Sweet Conflict - Part 1

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:یکشنبه 1392/04/9-22:18

برای بار دوم درود...

امیدوارم تیممون سر بلند شه و بتونه ببره!

                                         i5337_20120714163537.jpg

بوی اینجا سرحالم میاره!

آقای جونز...همیشه این مغازه رو دوست داشتم.

وسایل مورد نظرم رو برداشتم و رفتم سمته پیشخون.

اومد جلو با عینک همیشگیش و موهایی که حالا داشت هم رنگ موهای من میشد!

-چطوری کِیت؟

-ممنون آقای جونز!

-همینا!؟
-مثله همیشه...

زد و رنگ های روغن و کاغذ های رنگی و کاهی و اون قلم ها و وسایل دیگه رو بارکد میزد وJ

میذاشت تو پلاستیک ها قرمز و سفید رنگه مورده علاقم...

افکارش هم مثله این مغازه و خودش آرامش دارن...

پلاستیک رو داد دستم و مثله همیشه یه کارت پستال برام گذاشت...حساب کردم و اومدم بیرون.

هی آفتاب...چرا انقدر اصرار داری که انقدر تند و عصبانی خودت رو به رخ بکشی!؟

به سمته جاش رفتم و دره ماشین رو باز کردم و نشستم...لندن...زیبا بود.

جاش هم چند لحظه بعد اومد و نشست و بستنی ای رو به سمتم گرفت!

-بیا بخور....هوا گرمه خیلی...

-ممنون!

و بستنی رو گرفتم و شروع کردم به چشیدن و لذت بردن از سرماش...

جاش ذل زده بود بهم آروم صورتمو به سمتش برگردوندم و گفتم:

-نکنه پشیمون شدی از اینکه این بستنی رو بهم دادی!؟(بالحن شوخی)

-نه...اصلا...فقط داشتم به این فکر میکردم که چقدر لذت میبری ازش!؟

-از هرچیزی باید لذت برد..جاش!

نگاهم کرد و لبخند زد!

بستنیش که تموم شد گفت:

-کِیت امروز باید چند جا برم ...باهام میای یا برسونتمت خونه؟
-میام...

ماشین رو راه انداخت و به سمته مرکز شهر به راه افتاد....

حدودا چند دقه بعد جلوی دانشگاهشون وایستاد و روبه من گفت:

-بیا بریم داخل کارم طول میکشه!

سر تکون دادم و پیاده شدم...دانشکده ای زیبا اما بی روح...

وارد شدیم..جاش همیشه کم حرف بود و توضیحی نمیداد مگر اینکه خودش لازم میدونست.

داخل یه کلاسی رفت و شروع کرد با یه سری از اونا حرف زدن و من هم فقط نگاه میکردم...

دیدم یکی از اونها به جاش زد و با چشماش من رو که درحال کشیدن رو تخته کلاس بودم رو نشون داد....

جاش:کِیت؟چند لحظه میای!؟

خط آخره اون پُشه چشم گنده رو کشیدم و رفتم سمتش!

کنارش که قرار گرفتم دستش رو گذاشت رو شونمو گفت:

-خواهرم کِیت...

به پسر نگاه کردم...آدم شری بنظرم رسید با لبخند فریبنده ای گفت:

-خوشبختم من هُری هستم...

به دستش که جلو آورده بود نگاه کردم و آروم دستش رو گرفتم و گفتم:

-من هم!

-جاش...تاحالا ندیده بودم خواهرتو!

-خب دیگه...

بمن دوباره نگاه کرد و گفت:

-چند سالتونه!؟

-17...

-همیشه اینقدر گرم برخورد میکنی!؟

-بله آقا!

نگاهم کرد و فکراش با صدای بلندتری به گوشم رسید...با لبخند یکم با افکارش بازی کردم که دستشو گذاشت رو شقیقه هاش و گفت:

-سرم داره تیر میکشه...

چشمم رو ازش برداشتم تا افکار خیلی جالبش به وول وول خوردنشون برسن...

دختری اونجا بود که با چشمای زمردی رنگش رو جاش تمرکز کرده بود...زیبا بنظر میومد اما...

-هی جاش خواهره خوشگلی داری...

-میدونم الینا...

-سلام من الینا کریک هستم...

به سمتم اومد و دستشو دراز کرد بهش دست دادم و سرتکون دادم...

-چقدر تو خوشگلی...جاش مطمئنی برادر واقعیشی؟

-تو شک داری؟

-آره آخه خیلی خوشگله...

نگاهش کردم و پوزخند زدم...راه خوبی رو برای نزدیک شدن به جاش انتخاب نکرده بود!

گفتم:

-جاش؟الینا دختره زیبایی ه نه!!؟

نگاهم کرد و با تعجب. و بعد به الینا نگاه کرد و براندازش کرد...انگار اولین باری بود که اون رو میدید و گفت:

-نظری درموردش ندارم!

-ولی بنظره من زیبا و فریبندس...

و بغلش کردم و کناره گوشش گفتم:

-جاش سرسخته راه دیگه ای رو واسه نزدیک شدن بهش انتخاب کن..ممکنه کمی کمکت کنه!

و با لبخند ازش جدا شدم که دیدم با تعجب داره نگاهم میکنه و چشمک زدم بهش!

جاش با تعجب و یه لبخند حاکی از حرفم سرشو برگردوند وبه حرف زدن با هری مشغول شد و من رو هم به 2نفره دیگه اونجا معرفی کرد...

من هم بعد از این مراسم معارفه به سمته تخته رفتم و بقیه نقاشیم رو کامل کردم!پشه خیلی بامزه و خوشگلی شده بود....

جاش همراه با هری و پسری که خودش رو جک معرفی کرد از کلاس بیرون رفتن و مونده بود الینا و دختره دیگه ای به اسم دِیزی که داشتن باهم درس میخوندن...بهتره بگم درمورده چیزای دیگه حرف میزدن...

حوصلم سر رفته بود و سمته یکی از صندلی ها رفتم و روش نشستم و گوشیم رو درآوردم و شروع به تمرین آهنگ جدیدی که باید فردا تو مدرسه اجرا میکردم کردم...

تابستون بود و کلاس های مختلف اضافی و تفریحی و .... هرچی بود از خونه موندن که بهتر بود!

شروع کردم به حفظ و بعدم صدام رو گرم کردم و خوندمش..ای بد نبود...

خوندنم که تموم شد صدای دست زدن منو از عالم موزیک کشید بیرون و جای شنیدن صدای پیانو و گیتار دست زدن رو شنیدم و تازه حواسم جمع شد .... پای موزیک که وسط میومد نمیتونسم حواسم رو ازش پرت کنم....

به الینا و دیزی نگاه کردم و لبخند زدم!

الینا:

-تو خواننده ای کیت!؟
-نه...

دیزی:

-ولی خیلی صدات قوی ه و همینطور فوق العاده روش کنترل داری!

الینا:

-درسته و همینطور آهنگین و ملودی واره ...

من:

-خوندن لذت بخشه...

دیزی :

-درسته...وقتی همسن تو بودم آرزو و رویام این بود که یه ستاره معروف بشم...

الینا:

-پس اینجا چیکار میکنی!؟
-ههه...من اصلا استعداد موزیک و موسیقی رو ندارم...

من:

-هیچ کس وجود نداره که استعداد چیزی رو نداشته باشه!بهتره بگی تقویتش نکردی و همیشه به خودت گفتی نه نمیشه و نمیتونم این شده که هیچ قت نتونسی رویات رو به حقیقت برسونی...

با حیرت بهم نگاه کرد و گفت:

-این رو من همیشه به خودم بعد از اینکه میخوندم و صدام گل هایه تو گلدونم رو هم اذیت میکرد و همسایه طبقه پایین بهم میگفت ساکت شو به خودم میگفتم!

سرتکون دادم:

-طبیعیه وقتی گوشات رو بگیری و فقط از داخل حلق و گوش درونی صدات رو بشنوی هیچ وقت نمیتونی برون رفت و چیزی که از حنجرت بیرون بیاد رو بشنوی و نمیفهمی که داری داد میزنی و فالس میخونی نه اینکه داری آواز و شعر میخونی...خواننده های اپرا هم این کارو نمیکنن...و واسه شنیدن بهتر صداهاشون تو یه اتاق سفالی میرن تا برون رفت و بازگشت صدا به گوش رو بهتر بشنون و متوجه اشتباهاتشون بشن!

با تعجب دو دختر بهم نگاه میکردن...جاش همراه با جک و هری وارد شد و گفت:

-کیت بریم...؟!

-اوم...

رفتم سمته در که الینا گفت:
-کیت تو ... بازم پیشمون بیا!

سرتکون دادم!

و دیزی که همچان با چشمای گرد شدش نگاه میکرد به جاش گفت:

-خواهرت خیلی باحاله جاش...

هری درحالی که با اون لبخنده مخصوص به خودش نگاهم میکرد گفت:

-عجیب و باحال بهتره!

سرم رو به معنی خداحافظ پایین آوردم و بیرون رفتم و جاش هم چنددقه بعد بهم رسوند خودش رو و گفت:
-دختر تو مهره مار داری!؟
-چطور؟
-هرجا میری همه ازت خوششون میاد و شگفت زده میشن درموردت!

-موهام رو ببینن...لبخندشون به ترس تبدیل میشه!

-مگه موهات چشه!؟به این قشنگی...

-آره ولی همینا نزدیک به 18ساله که پدر و مادر و تو رو به اون روستا کشونده...و مردم خیلی خوب باهاتون برخورد کردن!

فقط نگاهم کرد و من به سمته ماشین رفتم و سریع نشستم و اون هم نشست و آروم گفت:
-معذرت میخوام!
-نیازی به معذرت خواهی نیست...حقیقت بود!

ماشین رو راه انداخت و  رفتیم خونه...تو طول همه اون 45دقیقه داشتم به طرحی که میخواستم بکشم فکر میکردم راجبه رنگش...همه چیش...

وقتی رسیدم زود رفتم و شروع کردم...

و با صدای خنده های اون پسره ن چندان آشنا به خودم اومدم...

اون طرح زیبا شده بود و دریاچه اون دو رو عاشقانه تر بهم نزدیک میکرد....



نوع مطلب : Sweet Conflict 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
jalisakreitlow.bravesites.com
سه شنبه 1396/03/2 13:22
Hi, i think that i saw you visited my site thus i came to return the want?.I'm attempting to in finding things to improve
my website!I assume its ok to use a few of your concepts!!
BHW
چهارشنبه 1396/01/30 19:03
hello there and thank you for your information – I've certainly picked up
something new from right here. I did however expertise some
technical issues using this web site, as I experienced to reload the web
site a lot of times previous to I could get it to load correctly.
I had been wondering if your hosting is OK? Not that I am complaining,
but slow loading instances times will often affect your placement in google and can damage your quality score if ads and marketing with Adwords.
Anyway I am adding this RSS to my e-mail and
can look out for much more of your respective interesting content.
Ensure that you update this again very soon.
BHW
جمعه 1396/01/11 17:24
This article will help the internet users for creating new web site or even a blog
from start to end.
Samire
سه شنبه 1392/05/15 03:09
قشنگ بود اجی جون.. ولی یکم مبهمه کلا نه؟؟؟؟
خوشم میاد مرموزه.. افرین..
پاسخ S|-|!\/A : کلا اره مبهمه!
ممنون !^^
ALiN
دوشنبه 1392/04/10 15:18
جالب بودمرسی..جاش باحاله..کیتم...ای بد نیس دوسش دارم..
ممنون..تا بعدی فعلا جوجو
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میشه!^^
darya
دوشنبه 1392/04/10 10:49
چینگو جونم.عاشق ذهن پر استعدادتم.واقعا حرف نداری
پاسخ S|-|!\/A : اونم عاشقته...مرسی!^^
ghazale
دوشنبه 1392/04/10 10:48
واییییییییییی خواهر آقامون.حرف نداره.عالیه.خیلی قشنگه.
پاسخ S|-|!\/A : ههههه...مرسی عروس خانوم!^^
mohammadreza
دوشنبه 1392/04/10 10:45
سلام ببخشید.تقصیر این آرش خان به من نمیگه داستان جدید گذاشتید.خوندمش.خیلی باحاله.دستتون درد نکنه
پاسخ S|-|!\/A : اشکال نداره...!:)
خواهش میشه!^^
arash
یکشنبه 1392/04/9 22:47
نه انصافا عالیه.گل کاشتید.ممنون.
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میکنم!^.*لطف دارین!
fatemeh
یکشنبه 1392/04/9 22:45
الان که پای داستان وسط اومد،اعلام میدارم بسی زیاد دوسش میدارم.آقاااااا خیییلییییی عالییی میباشه.میسییییی.
پاسخ S|-|!\/A : جدا؟خوشحالم خوشت اومده!^^
خوبهش میرسییییی!^^
laleh
یکشنبه 1392/04/9 22:45
از شخصیت جاش خیلی خوشم میاد منو یاد یکی میندازه!!
ولی نمیدونم چرا هنوز با کیت نتونستم ارتباط برقرار کنم... عالی بود... منتظر قسمتهایه بعدی هستم!!
پاسخ S|-|!\/A : :)
کیت عجیب و خاصه و یجوریه...
^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو