تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story...!Part 6

One Story...!Part 6

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:سه شنبه 1391/08/16-21:35

یوهو؟سلامی گرم در هوایه سرد....البته سلامی دوباره!!!!!
حوصله ندارم خیلی مقدمه چینی کنم...ولی الان تموم شد و الانم میذارم....فک کنم از همیشه کمتر شد!
ولی خب....فعلا همین قدو داشته باشین تا قسمته بعدیش^^
بفرمیویید ادامه!!!


جمعه . ساعت  6:20  دقیقه صبح :
دونگهو ، ایلای ، کوین ، کی سوپ ، ای جی و هون داشتند سر میز صبحانه میخوردند و هانا هم به برگه هایی که رو به  روش رو یه تخته ساشی طوسی زده بود نگاه میکرد و بعضیاش رو تیک میزد و با اون یکی دستشم داشت قهوه میخورد...کوین برگشت سمتشو گفت :
- هانا؟گرسنت نیس؟؟؟
هانا سرش رو بلند کرد و به کوین نگاه کرد و گفت :
- نه... چطور؟؟
- همینطوری پرسیدم...آخه قهوه خالی برا معده خالی ضرر داره...
هانا لبخند زد و بهش چشمک زد و گفت :
- بادمجون بم آفت خورده...آفت نداره... زود باش تموم کن صبحونتو...هی پسرا زود باشین...5 دقه دیگه وقت دارینا بگم!!!
ایلای که خواب خواب بود صدا اعتراضش بلند شد :
إإإ...هانا؟این چه وضعشه ... از ساعت 5 که با آب یخ بیدارمون کردی حالام اینطوری...من هنو هیچی نخوردم!!!
- خب به من چه که تو خرسه قطبی ای؟؟؟ بعدشم...بازم بمن چه غذا نخوردی....حتما گشنت نبوده که نخوردی دیگه!!
- نخیرم....خوابم میاد..
- إ جدا؟خب اشکال نداره ...(بلند شد از جاش و چارچی که توش پر از یخ بود رو برداشت و اومد سمته ایلای و درهمون حال حرف میزد...:) الان با این کاملا بیدار و فرش و سرحال میشی!!
ایلای که ترسید و از جاش بلند شد ، دستاش رو ضربدری گذاشت رو سینش و گفت : من ؛لط کردم...حالم خوبه...بیداره بیدارم هستم...تازه گشنمم نیست!!!
- آهان...حالا شد...(و پارچ رو آورد پایین و رفت سرجاش و بقیه پسرا به ایلای و این صحنه خندیدن...)
دونگهو : خواهری امروز چقد تمرین داریم؟
- زیاد...چطور؟
- خوب دیشب تولد من بوده بهم نمیخوای کادو بدی یک بهمون امروزو تخفیف بدی؟؟؟
هانا چشاشو ریز کرد و قیافه آدمی که میخواد مسخره کنه کسی رو به خودش گرفت وهمون لحظه تخم مرغی که دسته ایلای بود لیز خورد و تقی خورد تو بشقاب روبه روش و هانا گفت :
- آخه..اگه به این باشه که من باید تا سال بعد بعنوان کادو صبر کنم و ازت کار نکشم که!!!چرتو پرتایی میگی که اون تخم مرغه پخته هم هرهر خندش میگیره و قل میخوره!!!!! (به ساعتش نگاه کرد ) خب بسه بسه...بریم پایین!!
کی سوپ معترض : تموم شد؟؟؟چقد زود!!!
- شما هاا سربازی نرفتین نمیدونین چه خبره و این قده لوسین...البته منم نرفتم ولی من لوس نیستم!!!خوبه اسمه خودتون رو گذاشتین پسر...دقیقا چیتون برتر از یه دختره و بهتره و بالا تره که افتخار میکنین بهش...؟ جز یه چیزه بی خودتون!!!؟؟
تقریبا همه تیکه هانا رو گرفتن و قرمز شدن!(منم همون وضع اونا رو دارم...لبویی شدم!!) ایلای گفت :
- خواهرم...زشته...
- هیچم زشت نیست..واقعیته!غیره اینه مگه؟
- خب علاوه بر همون..ما پسرا زور بازو داریم ... نترسیم ... محافظت میکنیم از شما دخترا و خیلی چیزایه دیگه!!
- الان دقیقا..یاه یاه یاه...آخه کو زور بازوت؟همچین میگه انگار آهنگری قصابی چقالی چیزه که زور بازو .... این دونگهو و فوت کنی میوفته...کدوم زور؟؟؟ نترسین؟؟؟ الان جونه خودتون...دیشب با اینکه میدونستین نقشس رنگاتون چرا پریده بود؟
- چونکه با جزئیات به ما نگفتی که جریان چیه!
- آهان... الان این شد دلیل؟؟نه واقعا این شد دلیل؟
کی سوپ : بله که دلیله...مثلا همه دخترا از سوسک و مارمولک و ارتفاع میترسن غیر اینه!؟؟
هانا زد زیر خنده و گفت :
- ارواح عمت!!!تو خودت از این 3تا چیز به اندازه مرگ میترسی...تویی که انقد ترسویی این چیزا رو نگو...باز این ایلای بگه یه چیزی...اون ای جی بگه یه چیزی!!!!بقیتون اصلا حرف نزنین!!
سوهیون همون موقع سرش رو گذاشت رو شونه هانا و گفت :
- منم نمیترسم!
هانا جاخالی داد طوری که سوهیون تعادلش بهم خورد و یکم سکندری زد(ککککککک...حقشه!!)و پسرا خندیدن ولی هانا بی روح نگاهش میکرد و گفت :
- که چی؟
سوهیون که تعادلش و بدست آورده بود وایستاد و یه اهم گفت و سینش رو صاف کرد و روبه هانا گفت :
- داشتیم؟ چرا جاخالی دادی؟
- شونه من میله قفس شامپانزه نیس که بخوای روش تکیه کنی!!!(هانا بنا گذاشته این سوهیون رو این جا قتل عام کنه هااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دستش درد نکنه&) )
سوهیون واقعا هنگ کرده بود...پسرا دیگه هم شک شدن از این حرف...ایلای و کوین دیگه شکشون به یقین تبدیل شده بود که سوهیون یه خبطی کرده و اینطور شده هانا باهاش....
سوهیون که همینطور ذل زده بود بهش و واقعا جوابی به ذهنش نمیرسید که بپرسه یه سوال چرت که خودشم میدونست چرته پرسید : یعنی چی؟منظورت چیه؟
هانا یه پوزخند (از اونایی که ترسناکه) زد و گفت :
- نفهمیدی؟؟؟ خوبه.. فک کنم یه سوسکم معنی این حرف رو بفهمه...حالا چه برسه به تو که ادعایه انسان بودن میکنی!(میگما هانا گفت قراره پس لرزه ببینه از این به بعد اینا که هرکدومش یه 100ریشتر زلزله و سونامیه!!!)
و روکرد به پسرا و گفت : بسه دیگه...وقتمون رو برا این جور چیزا نباید هدر بدیم...بیاین دنباله من که سالن تمرین امروزتون رو نشون بدم...(و پشتش رو کرد و رفت ...)
هون و ای جی رفتن طرف سوهیون و گفتن : هیونگ خوبی؟؟بینتون چیزی شده!؟؟
سوهیون پوزخند زد و گفت : کاری میکنم که بازنده شه... چون کاری کرد که بیشتر براش داشته باشم!!!(اوهو...اینو چه جدی گرفته...تو بیشین بینیم با!!!)
ایلای و کیون به سوهیون نگاه کردنو رفتو بقیشونم رفتن پایین...تو سالن تمرین که وارد شدن همه به هانا با تعجب نگاه میکردن...ایلای با تعجب هرچه تمام تر گفت :
- خواهری گفتی اتاق تمرین... نگفتی شنا میخوایم کنیم که...
- آره...ولی دقت کرده باشی گفتم سالن تمرین امروزتون!
- خب ؟ یعنی چی؟ امروزم آوانسه؟
- نه... تو آب میرقصین!
- چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- آب بهترین جا واسه بالا بردن پتانسیل آدمه...
کی سوپ : خب...؟ یعنی چی؟
- یعنی اینکه شما ها خیلی بدناتون زود خسته میشه...م3 فوتبالیستایه تازه کار که بعد از نیم ساعت 45 دقه دویین دیگه جونی واسه دوییدن تو 45 دقه بعدی ندارن!
دونگهو : خب ربطش به ما چیه؟ کاره ا با اونا خیلی فرق میکنه!
- آره... ولی تو شنا گرا رو نگاه کن....اصلا خسته نمیشن موقعی که میدوئن یا ورزش میکنن...یا هرچیزه دیگه..واسه اینه که تو آب خیلی از انرژی صرف مقابله با کنار زدن آب میکنه برا اینکه بتونه حرکات رو نرم و خوب بره ...پس یه قسمت از انرژی میره صرف این که آب رو کنار بزنه و یه بخشیشم میره واسه اینکه تمام حرکات رو خوب انجام بدین...نگاه کنین خیلی آب پر نکردم و البته زیر این جا یه موزاییکایه خاصین که روشون لیز نمخورین و این کتونی هام به همین منظور ساخته شده...1 هفته اینتو تمرین میکنین...تا ساعت 6 عصر و از 8 تا 12 هم تو سالن تمرین خودتون....بعد از اون یه هفته میفهمین که برا چی میگفتم و این کاررو انجام دادم!!
دونگهو گفت : هانا !؟؟ سخته!!!!!!!!!!!!!!!!!
- نچ... اصلام سخت نیس...لوس نباشید....زود برین مایوهاتون رو بپوشید با این کفشا کارو شرو کنیم!؟
سوهیون که میخواست تلافی کنه گفت : خوبه پس توروم با لباس استرچ میبینیم و خست میکنیم!!!
هانا با ریلکسی تمام لبخند زد و گفت :
- دنگ...چون من اصلا تو آب  نمیام و هیونگ واستون همه کاررو انجام میده...من امروز چندجا کار دارم!!
سوهیون که تیرش به سنگ خورده بود رفت تا حاضر شه...کوین اومد کنار هانا و گفت :
- چیزی شده!؟
- نه!
- آخه...خیلی داری به سوهیون سخت مگیری.!!
هانا لبخند زد و گفت :
- عادت میکنه...یکم تنوع لازمه!(و و حالت نظامیا دستش رو گذاش رو سرش و آورد پایین و رفت سمته هیونگ)
- حواست بهشون هس دیگه!؟؟؟
- آره...خیالت راحت...
- نیست... فعلا...سعی میکنم زود برگردم...
و رفت....(رفت خونه داداش یونهواش...چون گفته بود که میره پیشه یورا)
جمعه . ساعت 9:40 دقیقه صبح :
- سلووووووووووم....شطوری یورا جونم!؟؟؟(الان اونجاستا!!)
- سلام...هانا اونی!دلم برات تنگ شده بود!!
و همدیگرو بغل کردن...یورا زود از بغل هانا دراومد و گفت :
- وای اونی...الان سرما میخوری!
- نه عزیزم نگران نباش...چوری؟یونهوا کجاست!؟
- خوبم...ممنون...رفته شرکت...نمیخواست بره ولی من مجبورش کردم که بره!
- الان حالت بهتره!؟؟
- آره...خوبم...تورو دیدم خیلی روحیه گرفتم!!
- خوبه...بیا عزیزم...اینا برا توه!(و چندتا بسته تو پاکت هایه دسته دار بهش داد)
یورا با تعجب : اینا چیه!؟؟
- بازشون کن....
یورا شروع کرد باز کردم و از دیدن لباس و عروسک و کفشی که هانا براش خریده بود و کادو آورده بود حسابی ذوق کرد و تشکر کرد....یه جعبه  شکلاتم براش خریده بود که باه باز کردنو و خوردن و یورا حالش خیلی خوب نبود و بخاطر مسکن هایی که خورده بود خوابش برد..هانا اول یه پتو آورد کشید رو یورا و بعد ترو تمیز کرد خونه رو...یورا دوسته هانا بود و باباش چون یه سفیر بود مدتی تو ایران بودن و اونجا با هانا دوست شده بود و بین اون بسته ها یک عالم لواشک و سوهان و شیرنی کرمانی بود (کلمپه) که یورا خیلی دوس داشت و در واقع بخاطر همینا بود که ذوق کرده بود...یورا دختر 18 ساله بود و یونهوا یه پسره 24 ساله... و 2سال بود که بطور رسمی  باهم نامزد کرده بودنو پیش هم زندگی میکردن...یونهوا هم یه مهندس بود و تو سفرایی که به ایران برا دیدن یورا داشت و تو خوده کره که چندین بار بخاطر کارهای که هانا داشت باهاش ملاقات داشت و از اونجا شده بود که باهم خواهر برادر شده بودن و چون هانا خیلی یورا دوس داشت با یونهوا هم ارتباط خوبی برقرار کرده بود و باهاش خیلی خوب بود و قرار بود که کارهایه ساخت و طرحایی که هانا داده رو اون براش آماده کنه و بسازه  و پس همکار هم حساب میشد برا هانا...
هانا رفت آشپزخونه و شروع کرد به درست کردن سوپ و غذا....ساعت طرفایه 2 بود که یونهوا اومد تو و رفت سمت یورا و سرش رو بوسید و روش رو کشید و وقتی اومد آشپزخونه آب بخوره با دیدن هانا ذهره ترک شد و گفت :
- ترسیدم....
- سلام داداشم!!خوب میای یکم اینور اونورتو نگاه کن تا اینطوری رنگت نپره...بیا این شکلاتو بخور...
و یونهوا شکلات رو گرفت و زود گذاشت تو دهنش و بعد خندید به هانا و گفت :
- دیشب یه عده رو ترسوندی به وسیله من حالام خودمو از خودت...دختر تو جنی یا روح؟
- من!؟ معلومه...جن!!!
- آره اونم شیطانیش...
- پ چی!؟؟
و یکم خندیدن  و بعد یونهوا رفت جلو و در قابلمه هارو باز کرد و بوکشید گفت :
- وای غذا ایرانی...من خیلی این سوپو دوس دارم...اسمش چیه؟
- سوپ جو!بعضیا سوپ شیر هم بهش میگن...
- وای میشه الان بخوذم؟
- خیلی میخوای؟
- اوم...هوسم انداخته!!!
- پ صب کن تا وقت نهار!!
- إإإإ هانا بد نشو دیگه!!!من میخوام..یه ذره!
- نچ(با لبخند شیطانی)باید صبر کنی....
- هانا!؟؟
- کوفت...
صدا یورا اومد : یونهوا ؟ اومدی؟
هانا : نمیری بچه...بیدارش کردی!!!!
یونهوا رفت طرف یورا و گفت :
- سلام...آره....خوبی؟
- اوهوم...وای چرا بهم نگفتی امروز هانا اونی میاد!؟اصلا چرا نگفتی اومده کره!؟؟
- میخواستم سوپرایز شی...آی آی آی...ول کن هانا!!!(هانا گوش چپ یونهوا رو گرفته بود و میپیچوند)
-  تو به یورا نگفته بودی اومدم کره؟من که خودم بش اس دادم و اونم  جواب داد وای اونی خیلی خوشحالم که اومدی؟؟؟نکنه تو بودی که جواب دادی و بعدشم پاکش کردی اثار جرمتو ؟هان؟؟
یورا با تعجب : یونهوا؟؟؟آره....؟
- آی آی هانا ول کن تورو خدا میگم....
- بیا خب بگو!(و گوش یونهوا رو ول کرد)
- آره کاره من بود...آخه میدونی میخواسم بیارمش که حسابی غافلگیر بشه ولی خب سرما خورد...واسه همینم نگفتم دیشب چون مزه الانش خیلی بهتره و عالی تره....مگه نه؟
- اوم...آره اونی...خیلی بهم حال داد وقنی دیدمت....
هانا خندید و گفت : از دسته تو...تو از اون 7تام پابو تری!
- راستی؟چه خبر ازشون؟
هانا خلاصه وار پروسه سختگیرانش رو به یونهوا گفت و یونهوا گفت : بیچاره ها...فقط هانا یه چیزی!؟
- هان ب/و؟
- من یوکیس رو میشناسم مخصوصا سوهیون رو...ولی تاحالا ندیدم ب کسی راه بیاد...
- خب؟
- میگم چیزی بینتونه که بعد از اون شک وحشتناک بهت عصبانیت نکرد؟؟اون با هرکسی اینطور نیس!
- نه...فقط من هرکسی نیسم...
- یه چیزی بگم نمیزنیم؟
- تا اون چی باشه!
- خب می ارزه چون فوضولیم گل کرده  که بدونم...تواز سوهیون خوشت نمیاد!؟؟
- نه..من از اون متنفرم...میخوام بش بفهمونم که بازی با شیر چه عواقبی داره...
- خب پس هیچی...ولی اون یکمی ات خوشش میاد فک کنم...
- بیاد...چیکار کنم؟منکه کرم نریختم که از من بخواد خوشش بیاد که....احساسه خودشه اگرم یه همچین چیزیه من مسئولش نیستم!!
- هانا ؟ سوهیون آدم بدی نیس...
- آره بد نیس...ولی بیشعور و مزخرفه!
- چیکار کرده که اینو میگی؟آخه همه دوسش دارن و میگن که اون خیلی خوبه و مهربونه!
- همه فقط ظاهر رو میبنن هیچکی نمیدونه اینهمه خوبی و معرفت بازی برا چیه!؟
- منظورت چیه؟
- مهم نیس حالا...بیا کلمپه برات آوردم!!
- وای....مرسی...
و اینطوری بحث عوض شد و بقولی هانا پیچوند!و اما....کشت خودشو یونهوا یه ذره هم هانا بهش اون سوپ رو نداد تا سر نهار...نشسته بودن دور همدیگه و سوپ رو که هانا گذاشت یورا گفت :
- اونی واقعا ببخشید که اینهمه مجبور شدی جایه من کار کنی ببخشید...
- نه ...بیا بخور...با این حاله بدت تو که نباید تکون بخوری...باید حسابی استراحت کنی تا عفونت سینوسات درست شه!
یونهوا : میگما...تو ایرانم که بودیم تو همینطوری چیزایه پزشکی میگفتی و همیشه هم توصیه هات درست از آب درمیومد... تو دکتری؟؟
- اولا که بنده تجربی خوندم و زیستی که اگه بخونیش یه پا دکتر عمومی میشی تو تی 4سال!بعدشم دوما مامان بنده دکتره عمومی و معلم زیسته ... خب من بلد نباشم که بدرد لایه جرز دیوارم نمیخورم....
- آخه از همه چی سررشته ای داری....حالا فک کردی میخوای چیکاره شی؟
- آره...یه آدم چند شغله...چون خیلی از شغلا هستن که توش استعداد دارم و دوسشون دارم و نمیتونم ازشون بگذرم...
- تو همینطوریتم نمیشه پیدات کرد 2دقه که سرت خلوت باشه همش داری کار میکنی...ببین خودت دیگه از وقتی اومدی کره شدی یه پا منجر!!!!
- بیکار باشم حوصلم سر میره افسردگی میگرم....بعدشم احساس بیخاصیتی بهم دست میده واسه همین میخوام حداقل برا خودمم که شده مفید باشم...
- وای تو عجیب غریبی...کلا همه دوس دارن آزاد باشن تو نه...عاشق اینی که سرت شلوغه شلوغ باشه!!
- آره...چون اون موقع وقتی یه استراحت به پستم میخوره انقدر بهم میچسبه و کیف میده که نگو...واقعا باهاش انرژی میگیم...ولی وقتی همش تو استراحت باشم خسته کننده میشه....میدونی که آدم عالی طلب و فوق العاده تنوع طلبیم!!!
- بله..بله...میدونم...تو بچم بودی فک کنم ول نبودی!
- دقیقا...بچه که بودم یک عالم کلاس میرفتم فقط روزایه جمعه استراحت داشتم که واقعا سرحالم میکرد و برام عالی بود...من همینطوری چون همیشه تو خرید و کارم کلا بهم خوش میگذره...
یورا : اونی من تکه...
- حالا نه دیگه در اون حد!
یونهوا : من...سوپ میخوام...بدو...
- بیا بیا...کشتی خودتو!
و براش یه کاسه گنده سوپ ریتو بهش داد...یونهوا شروع کرد و هی به به و اوم اوم...میکرد آخر که تموم شد گفت :
- وای...دستت دردنکنه بهم خیلی چسبید...
- نوش جون!حالا میدونی چرا نذاشتم اون موقع بخوری؟
- چرا؟
- چون این لذتی رو که الان بردی اون موقع نمیبردی و به قولی تا این حد برات لذت بخش نبود و بهت نمیچسبید...
-  اوم...راس میگی!میبینمت یاد این جغد دانا میوفتم!!!!
- چرا؟
- آخه واسه همه چی یه دلیل قانع کننده داری و جالب...
- ما اینیم دیگه!!!
یورا : وای اونی...تو عالی...دسپختت حرف نداری....خیلی خوش مزه شده!
- نوش جونت عروسک خومشمل...
و غذا شون رو خوردن و هانا و یونهوا آشپزخونه رو جمع کردن و اجازه ندادن که یورا به چیزی دست بزنه!!
طرفایه ساعت 8 بود که هانا گفت :
- من دیگه برم!
که جبغ یورا و یونهوا در اومد!!
- نه کجا!؟؟؟تازه اوله شبه!!!
- میدونم...ولی اونا رو ول کردم الان معلوم نیس دارن تمرین میکنن یا رفتن خوابیدن....میخوام برم مچگیری...یک عالم کاره دیگه هم دارم...
یورا : قول میدی بازم بیای؟
- آره ... حتما!
یونهوا : باشه پس صبر کن برسونمت...
- مجید جان من ما شین دارم!
- چی؟؟(منظورش مجید جان!)
- مجید جان؟یه اصطلاحه...واسه آدمایه پابو استفاده میکنن...
- إإإ بد...من پابوم!؟
- پ ن پ ... عاقلی!؟؟؟؟؟؟؟؟
- هانا!؟؟
هانا خنیید گفت : جونه هانا!؟
یونهوام خندید و گفت : هیچی..میخندی آدم یادش میره چی میخواسه بگه!
-خب دیگه فنچایه من...من رفتم...
و خلاصه خداحافطی کردن....زنگ زد هانا به سوان چندتا بوق بردات و سوان برداشت(چ عجب این سوان یه بار درس برداشت این گوشیشو!!!)
- بله؟
- سلام...چطوری؟
- سلام...خوبم...تو خوبی هانا!؟کجایی؟
- جلو شرکت...
- چرا؟
- منتظر توم اشکول جونم دیگه...
- إإ...الان میام اتفاقا داشتم وسایلمو جمع میکردم...
- بیا منتظرم...به کیانام بگو بیاد!
- کیانا ساعت 7 رفت خونه...
- چرا!؟
- حالش خوب نبود آخه!
- ای بابا...زود بیا...شام خوردی؟
- نه...
- پس بریم شام بخوریم...بیا گشنمه!!
و قط کرد و 5دقه بعد سوان اومد و سلام و علیک و این داستانا بعد هانا زنگ زد هیونگ و ازش گزارش کار گرفت و گفت براشون سفارش میده بیاد خونهتا شام بخورن و بعدشم تعطیل کنه کاررو!
و وقتی قط کرد سوان گفت :
- دیگه چه خبرا؟
 سلامتیا!
- کجا بودی راسی؟
- رفتم پیشه دوستم...همون قاتل دیروزیه!!
- آهان....راسی کی با اون دوس شدی؟
- 2سالی میشه!
- واقعا؟؟کجا؟
و هانا توضیح داد تا اینکه رفت و رسید به رستوران...رفت و اول واسه پسرا سفارش دوبل داد...چون میدونس الان قوم قحطی زدن و گشنه و بعد با سوان نشست و منتظر شدن که سفارششون رو آوردن...
شروع کردن به خوردن که هانا یه پسره رو دید که با تعجب و یه خنده مرموز بهش ذل زده...بی توجه بهش به خوردنش ادامه داد ولی اون پسر از رو نرفت و  بالا خره اومد جلو... و نشست رو صندلی خالی طوری که هانا و سوان تعجب کردن و چسره با لبخند مرموزش به هانا ذل زد و دستش رو جلو آورد و گفت :
اسم من دیویده...خوشبختم!
هانا چپ به دستش نگاه کرد و بعد پوزخند زد و گفت : کسی بت یاد نداده بی اجازه جایی نشینی؟
- همین که منو نگاه میکردی این یعنی اینکه اجازه دادی دیگه نه!؟
هانا که اعصاب نداشت با پاش زد به پایه صندلی اون پسره و دورش کرد از میزو بلند گارسون رو صدا زد !گارسون اومد و گفت : بله خانوم بفرمائید؟
- تو رستوران شما همیشه مگس زیاده!؟؟؟
اون پسر با تعجب به اطرافش نگاه کرد و گفت : ولی اینجا هیچ حشره ...
هانا ذاشت حرفش رو ادامه بده و گفت : اینو میگم...این مزاحمو!؟
و با چشاش اون پسررو که دیوید معرفی کرده بود خودش رو رو نشون داد!!
گارسون برگشت سمته دیود و با تعجب به هانا نگاه کرد و گفت : ایشون؟رئیس کانگ رو میگید؟؟
سوان تعجب کرد ولی هانا با اعتماد بنفس گفت : آره دقیقا همینو میگم!
دیوید : انگار م3 اوندفعت هنو متوجه نشدی که داری با کی حرف میزنی؟
- هه...آهان تو همونی که فک میکرد از دماغ فیل افتاده...خب حالا فهمیدم رئیس این رستورانی که چی؟
- بنظرت بهتر نیس درست صحبت کنی؟
- نه...
- چرا!؟
- چون تو عین یه مزاحم هیز به من نگاه کردی و اومدی جلو پس دلیلی نداره که اون شخص چه مقامی داره و احترامیم نباید بش گذاش چون عین یه مزاحم رفتار کرده!اگه یه رئیسی رفتارتم باید رئیس منشانه باشه تا قابل احترام باشه...
دیوید خیره و متعجب به هانا که خیلی آروم و محترمانه داشت این حرفا رو میگفت نگاه کرد و به اون گارسون گفت که بره و بعد اومد جلو هانا وایستاد و گفت :
من رو ببخشید...قصدم مزاحمت نبود!
- انسان کاری رو نمیکنه که بعدا بخواد پشیمون بشه و عذر خواهی کنه...فکر میکنه بعد حرف میزنه و رفتار میکنه و حتی نگاه میکنه!
- من شرمندم...
- خواهش میکنم...اما بخاطر خودتون گفتم ...اینجا اگر رستوران شماست باید رفتارتونم طوری باشه که وقار ازتون معلوم باشه نه مثله علاف و مزاحما باشه که آدم بخواد باهاش بد رفتار کنه تا بهش یه درس درسو حسابی بده!
- حرف شما درسته...ولی چون اون دفعه باهام اون برخورده خیلی ریلکس رو داشتین تو ذهنم مونده بودین واسه همین سریع اومدم تا بشناسم که اون شخص کیه که ذهن من رو درگیر کرده!؟
هانا لبخند زد و گفت : عذر میخوام که این رو میگم اما  من دلیلی نمیبینم که بخوام  خودم رو معرفی کنم...
- چرا؟
- چون نمیشناسمتون!
- خب باهمین شناخت اسم هم میشه بقیه شناخت رو پیدا کرد دیگه نه!؟
- نه...نه با هرکسی...من عذر میخوام اما ما کار داریم و دیرمون شده!
- ببخشید وقتتون رو گرفتم...بفرمائید به حساب من...امروز رو بخاطر رفتار بدم مهمون من باشید...
- لطف دارین اما حساب شده...با اجازه و با سوان بلند شدن...
- بازم بیاید ...
و هانا و سوان رفتن...سوان با تعجب به هانا نگاه کرد و گفت :
- اینجا دیده بودیش؟
-آره...(و جریان رو به سوان گفت)
- آها...پس باز زدی تو حاله ملت نه!؟
- نه بابا....من نمیدونم چرا همه به من میگن ضدحال...من کجام حالگیره آخه!؟؟
- هانا میگیرم میزنمتا....منم که ملتون بع دست پایه خودم میندازم به التماس؟
- ن پ..(تک خند میزنه)منم که با یه نگاه مهربون ملتو میندازم دستو پام!!!!(الان خودش میدونه که چی گفتم..." خودت درجریانی که!؟؟؟")
- هاناااااااااااااااااااا.........
-کککککککککک....
و زدن تو سرو کله هم و راه افتادن!!
و موقعی که رسیدن سوان زودی رفت بالا و گفت : هانایی؟من خستم میرم زود بخوابم فردا بایئ بریم یه ا که نمیدونم کجاس...بعد زود میان دنبالم...
- باشه...برم عزیز...شب خوش!
- شب بخیر...
و هانا رفت تو اتاق کیانا...
- بیداری؟
- آره بیا تو!
هنا رفت تو و دررو بست و نشست کنار کیانا!گفت : چطوری خوشملم!؟؟
- خوبم...
- شنیدم حالت خوب نبوده...چیشدی تو!؟
- نمیدونم سرم یهو گیج رفت...آه فشارم پایین بود...هیچی نخورده بودم!
- إ..چرا ؟من نباشم تو باید گشنه بمونی؟
- نه هانا جونم...حوصله خوردن نداشتم معدمم اشتها نداشت...
- غلط کرد معده پرروت...از فردا صبحونه نخورده بری من میدونم و تو...میمونم تا صبحونت رو بخوری بعد میری...فهمیدی؟
- بابا هانا....تو اینهمه کار داری نمیخواد...
حرفشو قط کرد هانا و گفت : هیچم سرم شلوغ نی...همین که گفتم حالا میگیری میخوابی...شب خوش خوشملم!
- هانا خیلی دوست دارم...
- ما بیشتر....
- شبت خوش هانا جونم!
- شب توم خوش عجیجم!
و رو کیانا رو کشیدو امد بیرون...وقتی دررو میبست صدایه سوهیون اومد که گفت : نه تو مهربونیم بلدی؟؟
هانا بدون اینکه بترسه برگشت سمتشو گفت : مهربونی لیاقت میخواد که خب تو نداری!
- کی گفته!؟امتحانش مجانیه!
- نه اتفاقا پر از ضرره...
- چرا!؟
- چون وقته من خیلی برام با ارزشه و اگه بخوام امتحا ن کنمش ضرر میکنم چون وقتمو هدر دادم بخاطر تو!
- خیلی بی رحمی...
- چیزه جدیدی نداری که بگی؟
- هانا چرا؟
- چی چرا؟
- انقدر با من بدی؟یه شوخی انقدر تورو ...
- بببین شرو نکن...الان وقتم داره هدر میره..من فرق شوخی با جدیو خوب میفهمم پس به من درس نده...کار دارم!
- برو ولی همینطوری نمیذارم از دستم بری!
- شب خوش...(و بهش لبخند میزنه با مهربونی طوری که سوهیون با تعجب فقط به رفتنش نگاه میکنه...)
هانا رفت تو اتاقش و اول رفت حموم و بعد اومد و موهاش رو خشک کرد و بعدشم نشست به انجام کار هایه ترجمش...طرفایه ساعت 2 بود که سر و صدا میومد و هانا نگران شد بلند شد و رفت بیرون و دید دره دستشویی بازه رفت سمتش و کوین رو دید که حالش خیلی بد بود و تقربا داشت جونش میومد بالا و بیحال افتاده بود کنار در دستشویی و چشاش رو بسته بود و نفس نفس میزد...
- کوین!؟؟؟خوبی؟؟؟
کوین آروم چشاشو باز کرد و هانا رو دید و لبخند زد و گفت : خوبم...
و سعی کرد بلند شه ولی تعادل نداشت...نزدیک بود بیوفته که هانا گرفتش...و گفت :
- هی تو خیلی داغی!!!تب داری....
- نه خوبم...ساکت شو ببینم...بیا بریم بیمارستان!
- نه ...من خوبم...
- ساکت شو...داری میسوزی...
و با 1000بدبختی کوین رو رسوند بیمارستان...موهاش رو چون خشک نکرده بود تقریبا خیلی سردش شده بود...درسته هوا گرم بود ولی هانا سردش شده بود...از دکتر پرسیئ که دکتره گفت : یه جور سرما خوردیگه و مصمومیت غذایی با استراحت حالش خوب میشه...
هانا تشکر کرد و رفت کنار کوین نشست...سرش از دو طرف ذوق ذوق میکرد و گیج میرفت...و درد وحشتناکی تو سرش بود!!
کوین نیم ساعت بعد آروم چشاشو باز کرد و با دیدن هانا که نگران با چشمایه قرمز نگاهش میکرد لبخند زد و گفت :
- ببخشید تو رو هم از خواب انداختم!
هانا به کوین لبخند زد و گفت : نه ایطور نیس...من بیدار بودم...سرمت تموم شده الان میگم پرستارو بیاد...
داشت میرفت که کوین صداش زد و گفت : بله؟
- ممنونم...
هانا فقط با رضایت به کوین لبخند زد...
خلاصه که اینکه اینا اومدن خونه و هانا خانوم قصه ما موند پیشه کوین و مراقبش بود چون دکتره گفت : مراقب نیاز داره...
و صبح که سوهیون دررو باز کرد تا کوین رو بیدار کنه با دین هانا که با چشایه قرمز نگاهش میکرد هم شک شد و هم ترسید!!!!!و گفت :
تو تو اتاق کوین چیکار میکنی؟؟؟هان!؟؟(و البته عصبانی)
- سیس...حالش خوب نبود دیشب...تویی که اتاقت کنارشه نفهمیدی چطور؟؟
- خب...من خیلی خسته بودم...
- بسه... دلیلات بدرد شنیدن نمیخوره برو بیرون همه رو بیدار کن الان میام...
سوهیون باز مشکوک  و عصبانی نگاه کرد و رفت بیرون!  
هانا رو کوین رو کشید و رفت تو اتاقش لباس گرم پوشید و رفت بیرون...پسرا سرمیز منتظرش بودن!
ایلای تا دیدش گف : هانا کوین چش شده!؟؟
- سرما خوردگی+ مصمومیت غذایی!
- چرا!؟؟
- شما پیشش بودین نه من!
- هانا خودت خوبی؟؟؟
هانا دستش رو گذاشت به اپن که بتونه تعادلش رو نگه داره و گفت : آره خوبم...
ایلای که نگران شده بود اومد نزدیکش و گفت : نه نیستی...برو استراحت کن چشات میرسونه که اصلا نخوابیدی!!
- خوبم...
- مسخره بازی در نیار...هیچم خوب نیستی!
 دستش رو گرفت و با زور بردش تو اتاقش و مجبورش کرد بخوابه....
                                                  

پایان..........
چطور بود؟؟؟


نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
lorenabautz.hatenablog.com
شنبه 1396/05/14 13:30
Hi! This post could not be written any better!
Reading this post reminds me of my good old room mate!
He always kept talking about this. I will forward this page to him.
Fairly certain he will have a good read. Many thanks
for sharing!
BHW
پنجشنبه 1396/01/31 02:02
Great blog! Is your theme custom made or did you download it from somewhere?
A theme like yours with a few simple tweeks would really make my blog shine.

Please let me know where you got your theme. Thanks a lot
Mehrnoosh
شنبه 1391/08/20 19:19
Aliiii bod azizam
Male manam 1pishraftai dashteh!
پاسخ S|-|!\/A : میسی خواهرم .....
جدا؟سرم خلوت شد میام ک بم بگی چ خبره!؟*.*
arash
سه شنبه 1391/08/16 21:57
هانا چقده مهربون بوده،ما نفهمیده بودیم!(دوست عزیز خانوم معلم که نمیدونم کی هستی،کم حرص بده لطفا!)یه جورایی نشناخته داره از سوهیون بدم میاد!خیلی کله پوکه!
پاسخ S|-|!\/A : سوهیون آدم خیلی خوبی و مهربون و با معرفتی بنظر میاد...اما یه ذره ام اونطور نیس...پاش باشه و وقتش همچین نشون بده صفتشو که!!!
خیلی خیلی بیشتر از اون چیز ی که فکرشو کنی ... پابو....ممکنه طرفداراش از حرفم و مخصوصا این قسمت ناراحت شن ولی واقعا خوب شناختمش...کسی اونطوری نشناختتش...من4 ساله ک شناختمش...ممکنه قبول نکنن و بگن نه سوهیون عمرا اینطور باشه..ولی هست!
کجا حرص دادم آخه؟؟
Fateme
سه شنبه 1391/08/16 21:50
بله......بله.....جالب بود!فقط من موندم چرا هانا یه کم به فکر خودش نیس؟!(قابل توجه دوست عزیز،که چقد من از دستش حرص میخورم)!منتظر قسمت بعد هستیم عزیز!
پاسخ S|-|!\/A : لطف داری....خواهش میشه....منتظر بقیش باش زن داداشم!^^
laleh
سه شنبه 1391/08/16 21:43
والا چی بگم داستان که خوب بود و عالی ولی...........
خسته نباشی خواهری خیلی قشنگ بود
مسیییییییییییی*.*
پاسخ S|-|!\/A : ولی چی؟؟؟
خودت در جریانی
سه شنبه 1391/08/16 21:15
از دست تو خانم نویسنده
در جریانی که.....;-)
پاسخ S|-|!\/A : بلیووووووووووووووو.........
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر