392/04/8 01:38
بعد برد ایران خوندن این بهترین کار بود!!! :|
ولی عالی بود... یه پایان متفاوت و تاثیر گذار....
داستانت رو دوس داشتم... فراز و نشیبایه خاص خودش رو داشت... تغییرات قشنگی هم توش بود!!
خسته نباشی دونگسنگم عالی بود !!
پاسخ S|-|!\/A : مرسی اوننیم!^^
fatemeh
شنبه 1392/04/8 00:30
الان....چی بگم نمیدونم...واقعا مغزم قفله.اما نوشته هات برای هرکس دلچسب نبود،من دوسشون داشتم و دارم.پس ممنون.خیلی قشنگ بود.یعنی حرف نداشت.
پاسخ S|-|!\/A : مرسی!^^
آهان همینجا رایستی...تبرییییییییییییییک^^
برای والیبال...
عالیییییییی بود بازی!^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو