تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story...!Part 11

One Story...!Part 11

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:دوشنبه 1391/09/20-23:15

درود.........
من قسمته جدید رو نوشتم اما خیلی کمه!
ولی خیلی وقت نداشتم برایه نوشتن...نمیتونستمم فردا بقیش رو بنویسم بخاطر اینکه امتحان دارم....
حالا بهتر از هیچیه که!
زن داداش...بفرمائید...دیدی من بچه خوبیم به قولم عمل میکنم!؟اما شرمنده از همه چون کمه!
احتمالا 4شنبه یا 5شنبه هم برسم و بتونم براتون قسمته 12رو هم میذارم...
حالا تا چی پیش بیاد...
اونی لاله؟؟؟؟
بازم تولدت مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک!!! ایشالله همیشه شاد و خوشحال باشی!^^با آرزویه بهترینا برات!!



- سلام...ببخشید که دیروز نبودم...یه کاره یدفعه ای برام پیش اومد...بشین!
کیت با لبخند نشست روبه رو هانا :
- نه اشکالی نداره....
- خب بگو ببینم چیا برام آوردی برایه طرح لباسا...؟
و همینطور شروع کردن به صحبت کردن...تقریبا یه 1ساعت 2ساعتی داشتن در این مورد حرف میزدنو تصمیم میگرفتن!
بعد از این که حرفا تموم شد .. هانا بلند شد و از رو میز برگه هایه مربوط به قرار داد رو آورد...
- فعلا باهم برا 1سال قرار داد میبندیم....خوبه؟
- 1 سال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- چیه؟کمه؟
- نه زیاده...آخه همه جا 3ماهس قرار دادا!
- دفعه اولم که همو دیدیم گفتم.."اینجا همه جا نیست ...اینجا فقط اینجاست"!
کیت لبخند زد و شروع کرد به خوندن قرار داد و امضاش کرد و هانا گفت :
- خب...پاشو بریم پیشه این شرو شیطونا که کاراتو از الان انجام بدی!
- برا کی میخوای که رسمی کارشون رو شروع کنن؟
- تا 1ماه دیگه سینگل یوکیس که کاراش تموم شد و منتشرش کردیم...میام رو اینا متمرکز میشم!
- خب پس منم نزدیک به 1-2هفته حسابی  وقت دارم...؟
- آره...شایدم بیشتر...آخه ...فقط موزیک ویدئو که نیست!کارایه دیگشونم هست!
- اوکی...
- من میرم به کارام برسم!
- باشه...ممنون...
- فعلا!
کیت سرش رو تکون داد و وارد اتاقه تمرین شد!
......................................................................................................
دونگهو : ایلای؟چرا انقدر تو رد بول میخوری؟؟؟؟
- چون دوست دارم!
- خب هرجا میری یه رد بولم دستته...شبیه رد بول شدی دیگه!
- به تو چه آخه !؟
- راس میگی...بمن چه!(و به ایلای زبون درازی کرد و رفت سمته هون)
ایلای یه دور کله پسرا رو نگاه کرد و بعد با تعجب گفت :
- پسرا؟کوین کو؟
سوهیون : رفت بیرون الان میاد!
- این تازگیا خیلی داره مشکوک میزنه ها!
- چرا؟
- هیچی بابا....
- خوبی؟اعصاب نداری چرا؟
- هیچی...
و کلاهش رو گذاشت سرش و رفت سمته در که بره بیرون ... سوهیون گفت :
- هی کجا؟ الان هانا میادا!
- خب بیاد...
و رفت درو هم محکم بست....کلا اعصاب نداشت...و مزمنا بخاطر رد بول بوده!!!!!!!!!!!!!!!
همینطور رفت و محوطه رو گشت و گشت...همه جا رو گشت اما از کوین خبری نبود...راه برگشت سمته اتاق تمرین رو پیش گرفت که دید کوین صلانه صلانه داره میره سمته اتاق...داد زد : هی...کوین؟؟؟
کوین برگشت و نگاهش کرد و سرجاش وایستاد!
ایلای طرفش بدو بدو رفت و و رسید که بهش گفت :
- تو کجاییی؟؟
- رفته بودم برا خودم یه کیکی چیزی بگیرم!صبحونه نخوردم الان گشنم شده!
- خب برا چی به ما چیزی نگفتی؟
- مگه من هرکاری میکنم و هرجایی میرم باید قبلش بهتون خبر بدم!؟
- کوین!؟چیزی شده!؟
- نه!
- چرا...تو کوین همیشه نیستی!
کوین لبخند زد و دستش رو دور شونه ایلای انداخت و گفت : چرا اتفاقا همون کوین همیشگیم فقط تو زیادی مشکوک شدی به همه چی!
ایلای یکمی به کوین نگاه کرد و بعد تقریبا خیالش راحت شد که هیچی نیست...لبخند زد و گفت :
- آهان...حالا شدی...کوین!
و دستش رو انداخت دور کمر کوین!
هانا از پشت زد به جفتشون...: اینجا جایه لاو ترکوندن نیستا !!!!
جفتشون عین فنر از جاشون پریدنو و برگشتن سمته هانا...
ایلای : إ..چرا میزنی؟؟؟
- دوس دارم!
- بد!
- خوب!
- معلومه!؟
- چی؟
- اینکه من خوبم!
- آره خب...تو اون شکی نیست که تو خیلی خوب افتضاحی!!!!
- چی؟
- هیچی...2ساعت بعد متوجه منظورم میشی حالا!
کوین به هانا و ایلای داشت نگاه میکرد که هانا گفت :
- دیشب شما کجا بودی؟
- بیرون!
- خب میدونم....چرا بیرون بودی؟
- چون کار داشتم!
- ساعت 12شب چه کاری داشتی؟
- إ...توم از توکیو برنگشته آماره همه چیم داری؟خب میخواستم بگم که میگفتم فلان کار!
- پ چی فک کردی؟من مسئول شماهام..پس از همه چیم خبر دارم!حالا بسه دیگه...بریم کارتون دارم!
جالب شد برا کوین که چرا هانا بیشتر از اون دیگه ازش سوال نپرسید!!!اوصولا تا چیزو نمیفهمید ول کن نبود!
وارد که شدن....ایلای رفت و نشست رو زمین...هانا گفت :
- پسرا...برا ضبط موزیک ویدئو تون حدودا 1هفته برا فیلم برداری وقت میبره!امروزم برا عکاسی و گرفتن عکسایه کیلیپتون باید برین...یجورایی این هفته رو تمرین خیلی نمیرسسید انجام بدین...موزیک ویدئو هم چون م3 فیلمه و داستانیه..خیلی به رقص نیاز نداره و توش در واقع هیچ رقصی نیست...اما یه جورایی 2تا ورژنه...1کیش داستانی  و اون یکیش همش رقصه!
کی سوپ : یعنی 2تا کیلیپ داره؟
- آره...
- چه جالب...واسه همین انقدر طول میکشه!؟
- خب آره مسلما دیگه!اهان...فیلم برداری هم تو توکیو میخواست فیلم برداری شه...اما من صحبت که کردم...قرار شد 2جا فیلم برداری شه!1ی تو توکیو و اسکا و ون یکیم تو پاریس!
همه هنگ!!!!!!!!!!> :0
سوهیون : پاریس؟؟؟؟
- اوم!
- چرا؟
- چون صحنه هایی که داره تو یه کشوره دیگس...بهترین و بیشترین جاییم که بعد ژاپن طرفدار دارین تو کشورایه اروپایی فرانسست!
دونگهو : آخ جون...یعنی مسافرت!
- آره...اما به همین خاطر مجبوریم که امرو و فرا عکاسیتون رو تموم کنیم و از پس فردا بریم پاریس برا فیلم برداری و بعدم بریم توکیو و اسکا...
ایلای : خیلی فشرده نیست بنظرت؟
- اره اما 2هفته واسه 2تا کیلیپ کافیه!چون فیلم برداری تو پاریس فک کنم2-3روز بیشتر وقت بره و بعدم از اونجا تو توکیو بیشتر صحنه هارو برمیداریم...
سوهیون : خب چرا اول نریم توکیو و اسکا بعد بریم پارییس؟
- آره...همینکارو میکنیم...
هون : ولی خیلی خسته میشیم...هانا 2هفته خیلی کمه!
- نه نیست...فشاری بهتون وارد نمیشه...چ.نکه کیلیپ اصلا رقص ندارع...اونی که ورژن دنسه بعد اینکه اومدیم کره و یه 2روز استراحت کردین ورژن دنس رو میگیریم و به فاصله 2روز از هم منتشرش میکنیم...یجورایی سوپرایز واسه طرفداراس...هنوزم تو سایت اصلیتون ننوشتیم 2تا کیلیپه نوشتیم..."کیلیپ + ؟ "و بعد اون آهنگه صوتیتون!
دونگهو : وای...چه باحال...طرفدارا خیلی ذوق میکنن!
- اوم!
ای جی : اما نگفتی این آهنگه کیا توش نقشه اصلین!؟
- ایلای و تو ....
- چرا فقط منو ایلای....؟
- البته + کوین!همتون هستین اما تا دقه 3 اینا اصلین و بعد از اون سوهیون و بقیه!
سوهیون : همین که واسه اولین بار سینگلمون اینطوریه و اهنگشم نزدیکه 5دقس خودش خیلی تصویر میخواد!
- اما اصلیترین تو کیلیپ کوینه!
همه به کوین نگاه کردن کوین گفت : چرا من؟
- همه چیزایی که اتفاق میوفته آرزو و رویاهاییه که تو خواب دیدی...و آخره کیلیپ معلوم میشه که اون اتفاقا فقط تو رویایه تو افتاده و آخرین صحنه همون اولین صحنه ایه که شروع میشه با این تفاوت که تو اونا رو میشناسی اما اونا برا اولین باره که تورو میبینن!یه جریان پیچیده ایه که میتونه رویا رو نشون بده و اتفاقایی که تو یه مدت باهاشون درگیر بودیو  همش میگفتی اینجا چیه من میبینم و یه روز همونا واقعی میشن!جریان عاشقی و دوستانه ایه که دوستانه بین تو و یوکیسه و عاشقانش با یه دختری که آخرشم معلوم نمیشه که کیه....تصوی اون دختر فقط از پشته و صورتش معلوم نمیشه!
کوین متعجب فقط به هانا نگاه کرد....
هانا : خب سوالی نیست؟
کوین : حالا چرا یه همچین موضوعی!؟
- اخه..هیچی!چون موضوع قشنگو  جالبی بود!
- اوم...
هانا متعجب تر به کوین و بعد به ایلای نگاه کرد....کوین یه مدلی شده بود...یجور خاصی ...مرموز شده بود!
................................................................
- مامان؟بیا دیگه!
- اومدم بابا....
هانا : خاله داری چیکار میکنی تو اتاق؟
- لباس میپوشم...
- خاله دیسکو که نمیخواییم بریم...میریم برا چکاپ...
- دودقه دندون رو جیگرتون بذارین ده خب....
- باشه...تا دودقه ها!
بعد 3-4دقه مامان هستی اومد بیرون...
- خب بریم....
- اوه..چه تیپی بهم زدی خاله!
- بیا بریم وروجک!
- ککک...
و رفتن تو ماشین نشستن...
پو تا بیمارستان یک عالم مسخره بازی درآوردن...اونروز چکاپ داشت مامان هستی و بعدم بستری میشد برایه عمل!
- میگم هانا؟تو میرییا هستی؟
- نه خاله من تا روز عمل و اومدن بیرونتون هستم اما بعدش زحمتتون میوفته گردن هستی.... شرمندده اون موقع نیستم...
- نگو...دشمنت شرمنده باشه ...همین که هستی کافیه!
هستی : منم که بوق!
هانا : نه عزیزم...شما خوده خوده ماشینی!!!!
- بد!
- ککک...
اسم مامان هستی رو صدا زدنو و هانا رفت و برگه رو گرفتو رفت مامان هستی تو اتاق برایه چکاب و کارایه اولیه عمل...
پهستی خیلی نگران بود...هانام نگران بود اما همش داشت وضعیت رو آروم نگه میداشت...و هستی رو آروم میکرد...تا 10 دقه بعدش سوان هم بهشون پیوست...
- سلام...ببخشید تروخدا دیر شد!
هستی : نه عزی...اشکالی نداره...خوبی؟
- اره...خاله خوبه؟
- آره...الان بردنش برا چکاب...
- ایشالله که عملشم خوب پیش میره!
- مرسی...سوان؟تو مگه کارو زندگی نداری اومدی اینجا؟
- چرا دارم اما یه دوست دارم که برام مهمتره!
- مرسی...ولی شما برو سرکارت!
- نه بابا...کار ندارم دیگه بقیشو هی جائه انجام میده!
- بیا برو میگم کاراتو ننداز گردنه اینو اون!
- بابا همه کاراموو انجام دادم و بقیش که مربوطه به اونه اون انجام داد!
- خیالم راحت؟
- آره بابا...راحته راحت!
- هانا کو؟؟؟
- نمیدونم!
......................................................................
-  تو کی ای؟کوین؟
اما اون پسر سرعتش رو سریع کرد و رفت...
هانا دنبالش رفت ولی اون پسر کوین نبود..حداقل استایلش م3 اون نبود....اون پسره مشکی پوش که رفت....هانا خودش رو تو پارکینگ تاریک بیمارستان دید...یجورایی خف ورش داشت...اما به خودش مسلط شد....
تو تاریکی پارکینگ صدایه پایه کسی میومد که داشت بهش نزدیک میشد....
ترسیده بود هانا...تقریبا خیلی...برگشت که پشته سرش رو ببینه اما کسی پشتش نبود...دوباره همون صدایه نفس کشیدن و کفش از سمته راستش میومد...برگشت سمته اون صدا و دوباره صدا قطع شد... و صدا از سمته چپ اومد....
دوباره که سمتش برگشت صدا قطع شد...
اما اینبار اون صدا از هر 4طرف داشت بهش نزدیک میشد....
هانا داشت میلرزید...حالت تهوع بهش دست داده بود....سرش داشت گیج میرفت....یه چیزی رو بینیش بود که بویه تندی میداد و داشت خوابش میکرد.... صدایه نفس  نفس کسی میومد که انگار عاجزانه داشت چیزی میگفت یا کسی ر و صدا میزذ...صدایه چیکه چیکه آب میومد....و صداهایه عجیبی که هیچ کدوم قابل تشخیص نبود....همه جا جلو چشش تار بود...م3 یه مه غلیظ.....

- نهههههههههههههههههههههههههههههههه!
.............................
....................
.........
....
..
پایان!
ببخشید زود تموش کردم...آخه خیلی وقت کم داشتم و زودی گفتم بذارم نمیرسیدم فردا ادامش رو بنویسم....فعلا همینو داشته باشین و به من بگین که چطور بود!خوشتون اومد...درمورد بقیش چی فکر میکنین؟؟؟؟ 

نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
BHW
جمعه 1396/01/25 18:11
I am regular visitor, how are you everybody?
This article posted at this site is actually good.
manicure
یکشنبه 1396/01/20 19:40
When some one searches for his necessary thing, therefore he/she wants to be
available that in detail, so that thing is maintained over here.
khale
چهارشنبه 1391/09/22 16:58
سلام!خانومی داستانت خوبه!فقط
یه کم واضح تر بنویس که من هم بفهم خوب!
پاسخ S|-|!\/A : سلام خالهههههههههههههه^^ ^^ ^^
باشه برویه جف چشام...اصلا میام کامل خودم برات توضیحش میدم که کامل متوجهش بشی^-^
Laleh&Bahareh
چهارشنبه 1391/09/22 12:02
سلام اجی جونم خوبی؟
وبمون دوباره فلفلی شد!!! نمیدونم کی دس از سر وبای ما بر میدارن؟!
مث اینکه تصمیم گرفتن هر چند وقت وبمون رو فلفلی کنن!!!!
این ادرس جدیدمون: http://kissme4u-kiss.blogfa.com
لطفا تو لینکها عوضش کن مرسی شرمنده!!!!!
ای خدا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی با این حال ما دس بر دار نیستیم!!!!!!
پاسخ S|-|!\/A : سلام عزیزم....
ای بابا...مرض دارن؟؟؟چرا آخه!؟
چشم حتما!
شما میتونید...فایتینگ!
100سال به10000سال
سه شنبه 1391/09/21 21:01
نه تو رو خدا،من غلط کنم ولی این بشر باشم!تو رو خدا به من ولی نگید!روزگارمونو سیاه کرده،چی بگم آخه،تکون میخوریم حالمونو میگیره!اولا اروم بود اما در ظاهر،اما الان فرقی نداره کلا شیطنت تو چشماش موج میزنه!اثر داستان کمتر بوده،تعلیمات خانوم معلم فک کنم موثرتر بوده!
پاسخ S|-|!\/A : kkkk...آخه میدونی؟این خانوم معلم همش درگیر بوده موندم که کیا تدریس کرده ک این بچه اینطور شده؟؟؟؟
فک کنم ی شتکه درس حسابی براش لازمه!!!
خب شمام حالشو بگیر 100سال ب 10000سال خان....خعلی جواب میده...بوخودا!
mohammadreza
سه شنبه 1391/09/21 19:07
اوه اوه.....(آرش قاطی میکند!)میگم چقد بارون قشنگه!نه کی گفته،من مدرسه نمیام!بیامم با شما حال واحوال نمیکنم!وووویی.....[وحشتناک]
پاسخ S|-|!\/A : آرش شاگرد بقول خودش غلط میکند که قاطی میکند....خانوم معلمو و من مگه بوقیم؟؟؟؟
آره...خدا همچین شیلنگشو گرفته،فلکشم تا ته باز کرده...هی داره میباره!!!!
اما من برفو بیشتر ترجیح میدم...من برف میخوام....
جدا چجوری بوده؟چجوری شده که اینطور خفناک شده بچه؟؟؟
حتما جواب سوالامو بدیاااااااااا...والا تورم شتکت میکنم 100سال ب 10000سال!!!!
راسی از این به بعد اسمت :ولیه 100سال ب 10000ساله ن محمدرضا!!&)
arash
سه شنبه 1391/09/21 19:01
تو یکی رو کم داشتم فقط!ساکت ببینم!فردا من شمارو میبینم که!حال واحوال میکنم با شما!
پاسخ S|-|!\/A : با ولیت درس صبت کن....درس صبت نکنی...هم خودم هم خانوم معلم باهم شتکت میکنیم!!!!از اونا که یکی میزنن تا 100000000000000سال جات میمونه کفه زمین پخش میشی!!!از اونا!
mohammadreza
سه شنبه 1391/09/21 18:58
سلام علیکم!داستانو خوندم،داره جالب نه جالب ترترتر میشه!
آرش خان شمام حقته!بالاخره یکی هم هس که حال شما رو بگیره!دست شما دردنکنه خانوم معلم!خیلی لطف میکنید حسابشو میرسید!
پاسخ S|-|!\/A : عیلکم السلام!
شمام من باید حالتو بگیرم!!!!خجالت نمیکشی 100سال ب 10000سال میای وب و ب زور ی چیکه مینویسی اسمشم میذاری نظر؟هان؟؟؟
ولی یه سوال فنی؛مگه این آرش خان شاگرده خانوم معلم قبلا چجوری بوده که الان حاله همه رو تا حرف میزنن میگیره؟؟؟داستانه من موثر بوده؟؟،بعد اگه موثر بوده،چجوری بوده که شاگرد خان اینارو دارن استفاده میکنن؟؟؟آخه ریاضی و فیزیک نیس که بشه کاربردی استفادش کرد!!!؟؟؟o.Oخیلی کنجکاوم بدونم!!#.#
arash
سه شنبه 1391/09/21 18:53
نهههههه.......من غلط کنم به خانوم معلم بخندم!خنده برای این بود که امتحان خانوم معلم خوب بشه!وگرنه از شاگردی ساقطم میکنه!شاگرد بدون معلمم که نمیشه!
پاسخ S|-|!\/A : اونو که 100البته!(غلطو میگم)هو~~~¡¡¡¡
اونو که انگار باید ساقط شی...
با ولیت چیکل کردی که انقده از دستت شکاره؟¿
arash
سه شنبه 1391/09/21 18:36
امیدوارم امتحاناتو خوب بدید!
پاسخ S|-|!\/A : کوفت!رو آب بخندی!!!!ب خانوم معلمت داری میخندی؟؟؟
الان دارم میرم بدرسم والا من میدونسمو تو...
بچه بد!/\
Fateme
سه شنبه 1391/09/21 18:34
بسه بسه........با جفتتون کار دارم حالا!فعلا وقت ندارم،فردا دوتا امتحان دارم حیف!
پاسخ S|-|!\/A : باشه!
خوب بدی چینگو جونم!^^
ن ببخشید زن داداشم!!!
arash
سه شنبه 1391/09/21 18:30
نابود شدم،آتیش افتاد به زاغه مهمات!
پاسخ S|-|!\/A : اونم چه زاغه ای!!!!
Fateme
سه شنبه 1391/09/21 18:25
چه عجب تشریف دارید هنوز!نه من برای شما دارم،حالا صبر کن!
پاسخ S|-|!\/A : آره راس میگه صبر کن!
(الان فاطمه خفناک میشود...اون موقع خفناک نبود!)
من بی طرفم ... بگما!!!
arash
سه شنبه 1391/09/21 18:23
من غلط کردم،ببخشید خانوم معلم.....خانوم مدیر به دادم برس![منتظر]
پاسخ S|-|!\/A : اوه اوه...
نترس بابا..خانوم مدیرم پیشته!
ولی خب خانوم معلمش باید ببینه چی میگه!؟
sara
سه شنبه 1391/09/21 18:20
وای عزیزم من عاشق هیجانای داستانم!مرسی قشنگ بود!
پاسخ S|-|!\/A : *.* چه خوب که هیجانا رو دوس داری *.*
خواهش میکنم!^-^
ghazale
سه شنبه 1391/09/21 18:16
آخ من چقد این دونگهو رو دوس دارم،همش حرف دل منو میزنه!هی من از ردبول بدم میاد،هی این ایلای میخوره!میسی عزیزم قشنگ بود!
پاسخ S|-|!\/A : آره منم خیلی دوسش دارم...
چون منم از رد بول متنفرم خیلی مضره واسه بدن خیلی...
منم حالا واسه این ایلای خان دارم..
خواهش میکنم!^-^
darya
سه شنبه 1391/09/21 18:12
سلااااااااام چینگو جونم!چطوری؟دستت دردنکنه خیلی خوب بود!
پاسخ S|-|!\/A : سلام عزیز!
خوبم...میگذرونم!^-^
خواهش میکنم!^^
sahar
سه شنبه 1391/09/21 17:45
سلام،دوست گلم!داستان ایندفعه هیجانش بیشتر بود!امیدوارم امتحانتو عالی بدی!
پاسخ S|-|!\/A : سلام چینگو!!
ممنونم خیلیییییییییییییییییییس^-^
بهترین چیزیه که برام خاسی!^-^
Fateme
سه شنبه 1391/09/21 17:42
سلام علیکم مهسا خانوم!خوش اومدی!
شاگرد گلم،من خوفناکم؟خانوم مدیر راس میگه؟؟نه اینکه معلمم به درس حساسم،اونم نسبت به خانوم مدیر!به شمام سخت گرفتم که الان شاگرد گلی!
پاسخ S|-|!\/A : ککک!
بچه همچین با ترسو لرز گفت ک گفتم نکنه تو خوفناکی!!!!
^-^
mahsa
سه شنبه 1391/09/21 17:28
سلام،من دوست فاطمه هستم مهسا!داستانتو دارم میخونم،به نظرم جالبه!امیدوارم جز بهترین نویسنده ها شی!درضمن تو facebook‏ منتظرم!
پاسخ S|-|!\/A : سلام..به به!بالاخره شما اومدی؟خوش اومدی*.*
ممنون...نظر لطفته!
چشم...هروق سرزدم f.bچشم!
arash
سه شنبه 1391/09/21 17:16
ای بابا!باز هانا رو پیچوندن که.......
میترسم بگم،قسمت جدید رو امروز بذارید،خانوم معلم دعوام کنه!پس نمیگم،بسیار مرسییی....
راستی دوست خانوم معلم خوش اومدید!شک نکنید خانوم مدیر بهترین نه عالیترین نویسندس!
پاسخ S|-|!\/A : خیلی دوس دارم بذارم ولی شرمنده هندونه زیر بغل گذاریتم شاگرد جان....
امتحان دارم والا مینوشتم میذاشتم....
یعنی زن داداشه من انقده خوفناکه؟؟؟؟جلل خالق!!!:-0
حالا... بیارم Nدونه هایه زیر بغلمو...خنکه خنکه بیارم تو سرما دوره همی خیلی میچسبه!!!؟؟؟
شما لطف داری...
laleh
سه شنبه 1391/09/21 00:33
خیلی قشنگ بود کلوش جونم
وای وای قضیه داره به آدم دزدی کشیده میشه قضیه جنایی شد رفت
فقط یه سوال؟ قسمت 10 اونجایی که داستان تموم شد مربوط به اخر همین قسمته؟ من یه نموره گیج شدم
پاسخ S|-|!\/A : بلیییییی!^^ فقط دیگه چون وق نبود جزییاتش رو ننوشتم...تو قسمته12 اونارو شاید معلوم کردم!!
laleh
سه شنبه 1391/09/21 00:20
بابت تبریکت مرسی دونگسنگ خوشمللللللللللم
خیلی ممنون فاطمه جان مرسیییییی
پاسخ S|-|!\/A : خواهش مییییییییییییییییکنم^^
Fateme
دوشنبه 1391/09/20 23:53
ممنون که به قولت عمل کردی!دشمنت شرمنده!خوب بود،هاناخانومه دیگه....چه شود؟غیرقابل پیش بینی!پس فردا منتظرما!
لاله جان،منم تبریک میگم!تولدتون مبارک!
پاسخ S|-|!\/A : خواهچ میدنم^^
باشع حالا تا پس فردا خعلی وقته...حالا بشه!؟نشه..!؟خدا داند!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر