تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story...!Part 12

One Story...!Part 12

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:پنجشنبه 1391/09/23-14:46

نوشتم بالاخره!^^

امیدوارم خوشتون بیاد از این قستم....

اما یکمی کم شده ...گفتم بگم...فردا نگین چرا نگفتی!

راسی یکمم با فنت درشت نوشتم این بار...اگه بد بود بهم بگین که باهمون اندازه فنت قبلیا بنویسم!


- هستی؟ هستی؟مامانت داره میاد بیرون!

- اومدم...

هستی از رو صندلی که نشسته بود بلند شد و رفت طرفه اتاق...

مامانش از اتاق اومد بیرون...و به هستی گفت :

- دکتره میگفت ممکنه از امروز بستری شم...

- چرا؟

- میگفت هرچی زودتر بستریم کنن بهتره!

هستی نگران شده بود...

سوان : خب...آره...قلبتون زودتر بجاش خوب میشه دیگه!

- آره...ولی من اصلا دوس ندارم دوباره عمل کنم!

- إ مامان ..باز شرو کردی؟اوندفعه هم همینقدر طولش دادی که حالت بدتر شد دیگه!

- نه ایندفعه حرف گوش کن میشم!

- به این میگن مامان خوب!

- آره...هانا کو؟

تازه سوان و هستی متوجه نبوده هانا شدن!هستی یه نگا به سوان کرد و پرسید : کجاس هانا؟

- نمیدونم...اصلا یادم نمیاد که کی رفت!

- زنگ بزن به گوشیش...من گوشیمو نیاوردم!

- باشه الان...

سوان گوشیش رو درآورد و به هانا زنگ زد...اما جواب نمیداد هانا!دوباره سه باره...چندباره گرفت اما جواب نمیداد هانا...

- هستی؟جواب نمیده!

- باز کجا رفته این دختر آخه!؟عاشقه اینکه فقط ماها رو نگران کنه!!!

.................................................................................

ایلای: من دارم دیوونه میشم!کوین کجاست؟؟؟؟

سوهیون که نگران شده بود گفت : نمیدونم...از دیروز که برگشتیم خونه و بعد از شام که خوردیم دیگه ندیدمش!

- کی سوپ؟تو ندیدیش؟؟؟

- نه...به گوشیش دیشب اس ام اس دادم...اما جواب نداد صب رفتم بیدارش کنم که دیدم گوشیش تو اتاقشه!

- زنگ بزن به هانا ببین شاید پیشه اون باشه!

تا کی سوپ خودش بخواد زنگ بزنه ایلای سریع شماره هانا رو گرفت !

بوق...بوق...بوق...بوق...بوق...بوق...بوق بوق بوق...!

- چرا برنمیداره این!؟؟؟

دوباره گرفت اما بازم همون بوق بوق بوق...رو شنید...

دید فایده نداره زنگ زد به سوان!سوان یه بوق نخودره برداشت ...

سوان: هانا...

ایلای: هانا رو...

هردو مکث کردن...سوان گفت : ایلای تویی؟

- آره...منتظر زنگه هانا بودی؟

- آره...ببینم تو با هانا کار داشتی؟

- چیزی شد؟

- نمیدونم....اما نزدیکه 2ساعته دارم به گوشیش زنگ میزنم اما جواب نمیده!

- کوین؟کوین پیشه شماهاست؟

- نه...چطور؟

- از دیشب غیبش زده!

- یعنی چی؟

- یعنی کوین غیبش زده...هانام مفقود شده!!!چه بلایی سر این دوتا اومده؟

- وایه من....ما داریم برمیگردیم خونه...اما ماشینه هانا تو پارکینگ....ایلای من میرم تو پارکینگ شایدد تو ماشینش باشه...بهت خبر میدم...فعلا!

- باشه...زودتر!

و سوان قطع کرد.....

...................................................

- هستی؟بدو بریم تو پارکینگ دنبالش بگردیم....

- بریم!

باهم رفتن پارکینگ...مامان هستی هم بستری کردن و رفتن!

تو پارکینگ ها و گشتن رسیدن به پارکینگه آخر که یکی از کاملا هم روشن بود...هستی از طرفه راست و سوان از چپ دنبال هانا گشتن...صدای هستی اومد که گفت ک سوان؟؟سوان؟؟؟بیا اینجا....

سوان سمته صدا بدو بدو رفت....هستی رو زمین رو دوتا زانو هاش نشسته بود ... گوشی و کلید ماشین هاناهم تو دستش بود!

- اینا چرا اینجا افتادن!؟

- نمیدونم...سوان؟نکنه چیزیش شده باشه!؟

- نمیدونم....

.....................................................................

- الو سوان چیشد؟

- گوشی و سوئیچ ماشین هانا تو پارکینگ افتاده بود!

ایلای یجورایی سست شد: یعنی چی؟؟؟؟؟پس خودش کجاست؟؟؟

- نمیدونم ایلای نمیدونم...

و قطع کرد.....

دونگهو اومد کنار ایلای و گفت : چیشد هیونگ؟

- سوان گفت گوشی و کلید ماشینش تو پارکینگ بوده....

- خب خودش چی؟

- نمیدونم!

سوهیون که از نگرانی داشت رژه میزد گفت : هم کوین هم هانا....اینجا چه خبره!؟

............................................................

آروم آروم چشماشو باز کرد...سردرد بدی داشت....اطراف رو تار میدید....زمین سرد بود...سرش ذوق ذوق میکرد...اما یه چیزی که داغ بود از کنار صورتش سر میخورد و میرفت پایین....صدای کسی رو میشینید که صداش میکرد...از زمین فاصله گرفت...احساس گرما داشت...کم کم تصویر داشت براش واضح تر میشد...قطره قطره آب روش میریخت...بیشتر و بیشتر...اونقدری شد که احساسه خیس کرد...صدا واضح تر شد رعدو برق بود...شر شره آب بود..کسی صداش میکرد...اما زبونش به سقش چسبیده بود...نمیتونست حرف بزنه...صداش در نمیومد....

تکونش میداد کسی اما همه بدنش درد میکرد از درد اشک از چشماش میومد...کله استخونایه بدنش صدا میداد...

- هانا هانا...بیدار شو!!!

صدا رو تشخیص داد...احساس کرد این صدا صدایه کوینه....چشماشو باز کرد یه بار دیگه سعی کرد که حرقف بزنه اما نتونست...به بدنش تکون داد که حداقل تکون بده بدنش رو ولی همین که خواست یکم خودش رو از زمین بلند کنه افتاد.....

.

.

.

.

- دکتر حالش چطوره؟

- شما کیشون هستی؟

- من...؟من دوستش هستم!

- تو وضعیت خوبی نیست...دنده هاش شکسته...دستو و پایه راستش و همینطور جم جمش! گردنش کاملا رگ به رگ شده...خونریزی داشت که با عمل بند اومد....ولی میتونم بپرسم که چیشده؟تصادف کرده؟؟؟

- بله...تصادفه بدیم کرده!

- بیشتر شبیه این یمونه که خودش رو پرت کرده باشه از جایی!

کوین تو سکوت به دکتر نگاه کرد و سرش رو انداخت پایینو گفت : میتونم ببینمش!؟

- بله...اما باهاش صحبت نکنید....

- چرا؟

- شکه بدی بهش وارد شده...خیلی نمیتونه صحبت کنه...بهش استرس وارد نکنید....

- بله...

کوین رفت به طرفه اتاقه هانا...پهلوش خیلی درد میکرد...دست زد بهش که صدایه پرستاری که میگفت :

- آقا شما حالتون خوبه؟

کوین به دستش نگاه کرد و دید خونی شده و بعد به پرستار نگاه کرد و گفت :

- بخیش انگار باز شده!!!

پرستار کمکش کرد و بردش تو اتاق و براش بخیه زد...

- چاقو خوردین؟

- بله...تو یه دعوایه خیابونی...

- خیلی عمیقه جایه زخمتون!

- بله...

- بی حس کننده بزنم یا همینطور تحمل میکنید....

صدایه یه پسر که دکتر بود اومد و گفت : نه بی حسی براش بزن...اوندفعه گفت بدونه بی حسی پدرش دراومد!

کوین برگشت سمته اون پسر:

- إ سونگ گیو توی؟؟؟مگه امشب شیفتته؟

- آره...بازم دعوا کردی؟

- نه...یه نگاه به دختر پرستار کرد ...معلوم بود جلویه اون نمیخواست حرفی بزنه...سونگ گیو به دختر نگاه کرد و گفت : خانم کانگ شما برو به کارات برس من خودم براش بخیه میزنم....

- باشه دکتر!

اون دختر پرستار رفت بیرون.....

- خب بگو ببینم چیشده این دفعه؟خب مجبور بودی دربیوفتی باهاشون؟

- میذاشتم اون دختره رو بدبخت میکردن تو شبه تاریک؟؟؟

- نه ولی..به پلیس که میتونسی زنگ بزنی!؟

- اره میتونسم....ولی اون لحظه خیلی دیر میشد...

- حالا ببینم سول حالش خوبه؟

- آره خوبه...ولی...باباش به تحدیدش عمل کرده!

- یعنی چی؟

- هانا...

- هانا چی؟

- گرفته بودنش...بعد نمیدونم چجوری بود که بهم سول گفت که کجاس!

- بلایی سرش آوردن؟

-فکر نمیکنم...چون خودش رو پرت کرده از ماشین بیرون...

- الان کدوم بخشه!؟

- مراقبت ویژست...اوضاعش خیلی بده!!!همشم تقصیره منه!

- آروم باش...ولی چرا بابای سول یه همچین دستوری رو داده ؟

- نمیدونم....چیزیم بهم نمیگه...میترسم بلایی سرش بیارن!

- اون جاش امنه...خواهر من مراقبش هست!

- مرسی..سونگ!ولی هانا؟؟خودت که میدونی هانا....

- آره میدونم...خوبم میدونم از 3ساله پیش میدونم!

- سونگ اگه بلایی...

- نمیاد...ما هستیم!

- ممنون...

- خب...فک کنم اثرکرد دیگه...

و شروع به بخیه اون زخم بزرگ کرد....

.

.

.

.

- خب پاشو تموم شد...

- خیلی درد میکنه...مرسی!

- میدونم...الان میگم برات مسکن بزنن....

- نه...باید برم پیشه هانا!

- بگیر بخواب من میرم مراقبشم!

- سونگ....

- نگران نباش!

سونگگیو رفتو ب یکی از پرستارا گفت که بیانو به کوین یه آرام بخش بزنن....

خودشم رفت سر وقته هانا!

رفتو یه چکاپ کلی ازش کرد...دستاش تو جیبه روپوشش بود و داشت به هانا که صورته خسته و زخمی که خوابیده بود و یه باند رو سرش بود نگاه میکرد....یاد خیلی از حرفا و کارا و چیزا افتاد...این هانایی که داغون اینجا افتاده بود همون هانایی بود که 3سال پیش....

فکراش رو از سرش ریخت بیرون یاد کوین و حرفاش افتاد بخودش گفت برو برو...این فکرا دیگه نباید تو سرت باشه برو!!!

آخرین نگاه رو به هانا کرد و از اتاق اومد بیرون....

رفت طرفه اتاقه کوین....کوین آروم خوابیده بود...زنگ زد به خواهرش!

- سلام....سول خوبه؟

........................................................

سوهیون : یعنی چی؟باید به پلیس خبر بدیم!!!

ایلای : شاید بدتر شه اوضاع!

- از این بدتر؟؟؟؟

- نمیدونم!

هستی حالش واقعا بد بود...از استرس یخ زده بود!!!یخ یخ بود....سردرد داشت!

کی سوپ : حاله هستی خیلی بده...باید ببریمش بیمارستان!

- نه من خوبم! ایلای بلند شد و گفت : بلند شین بریم.....

و با زور هستی رو بردن....

رفتنو و تو بیمارستان یستری شد هستی و بهش آرام بخش زدن....ایلای همینطور میرفت اینور اونر..تا یکی از پشت صداشش کرد....

- ایلای؟

ایلای برگشت پشته سرش رو نگاه کرد...سونگ گیو رو دید!

با تعجب نگاهش کرد...نمیشناختش گفت : شما منو از کجا میشناسید!؟

- خب پس درس حدس زدم...میشه با من بیاید...

- کجا باید بیام؟

- پیشه کوین!

- کوین؟؟اینجاست؟

- بله!

- کوش؟

- با من بیاین.....

و رفت سمته اتاقه کوین و ایلایم دنبالش رفت....تو اتاق کوین رو دید که نشسته...در که باز شد گفت : سونگ تو....با دیدن ایلای بقیه حرفش رو نرد!

- تو اینجا چیکار میکنی کوین؟؟؟؟

- تو اینجا چیکار داری؟

- هستی حالش بد شد...آوردیمش اینجا!هانا؟از هانا خبر داری؟

کوین سرش رو انداخت پایین!

- کوین با توام!؟

سونگ: تصادف کرده هانا...الانم اینجا بستریه!!!

- تصادف کرده چرا؟؟؟؟

- کوین رو دیده...دنبالش رفته و سره پارکینگ تصادف کرده.....

با یک عالم دلیله دیگه قانع کرد ایلای رو!ایلای و کوین باهم رفتن برای دیدن هانا....

رفتن تو و ایلای از اینکه هانا رو تو اون وضع میدید....شک شد!

هانا داشت نگاهشون میکرد!!!

ایلای رفت جلو : هانا؟؟؟این چیه؟چه به روزه خودت آوردی؟

- همه جام درد میکنه!!!

- چیشد تصادف کردی؟

هانا گنگ نگاهش کرد و بعد گفت : هیچی یادم نمیاد که اصلا چیشد!!!

- مارو یادته؟

- آره یادمه....تو ایلایی...تو یوکیسی و منم با رئیس باهاتون دارم کار میکنم....کوین چیشد یدفعه؟

- من خودمم نفهمیدم!

- کوین چرا ازت خیلی یادم نمیاد..فقط میدونم تو کوینی...

- یعنی چی؟

- یعنی فقط یه اسمو قیافت و صدات یادمه .... هیچ چیزه دیگه ای یادم نیست!!!!!!!

..............................................................................

پایان!

چطور بود؟ دوس داشتنی؟



نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
BHW
جمعه 1396/01/25 16:12
Woah! I'm really digging the template/theme of this site.
It's simple, yet effective. A lot of times it's tough to get
that "perfect balance" between usability and appearance.
I must say you have done a superb job with this. Additionally, the
blog loads super fast for me on Firefox. Superb Blog!
manicure
یکشنبه 1396/01/20 22:21
I am really impressed with your writing skills as well as with the layout
on your weblog. Is this a paid theme or did you customize it yourself?
Either way keep up the excellent quality writing, it is rare to
see a nice blog like this one nowadays.
manicure
شنبه 1396/01/12 13:31
Howdy! I just want to offer you a big thumbs up
for the excellent information you have got here on this post.

I'll be returning to your web site for more soon.
mahtab
جمعه 1391/10/22 11:05
وای اجی عالی بود بقیشو کی میدی بیرون؟
پاسخ S|-|!\/A : لطف داری گلم...
اگه بتونم یا همین شنبه یا 4شنبه!
khale
جمعه 1391/09/24 11:24
دست درد نکنه خوب بود؛
اخه یکی نیست به این مامان
هستی بگه چیه همیشه دردسر
برای این دخترها درست میکنی
پیش شوهرت باش دردسرت هم
برای شوهرت باشه؛
خانومی داستانت داره پلیسی میشه
مرسی ؛چشمک؛
پاسخ S|-|!\/A : خواهچ میکنم خالهههههههههههه جووووووووووووووونم!^-^
آیه آیه...ینواخت شده بود آخه!^^
مامان هستی زحمت نیس رحمته!!!*.*
یک عالم بغلو بوس!^-^ ^-^ ^-^ ^-^ ^-^ :) :) :)
100سال به10000سال
پنجشنبه 1391/09/23 23:02
سلام!من اینجا هستم،بابت داستان باید بگم خیلی قشنگه،ادمو کاملا درگیر میکنه!خیلی ممنون!
اما درمورد اذیتای آرش باید بگم،چون شما گفتید دارم سعی میکنم،باهاش مقابله به مثل کنم!
پاسخ S|-|!\/A : سلام..آفرین آفرین کار درست همینه!!!
من همیشه با دیگران م3 خودشون رفتار میکنم!عین آینم...هرعملی عکس العمل خاصه خودشو داره!!
جدا؟خوبه که خوشتون اومده و بقولی درگیرتون کرده!^-^خیلی خواهش
خودت در جریانی
پنجشنبه 1391/09/23 20:48
این قسمت خیلی قشنگ بود
خیلی بیشتر حال کردم....
خسته نباشی.....
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میکنم^^ ^^ ^^ ^^ ^^
darya
پنجشنبه 1391/09/23 18:26
چینگو جونم،سلاااااام!خوبی؟امتحانت خوب بود؟
داستان خیلی قشنگه،واقعا دستت دردنکنه!
پاسخ S|-|!\/A : سلااااااااااااااااام....من خوبم ولی امتحانام از منم خوب ترن!!!!
خواهش میکنم!*.* نظر لطفتونه!!!
arash
پنجشنبه 1391/09/23 18:25
إإإإ......باتشکر از خانوم دریا خانوم که قضیه امتحان رو یادم انداخت!
خانوم معلم راستی امتحانتون چی شد؟خوب بود که ایشالا؟؟؟
پاسخ S|-|!\/A : بتو چه شاگرد فضول آخه!؟؟؟؟آره خوب داده!!!!
این 100سال به 10000سال کجاست آماره اذیتاتو ازش بگیرم!!!!؟؟؟
sahar
پنجشنبه 1391/09/23 18:15
ای وای......داستان استرسی شد!خیلییییی زیبا بود عزیزم!
پاسخ S|-|!\/A : آرییییییییی!*.*
خوبه خوشحالم ک خوشت اومد!!
sara
پنجشنبه 1391/09/23 18:12
چقد حرص میخوره این هستی ازدست هانا که کارش به بیمارستان کشید!قشنگ بود دوست جونم!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میکنم!^^
arash
پنجشنبه 1391/09/23 17:01
ای بابا.....این هانا ادم واقعی بود،چی میشد؟؟
خانوم معلم بیخیال،چقد نسبت به هانا عکس العمل شدید دارید؟!
ممنون خانوم مدیر عزیز!عالی بود!فونتم فرقی نداره!
پاسخ S|-|!\/A : چیمیشد؟هیچی....به آدمیت معرفی میشد!
خواهش میشه!
ghazale
پنجشنبه 1391/09/23 16:33
این قسمت مثل اینکه با بیمارستان قرارداد بستن![زبون درازی]
میسی دوست گلم عالی بود!درمورد فونتم هرجور خودت راحتی!
پاسخ S|-|!\/A : آره اتفاقا....تو این فکر بودم براشون یه اتاق بگیرم تو بیمارستان همونجا مستقر بشن!!!!
خواهش میکنم!^^
Fateme
پنجشنبه 1391/09/23 16:28
ای فاطمه بمیره،هانا رو اینجوری نبینه!دورش بگردم،چرا هربلایی میاد،سر هاناجان من میاد؟؟
دست شما دردنکنه خانوم مدیر گلم!خسته نباشی عزیزم.....^^
پاسخ S|-|!\/A : خدانکنه!!!
چونکه...هاناست!
خواهش میکنم....شما که ارما خسته تری بیرونم سرکار بودی!^^
laleh
پنجشنبه 1391/09/23 16:13
این قسمت عااااااااااااااالی بود من که بسی زیاد خوشم اومد
یه کم کوتاه اما پر رمز و راز
عزیزم من که میگم با همین فونت بنویس فونته قبلیه چشم رو اذیت میکنه
پاسخ S|-|!\/A : باشه چشم...باهمین فنت مینویسم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر