تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story...!Part 13

One Story...!Part 13

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:شنبه 1391/10/30-20:40

سلااااااااااااام......
خیلی حرف نمیزنم...تو پستای دیگه که خواستم حرف بزنم میگم..فعلا این واجب تره!!!
بفرمایید بعد از قرنی قسمته 13!


ایلای واقعا از دیدن هانا تو اون وضعیت شک شده بود...هرچی حلاجی داشت میکرد با خودش که مگه میشه یه تصادف باعث اینهمه شکستیگی و...شه؟نه نمیشد...براش دلایل سونگ گیو اصلا قانع کننده نبود...همینطور تو فکر رفت...سمته کی سوپ...
- إ ... ایلای کجا رفتی یهو؟
- هان؟
و تازه متوجه کی سوپ شد...سوهیون اومد جلو و پرسید: میگه کجا رفتی تو یهو؟
ایلای یه نگاه به سوهیون کرد و گفت : هانا اینجاست...
بعد از چند ثانیه مکث سوهیون گفت : چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینجا؟؟؟خب کو؟حالش خوبه؟!
ایلای به علامت "نه" سرش رو تکون دادو گفت : داغونه...داغون...
کی سوپ: یعنی چی که داغونه؟؟؟
- تصادف کرده!!
- هانا؟؟؟تصادف؟؟؟؟کجا؟چرا؟
-  هنوز خودمم نمیدونم چرا.... نمیدونم...
سوهیون : من میخوام ببینمش...
- نمیتونی...
- چرا؟
- تو مراقبت های ویژست...منم بزور راه دادن!
- یعنی انقدر وضعش بده!؟؟
- یبار فک کنم گفتم که داغون شده!!داغون معنیش از بدم بدتره!( لحنش خیلی عصبانی بود!و خیلی بد به سوهیون نگاه کرد!!)
کی سوپ : هااا~~ن...کوین ؟ اون چی؟اونم اینجاست؟؟؟
- آره...پیش هانا مونده!
سوهیون داغ کرد و گفت : تو که میگی کسی اجازه نداره پیشش بمونه و ببینتش!!؟
- گفتم...اما کوین اونو آورده اینجا و نمیذاره هم کسی مراقبش باشه!اوکی؟؟؟
و دیگه صبر نکرد و رفت سمته اتاقه هستی....سوان نشسته بود و تو فکر بود...رفت جلو..دستشو گذاشت رو شونه سوان و گفت : میشه یه دقه بیای بیرون؟؟؟
سوان به ایلای نگاه کرد و سر تکون داد ...
اومد از اتاق بیرون و در رو بست و به ایلای نگاه کرد و منتظر بود ایلای حرف بزنه گفت: خب؟؟؟
- هانا و کوین رو پیدا کردم!!!
- واقعا؟؟؟؟کجان؟؟؟
- همینجا؟
- یعنی چی؟بیمارستانن؟
- آره... هانا رو بستری کرده خودشم پیششه....
- بستری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و ایلای شروع کرد به  توضیح دادن جریان برای سوان.....
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کوین نشسته بود رو به روی هانا...!هانا هم از درد نمیتونست خوب نفس بکشه ...چون نفس که میکشید تمام استخوناش درد میگرفت...کوین پرستار صدا زد و گفت بهش مسکن بزنن و پرستار هم یه مسکن به هانا زد....
هانا به کوین که بهش ذل زده بود نگاه کرد و گفت : چرا اینطوری نگاه میکنی؟
- ببخشم...همش تقصیر من بود...
- تقصیره تو؟
- اوم...
- کاره تو که نبوده...(و چشاشو از درد یک لحظه بست و ادامه  داد ) وإلا همینجا خودم قصاصمو ازت میگرفتم...حالا توم اینطوری ماتم زده بهم  نگاه نکن...احساس میکنم مردم...من جوونم هنوز آرزو(دوباره دندهاش درد گرفت و اینبار اشکش در اومد ولی ادامه داد) دارم...
کوین نذاشت ادامه بده و اومد جلو و گفت : باشه...بسه بسه...حرف نزن...دردت بدتر میشه!!!سعی کن بخوابی...
- خواب؟الان  بیهوش میشم با اون همه مسکنی که بهم زدن...
کوین فقط به هانا که تو اون شرایطم میخواست بخندونتش و انگار نه انگار نگاه کرد و یاده خیلی چیزا افتاد...خواست بره جلو و...اما از هانا خجالت میکشید چون خودش رو مسبب این شکستگی ها و داغونیاش میدونست....
- میشه سرمو رو بالش جابه جا کنی خیلی حس بدیه همش یه جاس...
- اوم؟،آره...
سره هانا رو جابه جا کرد و خودش نشست رو همون صندلی...و باز به هانا خیره شد...
- واقعا خیلی ازت یادم نیست چرا!؟
- منظورت چیه ؟
- یعنی اینکه نمیدونم که رفتارت چطوریه ؟ چیکارا میکنی ؟ قبلا باهات چ رفتاری داشتم و خیلی چیزای دیگه...
- مهم نیست...یادت میاد...درحال حاضر من فقط....
و ادامه نداد چون هانا چشماش رو هم رفتو مسکن بالاخره اثر کرد...
کوین موهای هانا رو از جلو صورتش زد کنار و گفت : من فقط کوینم!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- کارشو تموم کردی؟؟؟
- آره...نه...آخه رئیس...؟
- رئیس چی؟؟؟؟بالاخره آره یا نه!؟؟؟
- اون وسطه راه خودشو پرت کرد از ماشین بیرون!
- چی؟؟؟؟من بهت گفتم هرطور شده اون دخترو میخوام برای تنبیه اون پسره فضول...
- رئیس...اون الان دیگه احتمالا مرده...آخه آخه...اون درّه خیلی عمیقه و پر از سنگه و مطمئنا تا الان مرده...مرگ اون هانا  واسه کوین خودش یه تنبیه بزرگه...میدونین که هانا واسه کوین...
- خفه شو...سخن رانی واسه من نکن بی خاصیت...من میخواستم زجر کشیدنشو ببینه نه اینطوری یه فیلم غمگین تاثیر گذار...احمق...!(بعد از یه مکث کوتاه)هی...مایک؟؟؟
یه پسره خیلی گنده سیاه پوست گفت : بله رئیس؟؟
- ببر این احمقو بفرس همون جایی که حقشه!!
- رئیس؟؟؟خواهش میکنم...اون دختر مرده الان...
- اینجا همه باید به حرف من گوش کنن و دستور رو انجام بدن نه واسه خودشون خود سر کار کنن..مایک ببرش....
و دیگه به عجز و التماسایه اون پسره جوون کاری نداشت...
به عکسی که تو دستش بود نگاه کرد...یه عکس بود که کوین کنار هانا وایستاده بود....اون  عکس رو با فندکش سوزوندو و گفت : لعنتی...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------حدوده 6ماهی از جریان میگذشت...هانا از بخش مراقبت های ویژه به بخش منتقل شد...نزدیکه 5ماه بود که کوینو و یوکیسو ندیده بود...چون اونا درگیر کاراشون بودن و اجازه نداشتن هرجا که خواستن برن...البته اگه میخواستننم نمیتونستن...چون واقعا کارا فشرده بود....منتشر کردن کیلیپ و آلبومشون و کام بکشون...کنسرتا و برنامه های مختلف!...اون سینگلی که قرار بود انجام بشه،نشد...چون هانا داغون شده بود و هرکاری کرد قبول نکردن و همه و حتی آقای لی گفتن که خودش باید باشه...سرهمینم تسلیم شد...و از دور و تو بیمارستان کارای که مربوط به پسرا و ... بود رو انجام میداد!مامان هستی هم عملش موفقیت آمیز بود...و حالش خوب بود...و همیشه پیش هانا بود بعد از اینکه حالش کاملا خوب شده بود...با هستی خوب بهش میرسیدن!سوان...کاراش زیاد بود و بخاطر دانشگاهشم مجبور بود برگرده ایران...قرار بود که مامان بابای هانا تو همون هفته ای که تصادف کرد بیان پیشش که هانا یجوری...یک عالم بهانه آورد و بقولی پیچوندشون...و گفت که عید میره پیششون...چون نمیخواست تو اون وضعیت بد میدینش!هفته 3وم جون  تصادف کرده بود و حالا هفته آخره نوامبر بود...فردا روزه تولده کوین بود...از پنجره ذل زده بود بیرون و داشت به برفا نگاه میکرد،صحنه ی برفی اونم تو شب رو خیلی دوست داشت...دلش میخواست بره بیرون...اما نمیتونست..چون نه خاله جونش بود...و نه میخواست به پرستارا چیزی بگه این وقته شب که بگن:"نه نمیشه"...بخاطر همین تو سکوت و تاریکی داشت به آسمونو برفای نشسته رو زمین و ماشینا نگاه میکرد...تو فکر بود...تو فکره اینکه چرا انقدر احساس دلتنگی میکنه؟؟؟اینکه چرا انقدر از بیمارستان بدش میاد؟فقط 6 ماه یه جا موندن و از این اتاق عمل به اون اتاق عمل خستش کرده بود...لعنت میفرستاد به اون یارویی که باعث شده بود کوین اونطوری زخمی شه...به اونی که باعث شده بود 6ماه بستری شه...رفیق تنهاییش بعد از مامان هستی و خوده هستی دفترچه ی طوسیش بود که همه مسخره بازیا و هرچیو که میخواست رو اون تو مینوشت...برنامه ریزیاش رو واسه وقتی که بیرون اومد از بیمارستان...کلا همه چی رو اون تو مینوشت...از وقتی گچه دستش رو باز کرده بود اون تو مینوشت...کتفش درد میکرد ولی هنوز...اون شبم م3 همه اون شبا...دستش رو برد و باز کرد کشویه میزه کنار تختش رو...
- به به..رفیقه شفیقه خودم...چطو مطوری؟؟؟
بازش کرد...به شماره صفحه و عکسی که کشیده بود کنارش نگاه کرد...222 و شکلک کنارش یه دخترو نشون میداد که تعجب کرده و دستش رو گذاشته رو دهنش و یه پسر که از روبه روش داشت میومد سمتش....کنار همه شماره ها 2تا آدمک کشیده بود که وقتی تند ورق میزدی دفتر رو مثله عکسای متحرک میشد...به ساعت نگاه کرد : 22:00 بالای صفحه نوشت و کنارش نوشت...شبه قشنگه برفی...شبه تولده کوین...البته 2ساعت دیگه تولدش شرو میشه...
" آیگو....کتفم درد میکنه،نمیدونم چرا ها ولی از وقتی که از گچ درش آوردم دردش گهگاهی خیلی بد میگیره...البته دکتر پابو میگه که واسه اینکه ... مهم نیست چی میگه...حوصله حرفای تکراریشو ندارم....خب کجا بودم؟؟ککک...هیچ جا...اولش بودم...دلم میخواد برم زیر برف قدم بزنم...با پاهایه خودم...بدون کمک چوب دستی و ویلچر...خستم کردن و حسه بدی بهم میدن این به اصطلاح کمکی ها...جونه خودشون...بدتر آدم غمش میگیره!روزه خوبی نبود...آخه خیلی دلم تنگ شده...واسه همه چی و همه جا و همه ... حتی کج...دل تنگه خودش نیستما...دل تنگه حالگیریشم...کککک &) راستش...نمیدونما اما دلم میخواس تو تولد کوین الان بودم...احتمالا الان واسش تولد گرفتن...من کادوش رو براش گرفتم...(اینجا سرشو آورد بالا و به جعبه ای که کادوش کرده بود نگاه کرد ) البته فقط عطر براش گرفتم...میخواستم یه چیزه دیگه براش بگیرم...اما تنها جایی که نزدیک بود و تو خوده بیمارستان بود...بهتر از این چیزه دیگه ای نداشت...ولی یه جاسوئیچی خوشگلم گرفتم که فک کنم از عطره خیلییی بهتره...اما..:(نیستم اونجا که بهش بدم...فک کنم الان یه کیک واسش خریدن و دارن جشن میگیرن...البته امیدوارم بعدش برن بخوابن...چون خستن...!بغیر از این بازم روزه خوبی نبود چون یه دختره رو آورده بودن که برادرش مست بود و به قصد کشت زده بودش...وقتی از اتاق عمل آوردنش بیرون...گفتن که مرده!یه پسری اونجا بود که فک میکنم دوس پسرش بود...سر خورد افتاد زمین...هق هقش هنوز تو گوشامه!غیر از اون یه بچه 4ساله که تو تصادف بود و....امروز خبر مرگ 4نفررو شنیدم و البته دیدم...و عکس العمل تمام افراد رو دیدم...و برا اولین بار دلم سوخت برای همشون...و احساس کردم که اگه من میمردم و زنده نمیموندم...؟چی میشد؟؟...رفیق جونم؟کتفم درد میکنه...نمیتونم بیشتر از این بنویسم....
ساعت 22:22-> کک چ جالبن...4تا عدد یکین و تازه 3تا عدده صفحمن یکین...عجب حسنه تصادفی!(^.^)v  "
دفتر رو بست و گذاشت سرجاش...کتفش واقعا درد میکرد...اما سعی کرد بیخیال کنه خودشو...هندسفیریاشو برداشت و گفت : حَسَن فِری میبینی؟خل شدم...با همه چی حرف دارم میزنم حتی با تویه فر فری از بس تنهام....نچ نچ نچ(و برا خودش سره تاسف تکون داد)و گذاشتتش تو گوشش و آهنگ گوش داد حدود نیم ساعتی به همین منوال گذروند اما درده کتفش ول کن نبود...اشکش رو درآورده بود..خواست بخوابه اما از درد نمیتونست...برا همین دستش رو رو دکمه زنگ فشار داد...پرستار اومد تو و گفت :چیشده هانا؟چیکار داری؟
- میشه برام یه مسکن بزنی؟؟؟
- بازم کتفت...؟
- اوم...بدجور درد میکنه...
- صبر کنن به دکتر بگم...
- نه...اون سونگ گیویه پابو الان میگه نه!بزن...با اون چیکار داری؟
- نه...میخوای م3 اوندفعه به بیهوشی بری؟؟؟
- بابا اوندفعه خیلی زدن مسکن بهم...بعدشم..(مکث کرد)هیچی!!
- صب کن...
و رفت بیرون و هانا عصبانی گفت : اه...احمق(فارسی)...
چنددقه بعد سونگگیو خودش اومد تو و گفت : چیشده خانم؟؟
- بنظرت چیشده؟یعنی اون به تو نگفت؟؟؟
- چرا گفت..اما نمیتونم بهت بزنم....صب مسکن قوی ای برات زدن عوارض داره...
- من از درد نمیتونم بخوابم...
- خب نخواب...تو که همیشه جغدی!!!؟؟؟
- میشه بری بیرون؟؟؟برو...اعصاب ندارم...بلد نیستی حرف بزنی لااقل بلدی حرف نزنیو لال مونی بگیری که!!؟؟؟
- تو قبلا اصلا با من...؟
- میری...یا بیرونت کنم؟؟؟
- خیلیه خوب...صداتو بلند نکن...
سونگ رفت بیرون و هانا عصبانی گفت : چندشه مزخرف...خاک بر سره من که 3سال پیش به تویه بی خاصیت  میگفتم دوستم...اه اه !!!
هانا خیلی از سونگ بدش میومد...بیشترم بخاطر این بود که چندباری سونگ رفتارای بدی که هانا ازشون بدش میومد انجام داده بود...کلا زیاد آبش با اون تو یه جوب نمیرفت....چون علاوه بر این خیلیم دختر باز بود....ایلای دختر باز بود اما حده خودشو خوب میدونستو رعایت میکرد ولی سونگ...!!!
هانا روشو برگردوند رو به پنجره و خودشو به خوندن یه آهنگ مشغول کرد...وقتی آهنگ تموم شد...صدای دست زدن اومد...برگشت و کوین رو دید که وایستاده و به دیوار تکیه داده و داره براش دست میزنه!
با تعجب بهش نگاه کرد و گفت : تو؟؟؟؟؟ اینجا چیکار میکنی؟؟؟
کوین خندون و بشاش اومد و صندلی رو کشید کنار تخت هانا و نشست روشو گفت : اولا که سلام...دوما اینکه هیچی نزدیک به 5ماه که بهت سرنزدم واسه همینم اومدم ببینمت!!
- الان؟اینوقت شب؟؟؟
- اوم...مگه اشکالی داره؟
- پس بقیه کوشن؟؟
- بقیه تو تختشون غش کردن!!!
- هان؟؟؟؟
- از خستگی همه رفتن بخوابن...بالاخره کاره فیلم برداری MV امشب تموم شد!!!
- خب تو چرا نرفتی استراحت کنی؟؟؟
- گفتم که اومدم بعد از 5ماه ببینمت....آخه قول داده بودم تاروزی که مرخص شی خودم مراقبت باشم!
- لازم نکرده..پاشو برو بگیر بخواب که میدونم واقعا خسته ای!
کوین با لبخند به هانا نگاه میکرد ... هانا که دید کوین ذله بهش گفت :
- هان؟چیه؟؟چرا اینطوری ذل زدی بمن؟؟؟
- هیچی... همینطوری!
- همینطوری ذل زدی بمن؟ولی صورته من داره سوراخ میشه!
کوین خندید...و بعد گفت : پات چطوره؟؟؟
- پام؟؟بذار...
پتو رو از رو پاش زد کنار و رو بهش گفت : کوین میگه چطوری؟؟؟
صداشو تغییر دادو گفت : خوبم....
کوین متعجب به اینکار نگاه کرد و بعد زد زیره خنده!
خندش که تموم شد گفت : وای...هانا تو خیلی بامزه ای...باهمین کارات خستگی آدمو کلا از بین میبری!
- قابلی نداشت...ولی الان شما بلند میشی میره خونه میگیری میخوابی...
- نمیخوام!
- چرا؟
- چون گفتم که خسته نیستم....
- باشه...تسلیم...
جفتشون ساکت شدن...و کوین به بیرون نگاه کرد و گفت : هانا تو برفو خیلی دوس داری نه؟؟
- اوم...عاشقشم!کوین؟؟؟
- اوم؟؟؟
- منو میبری بیرون؟؟؟
- نه!
- :l چرا؟
- چون سرده!
- خب لباس میپوشم...
- نه...
- اینبار چرا؟
- چون میخوام همینجا کنارت بشینم تو یه جای گرم...ن تو اون هوای یخ!
هانا با لحن مظلوم روشو کرد به پنجره و گفت : ولی من آرزوم شده که برم زیر برف...از وقتی برف اومده یبارم نتونسم برم...چون اجازه بهم نمیدن!!!
چند لحظه بعد کوین گفت : میبرمت!
- واقعا؟
- اوم...
- مرسی...
ویلچر هانا رو آورد و هانا  خودش از جاش بلند شد و دستشو کوین انداخت دوره گردنش که همون دقه آخش بلند شد....
- چیشد؟؟؟
- هیچی...کتفم درد میکنه...
- بیان...
- نه خیلی وقته که درد میکنه!
- چرا مسکن بهت نزدن؟؟
- سونگ گیو نمیذاره میگه خطرناکه!
- آهان...
و به هانا که تقریبا تو بلغش بود نگاه کرد و همون دقه گفت : هنوز زخم رو گردنت خوب نشده!
- اوم...چون بخیه خورده!
- بیان....واقعا بیان!
- 100دفه گفتم عذر خواهی نکن!
کوین فقط به هانا نگاه کرد و ... بغلش کرد...برای اولین بار!هانا تعجب کرده بود واسه همین گفت : کوین؟؟؟
کوین آروم اومد عقب و گفت : واقعا ببخشید....احساس گناه میکنم...
- میشه خواهش کنم دیگه این حسو نداشته باشی؟؟؟
- آخه....؟
- من از هرکسی خواهش نمیکنما....
کوین به هانا نگاه کرد و سر تکون داد...
- خب...بسسه بسه!منو ببر...من برف میخوام!
- الان میبرمت...
کمکش کرد و نشوندش رو ویلچر و از تو کمد پالتوی هانا رو دراورد و تنش کرد و یه پتوم انداخت روش....
- کوین؟؟من از گرما خفه میشماااااا.......
با لبخند : نترس نمیشی...اینطوری بهتره چون سرما به استخونات بخوره دردت بدتر میشه!
هانا برایه اولین بار به کوین یه جوره خاصی نگاه کرد...یه حسه خاصی یه لحظه بهش دست داد...حس کرد که چقدر برای یکی بعد از هستی و دوستاش مهم شده...!
کوین دررو باز کرد تا خواست هانا رو ببره بیرون یه پرستار اومد و جلوش رو گرفت...
یک عالم بحث کردن تا اینکه سونگ اومد و پرسید چه خبره؟
کوین: هانا رو میخوام ببرم بیرون...دلش میخواد یکم برفو ببینه!
- آره حتما...!ببرش تو اتاق...سرما بهش بخوره تمام دردش برمیگرده...
هانا که کفری بود از اینهمه دخالت سونگ تو هرچیزی گفت : ببینم؟تو دقیقا چیکاره منی؟
- من پزشکه معالج شما!
- کی گفته؟
- من...
- نه...شما قاشق نشسته ای...دکتر معالج من آقایه پارک جینهو هستن...نه شما آقایه پزشک معالج...
- درنبود ایشون من هستم که...
- ساکت...تو هیچی نیستی...
کوین دستشو گذاشت رو شونه چپ هانا و گفت : هانا آروم باش..
- نه کوین ... تو این 6ماه خیلی گربه رقصونی کرده و کفره منو بالا آورده!
سونگ : خوب بلدی ضرب المثلا رو!
- برو اونور بابا...
- دردت گرفت من مسکن بهت نمیزنم!
- هه...انگار یادت رفته که داروی بیهوشی رو جایه مسکن بهم زدی نه!؟؟؟
کوین همینطوری موند و پرستارا هنگ کردن و سونگ...آبروش رفت!
- هی تو؟
- من چی؟؟؟الان آقای نا هم تو بیمارستانه...رئیسم هست...منم خوب میشناسه...میخوای برم گزارش کنم که مدرکتو باطل کنه و اخراجت کنه!؟؟؟؟
سونگ هیچی نگفت و فقط نگاه کرد ... رو به کوین هانا گفت : بریم....
و کوین عصبانی به سونگ نگاه کرد...بردش داخل محوطه و توقف کرد و اومد جلویه هانا رو پاهاش نشست و گفت : چیشده بوده؟؟؟
- هیچی....
- هانا!؟؟
هانا به قیافه نگران کوین نگاه کرد و گفت : هیچی...3ماه پیش مسکن اومد بهم بزنه اشتباهی...دارویه بیهوشی بهم زد!یا از عمد بود یا...نمیدونم...به هرحال باعث شده بود که من حدوده 3روز تو حالت کما باشم...چون دوزه خیلی بالایی داشت!
کوین عصبانی شده بود..بلند شد که بره...هانا دستشو گرفت!
- بذار برم هانا...
- کوین؟خواهشا....نمیخوام با اون کثیف دربیوفتی!
- من همین الان باید تورو منتقلت کنم یه بیمارستان دیگه!
- من فردا از اینجا مرخص میشم...لازم نیست!
- پس...همین الان کارای ترخیص رو انجام میدم!
- اما...
- بی اما...
- خب چرا میزنی؟بچه که زدن نداره!
کوین به هانا نگاه کرد و خندید و گفت : منظوره بدی نداشتم...
- میدونم...چون اگه داشتی با این 4چرخم میرفتم رو پاهات!
- از دسته تو...
- از دستم؟(به دستش نگاه کرد..)از دستم چی؟
کوین دیگه عادت کرده بود به این شوخیای هانا...
- کوین...منو یکم بگردون اینجا بعد هرجا دوس داری برو...
- باشه!
یکم هانا رو گردوند و بعد رفتن بالا و هانا دست کوینو گرفت و مجبورش کرد بیاد رو به روش....
- بله؟؟
- ممنون...به آرزوم رسیدم....
- خوشحالم که به آروزت رسوندمت!
رفت سمته پذیرش و اونجا بعد از یک عالم مرافه و دعوا...آخرسر وصل کردن به مدیر بیمارستان و آقایه نا هم خودش شخصا اومد و هانا رو معایینه کرد و اجازه ترخیص رو داد....کوین که برگه ترخیص رو گرفته بود اومد تو اتاق وگفت :
- هانا....مرخص شدی...
- هورااااا...
- کمکت کنم وسایلتو جمع کنی؟
- اوم...اگه میشه وسایل تو کمدمو جابه جا کن ....
- حتما...
کوین با خوشحالی خیلی زیادی...که خودشم مونده بود چشه؟در کمد رو باز کرد و همه لباسا و وسایل هانا رو تو ساک سفیدی که تو کمد بود گذاشت و کارش که تموم شد روبه هانا گفت : الان یکیو صدا میکنم بیاد کمکت کنه لباساتو عوض کنی...
- ممنون!
کوین رفت بیرون و به پرستار گفت و منتظر موند تا پرستاره بیاد بیرون...وقتی اومد خودش رفت داخل و به هانا نگاه کرد و گفت بریم؟؟؟
- اوم...
وسایل رو برداشتن و رفتن بیرون...کوین هانا رو تو ماشین نشوند و ویلچر رو برد سرجاش گذاشتو و اومد تو ماشین نشست....
- واقعا سرده!
و همین موقع بخاری رو روشن کرد...
- کوین؟؟؟
- بله؟؟؟
- اوم...یه چیزی میخواستم بهت بدم!
- چی؟؟؟
هانا دستشو کرد تو کیفش و جعبه کادو پیچ شده رو درآورد و روبه رو ی کوین گرفت و گفت : تولدت مبارک!
کوین همینطوری خشکش زده بود....و به هانا نگاه میکرد...
هانا به ساعت نگاه کرد و گفت : دقیقا 2دقه از تولدت شرو شده!
- واقعا یادم نبود....
- نمیگیری کادوت رو؟؟؟
- اما تو که کیک تولدمو نخوردی که داری جلو جلو کادو میدی؟!
- اشکال نداره...فردا که کیک آوردی....(مکث کرد )صبر کن ببینم....مگه برات تولد نگرفتن؟؟؟
- نه...من خودمم تولدم یادم نبود...چه برسه به بقیه!تو اولین نفری هستی که بهم کادو میده و تبریک میگه!!
- چه خوب...من عاشق اول بودنم!
- ممنونم هانا...واقعا!
- خواهش میکنم....
- راستی هانا؟تولده تو کیه؟؟؟
- 27 جولای!
- چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی ازش گذشته!؟؟؟؟
- اوهوم...روزی بود که من برا دومین بار عمل داشتم!فقطم هستی یادش بود که تولدمه...منم بهش گفتم که به کسی چیزی نگه!
کوین تو سکوت به هانا نگاه کرد...
- ببین میخوای بگی بیان...نگو ها ... چون قاطی میکنم!
کوین خندید و گفت : پس چیکار کنم؟؟؟
- کادوتو باز کن!
- اوم...نمیشه بذارم....نه مهمتره...الان بازش میکنم...
کوین ربان رو باز کرد و دره جعبه رو باز کرد و شیشه عطر رو آورد بیرون و گفت : ممنون...خیلی زحمت کشیدی!!!
- نه کاری نکردم...
درش رو کوین باز کرد و زد رو نبضه دستشو بوش کرد و گفت : واووووو....ته باک!(ته باک = عالی )
- خوشحالم که خوشت اومده!!!
- این چیه؟؟؟
و از داخله جعبه جا سوئیچی رو درآورد...بهش نگاه داشت میکرد و گفت : این واقعا قشنگه...ولی...چرا جا سوئیچی؟
- اوندفعه که حرف میزدیم برگشتی گفتی که از جا سوئیچی خیلی خوشت میادو دوس داری !؟یادم بود...واسه همین وقتی اینو دیدم...احساس کردم که باید با سلیقه تو جور دربیاد...واسه  همینم من خریدم برات!
- ممنون واقعا....خیلی دنبالش بودم....اما نتونسم یه خوشگلشو پیدا کنم!
- خواهش...
کوین جاسوئیچی و عطر رو گذاشت تو جعبه و ربانش رو همونطوری بست و گذاشت رو داشبرد و گفت : بازم ممنون!خیلی عالی بود...
- خواهش میکنم...
کوین پاشو گذاشت رو گاز و به سمته خونه رانندگی کرد...وقتی رسیدن خونه تا دمه در خونه ماشین رو برد...و پیاده شد تا به هانا کمک کنه...این بار سمته چپه هانا وایستاد تا کتف راستش درد نگیره...آروم هانا رو آورد بیرون و ماشین رو قفل کرد و بردش تو اتاق...دررو باز کرد و رفت داخل اتاق !
- کوین میشه در رو ببندی؟
- اوم...
درو بست و چراغ رو روشن کرد و هانا رو گذاشت رو تختش...
- مرسی...ببخشید...من یکمی سنگینم!
- نه اتفاقا اصلا سنگین نیستی!خوبی؟
- اوم...
- ولی صورتت اینو نمیگه...درد داری؟
هانا بزور لبخند میزنه و میگه : اوم..قرصام تو کیفمه!
- الان برات میارم...
کوین بلند شد و رفت آب آورد و قرصای هانا رو بهش داد...هانا دردش خیلی زیاد بود....یکم تب کرده بود...
کوین موند بالاسرشو ازش مراقبت کرد...هانا کم کم دردش کم شد و مسکن ها بهش اثر کردن و خوابش برد...کوین کنارش نشسته بود و نگاهش میکرد...آروم گفت : خوشحالم از اینکه پیشمه...بعد از 3سال واقعا فکرشم نمیکردم که همون باشی!ازت ممنونم...خیلی...
و خم شد و پیشونی هانا رو بوسید...
کوین این احساس رو داشت پرورش میداد...این حسه دوست داشتن رو...از 3 سال پیش که جرقه اولش خورده بود!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------هانا چشماشو باز کرد از نوره خورشیدی که بهش میخورد...پتوش رو رو سرش کشید  که نور اذیتش نکنه...ولی کار ساز نبود...دیگه خواب از سرش پریده بود...پتو رو زد کنار...کسی تو اتاق نبود...
چند دقه بعد درباز شد و کوین اومد تو...
- إ بیدار شدی؟؟؟
هانا به صورتش دست کشید و چشمه چپش رو مالوند و گفت : اوم...ساعت چنده؟
کوین با لبخند : نزدیکه 10!
- اوه اوه...همه بیدار شدن!؟
- نه...فقط من بیدارم!!
- بیان...بخاطرم دیشب خیلی بیدار موندی...
- نه ... این حرفو نزن...خودم قول دادم که مراقبت باشم!
- آیگوووو...چاک هان سارام!(چاک هان سارام = انسان خوب)
کوینم خندید...
-کوین ؟ این پسرا کی رفتن خوابیدن؟؟
- ساعت 9:30 اومدیم خونه و همه ساعت 10 خواب بودن!
- خب پس...12-13 ساعت خوابیدن...برم بیدارشون کنم!؟
- نه..بذار خودشون پاشن ...
- من دلم اذیت میخواد!
- نیومده!؟؟؟
- اوهوم...
- خیلی آخه بی خوابی کشیدن...
- باشه...دلم سوخت...کاریشون ندارم!
- آفرین...
- هستی جونم کجاس؟
- تو اتاقش خوابه!
- آخ جون..الان میرم بغلش...
- مامانته مگه!؟
- اوم...
اومد از جاش بلند شه که دید...
- اوا من یه پا ندارم...کوین میشه اون چوب دستیام رو بدی!؟
- ککک...آره...بیا!
و خودشم کمک کرد که از جاش بلندشه!
تا تو اتاق هستی بردش و بعد هانا گفت : خب...پرو نشودیگه!بای...
- آیگو!
هانا رفت تو و دررو بست و رفت روبه رو هستی و نگاهش کرد که آروم خوابیده بود...نشست رو تخت و بعد خودشو چپوند تو بغله هستی!
هستی بیدار شد و با دیدنش...هنگ کرد و بعد جیغ  زد...واااااااااااااااااااااااای هانااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!و تقریبا همه رو بیدار کرد با جیغش...طوری که ایلای وحشت زده از جاش پرید و اومد و دره اتاق رو باز کرد و با دیدن هانا قفلید و گفت :تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
.
.
اوه....تموم شد!
نظرتون چی بود راجبه این قسمت!؟؟لوس نشده بود؟؟؟
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییی........من دلم واسه نظراتون خیلی خیلی خیلی خیلیییییییییییییییییییییی تنگ شده ها!!!!ژود ژوده ژود...نژر بژالین!!!!
(أه..أه...نویسنده لوس... - به تو چه تربچه آخه!؟دلم میخواد لوس بازی درآرم...بهتر از غمگین بودنه که...)راستیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی حتما ایراد داشت بهم بگینا!!!!!!

نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
May
پنجشنبه 1396/09/16 22:47
I do not know if it's just me or if perhaps everybody else experiencing problems with your site.
It appears as though some of the written text in your posts are
running off the screen. Can someone else please provide feedback
and let me know if this is happening to them as well?
This could be a issue with my browser because I've had this happen previously.

Thanks
certain asbestos
یکشنبه 1396/09/5 21:16
Nice post. I was checking continuously this blog and I
am impressed! Extremely helpful information particularly the last part :) I care for such info a lot.
I was looking for this particular info for a very long time.

Thank you and best of luck.
Merry
یکشنبه 1396/08/28 10:28
Wonderful website you have here but I was curious
if you knew of any discussion boards that cover the same topics discussed here?

I'd really like to be a part of online community where I can get feed-back from
other experienced people that share the same interest.
If you have any suggestions, please let me know. Bless you!
Felisha
یکشنبه 1396/08/21 06:02
Hello to every body, it's my first visit of this website; this weblog includes
remarkable and in fact excellent material designed for readers.
Lelio Vieira Carneiro Junior
جمعه 1396/08/19 11:16
It's remarkable for me to have a site, which
is helpful for my knowledge. thanks admin
Can you stretch to get taller?
دوشنبه 1396/05/16 04:16
Thanks for your marvelous posting! I truly enjoyed reading it, you are a great author.

I will ensure that I bookmark your blog and definitely will
come back sometime soon. I want to encourage continue your great job, have a nice holiday
weekend!
http://dagmargrzybowski.hatenablog.com/entry/Do_Bunions_Require_Surgery
جمعه 1396/05/13 16:00
We're a group of volunteers and starting a new scheme in our community.
Your website provided us with valuable information to work on. You've done an impressive
job and our entire community will be grateful to you.
How do I stretch my Achilles tendon?
یکشنبه 1396/05/8 01:32
Wow, marvelous blog format! How long have you ever been blogging for?
you make blogging glance easy. The total glance of your site is fantastic, as well as the
content!
How does Achilles tendonitis occur?
پنجشنبه 1396/05/5 14:01
With havin so much content and articles do you ever run into
any problems of plagorism or copyright violation? My site has a lot of exclusive content I've either created myself or outsourced but it appears a
lot of it is popping it up all over the web without my agreement.
Do you know any ways to help prevent content
from being stolen? I'd really appreciate it.
manicure
یکشنبه 1396/01/20 05:49
Good way of telling, and pleasant article to get
facts about my presentation subject, which i am going to deliver in institution of higher education.
BHW
جمعه 1396/01/11 10:22
You really make it seem so easy with your presentation however I in finding this topic
to be really something that I feel I'd never understand.
It sort of feels too complex and very vast for me. I am having a look ahead in your subsequent
publish, I will attempt to get the cling of it!
mahtab
دوشنبه 1391/11/2 21:00
وای اجی عالی بود بقیشواگه شد زود بزار
پاسخ S|-|!\/A : چشم عزیز...حتما^^
darya
شنبه 1391/10/30 22:57
ماهرچی شما بنویسی قبول داریم وقشنگه!اما انصافا قشنگه.......حرف نداری دوست جونم!
پاسخ S|-|!\/A : شما لطف داری خانوم!^^
خوشحالم خوشت اومده!^^
sara
شنبه 1391/10/30 22:52
به به!به خوبی وخوشی هانا خوب شد!خداروشکر،مرسی گلم!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میکنم!
ghazale
شنبه 1391/10/30 22:48
خواهرشوهرم بالاخره حالش خوب شد![خوشحال]
ببین ایلای ادم نمیشه،سوان رفت،نوبت هستی شد حالا!
خیلی قشنگه عزیزم،اصلانم لوس نیس!
پاسخ S|-|!\/A : اوهوم...
خوبه که نظرا مثبته!!یوهوووووووووو...خوشحالم...!^^
اوم....من آدمش میکنم!!!نگران نباش!
sahar
شنبه 1391/10/30 22:43
اوا چه تحملی داره کوین،3سال؟؟دمت گرم،خستگی امتحانا از تنم در رفت!دستت دردنکنه!
پاسخ S|-|!\/A : الان کاملا دم کردم...تازه قدم کشیدم!!!ککک&)
خوشحالم که خستگیتو رفعیدم....
سره شما درد نکنه!
mohammadreza
شنبه 1391/10/30 22:33
بلهههههههههههههههه!6ماه؟؟؟
آخی کوینو خیلی دوس دارم،یه پسر واقعی و مرده!خسته نباشید،واقعا قشنگ وزیاد بود!
پاسخ S|-|!\/A : بلی...6ماه!!!!واقعا انقدر مورده تعجبه؟؟؟؟من یکیو میشناسم که ه خازر همین جریان الان 7ماهه که بستریه!!!!
آخی....اسمت...بلی بلی...از کوینم میپرسم ببینم اون نظرش چیه!؟
خواهش میکنم...لطف دارین!^^
arash
شنبه 1391/10/30 22:16
بیچاره هانا....6ماه....وای من بودم روانی میشدم!این هستی رو میبینی آخر از همه اومد،نگو رفیق اول هاناس،چه اسماشونم جوره!تشکر میشود مدیرجان!
پاسخ S|-|!\/A : اوهوم....خودشم خیلی روانی نشده خعلیه!!!!
بلییییییییییییییییی!^^
خواهش میشه شاگرد خان!^^
laleh
شنبه 1391/10/30 22:09
ههههه یه سوال یادم رفت
الان با این چیزایی که من خوندم از شواهد امر پیداس داره احساسات کوین ورمیقلمبه؟ اره؟

پاسخ S|-|!\/A : اوم..تا حدودی...بینگوووووووووو!
Fateme
شنبه 1391/10/30 22:08
وووووویییییییی.........چگده دلم برا هاناجونم تنگ شده بود!قربونش برم،بالاخره خوب شد![خوشحال]
دست شما دردنکنه،خووووووووبه!کی میگه لوسه؟؟حساس نشو حساس نشو
پاسخ S|-|!\/A : هاهاهاهاها....مرسیییییییییییییییی!^^
laleh
شنبه 1391/10/30 21:37
واقعا هانا 6ماه تو بیمارستان طاقت آورد ؟؟؟؟ خعلی عجیبه
قضیه داره جالب میشه ؟ 3سال قبل چه خبر بود؟ هاااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم برای داستانت تنگولیده بود کلوش جووووووووووووونم... خیلی قشنگ بود مرسی خوشگلم
پاسخ S|-|!\/A : بلی دیگه....توم همه جات بشکنه داغون شی 600تا عمل داشته باشی...6ماهم رو شاخشه!!!!
حالا....!&)
خواهش میکنم....اونیییییییییییییی جونیییییییییییییییییییییییییی!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر