تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - Sweet Conflict - Part 3

Sweet Conflict - Part 3

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:چهارشنبه 1392/04/12-20:46

درود...

برای فعال شدنم واقعا باید دست زد!!!

آهان...لطفا درمورده داستان نظرتونو بگید!!!نه تلگرافی!

(این میهن بلاگ اذیت میکنه...مجبور شدم نصف بذارم...!نصفه بعدیش پسته بالایی)

j1817_Parand_W2009.jpg

اون آدم عجیبی بوده و هست!

از کنارش که رد شدم این و خوب حس کردم!

سر و صدای جاش میومد...

-کیت نمیای پایین؟

کلاه سویشرتمو گذاشتم سرمو رفتم پایین...

-بله؟

ویلیام از جاش بلند شد و با خوش رویی اومد سمتم:

-سلام کیت!

-سلام...

-هیچ وقت تورو هیچ چیز هیجان زده نمیکنه انگار!

لبخند زدم و گفتم:

-آخرین باری که دیدمت 2ماه پیش بود!زمان زیادی نیست برای شگفت زده شدن!

-قانع شدم!

و دستشو حالت تسلیم برد بالا...و با لبخند کنار جاش نشست و من هم نشستم رو مبله رو به رویی...

رو به جاش:

-پدر هنوز نیومده!؟
ویلیام:

-با پدرم رفتن حرف مردونه بزنن!

و خندید...

جاش هم زد رو شونه ویلیام و گفت :

-راست میگیه!

نگاهشون کردم ...دوستای جون جونیه هم...از 5سالگی...از وقتی یادمه ویلیام رو تو خونه دیده بودم!راستش...انگار بچه سوم مادر و پدر بود!فقط اسمش تو شناسنامه ثبت نشده بود!

ویلیام:

-کیت با تابستون چطوری؟

-خوبم!

-هنوزم سویی شرتت اکسیژنته!؟

-تا حدودی!

سرتکون داد...از تلگرافی جواب دادنم هیچ خوشش نمیومد!و مشغول حرف زدن با جاش شد..رفتم تو آشپزخونه و به مادر کمک کردم...!

شام حاضر که شد مادر منو فرستاد تا پدر و آقای همرین رو صدا بزنم...

درو زدم و پدر اجازه ورود داد!

-سلام پدر...سلام آقای همرین...شام حاضره...!

همرین:

-سلام کیت...خوبی دخترم!؟

-ممنون آقا!

پدر:

-سلام دخترم...الان میایم!

سرتکون دادم و در رو بستم...و به سمته آشپزخونه رفتم..

و پشته میز نشستم...

ویلیام کنار جاش بود و پدر و همرین هم سره میز نشستن و منو مادر هم کنار هم!

شام لذیذی بود و با شوخی های ویلیام و جاش هم خنده براه بود...

بعد از اینکه شام تموم شد همه پاشدنو رفتن و به مادر گفتم که امشب به عهده من !

لبخند زدو تشکر کرد...

مشغول ظرف شدن بودم که ویلیام وارد آشپزخونه شد...

-کیت؟

-بله؟

-میتونم موهات رو ببینم!

-نه!

-چرا!؟

-دلیلش اونقدری واضح نیست به نظرت که کلاهم رو سرمه!!!!!!!!!!!!!؟

لبخند زد و گفت:

-موهای تو زیبان!

-یادم نمیره که اون دوستت..الکس..تو بچگیم چطور به جاش گفت وای تو هیولایی و کثیفی و از ما دور شو!!!

-کیت ولی...!

-ولی و اما از اون دسته کلماتیم که اصلا دوست ندارم بشنومشون!

-کیت....

-ویلیام کاری داری بگو!من حوصله جرو بحث سره مسائل قدیمی رو ندارم!

-این قدیمی نیست!این واسه تو به یه کابوس تبدیل شده!الان همه مردم عوض شدن...دیگه اونطوری نیستن!

-تو راست میگی...!حالا میتونی بری و به گفتن جک های بامزت برسی...!

-تو خودخواهی کیت!

-باشم هم به خودم مربوطه!

-فکر کردی به کجا میرسی؟؟؟

با لبخند نگاهش کردم...سرشو از درد گرفتو نشست رو زمین...و ناله سر داد!

کناره گوشش گفتم یادت باشه دفعه بعد با کسی که هنوزم بهش میگی دختر شیطان کاری نداشته باشی ویلیام!

و اومدم عقب...جاش با ترس اومد تو آشپزخونه و نشست رو زمین و گفت :

-چیشده ویلیام!؟

-سرم بطرز عجیبی تیر کشید!

جاش به من نگاه کرد و گفت:

-چیشد کیت تو چیزی بهش گفتی؟

-هر عملی عکس العملی داره جاش...کسی که ذهنشو خسته کنه سردرد هم به سراغش میاد!

جاش با تعجب و سردرگمی  به چشمام خیره شد و سر تکون داد!میتونسم حس کنم که الان این چشما تشنن!

ویلیام بلند شد و همراه با جاش بیرون رفت...و من هم کارام رو انجام دادمو پیشه بقیه رفتم و بعد از چند لحظه شب بخیر گفتم و فردا و درس رو بهانه کردم...

به اتاقم رفتم...و پنجره رو باز کردم و رفتم رو نرده هاش نشستم...

بارون آروم شده بود و آروم آروم به صورتم میخورد...

هیچ وقت نمیتونسم افکار بدی که درموردم بود رو نادیده بگیرم...!هیچ وقت!

متاسف نیستم از کارام چون بدترین کاری که باهام میکنن اینه...پرتوه ناامیدی!

پریدم پایین و به سمته جنگل راه افتادم..زیره درخته سرو ه همیشگی رفتم و نشستم!

چشمامو بسته بودم و به صدای باد گوش میدادم...

کسی نزدیکم میشد...

بی حرکت نشستم...

شخص جلوتر اومد و رو پاهاش نشست....

-خانوم؟خوبید!؟

بلند شدم و وایستادم...

-بله...!

کمی عقب تر که رفت نور ماه که حالا ابری جلوش نبود چهرش رو برام واضح تر کرد...صورته مهربونی داشت!

-فکر کردم که حالتون بد باشه!میتونم اسمتون رو بدونم!؟

-کیت ... کیت ویدسون!

-خوشبختم کیت. من ایدن فارون هستم! ) Aedan (

و دستش رو به سمتم دراز کرد...دست دادم باهاش..چقدر گرم بود!

-اهل اینجایی؟

-خونم اون رو به رو یی ست!

-من تازه به اینجا اومدم!2ماهی میشه!

-معلومه..بنظرم اصلا آشنا نبودی...و اینکه گفتی اسمت ایدنه !؟
-اوم...

زیره لب زمزمه کردم:

- زاده آتش...

نگاهم کرد و گفت:

-چیزی گفتی؟

سرتکون دادم!

-بنظرم دیر وقته...میرسونمت...خونه!اینجا خطرناکه!

-ایدن...؟من از بچگیم تو این جنگل بزرگ شدم!نگران نباش..

دیدم زل زده بهم...یکم نگاهش کردم دیدم داره به موهام نگاه میکنه...أه..لعنتی کلاهم از سرم افتاده بود...دستمو بردم که کلاه سویی شرتمو بندازم سرم که گفت:

-نه...

نگاهش کردم...نمیدونم چرا انقدر...چشماش....

-خیلی زیبایی کیت!

-ممنون ایدن!

-موهای خودته!؟

-بله!

یکم جلوتر اومد و بهم نگاه کرد...دستشو رو موهام کشید و گفت:

-کیت ...

عقبتر رفت و گفت:

-دوست دارم باز هم همدیگرو ببینیم!

نا خود آگاه لبخند زدم و گفتم:

-من هم همینطور!

خندید...اون...خودش بود...!

و عقب عقب رفتو ازم فاصله گرفت و به سمته جاده به حالت دو رفت!

اون...خودش بود!باورم نمیشه!چطوری!!!؟؟؟؟؟

رفتم بالای درخت و از رو شاخه نزدیک به پنجره رفتم داخل...!

همیشه اینطوری میرفتم...ایدن...!خنده اون پسره نچندان آشنا...من رو یاده ایدن انداخت!

رو تختم رفتم و به پهلوم دراز کشیدم...چشمم به بومه دریاچه نقره ای افتاد...

و همونطور که بهش نگاه میکردم خوابم برد!

لباسامو پوشدم...صبح ابریه قشنگی بود!

-----




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
LoidaShiley.bravesites.com
پنجشنبه 1396/02/28 07:21
My brother suggested I might like this website. He was entirely
right. This post truly made my day. You cann't imagine simply how much time I had spent
for this information! Thanks!
BHW
جمعه 1396/01/25 09:09
Hi, for all time i used to check website posts
here early in the morning, as i love to gain knowledge of more and
more.
BHW
جمعه 1396/01/11 12:11
Useful info. Lucky me I discovered your website accidentally, and I'm shocked why this accident did not happened
earlier! I bookmarked it.
Samire
سه شنبه 1392/05/15 03:34
وااااای الزایمر گرفتم.. یادم رفت اینو بگم.. اجی داستانت خیلی جالبه واسم.. قسمت بعد و زود تر بزار لطفا..
منتظرم..
پاسخ S|-|!\/A : ممنون..
چشم بتونم حتما!
Samire
سه شنبه 1392/05/15 03:20
اخیییییییییی من عاشق قدم زدن تو بارونم.. چه رمانتیک.. اجی اینقدر خشن نوشتی یکم واسم یه جوری بود... خخخخخ شوخی کردم.. مرسی
پاسخ S|-|!\/A : هههه....
خشن؟؟؟جدا؟
خواهش!
mahdieh
شنبه 1392/05/12 00:20
سلام دوست عزیز متسفانه سایت قبلی ما فیلتر شد.ممنون میشم مارو با ادرس جدیدمون لینک کنین و اگه لوگومون تو سایتتون بود ادرسشو عوض کنین.با تشکر
t-ara-group.tk
پاسخ S|-|!\/A : سلام درست شد!^^
laleh
چهارشنبه 1392/04/12 22:26
ویلیام جان یاد بگیر دیگه به کیت گیر ندی!!! افرین پسر خوب!!
ایدن.....!!!! نیومده از اسمش خوشم اومد... حالا ببینیم بعدش چی میشه!!
پاسخ S|-|!\/A : خخخخخخخخخخخ!!!!بهش گفتم گوش نداد که!!!حقش بود!:))
به به...!^^خوشا به حاله ایدن جان!^____*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر