تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story...!Part 10

One Story...!Part 10

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:جمعه 1391/09/17-21:53

درود !

با قسمته جدید اومدیم....


کوین از اتاقش اومد بیرون و هستی و مامانشو بیدار دید...!
هستی : إ کوین؟ بیداری ؟
- اوم...چیزی شده!؟
- آره...هانا نیومده!
کوین یه نگاه با ساعت دیواری روبه روش انداخت و بعد نگاهشون کرد و با تعجب گفت :
- نیومده؟الان...خیلی دیگه دیر وقته که!بهش زنگ زدین؟
- آره..ولی خاموشه!
کوین ساکت شد و رفت سمته آشپزخونه و یه لیوان آب برا خودش ریخت...
زنگ گوشی هستی سکوت خونه رو شکست...2تا بوق نخورده بود که برداشت !
- هانا؟تویی؟کجاییی...؟
- سلام خوبی هستی...من فرودگاهه ژاپنم...تا الانم تو هواپیما بودم که خاموش کرده بودم!
- بمیری...تو ژاپن چیکار داری آخه؟
- خب کار دارم دیگه...
- هانا خجالت نم یکشی یه خبرم به من نمیدی؟اینهمه نگرانمون کردی نمیگی...
- باشه باشه...ببخشید..ولی یدفعه ای شد باید میرفتم...فردا شب هم برمیگردم...
-لطفا دیگه موقع برگشت بهم خبر بده!
- چشم...بازم ببخشید نمیخواستم نگرانتون کنم...
- چشمت بی بلا...مراقب خودت باش!
- هستم...شماهم همینطور!
- خداحافظ...
- بای...
و هستی گوشی و قط کرد و اول از همه به مامانش گفت :
- خانوم رفته ژاپن!
- ژاپن...؟اونجا چیکار داره؟
- چه میدونم...نمیگه که...گفتش کار دارم فردا شبم برمیگردم...
کوین که از فارسی حرف زدنشون چیزی سردرنمیاورد گفت :
- هانا چیزیش که نشده!؟
- نه...رفته ژاپن...گفتش کاری پیش اومده باید میرفته فردا شبم برمیگرده!
- که اینطور...برین بخوابین..دیگه دیر وقته...
- شب بخیر!
- شب بخیر...
و به مامان هستی هم شب بخیر گفت کوین و رفت...
.................................................
- سلام...
- سلام بفرمائید...
- خانوم ایران منش شما هستید؟
- بله!امرتون؟
- لطفا همراه ما بیاین...
- شما رو آقایه لی فرستاده دنباله من؟
- بله!
- حالشون خوبه؟
- بفرمائید خودتون میبینید...
و همراه با اون مرد زاپنی رفتن به بیمارستان....هانا دررو باز کرد و رفت تو اتاق و سریع دررو بست و رفت جلو تخت و نشست رو صندلی و لی رو صدا زد...
- عمو؟عمو جون...؟خوبین؟
- سلام...هانا...ببخشید نمیخواستم کسی بفهمه ولی هوناما نذاشت...
- خب بمعلومه که کاره درستی کرده والا کی میخواس از شما مراقبت کنه؟
- هانا؟اینجا بیمارستانه ها دختر...یک عالم پرستار مراقبمن!
- به هرحال..شما 2هفته که اومدی توکیو 4روزشو اینطوری بیمارستانی اونوق هیچیم نه به من نه به کسه دیگه نگفتین...الان حقتونه باهاتون قهر کنم...
- هانا با دشمنشم قهر نمیکنه چه برسه به من...
- آفرین عمو جونم ولی یه سره ماده و تبصره و استثنا وجود داره که هانا تو اون موارد قهر میکنه اونم قرنی..نه ماهی و سالی...
- دلت میاد؟
- دلم مگه پا داره که بیاد؟
- باز شوخیایه تو شرو شد دختر!؟
- من خیلی جدی گفتم...هیچم شوخی نکردم!
- باشه...من که جلو این زبونه تو کم میارم....
...................................................................
- کوین...اذیت نکن!بگو چته!؟
- منکه چیزی نگفتم...تازه کاریم نکردم که تورو اذیت کرده باشه...ایلای گیر دادیا...برو کنار برم با کارم برسم!
- تو امروز هیچ کاری نداری....بگو چته؟چرا دپی!؟
- من هیچیم نیست...دپم نیستم...
- پس یعنی من دارم اشتباه میبینم؟
- آره...چشایه تو همیشه آلبالو گیلاس میچینه!
- داشتیم؟
- چیو؟
- حرص داری میدی منو ها!
- مگه من گفتم گیره لباس شی به من گیر بدی که حالا برا حرص خوردنت بخوام جواب پس بدم؟
- انقدر م3 هانا با کلمه ها بازی نکن!
کوین یکم مکث کرد و بعد از زیر دسته ایلای رفت و درو باز کرد و از پشت دررو قفل کرد!
ایلای دستگیره دررو گرفت و هی بالا پایینش کرد اما دید نخیر..باز بشو نیس که نیس...کوبید به در و گفت این درو باز کن!
- نمیخوام!
- کوین لجه منو در نیار این درو باز کن من بیام بیرون!
- مثلا لجه تو دربیاد چیکار میکنی؟
- این درو میشکنم بعدم خودتو مشکنم!
- اولا که در از نوعه ضد سرقته و فولادی ، که اصلا شکسته نمیشه ! دوما مگه من شئ هم که بخوای منو بشکونی؟
- آره...تو خلال  دندونی...
- تو چیی؟
- معلومه آدم!
- نه بقوله هانا تو باغ وحشی...
ایلای بیشتر حرصش گرفت و محکم به در کوبیدو گفت : اگه جرأت داری درو باز کن ببین چی میبینی؟
کوینم که شیر درو باز کرد و ایلای که انتظار نداشت کوین در رو باز نه شاتاراق افتاد زمینو شکست!!!!
کوین : هاهاهاهاها.... > :))
هستی و مامانش > :0
یوکیس> !.! #0
ایلای > 9()9
..........................................................................
سوان و کیانا اوله صبح زودتر از همه رفته بودن سرکار...
کیانا : سوان؟من هنوزم به مامان چیز نگفتم...اگه مخالف کنه بدبخت میشم!
سوان : حالا ماها هم هستیم...هانا هم هست..اون باهاش صحبت میکنه...
- آخه این مسئله ذقیقا چیزی که مامانه من ازش متنفره!!
- خب عقل و منطق که داره!؟اون وقتی بفهمه و بدونه که تو این کارو دوس داری و اینکارم برات موفقیت داره مرض که نداره جلوتو بگیره و الکی مخالفت کنه!
- تو هنوزم مامانه منو انگار نشناختیا!؟اون حرف حرفه خودشه!کاریم به منو و علاقه من نداره...فقط اونی برا من خوبه که اون بگه خوبه نه چیزه دیگه!
- ببین کیانا سر همین کره اومدنمونم همینا رو میگفتی اما یکم که باهاش حرف زدیم مگه قبول نکرد؟
- خب این با اون زمین تا آسمون فرق داره...
- بیا برو سره کارت....چیزیم شد هم من هم  هانا جفتمون هستیم!خیالت راحت...
- مرسی...پس فعلا!
- برو...فعلا!
سوان به سمته اتاقه کارش و کیانا به سمته اتاقه تمرین...
..............................................................................
- سلام فرزند رقص!
کیانا یه نگاه به جیک( 1ی از اون 3تا پسره گروه) کرد و با لبو لوچه آویزون و بی حوصله گفت :
- سلام....
جیک بلند شد و اومد جلو و روبه روش وایستاد و گفت : چیشد؟دختر شادمون چرا غمگینه!؟
- هیچی...من میرم آماد شم...
و رفت....جیک به  پُرام (یکی از دخترایه گروه) نگاه کرد و رفت سمتش و گفت : این چش بود امروز؟
- نمیدونم..باهاش حرف میزنیم حالا...
کیانا اومد و شاد و خندون گفت : خب بریم سراغه رقص؟
همه با تعجب نگاهش کردنو و جونگهوا ( پسره اینم) گفت : دونگسنگ(خواهر کوچیکتر)مطمئنی خوبی؟
- بله که خوبم...اصلا مگه بد بودم؟
- نه آخه...هیچی مهم نیس...مهم اینه که الان خوبی....ووهو...لتس گو!!!
و اومد دستش رو گرفت و آهنگ رو گذاشتنو شروع به رقصیدن کردن!
.......................................................................
- هستی؟گوشیت خودشو کست...جواب نمیدی...؟؟؟
هستی به ایلای که گوشیش دستش بود نگاه کرد و رفت سمتش و گفت : حواسم نبود...
و گوشیش رو از دسته ایلای گرفت و جواب داد :
- نه....
.....
- باشه!خدافظ!
ایلای که داشت به هستی با تعجب نگاه میکرد گفت : کی بود؟
- دوستم!
و رفت سمته آشپزخونه...
ایلای رفت نشست کنار مامان هستی که داشت به مجله هایه کنارش نگاه میکرد!
- حالتون خوبه؟
مامان هستی از زیر عینک یه نگاهی به ایلای منتظر کرد و گفت : من خوبم تو خوبی؟
- نه خوب نیستم!
- چرا؟
- آخه دخترتون خیلی بهم ضد حال میزنه!
- اون که کاره همیششه بهمنم ضذحال میزنه!
- نه آخه میدونید چیه؟آدم رو خفه میکنه!
- فک کنم زندگی قبلیش صدا خفه کن بوده!!!
- چی؟؟؟؟
- هیچی...ببینم این تویی تو این عکسه؟
ایلای به عکس خودش تو مجله نگاه کرد و ژست گرفتو گفت : بله..چطور؟
- آخه خیلی زشت شدی..فک کردم شاید اون لیدرتون باشه...
ایلای...ترکید...نه منحدم شد!
- شماهم؟
- منم چی...؟
- هیچی!هانا کم بود...یه هستی و سوان و تازه مامان هستیم بهش اضافه شدن!
- از خداتم باشه!
- اونو که بله...اصلا بهم لطف شده!
مامان هستی...چپ چپ نگرید  و ایلای گفت :
- وای ترسیدم...ببخشید!
- آهان...
و برگشت و به بقیه عکسا نگاه کرد و به عکسه کوین که رسید گفت : ببین...ببین....به این میگن بچه معصوم!چقدم خوب افتاده!
- إإ ..این کجاش خوب افتاده!؟
- حسود...حسودی نکن بچه!
هستی به جمع اضافه میشود: ببینم امروز قرار شد شما نهار بدی؟
- آره...سفارش دادم...تا یه نیم ساعت دیگه فک میکنم بیارن!
و هستی رفت سمته اتاقه خودش...
ایلای هم بلند شد و رفت پی کاره خودش...
..................................................................
- هانا؟؟؟؟؟برگرد!!!!من دارم دغ میکنم...
- خب دغ کن!!!
- إ..بد...من دلم تورو میخواد!
- من دلم تورو نمیخواد...یک عالم کار دارم اینجا بچه!
- هانااااااا!
- کوفته هانا!بعد بهت میگم پسرم ناراحت میشی!
- خب باشه...مامان هانا!؟برگرد پیشه پسرت دونگهو!
- باشه...ولی امشب دیر برمیگردم!
- ماما هانا؟
- جونم؟
- هیچی...یه اتفاق باحال واسه ایلای هیونگ افتاد...اومدی برات میگم!
- باشه...کاری نداری؟
- نه..باباییییی....
- لوس...بای!
و دونگهو لبو لوچه آویزون قط کرد و روبه گوشیش گفت : بد!
کی سوپ خندون : چیشد؟ امشب برنمیگرده؟
- چرا!میاد...اما گفت دیر میاد!تازه حوصلم نداشت!
- حالا چرا مامان هانا؟
- آخه بهم میگه پسرم منم بهش میخوام بگم مامان !
ای جی که تازه اومده بود تو اتاقشون و جمله آخرو فقط  شنیده بود و گفت : به کی؟دوست دختره جدیده اینم؟
- نه بابا...به هانا!
- هانا؟؟؟
- آره!
ای جی فقط خندید!
.............................................
- هانا میخوای تو برگرد کره!من خودم میام دیگه...الانم که مرخص شدم!
- نچ نمیشه!
- چرا؟
- چونکه!
- إ بچه لج باز نباش دیگه...الان کمپانی مونده رو هوا!
- مگه بادکنکه؟
- هانا شوخی نکن...برگرد...
- برمیگردم خیالت راحت عمو جونم اما آخره شب که مطمئن شدم حالتون خوبه و 2-3روز بعئ من میاین کره برمیگردم!
- راسی بابات دیشب بهم میگفت یه سر با مامان شاید بیان پیشت!
- ای بابا...این مامانه مام طاقت نداره انگار...زنگ میزنم به بابا میگم اول سفرشون رو برن بعد آخر سری بیان!
- از کجا فهمیدی سفر میخوان برن؟
- ضایعس دیگه...خاله خانومم باز دلش هوایه مامانمو کرده گفته بیا بریم یه دور تونس بگردیم...بابام که تابستونا 2ماه مرخصیه پس بهترین وقت واسه مسافرته که مامان تو فکره اینکه قبل رفتن پیش خاله بیاد پیشه منو و بعد بره ولی من بابا رو راضی میکنم اول بره اونور و آخرش که دیگه ته دیگه اون 2ماه بیان اینجا و بعدم برن!الان زوده واسه اینکه بیان پیشم...اونموقع دوباره موق برگشتم دلش مامانم تنگ میشه بیاد پیشه من!دوباره کاری نشه بهتره!
- چه مخی داری تو...در عرض 3ثانیه به چه چیزه پی میبری!
- ما اینیم دیگه!خب بسه بسه...بفرمائید غذا!
- وای...ماله بیمارستانه؟
- نه...خودم پختم واستون!
- یوهو...چه خوب...
و شروع کرد به خوردن و هانام ساندویچشو شهید کرد!
...............................................................
- من دیگه نا ندارم!
- إ لوس..پاشو ببینم...
- وای نه...ترو خدا کیانا بسه...نفسم بالا نمیاد!
- پاشو ببینم...یعنی چی؟شروع نکرده خسته شدی؟
- کیانا...!(قیافه ملتمس... > :ا )
تق تق..(صدا در)
جیک با صدایه بلند ( بفرمائید)
در باز شد و کیت اومد داخل...: سلام به همگی!
کارام(پسر)که رو زمین نشسته بود زودی بلند شد و گفت : سلام...
همه جوابشو دادن...
کیت پرسید : امروز هانا نیومده؟
کیانا : نه..امروز رفته ژاپن...یعنی از دیشب رفته ژاپن...امشب برمیگرده !
- واقعا؟آخه قرار بود امروز قرار داد ببندیم!
- خب به خودش زنگ بزن!
- شمارشو ندارم!
- خب من بهت میدم...
- ممنون..
کیانا رفت گوشیشو آورد و شماره هانا رو داد به کیت و کیتم رفت بیرون تا با هانا حرف بزنه!
کارام روبه جیک : هانا رو تو دیدی؟
- نه!
ماینا (دختر) : منم ندیدمش...اما نمیدونم چرا هرجا میرم اسمه اونم هست...
پُرام (دختر) : ولی خیلی میگن دختره باحال و جالبیه!
جونگهوا : من خیلی مشتاقم ببینم چه شکلیه!؟
پُرام : تو به شکلش چیکار داری؟
- آخه ...سوهیون سونبه(یعنی ارشد) میگفت : اولین باری که دیدنش عین یه پسر بوده و بعدا که دوباره با یه تیپه دیگه دیدتش شاخ دراورده که این واقعا دختره!؟
- یعنی شبیه پسراست؟
- نه...میگفت خیلی آدم  جالبیه!
- آره...منم از رئیس درموردش  خیلی شنیدم...تازه میگفتن که اون ماهارو انتخاب کرده...قبلا کسایه دیگه ای رو خوده رئیس انتخاب کرده بوده!
- همه مون رو؟
جیک : نه...فقط جونگهوا و کارام رو...البته کیانا رو هم اون انتخاب کرده!
- چه جالب...یعنی دختره رئیسه که انقدر نفوذ داشته که تونسه رئیس رو راضی کنه که کسایه دیگه ای رو جایگزین کنه!؟
- نه دخترش نیست...ولی نمیدونم کیشه که انقدر حرفش برو داره و حتی جایه رئیسم تو کمپانی دستوراش برو داره!
ماینا : کله پسرایه یوکیس راجبش و حرف میزنن و همیشه هروقت اون باهاشونه صدای خندشون رو هواس!
جونگهوا : پس آدم با مزه ایه!
کیانا که توبحث شرکت نمیکرد گفت : از خیلیم بیشتر!
ماینا : ببینم تو از کجا شمارشو داشتی؟
- شمارشو داشتم چون خودش بهم داد!
- چرا؟
- چون گفت لازمم شه شاید!
- ببینم تو که چرا با ما خونه گروهیمون نمیای؟کجا میری؟
- میرم پیشه دوستایه خودم و اونجا میمونم...هانا بهم هیچی نگفته اون بگه منم میام اونجا!
جیک : تو دوسته هانا یی؟
- خب...یجورایی آره!
- واسه همینم تورو انتخاب کردن بعنوان رقاص اصلی گروهمون!؟
- نه...چه ربطی داره!؟
- آخه دوستشی به هرحال!
- اگه میخوای بگی که پارتی بازی کرده باید بگم که اصلا هانا اینطور نیس...از اونی که فک کنی جدی تر و پایبنده اخلاقه و به کسیم رویه اضافی نمیده..از یوکیسا میتونید بپرسید...دخترا تا حالا شده بپرسید که چه تمرینایی دارن؟
- نه!
- پس حتما بپرسید..هانا پدرشون رو داره درمیاره...و از ژاپن که برگرده و پسرا سینگلشون رو بدن بیرون متمرکز رو ما میشه و خودش میاد سرمون...اونموقعس که میفهمی هانا چجور آدمیه!
پُرام: ترسناکه!؟
- راسش...همه جوره هست...ترسناک هست...مهربون و باحال هس...ضد حال هست...بامزه هست...همه جوره هست!
- خیلی دوس دارم ببینمش و باهامون کار کنه!
- امیدوارم وقتی اومد و باهاتون کار کرد نظرتون عوض نشه چون موقع تمرین عین یه شیر خشمگین و بد اخلاقه و سختگیر!
کارام : اوه اوه...عجب دختریه!بیچاره دوس پسرش!
- نداره...ولی ...بیخیال میاد خودتون میفهمید...بریم سره تمرین...
.........................................................................
سوان مشغوله کاراش بود که کیت درو باز کردو سلام داد...
- سلام...چطوری کیت؟
- ممنون سوان...خوبم...
- چیشده اومدی اینجا؟
- قرار بود قرار داد ببندم اما هانا نیست...الانم زنگ زدم بهش اما خاموش بود!
- آره...امشب برمیگرده!
- کارات زیاده!؟
- آره...تا آخره امشب فرصت دارم بهش تحویل بدم دیشب وقت نکردم که بهش بدم...تازه خودشم که نبود!
- باشه...من میرم...
- ببخشیدا!
- نه...خواهش میکنم...فعلا تا بعد!
- اوم...میبینمت!
کیت رفت و وقتی هی جائه اومد تو گفت: کی بود؟
- دوستم کیت...
- همون دختر دیروزیه؟
- اره...
- استخدام شد!؟
- آره قرار بود قرار داد ببینده اما هانا کار براش پیش اومد و رفته توکیو...برمیگرده امشب...
- آهان...دختر باحالیه!
- آره...طراح لباسه!کلا طراحه...
و هی جائه سرتکون داد و نشست رو صندلیش و به کاراش رسید!
.....................................................................................
- آقایه هوناما مراقبش باشید...بازم اگه چیزی شد بهم اطلاع بدین!
- حتما خانوم...
- خداحافظ!
- خدانگهدارتون!
هانا سوار ماشینی که براش رزرو کرده بودن شد و رفت فرودگاه و اونجا به هستی اس ام اس داد که داره برمیگرده!
هستی روبه سوان که داشت چایی میخورد : هانا گفته که تا 2-3ساعت دیگه میرسه سئول!
- إ..جدا!؟بریم فرودگاه!؟
- آره...
- فقط با کی بریم؟
- با تاکسی یا آژانس!
- تو مگه کره ای بلدی آخه!؟
- بله...تا این حد بلدم...
- تا اون موقع میشه ساعت 2 تقریبا....خطرناکه!
- مگه بچه ایم!؟
ایلای اومد جلوتر و گفت : من میبرمتون!
هستی : مگه تو خواب نبودی؟
- نچ!
- نه خودمون میریم...
- منو دونگهو میخواییم بریم...شماهام که میخوایین بیاین..خب من میبرمتون دیگه!
- باشه...
- پس تا 1ساعت 2ساعت دیگه حاضر باشید...
- باشه!
ایلای رفت سمته اتاقش و کوین شالو کلاه کرده از اتاقش اومد بیرون...سوان گفت :
- توم میخوای بری فرودگاه؟
- نه...جایی کار دارم!
- این وقته شب؟
- آره...مگه کار داشتن سر وقته معینی انجام میشه!؟
سوان از اینطور جواب دادن کوین جاخورد ..همینطورم هستی...کوین رفت بیرون و هستی رو به سوان گفت : اینچشه؟
- نمیدونم!عجیب بود!
- آره اون اصلا اینطوری جواب کسی رو نمیده!
- حتما چیزی شده...چون چند روز میشه که بی حوصلست!
.......................................................
- برا چی اومدین؟
- دلمون خاست...
دونگهو : مامان...دلم برات تنگ شده بود!
- خیلی ممنون!
- بی ادب ابراز احساسات کن!
- نمیخوام!
- بد!
- خوب!
سوهیون اومد جلو و گفت : چطوری؟
هانا با لبخند : خوبم مرسی...بچه ها لازم نبود خودتون رو بندازید تو زحمت!
ایلای : نه دیگه خودمون خاسیم بیایم...بقیه هم خواب بودن نیومدن!
- ایلای؟دلم برات تنگ شده بود...دلم میخواد دوباره اذیتت کنم...اذیت خونم بشدت افت کرده!!!
- إإإ...مگه من عروسکه توم که هی لتو پارم کنی اخه!؟
- آره!!^^ تو داداشه خله منی!!!!
............................................................
2ساعت بعد اینکه برگشتن..کوین با یه حاله خراب و حالت تهوعی برگشت خونه.....اما چرا اینطور صورتش زخمی شده بود و حالش بد بود.....!؟
.............
........
....
.
چطور بود؟خوشتون اومد...شرمنده که کم شد!
دیگه به اصرار زن داداشه گلم نوشتم.....
تو نظرا بم بگید انتقادی پیشنهادی ایرادی...چیزی که داشتین رو!

نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
mah3a
چهارشنبه 1391/09/22 19:36
سلام.......قسمت هاروکم بده باشه درضمن دوست دارم وبتواگرتبلیغت روبکنم پیش دوستام که عیب نداره؟میخوام توF.Bهم بنویسم-بعدش گفتم لغبت پیش من چیه!بروازفاطمه بپرس*باشه
پاسخ S|-|!\/A : سلام!
نه اشکالی نداره!
چه لغبی؟!
arash
شنبه 1391/09/18 18:37
خواهش میکنم!
پاسخ S|-|!\/A : آخی...خجالب نکش!¡
fateme
شنبه 1391/09/18 18:37
نهههههههههههه.....خوشمان امد.افرین شاگرد گلم!تدریسام میسر واقع شده!میگم خانوم مدیر یه تشویق خوشگلت کنه!
پاسخ S|-|!\/A : آری...بلی...بلیییییییییی^^
arash
شنبه 1391/09/18 18:35
ای محمدرضا دهن لق!من میدونمو شما!
پاسخ S|-|!\/A : هاهاها...خوب کرد که گفت^^
mohamadreza
شنبه 1391/09/18 18:34
سلااااام!خانوم معلم و خانوم مدیر عزیز چه کردین با این ارش ما؟؟؟؟؟؟از این رو به او رو شده!حرف میزنیم ضایعمون میکنه!
پاسخ S|-|!\/A : سلااااااااام....100سالی بود که ازت خبری نبود؟چطوری مادر؟؟؟
اااا...آقا آرش!خوبه پس روش کار شده!!&) شاگردم حال بگیره ولی با ذکره منبع^^
ghazale
شنبه 1391/09/18 18:32
اخییییییییییییی.........ایلای بیچاره،فقط ضایع میشه!میسیییییییییی چینگو جونم عالی بود!
پاسخ S|-|!\/A : حقشه...ایلای آبکش!!!
خواهچ میدنم!^^
sara
شنبه 1391/09/18 18:30
ببخشید،دفعه قبل نتونستم بخونم!اما ایندفعه هر دو تاشو با هم خوندم!ممنون،عالی بود!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میدنم...
اینطوری که خوبه بیشتر بهت خوش گذشته ^^
arash
شنبه 1391/09/18 18:15
باتشکر از خانوم مدیر عزیز که ایندفعه داستانو زیاد کرد!خوشم میاد مادر(مامان هستی) و دختر(هستی) و خواهرزاده(هانا) عین همن!کپی برابر اصل!
پاسخ S|-|!\/A : هاهاها....بلی...پس چی فک کردی؟فک کردی کم الکیه؟؟؟نخیر...کلا الکیه!(البته اینجا کاملانم واقعیه*.^)
sahar
شنبه 1391/09/18 18:11
اخیش.............ایندفعه زود تموم نشد!دست شما درد نکنه
دوست گلم!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میکنم عزیز^^
Fateme
جمعه 1391/09/17 23:47
وایییییی......زنداداشت قربونت بره!عالی بود،یعنی حرف نداشت!یه عالم خندیدم!ممنون که به حرفم گوش دادی!تشکر بشه.......
فقط هوای این کوین ما رو بیشتر داشته باش!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میکنم...دوست جونم!!^^
دیگه کمترین کاری بود که ازم برمیومد که برات انجام بدم^^امیدوارم حسابی خوشحالت کرده باشه^^
کوین..؟!باشه سعی میکمم!;-)
laleh
جمعه 1391/09/17 22:29
خیلی قشنگ بود عزیزم کوماوووووووووو
قضیه کوین داره جالب میشه این پسره خوشمله من داره چیکار میکنه؟؟؟؟ مشکوک میزنه اساسیییی
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میکنم^^
laleh
جمعه 1391/09/17 22:16
اومدم خواهر گلم :*
پاسخ S|-|!\/A : خوش اومدی عزیز^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر