Sweet conflict

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:یکشنبه 1392/04/9-15:30

درود...

چطوره احوالاتتون!؟
خوش میگذره تابستون!؟
قول داده بودم که داستان جدید رو زود شروع کنم و بذارم و بچه خوبی شدم و به قولم وفا کردم...

             q1558_GodsWorld3godthecrea.jpg

 

اسم داستان هست تضاد ه شیرین...اولین اسمی که بنظرم اومد بود...

شخصیت ها:

کِیت ویدسون: افسانه ای درمورده کیت وجود داره که به دخترشیطان معروفه.مردم زیادی ازش ترس دارن و بهش نزدیک نمیشن!درمورده خوده کیت اینطور بگم که زاله یعنی رنگ دانه تو وجودش وجود نداره اما چشم هاش...چشم های فوق العاده زیبایی داره.به رنگ طوسی.موقعی که نور تو چشماش میوفته بنفش بنظر میرسه.قدش حدودا 170ه و لاغر و کشیده و البته خوش اندامه و قوی.و 17سال سن داره.مهربون ه اما مرموز.کم تر حرف میزنه.دیگران باهاش نمیتونن ارتباط برقرار کنن و کیت از این بابت تو بچگی خیلی عذاب کشید اما حالا دیگه براش مهم نیست!و فقط یک نفر رو بعنوان یه هم صحبت قبول داره از غریبه ها و اون سالی هست!موهایی بلند داره و م3 برف سفید رنگه موهاش.برخلاف تمام زال ها که مشکلات جسمانی دارن اون هیچ مشکلی نداره و سالمه سالمه و درواقع بیماری زالی نداره فقط....خاصه همین.کلیسا رو دوس داره و آرامش میگیره و همیشه تنها جایی که میشه پیداش کرد همون کلیساست!قدرت معنوی بالایی داره.فرا انسانی.هیچ کس این هارو نمیدونه جز خودش.سفر در زمان و جاهای دیگه.جداسازی روح و....همین باعث میشه که ترسناک جلوه کنه!

چارلی ویدسون:پدره کیت.شخصیتی تقریبا خشن و فوق العاده محکمی داره.باغی تو خونش داره که بیشتر وقتش رو بعد از کارهای شرکتش اونجا سپری میکنه.ویدسون تاجره.کیِت رو خیلی دوس داره اما هیچ وقت این رو بروز نداده!از نظره ظاهری مردی با 190قد و چهارشونه و هیکلی.چشم هاش مشکی و درشته و پوستی برنز رنگ داره و 46سال سن داره.موهاش همیشه بالاست و مشکی مشکی ه.ویدسون آدم فوق العاده مهربونیه اما ....

امیلیا جانسون:مادره کِیت.زنی سیاستمدار و دوس داشتنی.نویسنده ست و کتاب های زیادی رو چاپ میکنه.عاشق بچه هاست.از نظره ظاهری 175قدشه و رو فرمه و 42سال سن داره .چشمانی به رنگ سبزه جنگلی داره و موهایی کوتاه که همیشه چتری های کجش صورت کوچیک و گردشو خوش فرم تر نشون میده و به شکل کُپ موهاش تا 10سانت زیره گوششه و همیشه  اون هارو قهوه ای زیتونی رنگ میکنه با چند تا مشه ضضعیف استخونی.

جاش ویدسون: برادر کِیت.پسری مغرور و محکم.قد بلند 188و چهار شونه و فوق العاده خوش تیپ.چشماش هم رنگه مادرشه و موهاش قهوه ای روشنه.همیشه کِیت رو دوست داشته...اما دوست داشتنش جنسه خاصی داشته.همیشه از یه خواهر بیشتر دوسش داشته.اما هیچ وقت کِیت اجازه  ورود به حریمش رو بهش نداده.23 سالشه و تو بهترین دانشگاه انگلیس درحاله درس خوندنه.حقوق میخونه. حامی فوق العاده محکمی ه.آروم و همین آرامشش حسه اعتماد و حامی بودن رو به آدم میده.

سَم فارون:پسره کُنت فارون.کنت بزرگه انگلیسی.معتمد ملکه انگلیس.سرد و بی روحه.آدما براش اهمیت ندارن.همیشه از شمشیر بازی لذت میبرده.اسب مورده علاقش کریس نام داره.اسبی مشکی با یال هایی خیره کننده.تنها هم دمه سَمه کریس!...پسری سخت انتقام گیره و نمیتونه اشتباهات رو بپزیره.بلند قده 190و چهارشونه و همیشه لباس هایی رو انتخاب میکنه رنگه تیره داشته باشن بنظرش پوسته سفیدش رو لباس های تیره خیلی بهتر نشون میدن.چشماش مشکی مشکی ه و موهایی لخت و مشکی داره.همیشه تیکه ای از  موهاش جلوی چشمش هستن و چشم راستش رو میپوشونن.زیبا اما بی روح.همیشه بدنبال شخصی مبهم تو تصوراتش بوده.و24سالشه.و در حال خوندنه پزشکی ه.

جیم فارون:پدره سَم.کنته بزرگه انگلیسی که حالا تو یکی از روستا های انگلیس درحال زندگی  همراه با خانوادشه بخاطر ماموریتی که ملکه برای بررسی چند تا از روستا ها بهش واگذار کرده.قد بلند 45ساله و موهایی جوگندمی و چشمانی آبی.کنت بسیار مهربون و مردم داری ه.

ایزابل استیونس:مادره سَم.زنی بسیار مهربون و آروم و البته پایبند اصول و یجورایی بسیار تشریفاتی.40سال سن داره و عاشق دوستان اشرافیشه.و همیشه به قصر رفت و آمد زیادی داره.

لویی فارون:برادره سَم.پسری لجباز و یه دنده.چشماش آبی ه خیلی تیره و ابرو های خوش فرمی داره و فوق العاده دختر باز.بطوری که راحت رابطه برقرار میکنه و دیگه به اون دختر نزدیک هم نمیشه وبهش کاری نداره(عوضی ه کلا).فوق العاده شهوتی.25سالشه و پسره بزرگ خانواده به حساب میاد.دورو .بطوری که سَم با زیرکی بسیار زیادی فهمیده که اون چجور آدمیه.تو خانواده و دوستان و قصر و ... یه جوره و بیرون طوره دیگه!

الینا کریک:دختری فوق العاده حساس و مهربون.موهای بلندش تا روی کمرش میرسه و همیشه به اون موهای براق و بِلوند مینازیده.چشمانی به رنگ زمرد داره و لب هایی فوق العاده قرمز.دانشجوه حقوق هست و 21سالشه.از جاش خوشش میاد.تو دانشگاه و همه جه خاطر خواهان زیادی داشته.همیشه لباس های تنگ و کوتاه اون مشخص کنندش بوده.دختری باهوش و جذاب اما یکم..(؟)

هری سِیمون: پسری جذاب و فوق العاده دختر باز.امکان نداره از دختری خوشش بیاد و بدستش نیاره.اما هیچ وقت وفادار به کسی نبوده و یه جورایی عاشق خودش میکنه خیلی ها رو اما زود هم بیخیالشون میشه.23سالشه و دوسته جاش ه.رفاقتش با پسرا و دوستای خودش از وفاداری یک سگ هم بیشتره.همیشه سگ محبوبش رو همه جا با خودش میبره.ژرمنه سگش و اسمش رو گذاشته مایک.پوستش برنزه و چشمای تقریبا کوچیکی داره و بینی کوتاهی که فوق العاده صافه و لب هایی متناسب با اندازه صورتش.چشماش اقیانوسی ه رنگش و ابروهای خوش فرمی داره و همیشه عینک دور مشکیش اون رو شیطون نشون میده.کشیدگی صورت و چشماش اون رو وحشی تر نشون میده.پسری بامزه و شر...

سالی میران:دختری آروم و مهربون.جدی با جنس مذکر و خنده با جنس ه مونث به هیچ پسری تاحالا نشده که رو بده و عاشقه سَم ه...دانشجویه پزشکی ه و22سالشه.قدش متوسطه و 165ه.لباساش همیشه حالت رسمی داره و موهاش رو همیشه از بالا میبنده هیچ آرایشی بجز ریمل رو مژه های کوتاهش نمیکنه.همیشه کفش پاشنه بلند پاشه .دوست های زیادی رو دورش داره اما صمیمی ترین دوستش کِیته.

ویلیام هُمرِین:پسری بامزه و فوق العاده شوخ.پسره صمیمی ترین دوسته ویدسون ه و رابطه نزدیکی با جاش داره.گرافیک خونده و تو یه شرکت طراحی مشغول به کاره 24سالشه.دورگس و روس انگلیسیه.پسری فوق العاده خوش مشرب و جالب.معتمده خیلی زیاد!

این ها شخصیت های اصلی داستان هستن...

معرفی شخصیت ها بود این و یه مقدمه از داستان:

کِیت:

-مثله همیشه داشتم اتاقم رو مرتب میکردم و آهنگ مورد علاقم که هر یکشنبه تو کلیسا میخونمش رو زمزمه میکردم...

با صدای جاش به خودم اومدم تو چهار چوب در وایستاده بود و دست به سینه داشت نگاهم میکرد.نگاهش همیشه گویا بود...برادر..هه...خودم هم میدونم که برادر...

-با توم کِیت کجایی!؟(با خنده)

-سلام...

-خوبی؟

-اوم...کاری داشتی باهام!؟
-سه شنبه س گفتی بودی بعد از کلاسم جایی میخوای بری..گفتم بیام دنبالت که تنها نری!

-الان آماده میشم!

جاش سرشو تکون داد و دسته گل یخ های سفید و رز های سفید رو که ازش خواسته بودمو برام گذاشت رو پیانو.و رفت پایین.صدای پاهاش هم قوی بود.

با لبخند رفتم سمته گلا ها و تو گلدون جابه جاشون کردم!

به سمته کمد رفتم و جین مشکی و بلیز آبی کشیدم بیرون و پوشیدمشون.سویی شرت مشکیم رو پوشیدم و موهام رو بردم زیر که معلوم نباشه به چشمای تشنه م نگاه کردم و ریمل زدم و کیفم رو برداشتم و رفتم پایین...

مادر داشت کیک میپخت...پای سیب.کیک مورد علاقه من!

-مادر من زود برمیگردم...

روشو برگردوند سمتم و گفت:

-کجا میری!؟
-یه سری لوازم لازم دارم ...

-تنها که نمیری!؟
-نه جاش هم همراهم میاد!

-خوبه...به سلامت...

سرتکون دادم و اومدم بیرون.بچه که بودم به این فکر میکردم که چرا باید تو روستا زندگی کنیم!؟اما حالا درک میکنم...دختره شیطان.بخاطر من...

سوار اون لوتوس اورا إس ه مشکی رنگ شدم و جاش با لبخند همشگیش نگاهم کرد و راه افتاد...

باید مقدمه وار مینوشتم اما ترجیح میدم تو هر قسمت که میذارم مشخص شه رونده داستان و مدلش....

چطور بود!؟خوشتون اومد؟!

 

 



نوع مطلب : Sweet Conflict 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
healheel.bravesites.com
چهارشنبه 1396/03/3 03:07
This is my first time pay a quick visit at here and i
am in fact pleassant to read everthing at one place.
BHW
جمعه 1396/02/1 17:07
It's amazing to pay a quick visit this web site and reading
the views of all colleagues on the topic of this post, while I am also keen of
getting know-how.
manicure
یکشنبه 1396/01/20 01:29
Why visitors still use to read news papers when in this technological globe the whole thing is presented on web?
Samire
سه شنبه 1392/05/15 02:54
سلام اجی جون.. شخصیتاش مرموزن.. میرم ادامه داستان بخونم
پاسخ S|-|!\/A : سلام...خخخخ..دیگه دیگه!
arash
یکشنبه 1392/04/9 22:14
چه جالب که از همین اول از شخصیتاش خوشم اومده.منتظرم.
پاسخ S|-|!\/A : چه جالب که خوشتون اومده!
حالا الان قسمت اول رو هم بخون ببین خوشت میاد یا نه!؟
ghazale
یکشنبه 1392/04/9 22:13
ووووووووووووووویییییی...........خواهر آقتی گلمووون.فکر نمیکردم به این زودی بعدی رو بذاری.زود زود منتظرم.
پاسخ S|-|!\/A : بلی بلی...الانم قسمته اولو میذارم...کیف کنید!^^
laleh
یکشنبه 1392/04/9 16:52
داستان جالبی میشه... شخصیتایه جالبی داره!
همشون ادمایه جذابی هستن!!
شروع خوبی بود.. موفق باشی دونگسنگم!
پاسخ S|-|!\/A : خخخخ....تو فقط اعتماد بنفس داشته باش حله!
میسی!^^
پارمیدا
یکشنبه 1392/04/9 16:28
سلام خوبی؟
دوست دارم بیایی با هم تبادل لینک کنیم تا هم بازدید کننده وبت بره بالا هم من بازم بتونم بهت سر بزنم میدونی چرا ؟چون اگه وبت را ثبت کنی من آدرس وبلاگت را دارم در ضمن من هر روز به دوستام سر میزنم منتظرت هستم
پاسخ S|-|!\/A : سلام لینک شدی دوستم^^
fatemeh
یکشنبه 1392/04/9 16:05
چون مقدمه اس هنوز داستانو نفهمیدم.اما شخصیتشو دوست دارم.جالب به نظر میرسن.
پاسخ S|-|!\/A : ایشالله داستانم آراسسومیشی!;-)
ALiN
یکشنبه 1392/04/9 15:59
ا..به نظر داستان جالبی میاد...خوب شروعش کردی...
هه...کیت دختر جالببه...
خوبه...مرسی...
منتظر ادامشم ^_^
پاسخ S|-|!\/A : بلی بلی...منتظره ادامش بباش!:D
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو