تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story...!Part 8

One Story...!Part 8

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:جمعه 1391/09/3-20:34

بفرمائید!
بالاخره نوشتم قسمته 8 رو...البته با جون کندن...



نظر بدینا...حتی اگه خیلی بد نوشتم...نذارید...گریه میکنمااااااااااااااا

یکشنبه . ساعت 9:21 دقیقه صبح :

هستی با نگرانی اومد سمته سوان که نشسته بود و دستاش رو حالت دست به سینه نگه داشته بود و تکیه داده بود به دیواره کنارش و چشماش رو بسته بود و تقریبا خواب بود...
هستی به سوان نگاه کرد و بعد به سمتی که کوین با یه سینی داشت میومد نگاه کرد...کوین با دیدن هستی سرعتش رو بیشتر کرد و اومد سمتشو گفت :
- چیزی شده؟
هستی که رنگش پریده بود گفت :
- هانا نیست تو اتاقش!!!
- نیست؟؟؟؟یعنی چی؟؟؟؟؟مگه میشه!؟
هستی که اعصاب درس حسابی نداشت :
- فعلا که شده!
کوین نگران شد و سینی رو گذاشت رو صندلیه کنار سوان...و رفت سمته اتاقه هانا...و داخلشو نگاه کرد و بعد رفت سمته پرستارا که هستی زودتر ازش رسید و رو به پرستار گفت :
- ببخشید این دوسته ما تو اتاقش نیست!
پرستار برگشت سمتشو گفت :
- ببخشید شیفت عوض شده و من همین الان اومدم...کدوم بیمار؟
- هانا...هانا ایرانمنش!
پرستار متعجب به هستی نگاه کرد و پرسید:
- هانا؟؟؟بازم معده درد شده یا سردرد؟؟؟
کوین تعج زده گفت :
- ببخشید مگه میشناسیدش؟
- بله!!دوستمه...یعنی تنها دوسته ایرانیمه...چیشده!؟
هستی : حالا اینا رو ول کنید ... الان تو اتاقش نیست!
- حتما دستشویی رفته یا رفته تو محوطه...اونجا دنبالش بگردین پیداش نکردین...حتما بهم بگید!
کوین و هستی تشکر کردن و رفتن ... کوین رفتن محوطه رو بگرده  و هستی دستشویی ها...
بعد 10 دقه اومدن پیشه همو خبر گرفتن ...اما خبری از هانا نبود!(باز این بچه گموگور شد!!!!!چقدر این هانا دردسره!!!نه!؟؟)
دوباره رفتن بالا و وقتی رفتن همون پرستار هستیو دید و رفت سمتش و گفت :
- مرخص شده 1ساعت پیش...نگران نباشید!!
هستی تقریبا جیغ زد :
- مرخص شد؟؟؟؟اون که حالش اصلا خوب نبود...چطوری مرخص شده!؟؟؟
- دکترش کی بود!؟
کوین زودتر از هستی (پسره قاشق نشسته....): پارک سونگهو...
پرستار خندید و گفت : پس مجبوری مرخص شده!احتمالا تحدید کرده دکتر پارک رو...!
هستی که عصبانی شده بود گفت :
- دستم بهش نرسه فقط....بیچارش میکنم!
چون فارسی گفت اون 2تا هیچی نفهمیدن...و رفت سمته سوان که از خستگی خوابش برده بود...
- سوان...؟سوان جان..؟پاشو!
سوان چشاشو باز کرد و گفت :
- چیشده!؟
- هیچی....هانا خانوم غیب شده!!
- غیب شده؟یعنی چی که غیب شده!؟
- 1ساعت پیش مرخص کرده خودشو!!!!
- چی؟؟؟حالش که خوب نبود!اون چطوری خودش رو مرخص کرده!؟؟
- نمیدونم ...نمیدونم پاشو...بریم شاید خونه باشه...
سوان از جاش بلند شد و کوین با یه قیافه متعجبی که روش یه لبخند از رویه تعجب بود اومد طرفه دخترا و هستی بهش نگاه کرد و گفت :
- اگه میشه مارو ببرید خونه و خودتون هرجایی که این دختر میتونه رفته باشه رو بگیردین...
کوین با همون قیافه که فک کنم متوجه حرفایه هستی نشد گفت :
- جالبه گه نه؟
هستی عصبی : چی جالبه؟اینکه هانا گمو گور شده!؟؟؟
- نه نه...اینکه بیشتر افراد اینجا میشناسنش؟
هستی یه پوزخند زد و گفت : آخه الان وقته این جور پرسش هاست؟؟؟
کوین تازه متوجه موقعیت اطرافش شد و به سوان نگاه کرد و گفت :
- اگه موافق باشید شما رو میبرم خونه خودمم با ایلایی میریم جاهایه دیگه رو میگردی؟
- منم که همون اول همینا گفتم ولی شما تو باغ نبودین!!!!
کوین توجه منظور هستی نشد واسه همین گفت : چی؟
- پیچی پیچی...هیچی...بریم!!!!
- باشه...
و هستی جلوتر راه افتاد و سوان به کوین نگاه کرد و گفت :
- به دل نگیری یه وقتا...هستی هروقت قاطی میکنه اینطوری میشه...
- نه بدل گرفتن چیه!؟
کوین و سوان آروم میرفتن و هستی تند تند که آخر هستی برگشت سمتشون و گفت :
- با لاک پشت الان راه میرفتم رسیده بودم!!!ده زود باشین دیگه!!!!!
کوین جا خورد و یکم شک شد و گفت :
- باشه باشه ببخشید...
و به سوان اشاره کرد که زودتر برن...با قدم هایه تند خودشون رو به هستی  رسوندن...
10 دقه بعد رسیدن خونه و صدایه ایلای که عصبانی داشت دادو بیداد میکرد، میومد!
کوین با تعجب به دخترا نگاه کرد و گفت : من میرم ببینم چه خبره!!!
که صدایه آروم هانا اومد که گفت :
- تموم شد؟خالی شدی؟؟؟
کوین برگشت سمته دخترا و گفت : هانا اینجاست....
- با این حرف هستی بدو رفت اتاقه هانا و دید که هانا رو تختش جهار زانو نشسته و دستاش رو پاشه و داره به ایلای که بالاسرش وایستاده و عصبانیه نگاه میکنه...هستی یه نگاه به هانا کرد و هانا برگشت سمتشه و گفت :
- سلام...
هستی یکم نگاهش کرد و بعد ترکید:
- کوفته سلام...درد سلام...نمیگی من میمیرم از نگرانی هان؟؟؟
و الی آخر که دیگه نمیگم....وقتی حرفایه هستیم تموم شد برگشت رو به سوان و گفت :
- سوانی؟تو چیزی نداری بگی؟؟؟میخوام یه جا جواباتون رو بدم..
سوان نگاهش کرد و بعد لبخند زد و گفت :
- نه عزیزم...ولی بی خبر گذاشتی رفتی...خب آدم نگران میشه دیگه...مخصوصا با حاله بده دیشبت!
هانا لبخند زد و رو به کوین گفت :
- شما چی؟
- چیزی ندارم که بگم...!!!
هانا یه نگاه به 4نفره نگران کرد و بعد گفت :
- خب..!اول ازاینکه وقتی یه متهمم وارده یه دادگاهی میشه همینجور رگباری قاضی و وکیل و شاکی نمیوفته تو جونش اونم با دادو بیداد،(موقع گفتن "دادو بیداد" نگاهش رو رو ایلای و هستی متمرکز کرد!)بهش وقت داده میشه واسه دفاع!ولی شماها ماشالله (تو کره ای ماشالله داریم؟فک نکنم...احتمالا فارس گفته ماشالله رو...)اجازه نمیدین که همینجور مسسلی به من بینوا حمله میکنین...اول که یه سوال میپرسی ایلای خان که تا الان کجا بودی؟صبر کن جوابشو بشنوی اگه قانعت نکرد عین پیت بال منو ترور کن با حرفات نه همینطوری جواب این سوالو نگرفته بپری به سواله دیگه و بعدشم دادو بیدا که چرا ال چرا بل!؟شما هستی خانوم...واسه چی اینطوری میکنی؟فش دادن اصلا چیزه خوبی نیست...من اگه یه متهم بودم و تو دادگاه خیلی شیک ازت شکایت میکردم که به من فش دادی و دادگاهیت میکردم این از تو...بعدشم درجواب اینکه واسه چی خودتو مرخص کردی و کجا بودی؟باید بگم که اولا حالم خوب بود و دوما به شما چه!اگه میخواستم بگم که موقعی که میرفت بهتون میگفتم : من رفتم فلان جا...
هستی حرفشو قطع کرد و گفت :
- چرت نگو....ربط داره!!!کجا رفتی...؟؟؟
- اهم اهم (سرفه کرد ) تو حرفه من نپر چون جواب نمیدم...آقا اصلا من بدون وکیلم دیگه حرفی نمیزنم!!!الانم برید بیرون میخوام لباس عوض کنم!!!!
هستی : تا جواب ندی بیرون نمیرم!
- پس انقدر بمون تا موهات همرنگه لباست شه!!!!!(لباسش سفید بود هستی)
- ضرب المثلا رو هم که عوض میکنی!!!
- بله!(با شیطنت این رو گفت و لبخند زد و یه دو کنار صورتش گرفت)
با این حرکتش همشون لبخند زدنو و ایلای اومد و بغلش کرد و گفت :
- از دسته تویه شیطون!!!ببخشید سرت داد زدم آخه خیلی نگرانت بودم!!!
- اچکال نداله...ولی آخرین باره که میبخشمت!!!
- توم آخرین بارته که نگرانمون میکنی!!!
- آخه این نگرانی داره!؟خب شماها جنبتون رو ببرید بالا به من چه!؟؟؟
با این حرفش همشون سرش هوار شدن!کککک....
1 ساعت بعد :
هانا درحاله غر زدن به کی سوپ :آخه ...من به تو چی بگم؟چرا حواست نیست؟؟؟هی لیز میخوری چرا؟؟
- إإإ...خب هانا سخته!!!منو آوردی رو سطح موزاییکی که روش آب ریختی اونم با کتونی..میگی برقص...خب معلومه میوفتم دیگه!!!نگاه نکن تمام دستم کبود شده!!!
- منکه چیزی نمیبینم....
- إإإ...پس اینا چیه؟؟
- اینا ؟ هیچی؟؟؟پوسته دستته!
 - این پوسته دسته منه؟؟؟؟مگه من سگ خال خالیم
- تو؟؟؟نچ!تو عاشقه مامانتی!!
کی سوپ یه نگاه به هانا کرد و خودشو جمعو جور کرد و صاف وایستاد و یقش رو صاف کرد و گفت :
- من همیشه....
هانام ترکوندش:
- بسه بسه...میدونم چی میخوای بگی...جایه حرف زدن زیاد تمرینتو انجام بده...
-إإإإ...تو خیلی بدی!
- باشه بابا فرشته...تو کزت من زنه تناردیه!!!
- چی؟؟؟؟
- هیچی!
- خب واسه چی رمزی حرف میزنی؟
- این کجاش رمزی بود!؟؟
- نبوووووووووووود!؟؟؟(با تعجب زیاد)
- نه....
- وای...دیونه شدم از دستت...دیوونه!!!
- خب بشو...من که جلوتو نگرفتم!!!
- هانا!؟؟؟
- بله؟؟؟
 خیلی بدجنسی!!!
- من خواهر زاده خوده شیطانم پ چی فک کردی؟
- هه؟؟؟
- هِچه!
کی سوپ یه نگاه به هانا کرد که خیلی جدی وایستاده بود و نگاهش میکرد  و بعد یه سر تکون داد و گفت :
- دوباره بذار آهنگ رو...
- اوکیییی!!
و آهنگ رو گذاشت...تو تمرین چون سر بود چندین بار کیسوپ فلک زده داشت میخورد زمین که هربارم هانا جان فشانی کرد و گرفتش...
هانا نشسته بود کفه زمین و کی سوپ رو نگاه میکرد با صدایه ایلای برگشت سمتش...آهنگ رو قط کرد و کی سوپ از فرط خستگی غشید رو زمین....ایلای به طرفه هانا میومد و گفت :
- هانا؟؟تو جیزی به نام گوشی نداری احیانا؟
- چرا دارم ولی مرخصی دادم بش خوابیده...چطور؟؟؟
- مرخصی دادی ؟ یعنی چی؟
- هیچی بابا...چیکارم داشتی؟
- قرصاتو برات آوردم...یعنی هستی داد برات بیارم...
- کشمشم دم داره ها!!!
- چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟(با چشایی گشاد شده!)
- هیچی...نمیخوام خوبم...
- آره جونه خودت...خیلی خوبی...!بگیر ببینم!(عصبانی)
- خیلیه خوب باابا...بچه که زدن نداره !
ایلای بهش لبخند زد و ظرفی که دستش بود رو با یه لیوان آب بهش داد....هانا خیلی سریع آب رو خورد و ظرف رو داد به ایلای...
- پاشو بریم بالا نهار درست کردن دخترا!
- نهار؟گشنم نیست آخه...
- خب باشه من الان میرم هستی رو میارم!!
- نه غلط کردم...خلییم گشنمه...کی سوپ؟پسره مامانت؟پاشو بریم...
کی سوپ : من؟من نمیتونم بلند شم از جام...همه جام درد میکنه!
- پاشو بینم لوس...
هانا بزور بلندش کرد  و کی سوپم از قصد خودش رو بیشتر رو هانا مینداخت!!!!که ایلای اومد و گرفتش...خوده هانام حالش خوب نبود خیلی ولی پروپررو....میگفت نچ من خوبم!  
ایلای و هانا و کی سوپ باهم اومدن بالا و کی سوپ زودی رفت حموم و هانا هم رفت تو آشپزخونه و ایلایم...نمیدونم...حالا یه جا رفت دیگه!
هانا یه هویج کش رفت از تو ظرفی که کنار هستی بود و شروع کرد خوردنو و به هستی گفت :
- مامان هستی ازم ناراحته!؟
هستی سرشو بلند نکرد و تو همون حال که سرش پایین بود و داشت کاهو خورد میکرد گفت :
- نه!
- جون خودت!
و پرید رو اپن...هستی نگاهش کردو گفت: مگه تارزانی تو آخه؟
- نچ...
- خب پس واسه چی میچری رو اپن؟
- چون از مامانم یاد گرفتم!!..وبعد زبونشو آورد بیرون!
هستی خندید و گفت :
- دارم برات!
- داشته باش!!!من غذا میخواااااااااااام....
ایلای از پشت اومد و دستش رو انداخت دور شونه هانا و گفت :
- خوبه داشت میگفت من گشنه نیستما!!!
هانا قیافش رو متعجب کرد و به ایلای ذل زد و خیلی جدی گفت:
- من؟من کجا گفتم؟؟واسه چی تو ده آدم حرف میذاری؟؟؟
- إإإ تو نبودی میگفتی من گشنم نیست؟
- نه...منکه گفتم گشنمه!!!برو اونور دروغ گو...
هستی قبل از اینکه ایلای بخواد جواب بده گفت :
- بسه بسه...
هانا به هستی گفت :
- ببخشید مامانی...دیگه تکرار نمیشه!!!
ایلای رو به هستی : من به جان خودم دروغ نمیگم...
هستی باز هم حرفه ایلای رو قط کرد و گفت :
- گفتم که بسه!!
ایلای عین یه ماهی که دهنش باز شه م3 همونم بسته شد و حرفشو دیگه نزد و یه وشگون گنده از هانا گرفت و کنار گوشش گفت : یکی طلبت!
هانا دردش گرفت ولی هیچی نگفت!
همه رو هم صدا زدن و نشستم دور هم و غذا خوردن...سر میز همه حواس سوهیون پیشه هانا بود و هی زیر چشمی نگاهش میکرد...ایلایم هی میپاییدش...
کوین بی حال بود و هستی تو فکر...کی سوپ خسته بود و سوان شاد(این کلا همیشه همینه نیشش بازه تا خوده گوش)هون و دونگهو داشتن باهم حرف میزدنو و ای جی ذل زده بود تو صورته هانا...هانا بی توجه به بقیه داشت میخورد غذاشو و لذتم میبرد ازش...(یعنی همتون برین کشکتون رو بسابید!!)
هستی به هانا که با لذت داشت غذا میخورد نگاه کرد و گفت : هانا راستی...
هانا همونطور که سرش پایین بود گفت :
- راستی هستی ... من یه دکتره خیلی خوب پیدا کردم و دعوت نامه و بلیطم واسه مامانت فرستادم ... فک کنم تا 3-4روز دیگه بیاد اینجا برا عمله قلبش...راستی دستت درد نکنه محشر شده سوپ و غذا!
و تازه سرش رو آورد بالا و به هستی که از تعجب شاخاش رنگی در اومده بود نگاه کرد...و همونطور که چنگال زیتون زدش تو دهنش بود گفت :
- چیه؟خوش خوراک ندیدی؟؟؟
- تو الان چی گفتی؟؟؟
- حوصله ندارم تکرار کنم...سوان که هنگه ولی از اون بخوا برات تکرارش میکنه!
(فارسی گفت آخه حرفش رو...)
هستی برگشت رو ب سوان و ازش توضیح خواست و سوان هم با تعجب گفت : نمیدونم!!!
هانا به سوان نگاه کرد و گفت : آهان..إوا یادم نبود کسی نمیدونه!خب بذار خودم بت میگم..دم صبحی که خواستم برم دستشویی شندیم که با سوان داشتین راجب رفتنت و قلب مامانت حرف میزدین و اینکه میخوای برگردی واسه این ایران و درس بهانه ای بیش نیست..واسه همین همون موقع دکترمو صدا زدم و ازش خواستم یه دکتر جراح قلب خوب رو بیاره باهاش حرف یزنم...حرف زدم  وقتم واسه عمل گرفتم و بعدشم اوله صبحی...ساعت 6-7 رفتم سفارت و دعوتنامه و بعدشم بلیط خریدم...بعدم با پیکه ویژه فرستادم واسه خاله که زودتر برسه دستش...خلاصه که اینکه دلیل مفقودیم اینه و شمام تا خوده شروع شدم دانشگاهت ور دسته خودم میمونی....(و یه لبخند گشاد...از مدل کروکودیلی تحویله هستی که هنگیده بود داد!)
سوان خندید و گفت :
- خب از اول میگفتی ... اونهمه هم داد و بیداد و نگرانی را نمینداختی..
- آخه سوان جونم تو این زن داداش منو نمیشناسی؟بهش میگفتم که اصلا نمیذاشت اینکارو انجام بدم...واسه همین گفتم تو عمل انجام شده قرار بگیره بهتره!
ایلای و 6تایه بقیه عین بوق اینا رو نگاه میکردن که آخر خودش گفت : هانا؟ما رو درجریان قرار میدی؟
- نه...
- چرا؟
- چون ربطی نداره که بخوایید بدونید که!
- هانا؟تو چرا اینطوری حاله آدمو میگیری؟
- وا خود گرفتاری دارینا...من کجا حال گرفتم الان؟؟؟
- هانا...
هستی بی توجه به ایلای فلک زده که داشت حرف میزد گفت :
- یعنی تو از صبح رفته بودی دنباله کارایه مامانه من؟؟؟
ایلای عین همون ماهیه باز دهنش بسته شد!
هانا به هستی نگرید و گفت : بلییییییییییییییییی!!!
- کوفتو بلی...تو غلط کردی سر خود کاری رو انجام دادی!!
هانا به سوان نگاه کرد و گفت : بیا...دیدی سوان خانوم...منو اینو میشناسم!!!
و دوباره برگشتو به هستی نگاه کرد : فعلا که انجام دادم...کنسلم نمیشه کرد چون با خسارتش ورشکست میشم...تو که نمیخوای من ورشکست شم؟میخوای؟؟!!
هستی یه نفس عمیق کشید و چشاشو بستو درحالی که دندوناش رو از عصبانیت روهم فشار میداد گفت :
- وای هانا از دسته تو!!!
هانا به دستش نگاه کرد و گفت:
- از دسته من؟از دسته من چی؟؟؟
- هیچی....
- نه بگو بگو!من طاقتش رو دارم!!!
- ساکت شو!
 - باشه!پسرا که عین بز دارین منو نگاه میکنین پاشین این ظرفو ظروفاتون رو بشورید و اینجا رو تمیز کنید...کله آشپزخونه امروز به عهده شماهاست...
اولین نفر دونگهو به صدا دراومد و گفت :
- إ واسه چی ما؟؟؟
- چونکه باید یاد بگیرین با مسئولیت باشین...
سوهیون فداکار گفت :
- اشکال نداره شماها برین من جمعو جور میکنم!
هانا یه نگاه بی حس به سوهیون کرد و گفت :
- اینجا استثنا واسه کسی قائل نمیشیم....وقتی میگم همتون یعنی همتون نه فقط یکی جور اون یکی رو بکشه!
سوهیون لبخند زد و گفت : اشکال نداره....
- نظر تورو کسی نپرسید الان ... پرسید!
سوهیون لبخند پررنگتری زد و گفت : به هرحال که مهم میشه!
- ؟؟؟ دونگهو تو ظرفارو میشوری...کوین توم کمکش میکنی..ایلای میز رو جمعو جور میکنی و بقیتونم کله آشپزخونه رو برق میندازین...سوهیون توروهم لیدر نظافت میکنم!چاشو هستی...بیا کارت دارم!
کلا همه رو این بچه تو عمله انجام شده قرار میده!
هستی و سوان و هانا رفتن تو اتاقه هانا و یک عالم حرف زدن... و در آخر هانا از دله هستی در آورد و قانعش کرد و با خنده اومدن بیرون و در کمال تعجب دیدن که همه پسرا هنوز درحاله تمیزکاریه آشپزخونن!
هستی با تعجب که پشته اپن وایستاده بود به اون منظره خنده دار نگاه کرد و گفت :
- من خیلی تمیز آشپزی کردمو جایی رو هم کثیف نکردم...نیم ساعته دارین چی میسابین!؟
هون عاجزانه به هستی نگاه کرد و گفت :
- هستییییییییییییی...تقصیر این سوهیون هیونگ جو زدس...هانا به این یه چیزی میگه به ما میتوپه!!!
همون موقع سوهیون دهنه هون رو گرفت و گفت :
- تو که دوس نداری دوباره بگم تی بکشی هان؟
هون همونطوری مظلوم به معنی نه سر تکون داد و دستاش رو به علامت عذر خواهی آورد بالا و به هم مالوند و چون تی رو از دستش ول کرد تی افتاد رو پایه سوهیون و کلا خیسش کرد(یاه یاه یاه....)
سوهیون پرید و غرغر کنان گفت : یااااااااااااا.....حواست کجاست!؟؟
همه پسرا هرهر داشتن میخندیدن به این صحنه...
هانا اومد تو آشپزخونه وهمه رو برد بیرون و به سوهیون گفت :
- کله خونه + دستشویی ها و حموم و سالن تمرین رو تمیز میکنی و برق میندازی..آب استخر رو خالی میکنی و تو استخرم تمیز میکنی...
سوهیون به هانا با دهن باز نگاه کرد و گفت :
- داری شوخی میکنی؟
- فک نمیکنم لحنم و قیافم شبیه دلقکی باشه که داره شوخی میکنه!!!
- این که بی عدالتیه!
- بی عدالتی اونه که تو در حقه اینا الان کردی...
- مگه من چیکار کردم؟
- من گفتم همه..نگفتم به استثناه تو ... لیدر نظافتت کردم ولی معاف از تمیزکاری نکردمت...حالام چون نامردی کردی و این بدختارو چند بار چند بار مجبور کردی که کار رو از اول انجام بدن همه اون کارا رو که گفتم انجام میدی!
- ولی من همیشه از این شوخیا با بچه ها دارم...واقعا قصدم اذیت نبوده!
- جدا؟آخه منم دارم شوخی میکنم و واقعا قصدم ادب کردنته!
- تو خیلی بیرحمی...
- اوهوم...
- هانا...بد میبینی...واقعا  دلت میاد من اونهمه کاررو که یه گروه نظافتم واسش کمن رو دست تنها انجام بدم!؟
- آره...
- چرا؟
- چون بهت یاد بدم از این به بعد حتی بعنوان شوخی هم با کسی اینطور رفتار نکنی...مثه مامانه سیندرلا و خانوم تناردیه!
هیستی رو به پسرا : الان شماها سیندرلا و کوزتینا...
کوین : نه ما کوزتیم الان ... بیشتر وضعیتمون شبیه اون!
همه ههههههههه...بغیر هانا و سوهیون!
سوهیون : باشه...ولی ن اگه اینکارو کنم به جاش توم باید برا من یکاری کنی؟
- چه جالب...کسی که اشتباه کرده تویی اونوق شرطم میذاری؟رده از الان شرطت...اگه نمیخوای به کارایی که گفتم پارکینگ رو هم اضافه کنم برو!!!
ای جی : ولی هانا؟خیلی نامردی میشه سوهیون شوخی کرد تازه ماهم خسته نیستیم...واقعا !
- خب که چی؟
کوین : که اینکه بیخیال...خیلی کاره سختیه ... هیونگ به ما سخت نگرفت!
ایلای : راست میگه...ما فقط شوخی میکردیم!
هون : آره هانا...منم به شوخی اونطوری گفتم...
بقیه هم از سوهیون طرفداری کردن وهانا گفت :
- اوکی... قبوله اما..سوهیون اصلا کار نکرده و فقط بهتون دستور دادهو باید جریمه شه!پس باید سالن تمرینو تمیز کنه...
ایلای : هانا...بیخیال!
- اگه دوست داری توم بری و استخرو تمیز کنی همین الان حرف بزن!
ایلای دستش رو گذاشت رو دهنش...
هانا به سوهیون نگاه کرد و گفت : 2ساعت دیگه میایم اون سالن واسه تمرین!
سوهیون با دلخوری هیچی نگفت و رفت...
هستی به هانا : چه خبرته؟چرا انقدر با این بد رفتار میکنی؟
- بد رفتار نکردم...طوری که لایقه رفتار کردم...من حالم از بی عدالتی بهم میخوره ....
- خب توم الان بی عدالتی کردی ! اون ظرف شستنو و تمیزی آشپزخونه با تمیزی سالن تمرین به اون گندگی یکیه!؟
- جریمه بنظرت با کار اصلی یکیه!؟
هستی یه نگاه کرد و خندید و گفت : نه قانع شدم!
تا 2ساعت بعد:
سوان و هستی یه چرت زدن...هانا با کی سوپ تمرین میکرد و ایلای و بقیم به کارایه دیگشون میرسیدن...
سره ساعت 6 هانا و بقیه رفتن تو سالنو دیدن سوهیون لباس تمرین پوشیده و آهنگ گذاشته و داره تمرین میکنه...کله سالنم برق میزد!(همیچین از کله تاس که روش نور میوفته و فلش میزنه براق تر!!!)
سوهیون وایستاد و گفت :درس راس 2 ساعت!
دونگهو با تعجب : همه جا رو خودت تنهایی تمیز کردی؟
- آره...
- واو...عالی شده هیونگ...خسته نباشی..
و همه هم ابراز احساسات کردنو و هانا گفت : خوب شده!
و بعد شروع به تمرین کردن...تا خوده 10-11 تمرین میکردن و آنتراکایه چند دقه ای داشتن...آخر شب همشون با خستگیه زیاد رفت و خوابیدن...
هانا خوابش نمیومد واسه همین رفت و تو حیاط نشست تا یکم هوایه آزاد نوش جانه ریه هاش کنه...
چشاشو بسته بود که یکی نشست کنارش رو تاب..چش باز کردو دید سوهیونه!
همینطور نگاهش کرد و سوهیون لبخند زد و گفت :
- ماه خیلی قشنگه نه!؟
- بدک نیست...
- هانا؟
- بله؟
- چرا انقدر علاقه داری که منو بچزونی؟
- ن اصلا علاقه به اینکار ندارم...
- مطمئنی؟
- آره!
- خب پس چرا انقدر باهم سردیو خشن؟
- من نسبت به هرکسی یه واکنش دارم و نسبت به تو اینطوریم!
سوهیون فقط خیره به هانا نگاه کرد و صورتش رو برد جلو گفت :
- هانا؟اگه بهت بگم که ازت خوشم میاد یه روزی...ممکنه رفتارت نسبت به من تغییر کنه؟
- نه!
- فکر کن و بعد جوابم رو بده...
- با فکر کردنم به همین نتیجه میرسم!
سوهیون حالش گرفته شد و رفت عقبو گفت :
- چرا؟
هانا درحالی که به آسمون نگاه میکرد گفت :
- چون هیچ وقت نمیتونم دوست داشته باشم بعنوان کسی که بخواد همه عمر باهات باشه...
- چرا؟
- چون ... دلیله خاصی واسش ندارم...
- مگه میشه بی دلیل از کسی بدت بیاد؟
- هم آره هم نه!
- یعنی چی؟؟؟
- توضیحش طولانیه!امایه چیزی بهت میگم...
- بگو!؟
- اگر ازمن خوشت اومده همین الان بریزش دور...
سوهیون خشکید...همینطور نگاهش کرد و پرسید :
- چرا؟
- چون ... من هیچ وقت اون علاقه ای که تو بمن پیدا کردیو بهت پیدا نمیکنم...
- اگه من کاری کنم که بتونی چی؟
- نمیتونی...میدونی چرا؟
- چرا؟
- چون من با دیدن تو هیچ حسی جز اینکه دلم میخواد آدمت کنم رو ندارم...نه ازت بدم میاد نه خوشم میاد...الان که انقدر نزدیک بهم نشستی هیچ حسی ندارم...وقتی اذیتت میکنم نه کیف میکنم نه ناراحت میشم از اینکه اذیتت کردم یا حتی دلم برات نمیسوزه...نگرانت نیستم...دیشب با زدنه اونمه حرف که اگه جایه من به یه دختره دیگه میگفتی ممکن بود همونجا بیاد و ببوستت و بغل کنه و عاشقانه دوست داشته باشه..اما من..واقعا هیچ حسی نداشتم بهت ...حتی عذاب وجدانم نداشتم که چرا اصلا گذاشتم که دوسم داشته باشی!!میفهمی چی میگم؟؟؟
و به سوهیون نگاه کرد...اشکایه سوهیون تو نور مهتاب برق میزد...اشکش ریخت و هانا رو بغل کرد...
هانا آروم دره گوشه سوهیون گفت :
ببین...حتی الانم قلبم تند نمیزنه الان که بغلم کردی...ولی ناراحتم...چون دوست ندارم حتی اشکه دشمنمم در بیارم...
سوهیون رو از خودش جدا کرد و شروع کرد به پاک کردن اشکش با یه دستمال و گفت :
- اگه فکر میکنی که کارایه سخت بهت میدمو و اذیتت میکنمو و کلا اذیتت میکنم  بخاطره اینکه میخوام به خودم بقبولنم که نه دوست ندارم...یا چه میدونم از سره حرص اینکارو میکنم..یا اینکه نمیخوامم کم بیارم...باید بگم اشتباه برداشت کردی...چون یه تیریپ آدمیم که وقتی یکی برام از اول هیچ حسی نداره تا اخرم نداره...سوهیون؟تو هرکاریم کنی هیچوقت نمیتونی منو و بقوله حرف دیشبت قلبه منو ماله خودت کنی...هیچ وقت!چون هانا...هانا هنوز عاشق نشده..یا حتی به کسی علاقه اونطوری نداره!من فقط تورو بیچاره نکردم با کارام و سخت نگرفتم به قوله خودت...خودت دیدی که موهایه ایلای رو کز دادم...من وقتی به کسی میگم دوستم...یعنی دوستمه !میگم داداشی ،داداشمه !و وقتی اسمش رو صدا میزنم یعنی تو وجودم هیچ حسی درموردش نیس...خوش بختانه یا بدبختانه من اینطوریم...از بچگیمم همینطوری بودم!از الانی که دارم میگم جاده اشتباهیو واسه خودت انتخاب کردی دور برگدون بزنو و برگرد سره جاده و یه راه دیگه رو برو...اما قبله رفتن تویه راه دیگه اول چراغه تو روشن کن که همه چی رو واضح ببینی و بعد راجبه راهش خوب  پرسو جو کن...بشناسش...میانبرا و همه چیش رو یاد بگیر و مطمئن شو که اون راه بهت جواب میده و تو رو به مقصدت میرسونه! بعد پاتو بذار رو گاز و بزن دنده 1 و برو تو اون جاده...این جاده ای که الان انتخاب کردی...اسمش جاده هانا ست...بدرده شین سوهیون نمیخوره...چون شین سوهیون نه میانبراشو بلده نه میشناستش و نه چراغ ماشینش! روشنه فقط داره تو تاریکی میره...میره که با یه خیال واهی به یه نوری برسه که بهش نشون بده که اینجا یه امیدی هست...نه نیست...تو جاده هانا امید و چراغه روشنی برا شین سوهیون نیست...
سوهیون به هانا نگاه کرد و گفت :
- تو خیلی قشنگ حرف میزنی...
- سوهیون..؟ منظورمو فهمیدی؟
- آره...ولی من هنوز نشناختم...میشناسمش و بعد اگه دیدم اشتباه برمیگردم...
- ممکنه واسه برگشت خیلی دیر شه!
- نه نمیشه..
- سوهیون...من واقعا هیچ حسی بهت ندارم...
سوهیون سرشو انداخت پایینو و گفت :
- میدونم...
- پس حالا که میدونی...واسه چی داری وقته خودتو تلف میکنی...؟
- این وقت تلف کنی نیست...یه وقته واسه شناختنه هرچه بیشتر یه شخص...اونطوری یاد میگیرم که چطوری باشم اگه یه روزی دور برگردون ردومو خاستم برم تو جاده!
- نمیدونم...من هرچی فک میکردم که مانع یه شکسته عشقی میشه رو گفتم ولی این خوده انسانه که باید قبول کنه چیزی رو تو اگر نخوای قبول کنی که الان شبه و بگی روزه من هرچقدرم خودمو بکشم و بگم الان شبه تو میگی نه...اما امیدوارم زودتو متوجه این جاده بن بست بشی...
- الان شروع نکره واسه یه شکست که بدتره...نیست؟
- من همه چیو گفتم...همیشه میگن:جلوگیری بهتر از درمانه!حالا دیگه باخودته...
- من ایمان دارم که میتونم کاری کنم که تو عاشقم شی...
- آدما همیشه واسه خودشون آرزوهایی دارم...بعضی واقعی و بعضی واهی!
- هانا ؟دوست دارم...
هانا به سوهیون که واقعا مشتاق نگاهش میکرد نگاه کرد و لبخند زد و گفت :
- جاده...اشتباه...
- دوست دارم!
- بن بسته!
- دوست دارم...
- دره نزدیکه...
- تا ته دره هم دوست دارم...
- اینجانب خوابش میاد و دارخ میره به خوابه و هشدارشم داد!
سوهیون دستش رو گرفتو و دوباره هانا رو بغل کرد و گفت :
- اگه قبله تو تند نمیزنه...قلبه من اونقدر تند میزنه که یه روزم ممکنه تورو واردار کنه که قلبت تند بزنه!
- یه چیزه دیگه...اینو هیچ وقت یادت نره که من اجازه نمیدم به کسی که بخواد بخاطره یه چیزه واهی به من دست بزنه!
و سوهیون رو هل داد عقب و گفت :
- هیچ وقت..
- کاری میکنم که  خودت بخوای که قلبت تند بزنه!
- شب خوش...
- شبت خوش هانا!
و هانا رفت داخله خونه و سوهیون نشست همونجا وقتی داشت میرفت با صدایه کوین موند سره جاش:
- تو سوهیون رو دوس داری؟
تو تاریکی وایستاده بود و چهرش اصلا معلوم نبود...
- من؟نه!تو اینجا چیکار میکنی؟
- پس چرا تو بغلش بودی؟
- اون بغلم کرد...من همه حرفایی رو که باید بهش گفتم اما اون نمیخواد قبول کنه که من انتخاب اشتباهم واسش...
- شاید اون خواست...
- نه...من به هیچ کسی بخاطر اینکه بخواد یه چیزه واهی رو ثابت کنه اجازه نمیدم از من و جسمو روحم استفاده کنه!
- سوهیون خیلی سختش میشه...
-اون انسانه و قدرته انتخاب داره و بنظرش انتخابش درسته با تمام حرفایه من...پس به من دیگه هیچ ربطی نداره..اونه و حسش...
- پس بهتره بگم..مراقبه خودت باید باشی...
- کوین چیزی شده؟چرا صدات اینطوریه؟
- نه هیچی...شب بخیر!
و از جلو هانا رد شد و رفت بالا...
هانا تعجب کرده بود از اینکه کوین چرا کوین همیشگی نبود و ... به بیرون نگاه کرد و به سوهیون نگاه کرد و گفت :
- تا ثریا این دیوار کج میره..شایدم بریزه...
و رفت سمته اتاقش...
هستی تمام مکالمه ها رو شنیده بود چون قبله اون 2تا تو حیاط بود و رفت دنباله هانا توو اتاقش...
- هانا؟بیداری؟
- آره بیا...
هستی اومد تو اتاقو دررو بست و گفت :
- هانا؟؟تو چرا اصلا حی نداری؟
- به چی؟
- بگو به کی؟سوهیون!
یکم نگاه کرد هستیو گفت :
- تو که شنیدی همه چی رو....
- از کجا فهمیدی؟
- منم دیگه...
- اونطوری با یه عاشق حرف میزنن؟
- نذارا...خودتو یادت رفته!؟
- این بدخت اونطوری زار زد و حرف زد و تو تو برجکش زدی...واقعا هیچ حسی بهش نداری؟
- اره واقعا هیچی...
- خب پس چرا انقدر اصرار داشت که تو ...
- چون بزه!به من چه!حسه اونه...منکه مسئول نیستم...
- هانا مراقب خودت باش از این به بعد...پسرا خطرناک میشن اگه قاطی کننا!
- اره میدونم...چون من نمیذارم...
- به هرحال از این به بعد نذار خیلی احساساتی شه...خودشه که درد میکشه آخه!
- به خودش ربط داره...مشکلم درست کنه یه کاره اساسی باهاش میکنم!
- مثلا چی؟
- حالا...
- توکه نمیگی...باشه بخواب....منم میرم بخوابم...درو قفل کن از پشت!
- نترس بابا...برو..باشه!
- قفل کنیا...شب خوش!
- شب خوش...
و هانا خوابید و یه لحظه صحنه کوین که بهش گفت تو سوهیون رو دوست داری یادش اومد و بعد حرفه سوهیون که دیشب تو بیمارستان گفت : قلبتو ماله خوم میکنم ...
و گفت : متاسفم سوهیون...جاده اشتباهه ...
و خوابید...
..........................................................................................................................................
دوستان چطور بود؟


خوشتون اومد....؟؟؟
یکم عالم نظر بذارید و بگید این قسمت چطور بود....


باشه!؟؟؟
آفرین.....



نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
manicure
یکشنبه 1396/01/20 17:44
Incredible! This blog looks exactly like my old one! It's on a totally different topic but it has pretty much the
same layout and design. Great choice of colors!
sara
جمعه 1391/09/3 22:31
نه گلم......ناراحتی چیه!
پاسخ S|-|!\/A : ^^
fateme
جمعه 1391/09/3 22:11
ساراجان شرمنده،اما عالی بود!چون به مزاج شما نساخته،اینجوری میگی!هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد!
کلوش جونم عالیه،شک نکن حتی ۱درصد!
پاسخ S|-|!\/A : زن داداش...؟نفس عمیق..آروم باش!
میتونست بهتر باشه...ولی بازم تو همه داستانا همیشه برا همه قشنگ و جذاب نیستو و برمزاجشون خوش نمیاد!ب هرحال امیدوارم ازم ناراحت نشه سارا جون!
نظر لطفته ک عالی بوده!
sara
جمعه 1391/09/3 22:05
بد نبود!
پاسخ S|-|!\/A : لطف داری...:)
sahar
جمعه 1391/09/3 22:04
گلم خیلی قشنگ بود!ممنون
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میکنم اونی جونم!^^
darya
جمعه 1391/09/3 22:00
چه عجب هانا به حرف یکی گوش میده!(منظورم هستیه)!عالی بود!
پاسخ S|-|!\/A : ^^
آخه هستی نفوذیه!*.*
جدا؟آخه الان ک خودم میخونم میبینم چقدر میتونسم قشنگ بنویسم ولی از بس بی حوصله بودم چرت نوشتم..
بازم دیگه...!!
ghazale
جمعه 1391/09/3 21:49
من ماهی میخوام که دهنشو مثل ایلای بازو بسته کنه!دوست جونم....
پاسخ S|-|!\/A : جونم؟چرا عزیز گریه؟!!!گریه نکن!!!
arash
جمعه 1391/09/3 21:43
نگفتم این سوهیون نفهمه و کله پوک!خوب دوست نداره،چه اصراریه!أه.....اعصابمو داغون کرد!خسته نباشی خانوم مدیر!
پاسخ S|-|!\/A : ای بابا...شاگر تو چرا اعصابت داغون شد؟!!
حیف شد..الان ک دارم میخونم میبینم چقدر میتونسم قشنگتر بنویسمش ولی نشد ... ممنون ...
دیگه دیگه...سوهیونه دیگه...البت تو واقعیتشم جدا همینه خودش باید کلا با سنگ یکی شه تا آدم شه!!!
laleh
جمعه 1391/09/3 21:28
پی امت رو دیدم با سر آمه دیه م برای همین جواب ندادم :))
خیلی عالی بود مسیییییییی خواهر گلم *.*
فه قه ت یه چیزی در مورد داستان هست بعدا بهت میگم باشه؟
پاسخ S|-|!\/A : باشه!
fateme
جمعه 1391/09/3 21:02
کی گفته هاناجونم دردسره؟!دلم تنگ شده بود برا داستان!دست گلت درد نکنه عزیزم!مرسیییی
پاسخ S|-|!\/A : خواهش!!!^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر