تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - Sweet Conflict - Part 3 (2)

Sweet Conflict - Part 3 (2)

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:چهارشنبه 1392/04/12-20:50

اول پسته پایین رو بخونید بعد اینو
میهن بلاگم گیره بیخود میده ها!!!!!

اینم بقیش!

j1817_Parand_W2009.jpg

رفتم پایینو کسی بیدار نبود..!امروز روزه تعطیلی پدر و جاش بود و مادر هم طبیعتا خواب بود...از تو یه یخچال بیسکوییت پیدا کردم همونو خوردم و از خونه زدم بیرون!

داشتم میرفتم که کسی صدام زد!

-کیت!؟

برگشتم...

-سلام کیت!

نزدیک تر اومد...ایدن بود...

-سلام !

-کجا میری صبحه به این زودی!؟

-مدرسه!

-تابستون...راست میگی...کلاسای تفریحی آموزشی مدارس!

-بینگو مِن!

لبخند زد...

-مدرست نزدیکه!؟؟

-اوم!

-پس تا مدرسه همراهت میام!

-کار نداری!؟
-این یعنی برو آقا مزاحم نشو!؟

-ههه...نه...فقط...

-کاری ندارم!

چی...؟ذهنمو خوند!؟

-چیه چرا با تعجب نگاهم میکنی؟

-هیچی...

و کنارم قدم برداشت...اولین باریه که شخصی تونسه انقدر راحت حرفه بعدیم رو بفهمه و جواب بده!چندین بار اسمشو تو ذهنم صدا زدم تا مطمئن شم میتونه افکارو بخونه یا نه که دیدم نه...نمیدونم!...شاید فقط یه حدس بوده!

به مدرسه که رسیدم گفتم:

-ممنون ایدن...

-چه زود رسیدیم...روزه خوبی داشته باشی...کیت...!

-ممنون!

سر تکون داد و رفت...به رفتنش نگاه داشتم میکردم که متوجه ادوارد شدم که ایدن رو که بامن بود رو دید و با تعجب و یه جورایی عصبانیت نگاهش رو متوجه من کرد و من هم بدون اینکه بهش توجه کنم وارد مدرسه شدم!

وارد کلاس شدم..توماس داشت تخته رو پاک میکرد...با استاد مک کلاس داشتیم!

نشستم رو صندلیم که ادوارد تو چهار چوب در ظاهر شد...

-کیت؟میخوام باهات حرف بزنم!

نگاهش کردم...از جام بلند شدم و رفتم جلوش!

-بله!؟

-دنبالم بیا!

و راه افتاد!به سمته سالن تمرین رفت و وارد شد و در رو هم بهست و رو به من گفت:

-بخاطر این به من گفتی نه چون خودت از کسی خوشت میاد!؟

-نه..چون انتخاب های اشتباه به هیچ جا نمیرسن!

-من ازت نپرسیدم چی بکجا میرسه و چی بکجا نمیرسه!

-خب؟

-تو با اون پسر قرار میذاری!؟

-ادوارد؟یک بار گفتم نه!

-خب...حالا دلیل میخوام واسه رد کردنم!
-دلیلم واضح بود کاملا و قانع شدنت به منطقت برمیگرده....

-انقدر با کلمات بازی نکن کیت!
-با کلمات بازی نمیکنم...

-درست حرف بزن!

-اشتباه هم حرف نمیزنم!
با حرص گفت:

-کیییییییییییییییییییییییت!؟

-هوم؟

-از من خوشت نمیاد؟

-آره!

نگاهم کرد فقط...گفتم:

-تموم شد باز پرسیتون آقای شوان!؟

باز هم نگاهم کرد!بنظرم هنگ بود...

-خب..من میرم!

داشتم میرفتم که اومد روبه روم وایستاد و گفت:

-کیت...چرا از من خوشت نمیاد!؟
-چون زیادی نمیشناسمت!

-خب...خب...میتونیم آشنا شیم!

-ادوارد شوان...من اصلا حوصله و وقت واسه تلف کردن برای جرو بحث های بی مورد رو ندارم!

اخماش رو کرد تو هم و گفت:

-برو...کیت تو خود خواهی..خیلی!

سر تکون دادم!

-تایید میکنی؟هه!

-نقض کنم یه چیزه دیگه میگی...میخوام تمومش کنی!

-این یعنی خفه شو!؟

-بینگو!

-حالم ازت بهم میخوره دختره خود خواه!

-هه...چقدر زود خوش اومدنت تبدیل به حال بهم خوردن شد!پس دیدی انتخاب اشتباهی بود!

و دیدم وایستاده که خداحافظی کردمو اومدم بیرون و رفتم تو کلاس ...

مک وراد شد...و درسش رو هم شروع کرد!

اونروز ساعت طرفای 5بود که کارام تموم شد و وسایلمو برداشتم و بیرون زدم از مدرسه و ادوارد رو دیدم که نشسته بود تو حیات و با یه توپ بسکت بازی میکرد!

رفتم بیرون..تو راه رفتن بودم هوا ابری بود و ابر ها سیاه رنگ بودن...بنظرم قرار بود حسابی ببارن... که یه اسب مشکی با سرعت دیدم داره طرفم میاد...سریع خودمو کنار کشیدم و رو زمین افتادم...و صاحب اسب نگهش داشت!

پرید از اسب پایین و اومد سمتم و گفت:

-چیزیتون شد!؟

نگاهش کردمو خاکی رو که رو لباسم بود رو تکوندم و گفتم:

-خیر !

-از این به بعد بیشتر حواستو جم کن خانوم کوچولو!

به چشمای مشکیش ذل زدم و پوزخند تحویلش دادم و گفتم:

-شمام هم از این به بعد یاد بگیر چطور اسبت رم نکنه و کنترلش کن مرده گنده!

با عصبانیت گفت:

-تو چی گفتی!؟

-کاملا واضح  و رسا بود آقا!

-دختره ی...هی تو میدونی من کی هستم!؟

-هرکی که هستی....برام فرقی نمیکنه!

-اگر میدونس...

-هی سم...چطوری ؟2ساعته که..إإ کیت..اینجا چیکار میکنی؟

هردو به سمت ایدن برگشتیم..

-سلام ایدن!

نگاهم کردو با لبخند سرتکون داد!

سم روبه ایدن گفت:

-این دختره بی ادب و پررو رو میشناسی؟

-هی سم...چرا اینطوری صحبت میکنی...اون اسم داره و همچینین بی ادب نیست!

-هست...و برام مهم نیست که اسمه مسخرش چیه!

نگاهش کردم فقط...ایدن کنارم وایستاد و گفت:

-هی...سم!؟اینجا چه خبره..چیشده مگه!؟
-از خوده پرروش بپرس!

-کیت؟

و نگاهم کرد و من هم براش توضیح دادم!ایدن با تعجب به سم نگاه کرد و گفت:

-مقصر تو بودی سم!

-اما اون عین بچه ها بحث راه انداخت!

من:

-فکر نمیکنم من بودم که گفتم حواستو بیشتر جمع کن خانوم کوچولو!

-تو هم به من اون حرفو زدی!
-هر عملی عکس و العملی داری آقا!

-اسمه من سم ه و انقدر آقا صدام نزن!

-ترجیح میدم یه غریبه رو همینطوری صدا بزنم آقا!

روبه ایدن گفت:

-ببین...خودشه که داره برای من ادای بچه همه چی دون هارو...

حرفشو قط کرد ایدن و گفت:

-باشه...بسه...تمومش کنید!هردوتون!

گفتم:

-ایدن من میرم خونه!

-هی هی کجا!(سم)

-گفتم خونه!

-تو از من باید عذرخواهی کنی!

ایدن گفت:

-جفتتون باید از هم معذرت خواهی کنید نه یه نفر!

به چشمای قهوه ایش نگاه کردمو گفتم:

-من عذر میخوام...سم!

من داشتم عذرخواهی میکردم!؟؟؟؟؟؟؟؟وای باور نکردنیه!

ایدن لبخند زد و سم هم گفت:

-من هم همینطور...کیت!

ایدن:

-نه درست بگو معذرت میخوای!

-تو دیگه...

-بگو!

-معذرت میخوام کیت!

و با حرص درحالی که داشت به ایدن نگاه میکرد گفت!

-خب...تموم شد دیگه!؟

سرتکون دادم و سم هم گفت آره!رفت سمته اسبش و گفت:

-ایدن میرم خونه...مادر منتظرته...پسر عمویه خوبی باش و زود بیا!

-باشه سم...

و رفت...به ایدن نگاه کردم..

-معذرت میخوام کیت...سم همیشه لجوج بوده!

-اشتباهی نکردی که بخوای معذرت خواهی کنی!

-میرسونمت..

-خودم میتونم!

-باشه...

ازش دور شدم...اون چشمای قهوه ای چرا انقدر نیرو مند بودن!؟

به خونه رسیدم...

آتش...همیشه زاده گانی دارد...!!نور و آتش ابهت یکدیگرو افزایش میدن!

صدای تکراری ذهنم بود!آیا...درست بود!؟

نوع مطلب : Sweet Conflict 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What is limb lengthening surgery?
شنبه 1396/06/18 02:59
I do not even know how I finished up here, however I thought this
submit was good. I do not know who you might be but definitely you
are going to a well-known blogger in case you are not already.
Cheers!
http://auroradean.hatenablog.com/
شنبه 1396/05/14 06:18
Thanks for sharing your thoughts. I really appreciate your efforts and I will be waiting for your further write ups thanks once again.
BHW
چهارشنبه 1396/01/30 11:44
Normally I don't learn article on blogs, however I would like to say
that this write-up very forced me to try and do so!
Your writing style has been surprised me. Thanks, very great post.
Samire
سه شنبه 1392/05/15 03:42
اجی یه سوتی دادم اساسی.. قسمت قبلو که خوندم،اصلا این قسمتو ندیده بودم.. خخخخخخ گفتم بعدیو زود بزار..
اوکی حالا میگم منتظرم نذار زیاد،مرسی.
پاسخ S|-|!\/A : خخخخ..اشکال نداره بی سوتی هرگز!!!
mahdieh
جمعه 1392/05/4 00:06
سلام . من مسئول اطلاع رسانی سایت Tiaragroup1 هستم . آدرس قبلی ما فیلی شد . ممنون میشیم آدرس جدید رو لینک کنین و اگه لوگومون رو تو وبتون گذاشتین لینکشو درست کنین . با تشکر
http://tiaragroup1.tk/



پاسخ S|-|!\/A : سلام..درست شد^^
sara
پنجشنبه 1392/04/13 16:22
وای معذرتاینترنتم قاطی کرده بود.میتونستم بخونم اما نمیتونستم چیزی بنویسم.ولی ممنون حرف نداره داستانت.
پاسخ S|-|!\/A : نه عزیز معذرت چرا!؟
بعضی وقتا اینطوری لوس میشن دیگه!
خواهش!
darya
پنجشنبه 1392/04/13 16:18
ای بابا چند نفر به یه نفر.یه کیت و ۴تا پسر.ولی انصافا چه میکنه این شخصیت.مرسی چینگو جووونم
پاسخ S|-|!\/A : بچم خاصه:))
خواهش!^^
ghazale
پنجشنبه 1392/04/13 15:19
خواهرآقامون جدا خیلی فعال شدی!کیتو دوس دارم چون انقد حال میده با افکار یکی ور بری.دست گلت درد نکنه.
پاسخ S|-|!\/A : خخخخخخخخخخخخخخخخخ...آره منم دوسش دارم به همین بابت!:))
میسی!^^
mohammadreza
پنجشنبه 1392/04/13 15:14
خوب باید اطلاع بدم داره از ایدن خوشم میاد اما هیچکدوم مثل دوست عزیزم نمیشن.
پاسخ S|-|!\/A : اون که بعله!!!
اما حالا قبول کن یکی رو دیگه!:))
arash
چهارشنبه 1392/04/12 23:19
منکه گفتم ممکنه بعدش گیر بده.اما از اینجور پسرا که به محض اینکه نه میشنون طرفو میکنن مغرور و خودخواه بدم میاد.thanks ms awo0o0!‎‎
پاسخ S|-|!\/A : i love it that..."ms AwOoooo"
منم بدم میاد از همچین آدمایی!!:-&
laleh
چهارشنبه 1392/04/12 22:33
ارش جان بیا حویل بگیر اینم از پسر خوبی که گفتی!!!!!!!! :|

شخصیت ایدن....!!!! دوسش میدارم! شخصیت محکمی داره!
کیت چه حرف گوش کن شده!!ههههههههههههه
چشمایه ایدن کار خودشو کرد!!!
پاسخ S|-|!\/A : خخخخخخخ!!!!
واه...آره میبینی....اصن وای من!:))
ادوارده بی شخصیت!!!!!
بلی دیگه...2تا چشم چه ها که نمیکنه!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر