تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - NEVERLAND-5

NEVERLAND-5

نویسنده :☮ Tahoora ☮
تاریخ:جمعه 1392/08/3-14:41

درود!
امروز با قسمت5 داستانم اومدم که طولانی تر از همیشه اس و اینکه امیدوارم خوشتون بیاد!
برای خوندن داستان برو ادامه!

قسمت5:

و از کارائوکه بیرون اومدم به سر خیابون رسیدم که دیدم یکی از پشت برام بوق زد اون شخص سویان بود...

سویان:هی هوایونگ؟

هوایونگ[با بی خیالی]:چیه؟

سویان:بابت اون عکسا...

هوایونگ:خب؟

سویان:بیا بریم به همون کلاب!

هوایونگ:تو که این اراجیفو باور نمیکردی!

سویان:خواهش میکنم این موضوع برای من خیلی مهمه!

هوایونگ:باید ازم معذرت بخوای!

سویان:چقد کله شقی مگه من چی بهت گفتم؟

هوایونگ:خودت بهتر میدونی!

سویان:باشه به هرحال معذرت میخوام،باهام میای؟

هوایونگ:اوکی بزن بریم!

و سوار ماشینش شدم،کلاب هم نزدیک همون کارائوکه بود خیلی سریع به اونجا رسیدیم.

موقعیت:کلاب کیم

سویان:حالا من باید چیکار کنم؟

هوایونگ:منو نگاه کن!

سویان:چی؟

هوایونگ:هیچی.

سویان:خب؟

هوایونگ:برو تو کلاب دیگه!!!

سویان:باشه فقط میشه تو هم با من بیای؟

هوایونگ:خیلی خب.

و با هم وارد کلاب شدیم،چه کلاب داغونی بود پر از بوی سیگار و هزاران چرت و پرت دیگه که من از همشون بیزارم!

سویان:کجا هستن؟

هوایونگ:صبر کن کل کلاب رو نظاره کنم!!!

همینجوری که آدمای کلاب رو زیر نظر گرفته بودم چشمم بهشون افتاد.

هوایونگ:سویان سویان!!!

سویان:چیه؟

هوایونگ:اونجان بدو بریم پیششون!

سویان:باشه.

 به سمتشون رفتیم.

سویان[با خونسردی]:سلام ایونجی!

ایونجی[با تعجب]:هی اوپا تو این...جا چیکار میکنی؟

سویان:تو اینجا با این پسر چیکار میکنی؟

ایونجی[با استرس]:چیزه...اممم برای...آهان برای کار اومده بودیم!

سویان ی خنده عصبی کرد...

سویان:برای کار؟اینجا؟

هوایونگ:من میگم بریم بیرون حرف بزنیم اینجا جای مناسبی نیست.

ایونجی:راست میگه.

و از کلاب بیرون اومدیم...

سویان:هوایونگ برو ی جایی همین اطراف من با ایونجی کار دارم!

هوایونگ:باشه

و از اونجا دور شدم و رفتم تو پارک تا برای خودم عکس بگیرم...

داستان از زاویه دید سوم شخص:

سویان و ایونجی همینجوری وایساده بودن...

ایونجی:اوپا تو اشتباه فکر میکنی،همچین چیزی اتفاق نیوفتاده من تو رو خیلی دوست دارم!

سویان[با حالتی خشک]:من یا ثروتمو؟

ایونجی:سویان چرا اینجوری شدی؟اصن اون دختره ی پسرنما کی بود؟

سویان:اونش به تو نیومده!راستی اگه فقط برای قرار کاری اینا اومده بودین پس چرا اون آقا پسر خودشونو گم و گور کردن؟

ایونجی:نه سویان اون هیچکی نیست اون کارمند شرکت توئه!

سویان:آهان پس تو کمپانی من کارمنده خب دیگه برای همیشه از کار بیکار میشه!

ایونجی:نه اون کارمند تو نیست من اشتباه کردم.

سویان:به هرحال برو گمشو دیگه نمیخوام ببینمت.

ایونجی:چرا زود قضاوت میکنی؟

سویان:من زود قضاوت نمیکنم این فیلما و عکسا همه چی رو نشون میده.

و همشونو به ایونجی نشون داد،ایونجی که دید انکار فایده ای نداره بالاخره اعتراف کرد.

ایونجی[با گریه]:متاسفم سویان.

سویان:فردا تو و اون کارمند رو اخراج میکنم و و تمام برنامه های ازدواجمون رو کنسل!

ایونجی:ی فرصت دیگه بهم بده خواهش میکنم!

سویان:تلاشت بی فایده اس تو باید خجالت بکشی تو از سادگی من سواستفاده کردی فک کردی من چجور آدمیم تو میخوای هم شوهر ثروتمند داشته باشی و هم معشوقه؟!اما کور خوندی برو با معشوقت خوش بگذرون!

ایونچی:خواهش میکنم آبروی منو نبر!

سویان:اتفاقا آبروتو میبرم تا برای همه دخترای نامردی مثه تو بشه درس عبرت!

ایونجی:سویان خواهش میکنم...

و زد زیر گریه...

سویان کم کم داشت دلش برای ایونجی میسوخت تا اینکه تلفنش زنگ خورد...

سویان:چیه؟

هوایونگ:اگه نمیای من برم بابا معدم از گشنگی سوراخ شد!

سویان:باشه.

و تلفنو قطع کرد.

سویان:خدانگهدار برای همیشه.

و رفت دنبال هوایونگ.

داستان از زاویه دید هوایونگ:

سوار ماشین سویان شدم...

هوایونگ:چیشد؟

سویان:هیچی!

هوایونگ:یااااااااا من این همه معطل تو شدم باید برای من رامن بخری!

سویان:میخوای بریم رودخونه؟

هوایونگ:آره منم ی ظرف رامن میگیرم البته تو باید پولشو بدی!

سویان:اصلا حوصله شوخیاتو ندارم.

هوایونگ:باشه منو بگو که میخوام کیو خوشحال کنم!

و با سویان به سمت رستوران کوچیکی نزدیک رودخونه هان رفتیم من برای خودم ی رامن و سویانم ی عالمه س**و خرید و لب رودخونه نشستیم.

سویان:هوایونگ؟

هوایونگ:هان؟

سویان:به نظرت من آدم بدیم؟

هوایونگ:خب آره!

سویان:واقعا؟

هوایونگ:نه شوخی کردم!

سویان:من الان جدیم!

هوایونگ:اوه اوه!

سویان:شایدم تو زندگی قبلیم آدم بدی بودم؟آخه من مگه با ایونجی چیکار کرده بودم؟میدونی با کی به من خیانت کرد؟

هوایونگ[با کنجکاوی]:کی؟

سویان:یکی از کارمندام!

هوایونگ:دختره بی لیاقت.برای همین مامانت از من خواست تعقیبش کنم خوب شد که تونستم تو این 1ماه ازش مدرک جمع کنم وگرنه هفته دیگه با هم عروسی کرده بودین و الان تو باید با ی عفریته زندگی میکردی!

سویان:تصمیم دارم  ی جوری این موضوع رو تموم کنم تا آبروی ایونجی نره به هرحال هنوزم دوسش دارم!

هوایونگ:خوبه آدم نباید با آبروی کسی بازی کنه اما درمورد مسئله دوم خیلی دیوونه ای!

سویان:ی سوال بپرسم؟

هوایونگ:بپرس؟

سویان:تا حالا عاشق شدی؟

هوایونگ:نه!

سویان:پس حرف نزن!

هوایونگ: :|

1ساعت بعد:

من رامنم رو تموم کردم و سویان هم تمام س**وهای رستوران رو تموم کرد و حالا هم وقت رفتن بود اما من نمیدونستم چیکار کنم!

هوایونگ:هی سویان آدرس خونت رو بده تا برسونمت!

سویان:یادم نیست،مگه تو معلم طراحی خواهرم نبودی؟

هوایونگ:ببخشید خواهرت همیشه میاد خونه من  یا میبرمش طبیعت!

سویان:خب من چیکار کنم؟

هوایونگ:اوفففففففف خونه هون مینم که خیلی به من دوره وگرنه میبردمت اونجا!

سویان:بذار بیام خونت!

هوایونگ:چاره ای نیست!

سوار ماشین سویان شدم مجبور بودم رانندگی کنم،سویان هم تو ماشین گرفت خوابید.سویان ی پسری خیلی کارکشته و موفقی بود با وجود سن کمی که داشت صاحب یکی از بزرگترین کمپانیهای موسیقی در کره بود صداش عالی ای داشت اما نمیدونم چرا هیچ وقت خودش خوانندگی رو ادامه نداد دقیقا مثه رئیس کمپانی جی وای پی!من در اصل معلم طراحی خواهرش بودم سویان از بچگیش سختی زیادی کشیده و پدرش رو توی سن کمی از دست داده بود و میخواست با ایونجی منشی سابقش ازدواج کنه که اون شب این اتفاق رخ داد.بالاخره به خونه رسیدیم و گرفتیم خوابیدیم.

موقعیت:صبح زود

چشامو وا کردم و کش و قوسی به بدنم دادم تا اینکه دیدم صدای جیغ هارل امونی میاد،نگران شدم...


خماری!!!
یعنی چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه؟!
تا درودی دیگر بدرود!


نوع مطلب : NEVERLAND(Fan Fiction) 

داغ کن - کلوب دات کام
KISSME() 
How much does it cost for leg lengthening?
دوشنبه 1396/05/16 11:50
Hi there, You have done an incredible job. I will definitely digg it and personally suggest to my friends.
I am sure they'll be benefited from this website.
https://billywahr.wordpress.com/category/achilles-tendon/
دوشنبه 1396/04/5 02:21
I comment whenever I appreciate a article on a website or if I have something to contribute
to the discussion. It is triggered by the fire communicated in the article I browsed.
And on this post ''' UKISS & BIG BANG ''' - NEVERLAND-5.
I was actually moved enough to drop a thought :) I do have a couple of questions for you
if you usually do not mind. Could it be simply me or do a few of the remarks
appear as if they are written by brain dead folks?
:-P And, if you are posting on additional online sites, I'd like to follow everything
new you have to post. Would you list every one of your public pages like your
linkedin profile, Facebook page or twitter feed?
juliannemoeller.wordpress.com
سه شنبه 1396/03/2 23:47
If some one desires to be updated with hottest technologies then he
must be pay a visit this site and be up to date all the time.
manicure
شنبه 1396/01/19 16:25
Unquestionably consider that which you said. Your
favourite reason appeared to be on the net the simplest thing
to consider of. I say to you, I definitely get annoyed even as other people consider concerns that they just don't know about.
You controlled to hit the nail upon the top and also defined out the entire thing without having side effect
, other people can take a signal. Will likely be again to get more.

Thank you
manicure
شنبه 1396/01/12 14:31
Piece of writing writing is also a fun, if you know afterward you can write
otherwise it is complicated to write.
mina
دوشنبه 1392/08/6 22:54
خعلی باحاله
پاسخ ☮ Tahoora ☮ : ممنون:*
ღ Mel!Na ღ
دوشنبه 1392/08/6 13:34
خخخخخخ تیکه های حرف زدن تو و سویان خیلی باحال بود داستان قشنگیه مرسی ادامه اش بده
پاسخ ☮ Tahoora ☮ : ممنون:*حتما ادامش میدم:))))
Samire
دوشنبه 1392/08/6 10:55
ککککککککککک باحال بود.. یا شایدم نصفه شب رفته بود پیش هارل مونی خوابیده بود از ترس... ککککککک شوخی کردم.. منتظر ادامشم... زوووووود بذاریااااا آجی..
پاسخ ☮ Tahoora ☮ : نمیدونم:دی باشه:*
Shiva
شنبه 1392/08/4 19:16
خخخخخخخ..هیچی دیگه سوهیونو دیده شوک شده!!!!
با حال بود...منتظر بقیش هستمممممممم...
پاسخ ☮ Tahoora ☮ : خخخخخخخخ:دی ایشالا هفته بعد:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر