تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - Sweet Conflict - Part 2

Sweet Conflict - Part 2

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:سه شنبه 1392/04/11-12:55

درود!^______~

چطوره احوالاتتون؟...

قسمته 2 رو هم گذاشتم...چه فعال شدم!

d7638_Parand_W2009.jpg

موهام رو بالای سرم جمع کردم و کلاه قرمزم رو گذاشت رو سرم تا موهام رو خوب بپوشونه.

به خودم تو آینه نگاه کردم و یاده رپر ها افتادم.تیپم شبیه به اونا بود!

-جاش،کیت رو صدا کن دیرش میشه!
صدای مادر بود!آه که چقدر دوست داشتنیه ! کولم رو پشتم انداختم و درو باز کردم و سینه به سینه جاش شدم.جاش کمی عقب تر رفت و گفت:

-فکر میکردم خواب باشی!

-صبح بخیر!

با لبخند نگاهم کرد:

-صبح بخیر...

از کنارش رد شدم و پله هارو دوتا یکی پریدم و اومدم پایین و رفتم یه راست سمته یخچال و لیوان آبم رو پر کردم!

مادر:

-کیت ؟بازهم با معده خالی داره آب یخ میخوری که!

-گرممه!

-خب دختر مجبوری اینطوری سویی شرتتو همه جا با خودت ببری!

-بله !

مادر سرشو تکون داد و خندید!کمی آب که خوردم گونش رو بوسیدم و گفتم:

-من شب میام...مدرسه کار برای انجام دادن زیاد دارم خداحافظ مادر...

-چیزی نخوردی که!!!

-تو مدرسه میخورم...بابای!

و براش دست تکون دادم و اومدم بیرون.جاش هم دنبالم اومد بیرونو گفت:

-هی کیت نمیخوای برسونمت!؟
-نه ممنون جاش!

-به سلامت...مراقب باش!

-هستم.

و رو مو برگردوندم...امروز خورشید بنظر بی حال میاد...ابر ها محاصرش کردن...خوبه !

به مدرسه رسیدم و مثله همیشه سر و صدا های بچه ها منو از ژویس پند کشید بیرون...تازه داشتم با اون دختربچه مو کوتاه حرف میزدم...

یه راست رفتم  داخل کلاس و سره جام نشستم...مثله همیشه توماس غمگین نشسته بود و داشت فکر میکرد.

بعد از نیم ساعت بقیه هم وارد کلاس شدن و استاد ها هم میومدن...

و اون درسای کسل کننده و تکراری....پس...بهترین موقع واسه رفتن به ژویس پِنده ه!

-سلام...

نیکل به سمتم برگشت اون دختر مو مشکی کوتاه...زیبا بود!

-سلام ..کجا رفتی یهو؟

-معذرت میخوام کار برام پیش اومد باید میرفتم!

-هی کیت تو چرا همیشه کلاه سرته!؟
-بهتره!

-چرا!؟

-دلیل همه چیز  لازم به توضیح نیست!

کمی نگاهم کرد  و گفت:

-تو روس بنظر نمیای!!

-درسته.

-اهل کجایی!؟
-انگلیس...

سر تکون داد...

-کیت؟

-بله؟
-تو نمیدونی پدر و مادره من کجان؟

با لحن غمگینی گفت حرفشو...چطور میتونسم بگم پدر مادرت بخاطر فقر تورو  به این یتیم خونه آوردن...نه نمیتونسم دختر بچه 6ساله ای رو درگیر بدی ه آدم بزرگا کنم!

-نمیدونم عزیزم...اما یه روزی پیداشون میشه....

خودمم میدونسم هیچ وقت پیداشون نمیشه ونیکل هم این رو خوب میدونس!

لبخند تلخی زد و به بازی با عروسک هاش ادامه داد!

تنها بود...هیچ وقت دوست نداشتم که بچه ها تنها باشن...و همیشه از مادر پدر هایی که ...

بهش فکر نکنم بهتره...

-کیت؟به چی نگاه میکنی؟

-داشتم فکر میکردم!

-به چی؟

-به آدما!

-دوسشون نداری؟

-نه خیلی...

-پس مثله منی...

مربیش صداش کرد!

-هی نیکل داری اونجا تنهایی چیکار میکنی؟چرا انقدر دور شدی!؟؟؟

زود برگشت و بهم نکاه کرد و گفت:

-کیت برو تا ندیدتت...دعوام میکنه ببینه با غریبه ها بازی میکنم!و به اون زن نگاه کرد و گفت اومدم مربی!!!

آروم وسایلشو که جم میکرد گفت بازم بیا پیشم کیت...

و رفت به سمته مربی ش...

-کیت ویدسون!؟
به استاد نگاه کردم...

-نظره تو چیه؟

کمی ذهنمو مرور کردم و از ژویس پرند بیرون اومدم و به کُن ویلِیجه کنونی برگشتم و گفتم:

-من با این حرف که میگین آدما بخاطر اینکه نیاز دارن عاشق میشن کاملا مخالفم!

-چرا!؟
-بنظره من آدما عاشق میشن که بتونن به کمال برسن...این یه نیاز نیست یه نیمه است!اون ازدواجی که دختر پسر ها  میکنن ، فقط برای اینکه بتونن رابطه برقرار کننو نیاز جسمانیشون رو برطرف کنن اصلا عشق معنی نمیده...اونا مثله نرو مادگی یه دکمه میمونن!اگر باهم نباشنو کنار هم قرار نگیرن که اون لباس دکمه دار برای همیشه باز میمونه و  خب اصن چرا دکه بهش وصل شده؟پس باید باهم قرار بگیرن تا لباس زیبا و کامل بنظر برسه...درسته اینم یه نوع کامل شدنه اما جاودانه نیستو قلبو برای عشق به تپش درنمیاره...!بنظرم اینجور روابط مثله یه حسه ارضا کردنه اما با این تفاوت که با همسر قانونیشونه و همسبتر شدن با ک3 دیگه ای نیست...و خب خودش یه آرامشی رو به دنبال داره یه وابستگی رو که بهش اونا میگن عشق و ما عاشقه همیم...!خب حق دارن...کسی که عشقه واقعی رو تجربه نکرده چطور متیونه فرقش رو از یه عشق که هوس و نیازی اون رو ساخته رو درک کنه و بفهمه!؟...انسان ها وقتی یه عشق واقعی رو تجربه میکنن که هر ثانیه مثله اکسیژنی که بهشون اجازه تنفس، اجازه ادامه زندگی رو صادر میکنه،اجازه ادامه ی کامل شدن و هررزو رسیدن به شگفتی های زندگیشون و عشق موجود رو میده... نظره من اینکه بعد از اکسیژن دومین عنصری که به حیات آدمی میتونه زندگی حقیقی رو ببخشه عشق ه واقعی ه!

استاد ویکر برام دست زد و گفت:

-براوو...براوو ویدسون!

لبخند زدم...

استاد ادبیات بود و کلاس آزاد و موضوع عشق...استاد ویکر هراز گاهی بحث هایی رو پیش میکشید و از همه میخواست تا درموردش نظرشونو بگنو این بار عشق واقعی رو انتخاب کرده بود...چیزی که خودش اون رو تا این سنه 34سالگیش تجربه نکرده بود و همیشه در حسرت داشتن همچین زندگی بود...من نظره خودم رو گفتم...نظری که تو عمقه وجود ویکر یه اصل از اوصول زندگیش بود و تنها اصلی که نتونسته بود اون رو به اجرا دربیاره...

بقیه دختر و پسر ها هم نظرشونو میگفتن و به این نتیجه رسیدم که خیلیا براشون درک حرفام سخته...چون خیلی هاشون نقض میکردن حرفام رو!

زنگ خورد...داشتم بلند میشدم که ویکر بهم گفت:

-ویدسون امروز اجرا داری!؟

-بله استاد!

-اجرای موفقی رو داشته باشی...

لبخند زدم...

سارا رو بهم گفت:

-هی کِیت تو عشق واقعی رو تجربه کردی؟
توماس گفت:

- کیت همیشه چیزایی رو میگی که همه ازت تعجب میکنن!

جین پشته چشمی بهم نازک کرد و با دوستاش رفت بیرون!

رو به سارا گفتم:

-عشق واقعی رو همه انسان ها تجربه میکنن...و من هم انسانم!

-منظورت اینکه جوابم آره ست نه!؟
سر تکون دادم!

رفتم بیرون به سمته سالن تمرین ... پشته پیانو نشستم و شروع کردم به نواختنو خوندن...

تموم که شد و بلند شدم ادوارد رو دیدم که به سمتم اومد و گفت:

-سلام ...

-سلام...

-قشنگ خوندی مثله همیشه...

-ممنون!

-کیت؟میتونیم چند لحظه باهم حرف بزنیم!؟
-داریم چیکار میکنیم!؟

لبخند زد و دستشو کرد تو موهاش و گفت:

-راستش میخواستم بهت بگم...اممم..کیت من ازت خوشم میاد!

نگاهش کردم...

-امممم...ازت میخوام که...میشه باهم دوست شیم!؟
-ادوارد...یکم تو انتخابت اشتباه کردی!

-منظورت چیه!؟

-منظورم واضحه پسر!

-یعنی رد میکنی پیشنهادم رو؟!

-درسته!

-اما چرا کیت!؟

-به دلایل خیلی مشخص...

-اگر منظورت موهاته...من دوسشون دارم کیت...و اصلا به حرفه مردم کاری ندارم!

-نه نه ادوارد...من نمیتونم با کسی که حسام باهاش آشنا نیستن...یه رابطه دوستی برقرار کنم!

فقط نگاهم کرد و گفت:

-بیشتر بهش فکر کن...شاید حسات باهام آشنا شدن...

و دستاش رو کرد تو جیبش و عقب عقب ازم فاصله گرفت و گفت:

-بای...

و رفت...

ادوارد هم کلاسیم بود...و پسره مهربون و آرومی بود...سرسخت و پشتکارش هم عالی بود!

اما نمیتونسم باهاش ارتباط برقرار کنم و بعنوان کسی نگاهش کنم که دوسش بدارم...

و این رو هم ادوارد خودش متوجه میشه...

اونروز..اجرای خوبی رو پشت سر گذاشتم و تا شب برای کار های پژوهشی تحقیق ه استاد مِک که استاد فیزیکم بود تو مدرسه موندم و کارهام که تموم شد وسایلم رو جمع کردم و به سمته خونه راه افتادم...خنک بود هوا و باده آرومی شروع به وزیدن کرده بود و صدای زوزه گرگ ها قشنگتر بنظر میومد...دیر وقت بود...

باز هم برق شمیشر رو دیدم...

برقی که ابر های سرسخت رو به جون هم انداخت...

کلاه سویی شرتم رو کشیدم رو سرم و گام هام رو بلند تر کردم...کم کم درحال خیس شدن بودم...

زوزه گرگ ها خوابیده بود و حالا مه نه چندان غلیظی اطرافم رو احاطه کرده بود و زمزه هاش رو تو گوشم میخوند...

            دریاچه همیشه نقره رنگه...



نوع مطلب : Sweet Conflict 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
http://breezysalvation91.hazblog.com
یکشنبه 1396/02/31 02:03
I'm gone to inform my little brother, that he should also pay
a quick visit this website on regular basis to take
updated from most recent reports.
BHW
چهارشنبه 1396/01/30 17:51
Right here is the right web site for everyone who really wants to understand this topic.
You realize so much its almost tough to argue with you
(not that I personally would want to…HaHa). You
certainly put a fresh spin on a topic which has
been written about for ages. Wonderful stuff, just excellent!
manicure
شنبه 1396/01/19 23:11
Fantastic beat ! I wish to apprentice whilst you amend your site,
how can i subscribe for a weblog website? The account aided me a appropriate
deal. I had been tiny bit acquainted of this your broadcast offered bright transparent idea
BHW
جمعه 1396/01/11 10:15
Oh my goodness! Awesome article dude! Many thanks, However I am encountering problems with
your RSS. I don't understand the reason why I cannot subscribe to it.

Is there anybody having identical RSS issues? Anybody who knows the solution can you kindly respond?
Thanx!!
Samire
سه شنبه 1392/05/15 02:13
dae bak.. daeeeeeeeeeeeeeeeee bak
chuvaa..
پاسخ S|-|!\/A : کوماب!
چهارشنبه 1392/04/12 19:27
azizam chera up kardi nagofti biam bebinam zud bia upam
پاسخ S|-|!\/A : نه اسمی نه اسمه بلاگی...الان شما!؟؟؟:))
ghazale
سه شنبه 1392/04/11 19:59
نمیدونم چرا علاقه عجیبی به شخصیت جاش پیدا کردم.[متعجب]اوه اوه از چشم ایلای به دور[وحشتناک]
پاسخ S|-|!\/A : خخخخخخخخخخخخ:))
mohammadreza
سه شنبه 1392/04/11 18:13
من فقط میگم خوبه و فعلا با شخصیت ها کاری ندارم.تا بتونم یه دوست عزیز مثل کوین توش پیدا کنم.ممنون
پاسخ S|-|!\/A : پوهاهاهاهاهاهاهاها...میخوای کوینو وارد کنم دوست عزیزتو؟؟؟
arash
سه شنبه 1392/04/11 18:08
چه پسر خوبیه این ادوارد.کیت گفت نه زودی رفت.گیر بیخود نداد.البته شاید بعدش گیر بده.
پاسخ S|-|!\/A : نتیجه گیریت کشته منو یعنی!
laleh
سه شنبه 1392/04/11 17:16
شیوا اسمم کو؟! خودت خوردیش یا وبت؟!
خخخخخ نمیدونستم اسمم اینقدرخوشمزه س!!!!
پاسخ S|-|!\/A : شما خودتم خومزه ای بعله!!!!!!!!!:))
سه شنبه 1392/04/11 16:51
کم کم داره از کیت خوشم میاد!!
نوشته هات م3ه همیشه ... حرف نداره!! ^^
پاسخ S|-|!\/A : هههه..گفتم ارتباط برقرار میکنی که!:))
لطف داری اوننی!^^
fatemeh
سه شنبه 1392/04/11 15:31
آخ که چقد دریاچه نقره ای من دوس بدارم....بیان دیر شداما بالاخره خوندمتشکر بشه
پاسخ S|-|!\/A : خواهش!^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر