تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story...!Part 15

One Story...!Part 15

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:دوشنبه 1391/11/16-21:45

HI Hi~~~

من امروز نشستم نوشتم چون...فردا هم نمیرسیدم هم اینکه احتمالا قراره شهید شم....چون کارنامه هامون رو میدن...نمیخواااااااااااااااااااااااااااام!!!!

بعد نمیدونم یهو این قسمت اصلا یطوری شد....

حالا بخونید متوجه میشید....لفطا هرچی که فک میکنین غیر عادی یا ایراد داره رو بهم بگید....

راستی...دعا کنید که زنده بمونم....

با تشکر کلوش!*.*


- هانا چی داری میگی واسه خودت الکی؟؟؟من کجا پاشم برم؟اصلا واسه چی باید برم...

- وقتی میگم باید بری، حتما یه دلیل محکمم واسش دارم که دارم کسیو که نمیخوام از کنارم جم بخوره رو میفرستم بره دیگه!!!

- مشکوک میزنید...هم تو هم کوین...چه خبره اینجا!؟؟؟واسه چی شیشه اتاقت شکست؟؟؟اینجا چطوری میشه ه کسی بیاد و بزنه و شیشه رو بشکونه!؟مگه کوچه پس کوچه هایه ایرانه که یه پسر بچه ا سر لج اینکارو کرده باشه!؟؟؟؟

- آره..بیش فعال باشیم همینطوری میشی... ولی چیزیی که احساسم میگه باید برگردین...حداقل خاله .... میترسم اتفاقی بیوفته...من اگه خودم میدونستم چه خبره که بهت میگفتم....

- باورم نمیشه که چیزو ندونی و الکی بگی برین...مگه نمیگی دلیل محکم؟پس اون دلیل محکمت رو بهم بگو تا منم قانع شم و اگه قانع شدم میگم چشم و میرم....

هانا ذل زده بود تو صورته هستی .... واقعا چطور میتونست بگه که جون کوین و خودش و بقیقه درخطر...و وارد ماجرایی شده که خودشم ازش خبر نداره و اصلا نمیدونه این جریانات برایه چیه!؟؟؟سره همین گیر کرده بود که چه جوابی باید به بهترین دوستش بده....نفس عمیق کشید و گفت :

- یه دلیل که نباید بدونیش...مثله خیلی از دلایلی که بمن نمیگی...و میگی به صلاحه ندونی و یا لازم نیست که بدونی....

- یعنی....از راه کارای خودم وارد میشی؟

- نه...این راه کار اختصاصی خودمه...یادت رفته!؟

- آره پیچوندن به صرف حرص و عذاب!!!!

- هیچم اینطور نیست...

- تو تعیین نمیکنی هست یا نیست...منم که باید تعیین کنم....درد قلبم شروع شده و این یعنی؟به الان من حرص خوردم....

- نمیدونم...فقط تنها چیزی که میتونم بهت بگم همون بود...

- من نمیرم....

- پس ... حداقل خاله رو بفرست!

هستی به هانا خیره نگاه کرد و گفت :

- مامان فقطا!!!

- باشه...

و رفت به سمته اتاق تا با مامانش صحبت کنه و همون موقع هانا و به کره ای به کوین گفت ولی بعد از چند مدت هستیم باید برگرده....

- چی داشتین بهم میگفتین؟

هانا خلاصه وار بهش توضیح داد و کوین برایه دل گرمی هانا لبخند گرمی زئ و هانا هم لبخند کم رنگی بهش زد....

هستی اومد بیرون از اتاق و گفت : مامان خوابه فعلا...

- حالا باشه...تو چرا قهر کردی؟

- آخه...رنج سنی من به قهر کردن میخوره!؟؟؟

- آره...حالا نه...به قهر نه...ولی به قیف اومدن آره...الان رفت تو قیف...از بسم قیفه تنگه مچاله شده صورتت توش...بیار بیرون از اون قیف بد!!!

هستی خیلی جلو خودش رو داشت میگرفت که نخنده اما صورتش نشون میداد که میخواد بترکه از خنده مخصوصا با اون لحن و ادا و قیافه هانا موقع گفتن جملش... که هانا با گفتن:

- راحت باش بخند همه خودین....

هستی ترکید از خنده!!!

- آفرین...به این میگن چینگو ه گل....

بعد برگشت رو به دونگهو و ایلای گفت : چیه ؟جرا این ریختی هنگ منو نگاه میکند؟

ایلای : میشه ماهم درجریان باشیم؟

کوین : نه...

- مگه من با تو حرف زدم!؟ - اما من جا هانا جوابت رو دادم...

- کوین بد اخلاق میشود....

- نه کجام بد اخلاقه!؟؟؟ - ایناها اینجات!

و ایلای انگشته اشارش رو گذاشت بین دو ابرویه کوین که تقریبا اخم کرده بود...کوین واسه اینکه بهش پیله نشه با این کار...هاهاها خندید و گفت : آراسسو ....

- اوم...حالا شد این کوینه نه اون بد اخلاقه....بعد یه نگاه به دونگهو که کاملا علامت تعجب(!!!!!!!!!!!!!!!!!)شده بود نگاه کرد و دستاش رو گذاشت رو بازوش و قیافش رو کج و کوله کرد و گفت : آایییییییییییییییییی.....چندشم شد...أه أه أه!!!این چه کاره مزخرفی بود؟؟؟؟:م مونده بود بگم " Oppa iru jima"( اپا اینطور نباش!(و با لحن دخترونه و لوسی گفت )آایییییییییییییییییییییی......

همه به این کارش خندیدن و خودشم أه أه أه میکرد هی....هانا این رو کامل فهمید که اینکارو کرد که جو سنگین و هنگ کرده و !!!ی و از بین ببره همونطور که کوین فهمیده بود....ایلای هم تو اینجور مواقع خیلی زیرک میشه ها!بلا!!

حدود 2ساعت بعد همه از خواب بیدار شده بودن و کوین به لی زنگ زده بود و ازش خواسته بود تا یه شیشه انداز بیارن تا پنجره هانا رو درست کنن....هانا نشسته بود کنار دونگهو و به حرفا و مسخره بازیای اون گوش میداد هاهاها میخندید....ایلای هم شده بود چاشنیش...به..چه شود!

هستی صبحانه درست میکرد به کمکه مامانش و براش میگفت : آره مامان...برگردی پیش بابا و ... این داستانا...

خوده مامانش هم قبلا به هستی گفته بود که میخواد برگرده و این بهانه ی خوبی بود واسه اینکه بتونه مامانش رو برگردونه و مامانش یجورایی خوشحال شده بود چون واقعا دلش واسه خانوادش تنگ شده بود....

- آهای....صبحونه حاضره....پاشید بیاید!!(خوشبحال این 8تاست ها....ماشالله هر صبح با صبحانه کامل راهی میشن....)

سوهیون دقیقا کنار هانا نشست...کوین وقتی وارده آشپزخونه شد به سوهیون یه نگاهی خاصی کرد که معنیش رو فقط هانا فهمید....اما خب...کوین خوب میتونه احساساتش رو مخفی نگه داره برای همین با یه قیافه شاد اومد و رو صندلی که روبه رو هانا میشد نشست....قیافه هانا چیزیو رو میخواست برسونه و کوین سر تکون داد و لبخند زد....

سوهیون به هانا گفت : خوب...امروز از کی قراره شروع کنیم؟

- نیم ساعت یا 1ساعته دیگه!

- خوبه...

- مگه تو باید بگی خوبه یابد!؟؟

- آخه من کار دارم تا نیم ساعت دیگه هم برمیگردم واسه همین پرسیدم که خودمو تا اون موقع برسونم....

هانا با نگاه همیشه سردش سر تکون داد و برگشت و به خودن شیر کاکائوش ادامه داد...

دونگهو : هانا!؟چرا شیشه اتاقت شکست؟؟؟

هرکیم که خبر نداشت از جریان صبح با این حرفه دونگهو خبر دار شد!!!!!

کوین : مردم آزاریه یه بچه....

دونگهو : آخه چطوری اینجا از خیابون فاصله داره...

- خونه کناریمون رو یادت نیست که یه پسر داره که همش اذیت میکنه ماهارو میبینه!؟؟؟و اون دفعه هم که داشتیم میرفتیم هانا رو اذیت کرد و هانا هم حسابی از خجالتش دراومد سر همین اینکارو کرد...میدونی که بیش فعاله!؟؟

هستی به کوین با تعجب نگاه میکرد...اما هانا اصلا قیافش رو متعجب نکرد که کسی شک نکنه...چون کوین اونقدر با اعتماد به نفس و دقیق گفت که جایه هیچ شکی نبود....

سوهیون به هانا نگاه کرئ و پرسید :

- خوبی؟چیزین نشده که!؟؟

- میبینی که سالمم...

کوین یه نیم نگاهی به هانا کرد و رو صورتش لبخند آرومی نشست....

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- خب چه خبر؟

- همون کاری رو که گفتید انجام دادم....

- خوبه...اون کوین باید بفهمه که رئیس اینجا کیه...حالا تازه این اولشه!

- قربان...ولی این وسط هانا....!؟

نگاه خشمگین یک چشمی پسره جوون رو ساکت کرد....

- عذر میخوام قربان....

- برو بیرون....

- بله قربان....

پسره جوون رفت بیرون و یک چشمی به گلوله هایه تمرکز تو دستش نگاه کرد و اون هارو بیشتر تو دستش چرخوند و خنیدید با خودش و گفت : آه...چه برنامه ها که واست ندارم...کوین وو ه فضول....

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ایلای : هانا؟؟؟کی این گچ رو از پات درمیاری؟

- آخره هفته....خب...بیاین ...تمرین رو باید شروع کنیم....

هون : .ولی سوهیون هنوز نیومده....

- بدون اونم میشه انجام داد....کی سوپ اگه میشه گرم کن پسرارو....

کی سوپ متعجب به هانا نگاه کرد...

- چیه؟چرا این ریختی نگام میکنی؟

- تو بمن گفتی اگه میشه؟یعنی خواهش کردی؟

- اوم...که چی؟؟؟؟

- واو...هانا...اولین کسی هستم که ازش خواهش میکنی نه!؟؟؟؟

همون لحظه کوین سرش رو بالا آورد و به هانا نگاه کرد...هانا از زاویه دید فهمید که نگاش میکنه کوین ولی به کی سوپ بود نگاه مستقیمش و گفت :

- نه....تو اولین نفر نیستی....بعدشم خواهشش امری بود نه دل بخواهی....

و پشتش رو کرد به کی سوپ و رفت بیرون از سالن...

کی سوپ : وای...خدا...این دختر چرا انقدرمتغییره....اینطور فکر نمیکنی کوین؟؟؟

- هانا از اولم عادی نبود...خب کسی که عادی نیست...پس خیلیم متغییره دیگه....

- هون...یعنی ثبات شخصیتی نداره!؟؟

قبل کوین،ایلای گفت : هوی....با خواهر من درست صحبت کن...خیلیم ثابته شخصیتش....رفتار با شخصیت فرق داره ابله...

- خب حالا...چرا غیرتی میشی؟

ایلای کلاهش رو صاف کرد و قیافه گرفت و یه إهم کرد و گفت : خواهرمه و منم...

بلافاصله کوین برای حالگیریش گفت : بسه...کی سوپ شرو کن دیگه...میخوای بیاد کلتو بکنه...

کیسوپ : وای نه...بریم....

ایلای چپ چپ کوینو نگاه کرد و بعد گفت : حسابه تو یکی رو نرسم ایلای نیستم...

- سیس...کارتو انجام بده....

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- سلام...

- کجایی؟

- نمیتونم بیام....

- چرا!؟

- کاره مهمی پیش اومده...

- چه کاری؟

- رئیس کارم داره...

- گوشی رو بده بهش....

- باشه الان....رئیس...؟

بعد از چند لحظه صدای لی تو گوشی پیچید : بله هانا!؟

- هیچی...میخواستم ببینم راست میگه یا میخواد من رو بپیچونه....

- آفرین...دختره با مسئولیتم....

- کارتون تموم که شد بفرستینش اینجا...

- باشه !

- فعلا....

و منتظر جواب نشد و قطع کرد...

- هستی؟؟؟هستی؟؟؟کوشی؟؟؟؟

و همینطور دنبال هستی بود که یه صدا از تو اتاقش اومد....

داشت سمته اتاقش میرفت که همون صدای آهنگه مرگ از تو اتاقش رو شنید....

سر جاش میخکوب وایستاد....هستی و خالش رو صدا زد ولی....یادش اومد که رفتن که بلیط بگیرن...پس خیالش راحت بود که خطری اونا رو تهدید نمیکنه...ولی...رفت سمته اتاقش و در رو باز کرد...کسی نبود و فقط تو لب تابش داشت پخش میشد اون آهنگ...سریع رفت و آهنگ رو قطع کرد و وقتی بست آهنگ رو یه متن اومد که ....من عاشق این آهنگم...مطمئن باش اون روزی که قراره بری اون دنیا جلویه عزیز ترین کَسِت و عزیز ترین کسه اون با همین آهنگه قشنگ دونه دونه ناخن هاتو میکشم ... موهای خوشگلتو میکنم و جسمتو با میله داغ میسوزونم....به کوین کوچولو همرو بگو....فک کنم خیلی عصبانی شه...راستی شب منتظرم باش...دوس دارم که باهم بخوابیم و من تیکه تیکت کنم....

و چند تاعکس از تیکه تیکه شدن بدن آدما براش فرستاده بود که واقعا با دیدنش ... با اعصابش هم بازی شد هم حالت تهوع گرفت...رفت تو دستشویی و تا تونست بالا آورد اون قدر که گلوش خون اومد....بعد سرش رو آورد بالا و رو آینه با مازیک نوشته بود دوس داری همینجا نابودت کنم!؟؟؟نه...یکم رمانتیک نیست...خودم یه جایه خوب رو واست پیدا میکنم!

هانا رفت عقب...واقعا ترسیده بود...صدای کوین رو شنید....

- هانا؟؟؟هانا کجایی؟؟؟هانا...؟

هانا بزور از دستشویی اومد بیرون و با صدایی که از ته چاه میومد گفت : اینجام.....

کوین برگشت سمته هانا و با دیدنش ترسید....و سریع رفت سمتش و کلاهش رو از سرش درآورد و زانو زد جلو هانا که جلویه در دستشویی و نشسته بود رو زمین...

- هانا؟؟چیشده...چرا اینطوری ای؟؟؟؟

- کوین....

- بله؟؟؟چیه بگو؟؟؟

و همونطور موهایه هانا رو از رو صورته خیسش میزد کنار...هانا بزرو انگشته اشارش رو آورد بالا و آینه روشویی رو نشون داد...کوین هانا رو به در تکیه داد و بلند شد و خوند متن رو و سریع با گوشیش ازش عکس گرفت و پاکش کرد و اومد سمته هانا

- پاشو بریم تو اتاقه من...پاشو....

و هانا رو از رو زمین بلند کرد....کمکش کرد رو تختش بشینه و خودش پایین تخت نشستو گفت : دیگه چی بود؟هرچیو دیدی بگو!!!

- تو لب تابمه...

- چی؟؟

- برو بیارش...

کوین با سرعت نور رفت و لب تابو آورد و گفت : خب؟

همین فایلی که روبه روته رو باز کن....

کوین باز کرد...هم متنو خوند هم عکسا رو دید...بلا فاصله اونا رو ذخیره کرد و ریخت تو گوشیش....

- چرا هی از اینا عکس میگیری و ...؟

- ببین هانا...اینکارا زیادی داره وحشتناک میشه...خودم گفت پلیس نباید درجریان باش اما کسی رو پیدا کردم که میتونه کمکمون کنه!

- کوین؟؟؟اصلا اینا چین؟؟؟واسه چین/؟؟؟؟چیشده ؟؟؟تو چیکار کردی؟

کوین خیلی خلاصه گفت که یه دختری و نصفه شب تو خیابون دیده که دارن اذیتو آزارش میکنن و بعد چاقو گرفته بودن زیر گلوش اونم رفته بوده و کمک کرده بوده...بعد فهمیده که اون دختر مدارک زیادی از شخصی که پدرشو الان فهمیدم ناپدریشه تو دست داره...از همه قتلا و جنایت هاش و قاچاق انسانش خبر داره و خیلی چیزای دیگه...همه هم مدارک تصویری و اثباتیه...اما درعوض دادن اونها میخواد که مادرش رو از سیاه چال خونش بیرون بیاره و آزادش کنه و بهش کاری نداشته باشه...اما...اون اینکارو نمیکنه و حالا که من میدونم پس تحت الشعاعم...توم چون کسی هستی که بهم نزدیکه و مهمه و تو جریانم بودی و یکی از اعضا رو میشناسی واسه همین دنبال کشتنمونن...اما اون کسی که پیداش کردم یه کار آگاه ...اما مخفیه....و باید اون کارارو انجام بده...

- بعد چجور کارآگاهه مخفیه که تو ...

- آره...ولی من خیلی وقته که میشناسمش....دوسته صمیمه بابامه....

- هستی اگه....

- با این وضع پسرا هم باید خبر دار شن...هستیم همینطور....

- چرا خودتو تو هچل انداختی آخه!؟

- توم اگه میدید یکیو دارن میکشن از کنارش رد میشدی که کشته شه!؟

- نه...منظورم اینکه چرا خودتو درگیر ماجرا کردی و داستان رو فهمیدی؟؟؟

- باید میدونستم دلیل کشتن یه دختر چیه!؟تازه اولش سول هیچی بروز نمیداد اما بعد از 1ماه که بهتر شد خودش صدام کرد و بهم گفت....

- گفتی من یکی از اعضا رو میشناسم اون کیه!؟

- نمیدونم...درواقع حدسم رو گفتم....

- کوین....بد هچلیه....خیلی بد ... نگران بقیم...

- نگرانی نداره ...باید ماهم اقدام کنیم...مخفیگاه اون یک چشم باید پیدا شه...10ساله که دنبالشن...

- کی فکرشو میکنه که یه خواننده درگیره همیچین بازی جنایی شده باشه!؟

- و کی فکرشو میکنه طراح و همه کاره سپشرکت ما تو یه همچین بازی درگیر باشه!!؟

هانا سرش رو انداخت پایین...مغزش درد گرفته بود و بیشتر از همه نگران هستی و بعد کوین و بعد یوکیس بود...

کوین دستش رو گذاشت زیر چونه هانا و صورتش رو بالا آورد و تو چشماش ذل زد و لبخند زد و گفت :

- هانا...؟از اینکه اینجایی پشیمونی نه!؟

- نه... از اینکه باید زجر و عذاب دور و وریامو ببینم تو عذابن...

- من و پس چی میگی؟؟؟

- منظورت چیه!؟

- فک کنم جایگاه خودت رو بدونی کجاست برای من....هوم!؟

هانا فقط به چشمایه نگران کوین نگاه کرد...و گفت :

- توم اینو فهمیدی که جایگاهت کجاست نه!؟

کوین خندش گرفت و گفت :

- فک کنم اولین نفری هستی که از جملات خودم درمورده خودم صحبت میکنی....

- نمیدونم تو باید بگی....

- اوم...اولین نفری!

- یوهو...من اول شدن رو خیلی دوست دارم....

کوین هانا رو محم بغل کرد و گفت :

- متاسفم که وارده همچین بازی خطرناکیت کردم و درگیر خودم...

- متاسف نباش...به هرحال باید کسی باشه که جلویه جانی حرفه ای رو بگیره دیگه...نه!!!

کوین هانا رو از بغلش دراورد و خنید و گفت : چه ریلکس...

- آره دیگه...

- پاشو بریم پایین الانه که همه شک کنن..

- اوم بریم....

و بلند شدن و رفتن سالن... همشون گیر دادن که شما کجا بودینو.....

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- هانا؟؟؟خوبی؟؟؟

- اوم...

- چرا قیافت توهم رفته....

- کتفم داره تیر میکشه....

- بذار برات اون پماده رو بیارم بزنم...

- نمیخواد...

- حرف نباشه....

هستی بلند شدو رفت آورد پماد رو زد و بعد باند پیچید تا گرم بمونه کتفه هانا...

- مرسی هستی جونم!

- خواهش...

- پرواز خاله گفتی کیه!؟

- فردا ساعت 3 صبح....

- دلم براش تنگ میشه....

- اونم همین رو میگفت امروز صبح....

- هستی...بریم تو حال بخوابیم...؟

- تو حال چرا!؟

- نمیدونم...دلم میخواد جلو شومینه بخوام...بچه که بودم زمستونا همیشه عاشق این کار بودم....

- باشه بریم....

با خودشون پتو بردنو رو کاناپه هایه تختیشون دراز کشیدن...باهم آروم حرف میزدن و میخنیدیدن....هستی کم کم چشاش رفت رو هم و خوابید...وقتی خوابید هانا بلند شد و رفت اتاقه کوین....

وقتی درو باز کرد کوین رو دید که رو تختش نشسته....در که باز شد کوین برگشت سمته در و با دیدن هانا جا خورد....

ساعتو نگاه کرد و گفت : ساعت 2ه چرا نخوابیدی؟

- داشتم با هستی حرف میزدم....

- چرا کتفتو باند پیچیدی؟؟؟؟؟

- درد میکرد....

- چرا!؟

- نمیدونم...عصبیه دردش...

بلند شد از جاش و روبه رو هانا وایستاد و به کتفش نگاه کرد و دست کشید روش و گفت : الانم درد داری؟

- نه...بهتره الان....

- کجا میخوابی؟

- با هستی تو حال...

- حال چرا!؟

- دوست دارم...

- چه جالب...

- چی؟؟؟

- اینکه دوست داری تو حال بخوابی...

- از بچگی دوست داشتم...میرم بخوابم فقط خواستم ببینم که سالمی که خداروشکر هستی....شب خوش...

داشت میرفت بیرون که کوین آروم صداش کرد...: هانا؟ - بله؟ - اممم...هیچی....شبت خوش...

هانا رفت بیرون و دررو بست!کوین رو تختش دراز کشید و به سقف ذل زد....فکرای زیادی تو سرش بود...کم کم چشاش سنگین شد و خوابش برد....

اما هانا...یجورایی شاید میشه گفت از ترس بیدار باش بود...

همینطور که به بیرون ذل زده بود .... یهو صدای در بیرون رو شنید که بسته شد و سایه مردی که داشت به ساختمون نزدیک میشد........

..............................................................

خب چطور بود این قسمته خعلی جنایی؟ایرادام رو بهم بگید....



نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
BHW
سه شنبه 1396/01/29 22:14
Hello there, just became aware of your blog through Google, and found that it is truly informative.
I am gonna watch out for brussels. I'll be grateful if
you continue this in future. Numerous people will be
benefited from your writing. Cheers!
manicure
شنبه 1396/01/12 05:27
Thanks to my father who told me about this web site,
this web site is in fact awesome.
farnoosh
پنجشنبه 1391/12/10 00:01
Dastanet kheili ghashange!omidvaram edamash o zood bezari!montazeram!
پاسخ S|-|!\/A : مرسی عزیز...لطف داری..!
سعی میکنم که زودتربذارمش..!^^
arash
دوشنبه 1391/12/7 16:58
از اونجایی که خبری از شما ودیگر دوستان نیس،من دیگه صبرم تموم شده و میخوام بدونم چرا شما نیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستییییییییییییییییید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خااااااااانووووووووووم معلم...................خاااااااااانوووووووووم مدیییییییییییر پس کجایید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ S|-|!\/A : چه عجب بالا خره صدا یه نفر اینجا دراومد...وایستاده بودم ببینم بالاخره کسی اعتراض میکنه یانه...
آفرین واقعا شاگرد خان...دیر اومدی ولی خوش اومدی....
من حدودا 3هفتس که هیچی آپ نکردم...احدی اینجا نیومد بگه مردی زنده ای کجایی؟؟؟
البته بگم خانوم معلم چند بار اعتراض زد و البته جوابم شنید و قانعم شد و اوننیم...
mahtab
سه شنبه 1391/11/17 21:51
واییییی اجی افکار جناییت عالیه بی صبرانه منتظر قسمت بعدم
پاسخ S|-|!\/A : مرسی عزیز^^
منتظر باش...^^
darya
سه شنبه 1391/11/17 18:07
چینگو جوووووووونم.....فوق العاده اس!مرسییییی.....
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میکنننننننم^^
khale
سه شنبه 1391/11/17 17:44
خاله جان،مامان هستی برنمیگشت بهتر بودا!یه بزرگتر عاقل باهاشون بود،خوب میشدا!قربانت خاله جان،خیلی قشنگه!
پاسخ S|-|!\/A : آخه خاله خطری بود واسش...هانا دوس نداره خالش چیزیش شه!^^
خواهش میکنم!!&.*
sara
سه شنبه 1391/11/17 17:40
ای سوهیون از زیر تمرین در برو!حقشه هانا جریمه ات کنه!خییییلی باحال شده!دستت دردنکنه عزیزم!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میکنم^^ب هانا میگم شایدم جریمش گرد...از کجا معلوم!!!:-/
sahar
سه شنبه 1391/11/17 17:34
آخیش خوب شد،هستی نرفت،اونوقت هاناجونم تنها میموند،نه سوان هس نه کیانا!زحمت کشیدی عزیزم،مثل همیشه عالی!
پاسخ S|-|!\/A : آره ... دق میکرد بین اون هفتا(البته ب احتمال زیاد اون 7تا رو دق میداد...هاهاها)*.*
خواهش میکنم^^
arash
سه شنبه 1391/11/17 17:27
ببخشید دیرشد،با بدبختی تونستم ذخیره کنم نظر رو!آخ چه هیجانی داره،به درد ایلای ودونگهو میخوره از ترس سکته کنن!خانوم مدیر وساطت کن من برم سرکلاس،عقب میمونما!
پاسخ S|-|!\/A : بلی بلی&)
نمیدونم...خانوم معلم خودش باید بذاره...&)
ghazale
سه شنبه 1391/11/17 17:19
وووییی.....چقد باحال شده ایندفعه!قربون غیرتی شدن این ایلای....غیرتی بشه چی میشه!خیلی عالیه مرسی!
پاسخ S|-|!\/A : انقده خودم دوس دارم ببینم ایلای غیرتی شه چ ریختی میشه!!!!:-/
خواهش میکنم*.*
mohammadreza
سه شنبه 1391/11/17 17:02
ن بابا خانوم مدیر جوری نیس،اکشنش زیاد شده،خوبه!فقط نوشته ها تو همن!اما درکل خوبه،ممنون!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میکنم...به به...ب این میگن شاگرده خوبا...
قابل توجه بعضیا!!!!(شاگرده اخراج شده از کلاس خانوم معلمو میگم!!)
ااا...واسه شمام توهم میاد!؟
فک کنم ایراد از قالب باشه...یا...نمیدونم ..قسمته بعدی رو گذاشتنی یا احتمالا قالب رو عوض میکنم یا فنتش رو تغییر میدم...!!
Fatemeh
سه شنبه 1391/11/17 15:57
بیان،خیلی دیر شد!سخت بود خوندنش!کی گفته،یه جوریه؟خیلیم خوبه!
^^!آهان راستی. . . .خییییییلی قشنگ و هیجانی و عالیه!دست شما دردنبکنه%.^
منکه از بابت کارنامه شما خیالم راحته،شمام خیالت راحت!*.*
پاسخ S|-|!\/A : نه عزیز...هیچم دیر نشد!!!
خواهههههههههههههههههش میکنم!!!
چشم...سعی میکنم!^^
laleh
دوشنبه 1391/11/16 22:11
خععععلییییییی قشنگ بود ^.*
کلا جناییش کردی رفت ...
من میترسم :S
بلاخره یکی پیدا شد از پس هانا بر بیاد (هستی رو میگم )
کوین خان هم که احساستی میشوند هههههه
پاسخ S|-|!\/A : ههههههههههههه....آری....
نترسیو!*.* من اینجاییم!^^
هستی واقعا باید مدال بگیره اونم طلا!&.7
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر