تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story _ part 17

One Story _ part 17

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:دوشنبه 1391/12/14-23:26

درودی دوباره....

چون دیگه وقت نمیکنم دارم میذارم داستان رو...اگر فردا هم تونسم پارت بعد رو میذارم....آخه از شنبه امتحانامون شروع میشه تا 23وم 24م....

دعا کنید دوران مفقودیم خوب باشه!!!!

بفرمائید ادامه:


هانا یه نگاه به صفحه گوشیش کرد و اسم لی رو دید و تعجب کرد و رو به هستی گفت یه دودقه ...

و هستی سرتکون داد...

هانا برداشت : بله؟

- سلام هانا...

- سلام...چیزی شده آقای لی؟

- نه ... فقط اومدم خونه هرچی درزدم دیدم باز نکردین و یادم افتاد که مادره دوستت رو بردین فرودگاه...کی برمیگردین خونه؟

- اومم...کاریمون دارین؟؟؟

- من فردا نیستم میخواستم فایلایی که باید مطالعه کنی و بدونیشون رو برات بیارم...

- خب...اگه ازش نسخه تو لب تابتون دارین برام میلش کنید!

- باشه..

- مرسی...شب خوش..

- اوم فعلا...

و قطع کرد...هستی بلافاصله گفت : چی میگفت؟

- هیچی...گفت چندتا فایله که باید بخونمش..میخاس بیاد بده بهم که رفته بود خونه دیده بود نیستیم الانم فک کرد فرودگاهیم!

- نمیخوای درجریان قرارش بدی؟

- چرا..اما بزار بره پکن برگرده بعد بهش میگم!

- پکن چرا؟

- دیگه اینش رو بهم نگفته!

- خب مهم نیست...زود تند سریع بگو ببینم...

هانا مسخره بازی چشاشو بست خودشو رو تخت ول داد گفت خاپوووووووف!!!

- تا عصبانی نشدم و اون روم رو ندیدی بگو...

هانا یه چششو باز کرد و هم زمان با باز شدن چشش گفت دَنگ!!!و پاشد نشستو گفت : خب صب کن من موتورم رو روشن کنم...

- مگه هندلیه؟؟؟

- اوم...

هانا پاشد و یه دوری زد تو اتاق و فکراش رو جمو جور کرد و موتورش رو روشن کرد و اومد نشست روبه رو هستی و عین رپرا همونطور که هستی خواسته بود زود تند سریع(چه سینونیم دار)شروع کرد و همه چی رو گفت!!با جزئیات!

تموم که شد هستی اونقدر فکرش مشغول بود و متعجب که عین کس یوپ پاشد و گفت : میرم بخابم...احساس میکنم دارم خل میشم!!!

و از اتاق رفت بیرون و همون لحظه کوین اومد تو و گفت : گفتی بهش؟

- اوم...

یکم کوین به هانا نگاه کرد و گفت : اینجا اتاقه من بود قبلا!

- إ جدا...باشه پس میرم بیرون راحت بخواب!!!

هانا از رو تخت بلند شد و کوین گفت : امشب تو و هستی اینجا بخوابید....من میرم تو اتاق پیش ایلای ...

- نه...

- بی نه!(خیلی جدی)

- إإإإ بد...چرا میزنی حالا؟؟؟

- من کجا زدم؟؟؟

- با اون چشات...

کوین خندید و گفت : خب وقتی میگم حرف گوش کن دیگه دختر...

هانا با نیش باز: سعی میکنم...

کوین شب خوش گفت و رفت هستی رو صدا کرد و هستی اومد تو اتاق و یه راست رفت رو تخت و بدون هیچ حرفی پتو رو کشید رو سرش و خابید که البته ارواح عمه جونش...تا خوده صبح بیدار بود!!!

هانا هم انقدر خسته بود که خوابش برد..

-------------------------------------------------------------------------------

- پاشوووووووووووووووووووووووووووووووووو....

دونگهو یه غلت دیگه زد و کلش رو کرد تو بالشت....

- دونگهووو دارم میگم پاشوووو...از ساعت 9 دارم جیغ میزنم سرت...پاشو تمرین داریم....

دونگهو با صدای خوابالو درحالی که پتوش رو از دسته هانا میکشید بیرون و در تلاش بود گفت : مامان هانا5دقه دیگه!!! - کوفت از 9 داری میگی 5 دقه 1ساعت گذشته پانشی با یخ و آب میوفتم به جونت...

دونگهو با سرعت یوز پلنگ پاشد نشست و گفت : غلط کردم...من بیدارم...

- خوبه...بدو سرو صورتتو بشور بریم شرکت...زود باش همه چی افتاد عقب...

دونگهو زودی بلند شد و رفت خودشو آماده کرد بعد اومد و یذره ته بندی کرد و راه افتادن همگی...هستی هم باهاشون رفت...تو ون کوین ساکت تر از همیشه بود و ایلای شلوغتر از همیشه سر به سره همه میذاشت....با هستی شده بودن تو یه گروهو و تا میتونستن بقیه رو سره کار میذاشتن....هانا هم هی مخندید و دوباره سکوت میکرد وقتی رسیدن شرکت وقعی که میخواستن برن داخل چندتا دختر اومدن جلو ون با اینکه نمیذاشتن بهشون نزدیک بشن ولی....خب فن بودن به هرحال دیگه...دخترا از از دیدن 2تا دختر اونم با اون قیافه های متفاوتشون واقعا جا خورده بود...هانا دقیق کنار کوین وایستاده بود و بخاطر پاش کوین کمکش کرد تا پیاده شه و یجورایی بغل کوین بود(سخته توضیحه حالتش...نه بغل ولی نزدیک هم بودن) و ایلایم واسه اذیت دستش رو انداخته بود دوره شونه هستی هستیم هی میزد به پاش و ایلای هم جا خالی میداد و کلا داشتن مسخره بازی درمیاوردن...

دخترا خیلی چپ نگاه میکردن...هم به ایلای...هم به کوین...کوینم بدون توجه به بقیه هانا رو کنار خودش نگه داشت و مراقبش بود.. هانا یه نگاه به جو سنگین و قیافه طلبکارانه اون دخترا کرد و گفت : من یرم بالا منتظرم...

هستی : منم میام...

و خودش رو از شره ایلای خلاص کرد و اومد به هانا کمک کرد که دخترا بعد از رفتنشون شروع کردن به سوال پیچشون...اول از همه کوین پیچوند و چون حوصله هم نداشت رفت داخل و بعدم بقیشون راستو ریس کردن و اوناهم

اومدن داخل...کوین دره اتاق تمرین رو باز کرد و اومد داخل و به هانا گفت : گچپات رو کی باز میکنی؟؟؟

- فردا...

- چقدر خوب..

کوین لبخند زد و رفت ساکش رو گذاشت جایه همیشگیش...بعدم بقیه اومدن دونگهو آخرین نفر وارد شد و درو که بست سوهیون رو به کوین گفت :

- خوبی؟؟؟

کوین با لبخند همیشگیش...: معلومه که خوبم...

سوهیون سر تکون داد و با لحن همیشگیش گفت : خب...بیاین شروع کنیم...

هانا و هستی ایراد میگرفتن...البته 5دقه اول بعد دیگه بچه های خوبی شدن و هانا م3 همیشه داشت نگاهشون میکرد و اگر ایرادی بود رو میگفت و بعضی جاها رو تقویت میکرد...

یه استراحت کوتاه شد و گوشیش زنگ خورد....برداشت و لی بود...بعد از یکم حرف زدن گفت فایلارو براش میل کرده و یوکیس برا اون کاره عقب افتاده همون موزیک ویدوئه کاراشون جور شده و میتونن کارا رو انجام بدن و برا ی فیلم برداری و این داستانا( همون سینگله که انجام نشد و الان وقته خوبی بود واسه یه کام بکه باحال) و حرفایه دیگه و بعدم قطع کرد...

هانا رو به همه که منتظر بودن چی از دهن هانا بیرون میاد رو به روش وایستاده بودن و ذل زده بودن بهش..هانا هم هرچ لی گفت رو بهشون بی کمو کاست منتقل کرد ودونگهو اولین نفر جیغ زد هورراااا مسافرت آزادی راحتی...کار:( نه!

هرکی یه چیزی میگفت ولی کوین و ایلای سکوت داشتن گوش میدادن...

-----------------------------------------------------------------------

- هانا بیا...

هانا به هستی نگاه کرد بعد به کوین که داشت صداش میکرد بعد گفت : الان میام...

هستی : باشه!

هانا رفت سمته کوین وگفت : بله؟

- هستی هم باهامون میاد پاریس؟

- اوهوم...

- خوبه!

- چطور؟

- هیچی...نگران بودم یوقت تنها نمونه....

- نترس چاک هان سارام...تنها نمیمونه...مگه من میذارم...

کوین به هانا لبخند زد و گفت خوب بخوابی...

کوین رفت سمته اتاق ایلای و دونگهو و هانا هم ذل زده بود و به رفتنش نگاه میکرد...برگشت تو اتاق پیشه هستی...

یکم باهم دیگه حرف زدن و بعدم هستی خوابید...هانا هم نشست به خوندن اون فایلایی که لی براش فرستاده بود...تا صبح مشغوله اونا بود...

--------------------------------------------------------------------------------------

هانا ساعت رو دید 7:20 دقیقه صبح بود....

پاشد یه کشو قوسی به خودش داد و رویه هستی رو انداخت و رفت از اتاق بیرون...کوین رو کاناپه خوابش برده بود!!!!

رفت سمتش...و نگاهش کرد...خوابه خواب بود..لبخند زد و رفت از تخت خودش پتوش رو برداشت و اومد آروم انداخت رو کوین..داشت مرتب میکرد پتو رو که کوین آروم گفت : ساعت چنده؟؟؟

هانا یکم شک شد و ترسید چون انتظار نداشت بیدار شه کوین سر همین دستش رو گذاشت رو شونه کوین و آروم گفت : ببخشید بیدارت کردم...آخه مچاله شده بودی تو خودت واسه همین فک کردم سردت باشه...ببخشید!!ساعتم 7و نیمه!!

کوین چشماش رو باز کرد و به هانا نگاه کرد و گفت : نه بیدار بودم..خوابم نمیومد اومدم یکم تلویزیون ببینم که سر گرم شم خوابم بگیره ولی خب نگرفت...الانم چشمامو بستم که بخوابم خوابم برد ولی خواب عمیق نبود...هشیار خوابیده بودم!تو چرا بیداری؟

هانا نشست رو میزه روبه رو کوین که سر کوین اونطوری اذیت نشه و گفت:

- منم مثله تو خوابم نمیبرد بعد داشتم اون فایلایی که لی فرستاده بود رو میخوندم...سر همینم اینطوری شد و سرگرم خوندن بودم که تا الان بیدار موندم...و لبخند زد!

کوین دستش رو آورد بالا و زیر چشم هانا کشید و گفت :

- چاشت قرمز شدن...

- آره اوصولا اینطوری میشم نمیخوابم...(یکم مکث کرد بعد دسته کوین رو گرفت و گفت) تو چرا انقده سردی؟؟؟

- همیشه اوصولا من بدنم خنکه!

- بجاش همیشه من بخاریم...

کوین چشماشو بست و گفت : چیکار کنیم دیگه...همیشه مکمل هم دیگه باید باشیم!

هانا یکم به کوین که یه قیافه بامزه ای با چشای بسته گرفته بود نگاه کرد بد خم شد و گونه کوین رو آروم بوسید و گفت :

- بله...کوین؟من میخام برم گچ پام رو باز کنم...خستم کرده...چیزی نمیخای از بیرون بگیرم؟؟؟

کوین چشماشو باز کرد و دست رو موهای هانا کشید و گفت :

- تنها که نرو...باهم میریم...

- آخه...

- یبار حرفمو بی اخه و اما و اگه قبول کن...باشه؟؟

- باشه نمیخام آرزو بدل بمونی خدایی نکرده...

- که اینطور دیگه...من آرزو بدل میمونم دیگه نه؟؟؟

کوین خان از اونجایی که شیطنتش گرفته بود افتاد جون هانا و حسابی قلقلکش داد و سر به سرش گذاشت بعدم هانا تسلیم شد و گفت : ببخشید..غلط کردم...بسه انقدر قلقلک نده منو...!

کوین هانا رو بغل کرد و گفت :

- این یه چشمه بود...سرکار خانومه هانا خانوم!!!پاشو بریم که جای تو من کلافه شدم با این گچ...

- باشه...

بعد بلند شدن و رفتن بیرون...با ماشین هانا...

رفتن بیمارستان و دکتر سریع پایه هانا رو معاینه کرد و بعد هم گچ رو در آورد از پاش و اودن بیرون موقع راه رفتن هانا گفت :

- وایییی...انگار من تاحالا پا نداشتم...آخیش...چه حسه خوبیه بدون کمک راه رفتن...

کوین : اوم...مراقب خودت باش ایندفعه که دیگه اینطوری نشی...

هانا سر تکون داد...

کوین : البته من 100% چغندر نیستم و نمیذارم بلایی سرت بیاد...

هانا یه علامت پیروزی گرفت...

باهم رفتن برا صبحونه پسرا خرید کردن و بعدم برگشتن خونه وقتی رسیدن یه پست چی دمه در بود و بسته رو گرفتن...

تو آسانسور هانا زوذی باز کرد پاکتو و بلیط و پاسپورته پسرا بود...

رفتن داخل و همه تقریبا بیدار شده بودن دیگه...اولین نفرم سوهیون دیدشون...کوین دست هانا رو گرفته بود..

یکم نگاهشون کرد بعد با خوشرویی صبح بخیر گفت و هانا با بیخیالی از کنارش رد شد و رفت کمک هستی..

جایه هانا پسرا بیشتر رو هوا بودن که گچ پایه هانا باز شده...

جریان پاریسو گفتن و ساعت پروازو نگاه کردن و دیدن ...پرواز برایه 8 همون شبه و همشون افتادن به تکاپو برایه جمع کردن وسایلشون...

هستی هم با یک عالم غر سره هانا که خیلی بدی...چرا صبح بیدارم نکردی و مسائل دیگه درگیر بود و وسایل جمع میکرد...

---------------------------

ساعت 7:

سوهیون با جیغ زود باشین دیرمون شد....

همشون اومدن و رفتن فرودگاه تو فرودگاه فنا بودن و باز با دیدن هانا و هستی تعجب کردن...

مخصوصا چون پسرا ه انقدر باهاشون صمیمی بودن...

یکی از دخترا به کوین گیر داده بود و ول نمیکرد...آخرم هستی زدش کنار ....

رفتن داخل...

گوشی کوین زنگ خورد :

- سلام آقای ساتو...

هانا با شنیدن اسم ساتو نگران شد و به کوین که بهش نگاه میکرد نگاه کرد.....

-------------------------------------

چوطور بود؟؟؟؟؟



نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
BHW
سه شنبه 1396/01/29 19:06
Howdy very nice blog!! Man .. Excellent .. Superb .. I'll bookmark
your blog and take the feeds additionally?
I'm glad to search out a lot of useful info right here
in the post, we'd like develop extra strategies in this regard,
thank you for sharing. . . . . .
مریم HD
سه شنبه 1392/01/6 22:37
عکسا خیلی توپ وبامزه بود دست دردنکنه
پاسخ S|-|!\/A : کدوم عکسا؟
Fateme
سه شنبه 1391/12/15 23:49
ای وای چه شاگرد گلی دارم!چقد بفکر منه!اوخیییییی،مرسی.....شمام امتحاناتو خوب بده!
پاسخ S|-|!\/A : ^ه^
mahtab
سه شنبه 1391/12/15 20:30
ساتو کیه؟؟؟اجی جون خیلی باحال بود میسی ایشالله امتحاناتم خوب بدی
پاسخ S|-|!\/A : ساتو همون کاراآگاهست!!!
مغسی...
arash
سه شنبه 1391/12/15 20:27
این هستی موقعی که باید بخوابه،بیداره،موقعی که باید بیدار باشه،میخوابه!اما ن این قسمت جالب بود والبته خاص!خسته نباشید!خانوم مدیر امتحاناتونو خوب بدید که خانوم معلم کمتر حرص بخورهموفق باشید!خانوم معلم جان شمام موفق باشید!
پاسخ S|-|!\/A : مرسی..(حق با شما میباشه شاگردم..خیلی دوس دارم وقتی که نظره واقعیت رو بهم میگی...)
باشه...چشم خوب میدرسم خانوم معلمم از دستم حرص نخوره!^^ممنون...شماهم موفق باشی شاگرد گل...^^
sahar
سه شنبه 1391/12/15 18:44
ووویییی......خیلی قشنگ بوود مرسی!وای دوباره امتحان،امیدوارم موفق باشی،برا منم دعا کن!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میکنم...آره دوباره امتحانㅠㅠ
منم همینطور،چشم!^^
darya
سه شنبه 1391/12/15 18:41
چینگوووو جووونم یعنی باز یه مدت قرنطینه ای؟؟اما ن،امتحاناتو خوب بده و زودی برگرد!داستان مثل همیشه عالی بود!موفق باشی!
پاسخ S|-|!\/A : اوهوم:'(
نظر لطفته دوستم...ولی بتونم سعی میکنم ک 5شنب آلبوم اینا اومد لینک دانشو بذارم!!
ممنون!^^
mohammadreza
سه شنبه 1391/12/15 18:36
وایییی مرسی،ایندفعه کوینش اندازه بود!باحال بود،دست شما درد نکنه!مراقب چشماتون باشید،امتحاناتونم خوب بدید!موفق باشید!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میشه...!سلامت باشید!چشم حتما!!
farnoosh
سه شنبه 1391/12/15 17:12
Manam 3vom tajrobiam!;)
پاسخ S|-|!\/A : پس هم سنیم^^
sara
سه شنبه 1391/12/15 14:09
اووووخییییی.....چه خونسرد شده سوهیون؟!عاشق آرامششم!عالییییییییی بوووووووووود!میسییامتحاناتو خوب بده،برا منم دعا کن!
پاسخ S|-|!\/A : خواهشششش!^^چشم حتمااااا!!!!!!!!!!!
ghazale
سه شنبه 1391/12/15 14:03
مگه این ایلای میذاره،من هستی رو داشته باشم آخه؟!عالی بووووود!قسمت بعد رو بذار برا بعد امتحانات،فقط رو درس متمرکز شو!امیدوارم امتحاناتو عالی بدی چینگو جان!
پاسخ S|-|!\/A : مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییی....!!!!
laleh
سه شنبه 1391/12/15 00:39
اول اینکه مثله همیشه خیلی قشنگ بود دونسنگم
من میگم تا بعد امتحانتت قسمت جدید نذار که عجله ای نشه و بتونی سر فرصت و با حوصله بقیشو بنویسی...
خودمونیم کوین چه توضیحی میده در مورد نخوابیدنش ...دونفری شب زنده داری کشیدن من جایه اونا خوابم میاد ...
خسته نباشی خانومی امتحاناتتم ایشالا با نمره هایه عالی سپری میشه
پاسخ S|-|!\/A : ههه...احتمالا همینکارو کنم .. چون واقعا چرتو پرت و تند تند دارم مینویسم!!!خودم از نوشتنم واقعا راضی نیستم...
بلی بلی...
مرسی اونی!^^
farnoosh
سه شنبه 1391/12/15 00:29
Kheili ghashang bud!montazere baadiam!emtehanatam omidvaram khoob bedi!manam emtehan daram!:'(rasti chandomi?
پاسخ S|-|!\/A : مرسی...لطف داری!
سوم تجربی!
یه دوست
سه شنبه 1391/12/15 00:03
بدون خرید CD یا سرمایه گذاری از اینترنت درآمد کسب کنید
حداقل 500 هزار تومان در ماه
کاملا قانونی ( شرکت ثبت شده ) 7 سال سابقه
Fateme
دوشنبه 1391/12/14 23:43
یا من سرعتم بالاس،یا کم بود!اما با غرای من همینم زیاده!حال کردم با این قسمت،مخصوصا اون فنه وکوین تو فرودگاه،عالی بود!چشمای شما دردنکنه!امتحاناتو خییییییییلی خوب بده!
پاسخ S|-|!\/A : از دفعه پیش یکمم بیشتر بود تازه...^-^
مرسی..*.*چشم حتما...^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر