تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story...!Part 14

One Story...!Part 14

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:پنجشنبه 1391/11/12-20:33

درودییییییییییییییییییییییییی فراوااااااااااااااااااااااااااان.......تهران بارانی ... دما 8 درجه ساعت 20:33 دقیقه!!!!!(اخبار گونه بود این الان!!)

خب....من بالاخره بچه خوبی شدم و قسمته جدید رو براتون در عرضه 2ساعت و 23 دقیقه نوشتم....زیاد نشده و کمی تا قسمتی بارانی از نوع شلنگیش جلب و چرت....

نظر بذارید....دلم تنگ شده واسه جواب دادن به نظراتون!^_^

بفرمایید داستان...نظرتون رو هم صادقانه بنویسید راجبش....

با چندتا جک شروع کنید :

پاشو بیا خونمون،دوبیت شعر میگی بعد میری!(دکتر شریعتی در حاله خر کردن پروین اعتصامی!))


ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺭﺍﺩﯾﻮ ﻣﯿﮕﻔﺖ:ﺩﻭﺳﺘﺎﻥِ
ﻫﻤﺮﺍﻩ ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ
ﺷﺎﺩﻧﺪ!!! ...
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ:ﺍﻻﻥ ﻣﻦ ﺧﺎﺭﺟﻢ |:

بر اساس آمارهای اعلام شده در ایران میانگینِ فاصلۀ رسیدن یک معتاد به مواد سه دقیقه است!
..
..
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اونوقت متوسط مدت زمانِ وصل شدن ما به اینترنت بیشتر از 5 دقیقه است:|
 


  1. با سرو صدایی که ایلای دیگه تقریبا همه بیدار شدن....

    مامان هستی زود از اتاق اومد بیرون و رفت تو اتاقی که سرو صدا بود...کله یوکیسم بیدار شده بودن!!

    مامان هستی کوین رو که دید گفت : چه خبره؟؟؟

    - إ؟(تعظیم کرد)صبحتون بخیر...هانا برگشته و ایلای سرو صدا کرد از ذوقش...ببخشید شمارو هم بیدار کردیم...

    - واقعا؟؟؟هانا برگشته؟؟؟

    - بله ..(با چشم اشاره کرد به هانا که تو بغله هستی بود و داشت به ایلای نگاه میکرد) تو بغله دخترتونه ...

    - وای خدا...

    مامان هستی رفت تو و گفت : هانا؟؟؟؟تو کی مرخص شدی؟؟؟

    هانا برگشت و به خالش نگاه کرد و از جاش بلند شد و خالش اومد سفت بغلش کرد....

    - وااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییی خالههههههههههههههههههههههههه دلم چقده برات تنگ شده بود!!!!

    ایلای نخود: حالا خوبه همیشه میدیدن هم دیگرو....

    - به تو چه!!!>.<

    خاله: منم همینطور دختره گلم...میگفتی من میومدم کمکت میکردم ...

    - نه خاله جونم....همینطوری خیلی زحمتمو کشیدی...

    - کی مرخص شدی حالا؟؟؟

    - دیشب!

    - دیشب؟؟؟ّیمارستان که شب ترخیصی نداره!

    - آره نداشت ولی وقتی با رئیس بیمارستان دوست باشی دیگه کارت جلو میوفته دیگه!!

    - از دسته تویه شیطون...خودت اومدی؟

    هانا به کوین که تکیه داده بود تو چار چوب و داشت با بقیه حرف میزد و نیم رخش به سمته هانا بود نگاه کرد و گفت :

    - نه خاله...کوین اومده بود ملاقات و بعدشم که جریان ترخیص شد و اون کمکم کرد و زحمتمو کشید و آوردم خونه!^^

    - آهان....خب...حالا یه صبونه ی خوشمزه باید بهت بدم حسابی قوی شی!!!

    - آخ...آره خاله...نیازمنده یاریه صبحانه ایتان هستم بسی شدید!!!

    - قربون تو دختره گل....

    - خدانکنه...

    ایلای : میشه من چند لحظه خواهرمو قرض بگیرم خاله جان!؟؟؟

    - نه ...من دخترمو به کسی نمیدم...

    هانا هم به ایلای چشمک زد و زبونش رو آورد بیرون...

    - إإإ؟؟؟که اینطوریه...باشه هانا خانوم باشه...من دارم برای شما!!!

    - باشه باشه آقا ایلای!!!خاله جونم بریم...

    وقتی داشتن از در میومدن بیرون صدای هستی اومد که گفت : من آدم هستم یک بووووووووووق!

    هانا برگشت سمتشو گفت : ای وای...جات گذاشتم...پاچو بیا منو بغل کن!

    - تو بغل میخوای...اونوق من بیام!؟؟

    - آره دیگه...آخه هانا پا نداره...

    - عزیزم...

    اومد و هانا رو بغل کرد و با کمک چوب دستیش اومئن بیرون..اولین نفر سوهیون خودشو انداخت جلو و با خوشحالی زایدالوصفی گفت : هانا...؟؟؟خیلی خوشحالم که سالمی و برگشتی خونه...

    دونگهو پشته سرش رگباری شرو کرد :واییییی...مامانم...دلم واست شده بود اندازه یک دهمه مورچه شده بود!!!

    کی سوپ : خوش اومدی...فقط امیدوارم که مهربون شده باشی و بهم خیلی سخت نگیری...

    هون : هاناااااا!!!هیچی!فقط خوشحالم برگشتی...

    ای جی : خوبه که برگشتی...

    هانا دونقطه خط همشون رو نگاه کرد بعد با قیافه شاد گفت : منم همینطوووووووووور.....راسی دونگهو؟؟؟یک دهم مورچه اندازه گرههای عصبیشم نمیشه....

    - هههه...خب یعنی همون قد دیگه....

    ایلای اومد دستش رو انداخت دور شونه هانا و گفت : خواهر؟؟حالا میشه بریم غذا بخوریم؟؟؟

    - اوم...درصورتی که تو به خاله کمک کنی و عین ماست واینسی نگاه کنی...اوکی؟؟؟

    - نه تو کلا همون آدمی....یادت رفته انگار 6ماه بستری بودی نه!؟؟؟

    - نه...یادم نرفته فقط اذیت خونم افتاده پایین تا به حد نرمالم برسه حالا حالا ها طول خواهد کشید اخوی!!!

    - آهان این یعنی....

    - بینگو...دقیقا یعنی همونایی که تو ذهنته...

    و با یه لبخند شیطانی از ایلای فاصله گرفت و رفت تو آشپزخونه و تا میتونست اتفاقای خنده دار واسه خالشو هستی که درحال تهییه و آماده غذا بودن میگفت و اونام از خنده نمیتونسن درست حسابی کار انجام بدن و هی هستی بهش میگفت بسه وی هانا گوش بده نبود...2ثانیه میگفت باشه باشه هیچی نمیگفم 1صدم ثانیه بعدش میگفت وای اوندفعه....

    هیچی دیگه حسابی میتونم بگم ترکوند توروز اول بازگشتش به خانه!!!

  2. میز رو آماده کرد و بقیم که همونجا بودن و داشتن به معرکه ای که هانا گرفته بود نگاه میکردن و هیچی نمیفهمیدن و فقط از خنده هستی و مامانش خندشون میگرفت هنگولانه نگاه میکردن و هی میپرسیدن جریان چیه؟هانام مجبور میشد یدور دیگه همونارو به کره ای بهشون بگه تا آراسسو(آراسسو=فهمیدن)شن!و بعدم منفجر میشدن از خنده...طوری شده بود که دیگه کفه زمین افتاده بودن از خنده و دلشون درد گرفته بود!!(نچ نچ نچ....عجب دختر سبک سری...خونه رو با سیریک اشتباه گرفته !!! - پرانتز؟واقعا به تو چه ربطی داره!!؟ - خب دوست ندارم شخصیت دختررا رو ببری زیر سوال!!! - اوه...تو با همین فضولیات و پریدن وسطه داستانه من و حرفات شخصیت دخترارو بردی زیر سوال،والا!!! - O.o هه؟! )
  3. بعد همه نشستن و غذاشون رو میل کردن و بعدم بلند شدن رفتن کمک برای شست و شویه ظرف ها....

    - هانااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟کی اومدییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    - وای....کیانااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!چقد دلم برات تنگ شده بود!!!

    و همدیگرو بغل کردن...کیانا سفت هانارو فشار میداد...بطوری که هانا چشاش زده بود بیرون....

    - خخخخخ....ول کن کیانا جونم....خخخخخخفه شدم!!!!

    کیانا هانا رو روبه روش گرفت و گفت : وای...من خیلی خر ذوقم آخه...

    - مگه من تی تابم که تو ذوق مرگ شدی؟؟؟

    - بی ادب!!!

    - ککککک....

    دونگهو که لیوان آب پرتقالش دستش بود اومد جلو و با دیدن کیانا گفت : سلام...کی اومدی؟؟؟

    - سلام...همین الان...

    - آهان...

    و بد به کیانا نگاه کرد و رفت سمته اتاقش....

    هانا یه نگاه به کیانا کرد و بعد گفت : این چش بود؟؟؟

    - نمیدونم....اگه فهمیدی به منم بگو!

    - !!!!

    - هانایی؟من باید برم اومدم وسایلمو بردارم...چون دیگه تو خونه گروهی خودمونیم....

    - میدونم...درسته کمپانی نیستم اما در جریان کار ها بودم...باشه برو...

    - شما همیشه از همه چی با خبری!!! - آخه جغدم....خبر داری که...

    - بله سرکار خانوم گریگینه جنی....

    - بله...کامل کن دیگه...جغده موشش رو جا گذاشتی...

    - نه تو گربه ای موش نیستی....

  4. - آهان!!!و خندیدن به پابو بازی هایه هم!!( خوبه خودتون میدونین پابو این!!! - اوم حداقلش اینکه که باکا(باکا+ احمق دیوونه (ژاپنیه) ) نیستیم.... - :| )
  5. کیانا رفت و وسایلش رو جم کرد و هانا تلویزیون رو روشن کرد....برنامه ام نت رو داشت میداد...نشست نگاه کرد تا رسید به یوکیس...وقتی داشت نگاه میکرد دید که کوین خیلی صورتش قرمز شده...نفس کم میاورد و خیلی تمرکز نداشت...

    گوشیش رو برداشت و بهش اس ام اس داد : کوین تو روزه****برایه اجرایه ام نت چت شده بود؟چرا اون ریختی بودی؟؟؟

    جواب اومد : ما که تو خونه پیشه همیم چرا اس ام اس میدی؟

    - حالا که اس ام اس دادم...جواب سوالم!؟؟

    - اوم...چیزه خاصی نبود...زخمم سر باز کرده بود!

    - یه زخمه5ماه بخیه خورده شده خوب شده دیگه پس چطوری میتونه باز شده باشه!!؟دروغ بمن نگو!

    -..... :)

    - جواب من "......:)" نیست!

  6. - ^.^v ....
  7. - کویییییییییییین!!!/\ .
  8. - بلههههه!؟؟؟^.*

    - جواب سوالم چیشد!؟؟؟

    - گفتم که ....:)

    - میشه اذیتم نکنی؟؟؟!!

    - من...اذیتت نکردم...

    - خب پس چرا جواب سر بالا بهم میدی؟؟؟!!

    - اونروز دوباره تهدیدم کردن که جایه سول رو بگم...این شد که یه لگد سازگار بهم زدنو زخمم جاش درد گرفت و اون جاییش که خوب جوش نخورده بود سر باز کرد!همین...!:-)

    - !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا نباید به پلیس چیزی بگی؟؟؟؟

    - چون یه بلایی سره یوکیس و خانوادم و تو و هستی و مامانش ممکنه بیارن... به این خاطر...

    - اونوق تو تا کی میخوای همینطوری کتک بخوری؟؟؟

    -.......!!! مولا(مولا=نمیدونم)!!! *>*

  9. - دلم میخواد بزنمت..../\
  10. - وِه؟؟؟-_- (وِه= چرا!)

    - چون....هیچی!!!

    - آیگوووو...عصبانی نباش!!! ^&^

    - :-# :@....

    - کککک....:))

    - ×.!

    - *.*

    هانا گوشیشو گذاشت تو جیبش و زیر لب گفت : پابو....

    - کی؟؟؟؟من؟؟؟

    هانا برگشت سمته صدا که پشته سرش بود و کوین بود!با یه قیافه شیطانی &)

    - اوم...

    - چه رک!!!

    اومد نشست روبه رو هانا!

    - منو که میشناسی...

    - بلی....

    ایلای اومد بیرون از اتاقش و روبه هانا گفت : با من کاری نداری...

    - کجا شالو کلا کردی؟؟؟

    - بیرون...

    - با اجازه کی؟؟؟

    - خودم!

    - من نقش بوق رو الان دارم اینجا...!؟؟؟

    - نه...ولی...مگه...چیکارمون داری؟

    - تمرین باید کنید!

    - آهان...حتما توم با پایه تو گچت میخوای همراهیمون کنی!؟؟؟ - اولا که نیشتو ببند و خودتو دوس دختراتو مسخره کن...دوما اینکه من الان جغدوارونه زیرنظرتون میگیرم...پس مطمن باش از دفعه های قبل پدرتون بیشتر درمیاد!!!

    - چرا حالا میزنی؟؟؟

    - برو همه رو جم کن سالن تمرین...بدوی....

    - باشه...

    ایلای خیلی مظلومانه رفت و همه رو صدا کرد و همه با غر رفتن داخل سالن...کوینم رفت...هانا پاشد و قرصاش رو خورد و رفت لباس ورزشیش رو پوشید و رفت پیشه بقیه که درحال گرم کردن بودن...

    - خب یه آمار دقیق بهم بدین که تو طول این هفته چه کارایی کردین و ... هرچیو که لازمه بدونم!

    سوهیون برگشت سمتش و شروع کرد به توضیح دادن...توضیحش که تموم شد هانایه نگاه به هر 7نفر کرد و گفت : زیادی تنبل شدین...

    و شروع کرد به آهنگ گذاشتن و نگاه کردنشون و گیر دادن بهشون...میتونم بگم سختگیرانه و وحشتانک بیچارشون کرد!!!

    تا طرفای 8-9 شب تمرین کردن و بعدشم که تموم شد همه ولو افتادن زمین...

    هانا از جاش بلند شد و گفت : خب...برین اول و حتما دوش آب داغ بگیرین و لطفا بدون خشک کردنه سرتون نخوابین...درواقع خواهش نبود و دستور بود اگه سرما بخوره کسی فردا از حقوقش کم میشه...شب همیگی خوش!!!

    و هانا رفت بالا و بعد از رفتنش کیسوپ گفت : وای....چرا انقدر دقیق تر شده بود؟؟؟؟

    ایلای : حتما تو بیمارستان فقط آب هویج و بوروکلی خورده بوده...

    کوین : پابو آخه بوروکلی چه ربطی داره به چشم!؟؟؟

    - نداره!؟؟؟

    - نخیر...باعث افزایش کلسیم و آب بدن میشه....

    - خب به هرحال کلسیم به چشم ربط داره دیگه!!!

    - مگه چشم از استخون ساخته شده آخه!؟؟؟

    همه و خودش و کوین ههههههههههههههههههههه.....

    بلند شدنو همشون به حرفه هانا درواقع دستورش که میدونستن غیر اون صورت عمل میکنه به تهدیدش عمل کردن و خوابیدن...کوین و ای جی بیدار بودن هنوز...

    ای جی روبه کوین گفت : تو دیشب واسه همین زودتر از هممون برگشتی خونه!؟

    کوین به ای جی نگاه کرد و گفت : برایه چی؟

    - برای اینکه بری چیشه هانا واسه ترخیص!

    - آره...

    - میدونی؟؟جالب بود برام...

    - چی؟

    - اینکه هانا اینطوریه!

    - چیش نظرتو جلب کرده؟

    - اینکه انقدر این دختر محکمه...

    - ....

    - اینکه اینطوری ماهارو کنترل میکنه...اینکه سوهیون برای اولین بار از کسی که همه جوره حالشو گرفته و داغونش کرده خوشش میاد...اینکه دونگهو به عنوان مامانش دوسش داره و دلتنگش میشه و اینکه ...تو رفتی پیشش!!

    - خب...اینا خیلیم عجیب نیستن...

    - چرا هستن...تاحالا شده بودی دختری وارده حریم کاریمون شه و طوری شه که وقتی نیست دلمون واسش انقدر تنگ بشه!؟؟

    - به هرحال...چیزیه که هست دیگه...

    - اوم...کوین؟؟؟یه سوال بپرسم!؟

    - آره بگو...

    - چرا اوندفعه توم با هانا بودی و ماباهم پیداتون کردیم تو بیمارستان!؟

    - چون...هانا دنبال من اومد که حواسش نبود و ماشین بهش خورد!!

    ای جی قانع نشده بود...مثله ایلای و کنجکاو به کوین نگاه میکرد و دید که کوین خیرس به سقف و احساس کرد نیاز به تنهایی داره سر همین هم بلند شد و شب بخیر گفت و رفت تو اتاقش...

    هانا با هستی کلی حرف زد و دردو دل کرد و خالشو حسابی خندوند و خالشم یک عالم دستش انداخت و اذیتش کرد...

    تا طرفایه 12 حرف زدن و بعد که خوابشون گرفت رفتن برایه خواب...هانا رو تختش دراز کشیده بود و به منظره ابریه بیرون نگاه میکرد...با صدای زنگه اس ام اسش به خودش اومد...گوشیشو برداشت و صفحه رو باز کرد ...شماره نا آشنا بود...یه فایل صوتی براش فرستاده شده بود...زد رو فایلو دانلودش کرد...وقتی گوش داد ...موهای تنش راست شد...ترسید...اسمه آهنگ آهنگه مرگ بود و ریتمه بدی داشت و توش خنده هایی بود که با اعصاب بازی میکرد...زود قعطش کرد و اس ام اس داد به همون شماره و گفت : شما؟

    - قاتله جونت...چطوری؟

    - لطفا مزاحم نشید ...وگرنه شمارتون رو به پلیس میدم...

    - ترسیدم...به هرکی دوس داری...بده...راسی به کوین کوپولو هم سلام برسون!!!

    و همون دقه هانا زنگ زد که گفت خاموشه!!!

    نگران شده بود...از جاش بلند شد و رفت بیرون و یه لیوان آب خورد...کوین رو دید که از اتاقش اومد بیرون...

    - بیداری هانا چرا!؟

    - کوین...خوبی؟چیزی که نشده!؟؟

    - نه..!!!!چطور؟

    - هیچی...میرم بخوابم...شب خوش...

    داشت از کنار کوین رد میشد که کوین بازوش رو گرفت و گفت : هانا؟رنگت پریده چیشده!؟

    - گفتم که هیچی...

    - خواهش میکنم...چیشده!؟؟؟

    - بیا تو اتاقم....

    کوین با تعجب رفت سمته اتاقه هانا و وقتی داخل شد درو بست و هانا گوشیش رو از رو میز برداشت داد به کوین و گفت : بیا اینو ببین....

    کوین به هانا که نگاهش کاملا نگران بود نگاه کرد و بعد شروع به خوندن اون اس ام اسا و آهنگ کرد و وقتی شندش فورا قعطش کرد و گفت :

    - اگه باره دیگه شماره ناشناسی بهت اس ام اس داد یا زنگ زد یا هرچیزه دیگه ای برات فرستاد لطفا باز نکرده پاکش کن...چون با اعصاب بازی میکنن...این کاره همون عوضیه....

    - کوین...نگرانم...میترسم سره بقیه بلایی بیاره یه وقت...

    - یه چیز بهت میگم خوب گوش کن...هستی و مامانش رو باید برگردونی ایران!

    - چرا!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    - چون خیلی در خطرن چون نزدیکترینا به تون...من و بقیه هستیم و مراقبتیم اما اونا وقتی ما نیستیم کسی مراقبشون نیست...همین فردا باید راضیشون کنی....اصلا خودتم برگرد...

    - نه...من برنمیگردم...

    - هانا میخوای جونتو از دست بدی؟؟؟

    - نه اما نمیخوام فرار کنم از صحنه و عین بزدل ها بنظر برسم...

    - ولی...

    - من حرفمو زدم ازشم برنمیگردم ...

    - اما دلم نمیخواد بلایی سرت بیاد...

    - نکنه فک کردی من دوس دارم بلایی سر تو و بقیه بیاد!؟؟؟

    - هانا من...

    - کوین ..عذرخواهی نکن...چیزیه که شده!!!

    کوین اومد جلوتر وایستاد و به هانا نگاه کرد و گفت : ممنونم...

    - برایه چی؟

    - برای اینکه تنهام نمیذاری...

    - ببینم تو بودی منو تنها میذاشتی؟!

    کوین تعجب کرد...بنظرش سوال غیر منتظره ای اومد...ولی گفت : نه هیچ وقت...

    - پس بدون منم هیچوقت تنهات نمیذارم...

    کوین به چشمایه هانا ذل زده بود...دستش رو تو دستش گرفت و آروم بغلش کرد و گفت : ممنونم هانا!!!

    هانا فقط آروم لبخند زد و زد رو شونه کوین....

    کوین بعد از چند ثانیه اومد عقب و گفت : بخواب...شب خوش...

    - اوم....شبه توم خوش!

    کوین با لبخند از تو اتاقه هانا اومد بیرون و خیلی آرامش گرفته بود و رفت سمته اتاقش...و هانا هم سعی کرد اون آهنگه چندش و عذاب آور رو از یادش ببره و خوابید...

    صبح با صدایه وحشتناکه شکستن شیشه روبه رویه تختش از خواب پرید....

    قلبش به شدت میزد...و کاملا رنگش پریده بود...اولین نفری که اومد داخل کوین بود...زودی رفت سمته هانا و گفت : هی؟؟؟تو خوبی؟؟؟چیزیت نشده!!! هانا چون شک شده بود نمیتونست حرف بزنه و فقط به علامت اینکه نه سر تکون داد!!!

    کوین به شیشه ها نگاه کرد و به سنگه گرد و خوشگلی که مشکی بود و کاملا صیقلی نگاه کرد و به هانا بعد نگاه کرد و گفت هانا؟؟نباید شب رو تنها بخوابی....

    و از رو تخت کمکش کرد و بلندش کرد ووقتی از اتاق اومدن بیرون ایلای و هستی و دونگهو بیدار شده بودن...هستی نگران اومد سمته هانا که رنگش شده بود عین دره اتاقش سفید و گفت : هانا خوبی؟؟؟صدای چی بود؟؟؟

    کوین گفت : نمیدونم که سنگ پرت کرده بود که باعث شکستن شیشه شده بود....دیوونن دیگه!!!

    - وا یعنی چی؟؟؟؟بیکارن مگه!؟؟

    - حتما هستن دیگه....

    هانا به هستی زود گفت : هستی...با خاله باید برگیدین ایران....

    - چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    .......................................................

    ...............................................

    ......................................

    .............................

    ...................

    ........

    ..

    .

    چطور بود؟؟؟؟راسش مخم اصلا کار نمیکرد ...ببخشید اگه چرتو پرت شده.....

    منتظر نظراتون هستم امشبا!!!فعلا!^^



نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
flatfeetandshoes.wordpress.com
دوشنبه 1396/02/18 21:32
Hi my family member! I wish to say that this post is awesome, great written and include
almost all vital infos. I'd like to see extra posts like this.
BHW
پنجشنبه 1396/01/24 20:57
I seriously love your site.. Great colors & theme. Did you create this amazing site yourself?
Please reply back as I'm planning to create my own website and would like to find out where you got this from or just what the theme is
named. Kudos!
BHW
جمعه 1396/01/11 22:38
What's up to every one, it's actually a good for me to pay a quick visit this site, it includes important Information.
Mehrnoosh
چهارشنبه 1391/11/18 23:27
Dongseangam terekondi
Ali bod^o^/
Kheili dosesh daram
Zod baghiasham bzar-_*
پاسخ S|-|!\/A : خواااااهش میکنم اونی خانوم گلم^^
چشم سعی خودمو میکنم^^
ALIN
شنبه 1391/11/14 18:10
سلام عزیز دلم...خیلی ممنونم که اومدی پیشم داستانمو خوندی..3 تا تشکر...
راستی راجب سوهیون بگم که خییلی خوب نیست اما بدم نیست اخه برای این نقش کس دیگه ای گیر نیوردم..یه خورده هم عجله ای شد
راستی داستانتو خوندممم خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوسش داشتم مرسی توروخدا زود زود اپ کن ببخشید اگه واسه هر قسمت نظر نداشتم..این روزا سرم شلوغ شده بازم ببخشید گلم
راستی یه راهنمایی ایزابل خون اشام نیس
نمیدونم شایدم باشه کسی چه میدونه ادامه ی داستان چی میشه یوهاها
(راستش من خودمم هنوز نمیدونم)
راستی لینکتم کردم بازم بیا..اپ کردی خبرم کن گلی مرسی فعلا
پاسخ S|-|!\/A : شلام خانم!^^
میدونم که نیست...اما کلا استایلش یاده خون آشاما میندازتم....
آفرین....خوبه که آدم خودش ندونه قراره چی بشه آینده داستانش...خعلی کیف میده!!!!
حتما....آپیدم خبرت میکنم!!!
Mehrnoosh
شنبه 1391/11/14 00:08
WooooOOOOooooow
Aliiiiiiiiiiiieeeeeeeeee dongseang,
Fogholadast dastanet
Montazere edamashhhhhham -_*
پاسخ S|-|!\/A : چه عجب...اونی خانومه ما افتخار دادن و خوندن داستانمون رو!!!!
ممنون!^_^
باااااااااااااااااااااااااش.....قول میدم زود بذارم بقیش رو!^.*
darya
جمعه 1391/11/13 15:49
سلاااااااام دوست جوووون خودم!به خدا خیلی داستانت قشنگه،جدی میگم،حرف نداره.......
پاسخ S|-|!\/A : سلام عزیزم^-^ مرسی خانم!^^
sahar
جمعه 1391/11/13 13:39
ببخشید،دیروز نتونستم بخونم!اما الان خوندم!دست شما درد نکنه،جدا قشنگه
پاسخ S|-|!\/A : نه عزیز...عذر خواهی نداره!!
ممنونم ... خوشحالم خوشت اومده!^^
mahtab
جمعه 1391/11/13 11:37
وای اونی بیست بود کم کم دارم میترسمنکنه یه بلایی سرشون بیاد!!!!!
پاسخ S|-|!\/A : ممنون دونگسنگ!!!
حالا بصبر دختریم...!
mohammadreza
پنجشنبه 1391/11/12 22:34
من چقد بگم ولی این عجوبه نیستمنچ منم شاگردم،البته شاگرد جدید
پاسخ S|-|!\/A : چه لبخنده ژکوندی!!!!باشه...ببینیم خانوم معلم چی میگه...بعد به توافق برسیم!!!
mohammadreza
پنجشنبه 1391/11/12 22:30
نچ شرمنده عزیزم!من جزوه به کسی نمیدم!دلم نمیخواد خانوم معلم اخراجم کنه!دستتون دردنکنه خانوم معلم،سرکلاس خیلی سروصدا میکرد!
پاسخ S|-|!\/A : بابا...شما ولی ای...نه دانش آموز....!!!!!!
arash
پنجشنبه 1391/11/12 22:26
باز اخراج شدماشکال نداره،جزوه هارو از دوست گرمابه وگلستانم محمدرضاجان میگیرم
پاسخ S|-|!\/A : یادت رفته شاگرد خان؟؟؟؟آقایه محمد رضا خان ولی شمان...نه شاگرده خانوم معلم و دانش آموز بنده!!!
حالا از کی میخوای بگیری جزوه هاتو؟؟؟چون تو این مدرسه تنها کلاسی که خانوم معلم درس میده و شاگردشم اینجاست شومایی...بقیه رو نمیشناسی اونام تورو نمیشناسن...حالا جی؟؟؟؟&))
Fateme
پنجشنبه 1391/11/12 22:23
با تشکر از خانوم مدیر عزیزم!این شاگرد من مشق شبش کم شده،به خاطر همینه حسودی میکنه!من رسیدگی میکنم!یه هفته از کلاس اخراجی تا بعد!
پاسخ S|-|!\/A : هاهاهاهاهاهااهاهاهاهاهاههاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاههههههههههههههههههه&)
خعلی باحال بووووووووووووووووود......نچ نچ چ...ببین عواقب حسودیه ها!!!
حالا بکش!!!(شاگرد خان!)
laleh
پنجشنبه 1391/11/12 22:22
هههههههه خیلی باحال بود
خوشم میاد هانا در هیچ حالی از زبون کم نمیاره موشالا
میگم کوین چه اطلاعات وسیعی در مورد پزشکی داره آورین آورین... تشبیه جالبی بود همه میگن مثله گچ دیوار این میگه عین در اتاقش خوبیش اینه که فهمیدیم در اتاقاشون سفیده کککککک....
یعنی هانا جون مقدمه چینیت تو حلق اون سایه خوک یعنی یه جوری گفتی باید برگردید ایران که اندازه یه سر سوزن هم کسی شک نکرد ممکنه اتفاق بدی بیفته افه ین افه ین بهت افتخار میکنم....
دونسنگ خوووووووووووشملم بسییییییییی زیاد قشنگ بود
موووووووچ
پاسخ S|-|!\/A : کککک!^^
کوینه دیگه...بچم فلفل نبینه بروز نمیده والا خعلی چیزا بلده!!!
هانا؟؟؟واقعا...
آخه دره اتاقش خعلی سفید بود...از گچ دیوارم سفیدتر!!!
اوم...از اون اطلاعاتی بود که خعلی به دقت نیاز داشت!!!
جانه دلم اونی.....بلی بلی...همچین ضربتی فرستادمشون تو افق محو بشن!!!!!
واقعا!؟؟؟؟هوراااااااااااااااااااااااا!....
تو موچ...منم ماچ!*.*
sara
پنجشنبه 1391/11/12 22:19
اقای ارش خان،زورت به سوهیون رسید؟همون خانوم معلم به دردت میخوره!اما دستت دردنکنه دوست جون خودم
پاسخ S|-|!\/A : من دعواش کردم...حرص نخور دوستم!^^
خواهش میکنم...قابله شمارو نداشت دوسته خودم!^^
arash
پنجشنبه 1391/11/12 22:14
ای باباااااااا........مام فامیل خیلی نزدیک خانوم مدیر بودیم،اول میشدیم!آه.....اما داستان فوق العادس،فقط یکم حالگیری سوهیون کم شده،اندهگین شدم!تشکر میشه!خانوم معلم اما من بالاخره اول میشم!
پاسخ S|-|!\/A : kkkk~~~
چی فک کری هان؟؟؟خانوم معلمه همیشه واسه ما اوله!^^
سوهیون؟؟ای بابا...انگاری خعلی خوشت اومده که هانا به سوهیون گیر میده ها!!؟؟؟ دوست داری دوسته گلمو (سارا خانمومو) عصبانی کنی هان!؟؟؟
خواهش میشه!^.*
خانوم معلم جواب شاگردتو بیا بده!!!!
mohammadreza
پنجشنبه 1391/11/12 22:08
من بیخود نیس کوینو واقعا دوس دارم!واقعا مرده!آفرین......جدا قشنگه خانوم مدیر،ممنونخسته نباشید بعد دو ساعت
پاسخ S|-|!\/A : آورین...چهره مرده هفتمون پس شد کوین!^^
خواهش میکنم ولی خوبه شاگرده بدم!^^
ممنون!!(بعدشم...2 ساعت نه...2ساعتو 23 دقیقه!!:P)
ghazale
پنجشنبه 1391/11/12 22:02
ووویی..... هستی بره که هانا تنها میمونه بین این ۷تا!اما بدون تعارف واقعا حرف نداره!
چشم عزیزم،چقد میگم بهش،اما گوش نمیده!گیرش میندازم آبدیت پزشکیش میکنم!به خدا پیرم کرده مادر......
پاسخ S|-|!\/A : ههههههههههههههههههههه.......داداشه خودمه دیگه!^^
آفرین خانوم معلمه ما و من یکیو شاد میکنی!^^البته خودمم کمکت میکنم!^^
خوشحالم نظرت مثبته!^^
Fateme
پنجشنبه 1391/11/12 21:57
اوخی....ایندفعه بیشتر هیجان داشت تا خنده!هیجانم خوبه،اما ایندفعه خوب نبود.......شگفت انگیز بودچشم شما تار نبینه ایشالا(معادل دست دردنکنه خودمون)
غزاله جان،میدونم ایلای گیجه اما یکم رو اطلاعات پزشکیش کار کن!
پاسخ S|-|!\/A : ههههههههههههه.....اول شدی..اول!^^
ممنون!^^و همینطور خواهش میشههههههههههههه!
وایییییییییییی که من چقده میذوقم تو اول نظر میدی و میخونی داشتانمو!:*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر