تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story - part 16

One Story - part 16

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:پنجشنبه 1391/12/10-16:21

درود....

وقت نداشتم کم نوشتم...اما بالاخره نوشتم...بفرمویید ادامه...


در باز شد...

سایه نزدیکتر داشت میشد...هانا واقعا نمیدونست باید چیکار کنه...یجورایی زیادی اذیت داشت میشد...

سایه که نزدیک تر اومد جلویه هانا تو یه فاصله ای وایستاد...

هانا صدای قلبش رو میشنید...

- هانا؟؟؟

هانا یهو نفس راحت کشید...بعد بلند شد و تا میتونست سوهیون رو زد...

سوهیون شک شده بود طوری که هیچ تلاشی واسه نگه داشتن هانا نمیکرد که بخودش اومد و دستای هانا رو گرفت و گفت

- چته هانا؟؟؟چرا میزنی...؟؟

- بایدم بزنمت...حقته بزنمت...بیشعوره دیوونه!!الان وقته اومدنه...اونم با این حالت؟؟؟

- خب چیه؟؟؟چطوری باید میومدم...واسه چی اینطوری میکنی خب...

هانا مچه دستش رو از دستای سوهیون بیرون کشید و رفت عقب و گفت :

- یکباره دیگه اینطوری منو زهره ترک کنی...میکشمت...

- ترسیدی؟؟؟آخه چرا...؟

- چرا و...کوفت!

- چی؟

- کوفت!

- اون چیه..؟

- یه غذا...

- خب برام بپزش...

- میری یا باز کبودت کنم؟؟؟؟

- هانا چیشده؟؟؟چه اتفاقی جدیدا داره میوفته...جریان چیه؟؟؟

- هیچی...برو بخواب...

- هانا...من دلیل قانع کننده میخوام...این روزا چه تو...چه کوین...مشکوک شدین...مراقبین...میترسین..چتون شده آخه؟؟اون تصادف تو...زخم کوین...جریان چیه!؟؟من باید بدونم...

هانا به سوهیون تو تاریکی نگاه کرد و این رو میدونست که بالاخره باید به همه جریان رو بگه تا اونا هم مراقب باشن...تصمیمش رو گرفت و گفت :

- بیا بریم تو اتاق من...

- اوم...

میرن تو اتاق هانا...هانا چراغ رو رونش میکنه و سوهیون دررو بست و به هانا نگاه کرد و منتظر یه دلیل قانع کننده بود...

هانا برگشت رو به سوهیون وایستاد و از اول اولش هرچیزی رو که میدونست رو با کوچکترین اتفاقا حتی اون فایل فرستاده شده و جریان شیشه و...کلا همه چی رو بهش گفت...بعد از اینکه حرف های هانا تموم شد...سوهیون رو صندلی نشست و به هانا نگاه کرد و گفت :

- وارد بازی خطرناکی شدین...

- بهتره بگی شدیم...چون اون یارو دیوونس...

سوهیون واقعا نمیدونست چی بگه...فقط حرفای هانا تو سرش میگشت...باورش نمیشد...یعنی چی؟مگه فیلم جناییه...؟

- به پلیس چرا خبر نمیدین...؟

- پلیس اگر پاش وسط بیاد...یکی از ما شاید هممون نابود بشیم...اما کوین داره کاریایی میکنه...

- چه کاری؟

- نمیدونم..بمنم چیزی نگفته...

اما رو یه کاغذ نوشت...احتمالا اینجا وسیله شنود هست...کوین با یه کارآگاه خصوصی داره درمیون میذاره این مشکل رو...

سوهیون سر تکون داد و گفت : امیدوارم بتونم که کمکتون کنم...

- فقط باید مراقب باشی...هم خودت هم بقیه...

سوهیون رو کاغذ نوشت ..بهتر نیست که خونه رو عوض کنیم و برگردیم همون خونه قبلیه خودمون؟

هانا هم نوشت...فکره خوبیه...

سوهیون بلند شد از جاش و گفت : میرم بخوابم...مراقب باش...

- اوم..تو هم همینطور..لیدر شین!

سوهیون فقط یک لبخند کوتاه زد و رفت بیرون ار اتاقش و هانا هم ازجاش بلند شد و رفت تو حال و رو کاناپه دراز کشید!و خوابید....

-------------------------------------------------------------

صبح با سرو صدای پسرا از خواب بیدار شد...وقتی چشماش رو باز کرد دونگهو با یه ماژیک رو به روش نشسته بود و صورتش فاصله ی کمی با هانا داشت...طوری که هانا چشماش رو باز کرد دونگهو یه جیغ کشید و رفت عقب و هانا هم شک شد و سریع بلند شد و نشست و همه زدن زیره خنده....

- هی دونگهو داری چیکار میکنی رو صورته من!؟؟؟

دونکهو که رو زمین نشسته بود یه نگاه به ماژیک تو دستش کرد و سریع انداختش اونور و صاف و چهر زانو نشست (درواقع خودش رو جم و جور کرد) و یه لبخند کروکودیلی زد و گفت :

- صب بخیر مامان هانا....

- جواب منو بده...چی کشیدی؟؟؟؟

- هیچی...

- هی وایستا...

و دونگهو از جاش بلند شد و الفرار ولی هانا...با پای گچ گرفتش فقط تونس از جاش بلند شه...

و زودی از جلو چشایه اون 6تا در رفت و رفت تو دستشویی و خوذش رو که دید..هاهاهاهاها خنید...

دونگهو واسش سبیل کلفت گذاشته بود و یه خاله گنده رو دماغش... و خیلی کارایه خنده داره دیگه...

هانا زود صورتش رو شست و اومد بیرون...

- هی دونگهوووووو....میخام بکشمت پسره بد!!!!

- واااااااااااااااای...نه مامان...نه....

- دونگهوههههه بد....هی ایلای..اونو برا من بگیرش....

هون : مگه موشه..؟؟؟

- دقیقا موشه...ایلای هم تله موشه...

همه :)))))))))) ایلای :|

ایلای درحالی که دنباله دونگهو میدوئید میگفت : که من تله موشم دیگه...باشه هانا خانم دارم برات...

- داشته باش!!!ببخشید داداشه قوی امممممم....

- خب باشه من الان گوشام دراز شد...

- بود گلم...

- هانااااااا...

- هاااااان!^^

ایلای بعد از چند دقه دوییدن بالاخره دونگهو رو گرفت و دونگهو گفت :

- هیونگ...داری دونگسن فروشی میکنی؟؟؟

- این بلا رو 2دقه پیشم سره من آورده بودی...واسه این گرفتمت که خودم بزنمی...حالا هانا هم کمکم میکنه!!!بیا هانا...

هانا اومد نزدیک و دونگهو رو گرفت و گفت در صورتی نمیکشمت که بهم سواری بدی...

- چی؟؟؟؟؟؟

- بشین منو پشتت سوار کن و عین یه اسب خوشگل یورتمه برو....

- چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- همون که شنیدی....

دونگهو :|

--------------------------------------------------------------------

- خاله دلم برات تنگ میشه...

- من بیشتر...

و خالش رو بغل کرد...

- حالا...بسه اشک منم درمیاری...

- ببخشید خاله!!

مامان هستی از همه خداحافظی کرد و رفت...

هستی دلش گرفت اما خب...حداقل بودن پیش هانا و بقیه حالش رو بهتر میکرد....

ایلای : بریم خونه دیگه؟؟

کوین دستش رو انداخته بود دوره شونه هانا و گفت : بریم...؟

- اوم...

و دسته هستی رو گرفت هانا و رفتن...خونه!

ب خونه که رسیدن....دونگهو رفت نشست رو کاناپه و گفت :

- سوهیون گفتی قراره یه چیزی بهمون بگی اون چیه!؟؟؟ - الان که دیر وقته...فردا صبح میگم...

- إإإإ نیست ...بگو دیگه...

همشونم تایید کردن که میخان از جریانات باخبر بشن...سوهیون به کوین و هانا که پیش هم وایستاده بودن نگاه کرد و گفت اولیش رو که فهمیدین؟

ایلای به کوین نگاه کرد و گفت: آره...

خب حالا دومیش رو هم از خودش بشنوید....

کوین دستش رو دوره شونه هانا محکم تر کرد و جریان یک چشم رو و همه چی رو...همون حرفایی که هانا به سوهیون گفته بود رو برایه همه گفت...

هون : أأأأأأأأأأأأ>>>داری میگی...قتل؟؟؟؟؟؟

- آره دارم میگم قتل....

کی سوپ که باورش نمیشد....ایلای تعجب زده بود و دونگهو ... میخندید...یه خنده عصبی...و ای جی...با چشای گرد فقط نگاه میکرد و هستی...یخ زده بود!!!

هستی : چرا زودتر بهمون نگفتین...؟

کوین : چون نمیشد...

ایلای : اول صبح که نیومده هانا تعادلشو از دس داد و افتاد تو بغله تو و بعدم که از زیر زبونت کشیدیم و فهمیدیم...که هانا همون دختریه که 3ساله پیش تو رستوران دیده بودیش...بعد از اجرا مون و بعدم که هانا رو تو شرکت دیدی...و حالا هم که این جریان واقعا عجیب...

کوین : آره خب....هانا همونه...و این جریانم...واقعا خودمون رو گیج کرده...

هانا به سوهیون نگاه کرد و گفت : خیلی خوب شد که اومدیم اینجا...

سوهیون لبخند زد و فت : من مثله..داداشه بزرگتره همه شماهام ...سلامتیتون واسم مهمه...

هانا تعجب کرد....داداش بزرگتر...؟؟؟؟و به سوهیون نگاه کرد...

سوهیون هم بهش لبخند زد و اطمینان خاطر بهش داد...

دونگهو : حالا چرا باید میومدین این خونه قدیمیه؟؟؟اونجا که بهتر و بزرگتر بود...

کوین: چون اونجا واقعا خطرناکه...یادت نیست چطور شیشه اتاق هانا رو داغون کردن؟؟؟؟

دونگهو سر تکون داد...

ای جی :اون کاراآگاهی که میگی آقایه ساتو نیست؟؟؟همون ژاپنیه؟؟؟

- درسته خودشه...اما تو از کجا میدونی؟؟؟

- اونروز شنیدم که داری باهاش صحبت میکنی...ولی نمیشناسمش...(بعدم یه خنده کروکودیلی...)

کوین با خنده : مسخره...

کی سوپ : میرم بخابم...

و رفت...

دونگهو خندید و گفت : چون هنگ بود رفت...

هستی هم بلند شد اومد دسته هانا رو گرفت و بردش تو اتاق..

- زود تند سریع خودت همه چی رو از اول بگو....

هانا تا خواست شروع کنه لی به گوشیش زنگ زد...ساعت 3ه نصفه شب....

-------------------------------------------

از این به بعد احتمالا همین قدر شایدم کمتر بذارم...چون واقعا وقت نمیکنم...

ببخشید....خیلی چرت شد میدونم...اما منتظر نظرات هستم...فعلا!



نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
BHW
چهارشنبه 1396/01/30 22:19
I think this is among the most significant information for me.
And i'm glad reading your article. But wanna remark on some general things, The site style is wonderful,
the articles is really great : D. Good job, cheers
manicure
یکشنبه 1396/01/20 05:04
Thanks for finally writing about >''' UKISS & BIG BANG
''' - One Story - part 16 <Liked it!
mahtab
جمعه 1391/12/11 09:39
وایییییی اجی خییییلی خومشل بود.این چه حرفیه ،این قسمت حرف نداشت.
پاسخ S|-|!\/A : خواهشششششششششششششش!^^میسی که خوندی و خوشت اومده!^^
laleh
پنجشنبه 1391/12/10 23:19
وااااای بلاخره داستان
کلی دلم براش تنگولیده بود
واقعا اون یه تیکه وسطش شیرین کاریه دونگهو عالی بود و لازم داستان رو متعادل میکنه
سوهیون رو هم که یه مشت و مال حسابی مهمونش کردی
این قسمت رو دوس میدارم با اینکه کم بود ولی عالی بود
خسته نباشی عزیز دلم
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میشههههههههه!^^
از نظر عالیه شماهم تشکر میشهههههه^^
darya
پنجشنبه 1391/12/10 19:30
من که هرچی شما بنویسی،دوس دارم!میسییییی......
پاسخ S|-|!\/A : شما لطف داری دوسته گله خودم!!!خواهههههههههههههههش!!!
mohammadreza
پنجشنبه 1391/12/10 19:27
نقش کوین چرا انقد کم بووووووود؟؟عالیه اما کوینش کم بود!راستی شنبه تولد این آرش شاگرده!
پاسخ S|-|!\/A : ببخشید...شرمنده...دفعه بعد نقش کوینش رو بیشتر میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
واقعاااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟چه عالی خوب شد گفتی شاگرد خوبم...^^
پس تولد میگیریم برایش!^^
جالبه چون شنبه تولد یکی از دوستای باحاله خودمم هست...پس فرداشم تولد ایلایه!!!
تولد شما کی میباشه!؟؟؟
sahar
پنجشنبه 1391/12/10 19:23
آخ جون داستان!فعلا جای حساس داستانه!وای عکس العملای این ۷تا خیلی باحاله!خیلیی قشنگه!
پاسخ S|-|!\/A : خوشحالم خوشت اومده دوستم!!!
sara
پنجشنبه 1391/12/10 19:17
اوهوع.......سوهیون جدی میشود!چطوری عزیزم؟دستت درد نکنه،عالی بود!
ghazale
پنجشنبه 1391/12/10 18:06
آخ جوون داستان!خواهرشوهر جان،من تله موش میخوام!خیلیم عالیه،هی ایراد نگیر از داستان به این خوبی!مرسیییی
پاسخ S|-|!\/A : اوخییییییی.....گریه نکن!!!!
نظره خودم بود...ولی شما که راضی باشید برام کافیه!خواهههههش!^_^
arash
پنجشنبه 1391/12/10 17:57
آخر این نفر اول شدنو آرزوشو،من به گور میبرم!چه عجب،ما حرکت مفید از سوهیون دیدیم!داره آدم میشه!اوه،خشم خانوم معلم رو ،standbay،فعالش نکنید! ن جدا خوبه!داستان چرت نخوندید به این به این قشنگی میگید چرت!مرسی!
پاسخ S|-|!\/A : هههههه!!!!!!!به هرحال لیدره دیگه!!!کککک...اوتوماتیک میباشد...دسته من نیس که!!!!واقعا!؟خوبه..
شما ها راضی باشید کافیه!
خواهش میشه!*.*
Fateme
پنجشنبه 1391/12/10 17:51
یوووووووهووووو......خودم اولم!آخیش داستان خونم افتاده بود!دست شمانبدرده،خیلی قشنگه،کی میگه چرته؟خودم باهاش برخورد کنم!دلم برا هاناجونم تنگ بشده بود!تشکر بشه!*^
پاسخ S|-|!\/A : واااااااااااااییییییییییییییییی آره...اوله اولیییییییییییییییییییییی*.*
خواهش میکنم!!!!
مرسی دوست جونم!^^
هانا هم همینطور...!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر