تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story...!Part 18

One Story...!Part 18

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:جمعه 1391/12/18-18:53

(دوستایی که این قسمت رو خوندین دوباره بخونیدش چون یه رفع ابهام توش وجود داره!و بهمین خاطر تاریخشو عوض کردم و آوردمش بالا که ببینیدش!)

آقا درووووووووووووووود....

فقط برید ادامه...من حرفی ندارم...اون آخر توضیحاتو نوشتم!^^

 


یه نگاه طولانی به صفحه ورد رو به روم انداختم...همینطوری نگاهش کردم...بعدم خیلی شیک بستمش و با خودم گفتم :

- ای بابا...منم بیکار شدم...2روز بیکارشدم نشستم واسه خودم چرتو پرت نوشتم...تازه چی هاهاها هم باهاش میخندم...

و برای خودم سره تاسف تکون دادم...عین بچه هایه کوچولو که دوس دارن بنویسن نشسته بودم شروُوِر مینوشتم وقت بیکاریم...

بعد باز بلند با خودم گفتم...: نگا کن ترو خدا...ورداشتم خوانندشون کردم بعد چی؟داستان جنایی...بعد هانای داستان رو کردم فرشته رسما مهربون...وای که اسمم لکه دار شد!!!!!

و فایل رو بستم...و همون لحظه در خیلی ضربتی و یهویی باز شد...مثلا انگار ضد اطلاعات حمله کرده...کم مونده بود یه گاز اشک آورم بندازه تو بعد وارد شه این هستی....!!!!!!

- هانا؟؟؟(عصبانی با یه لبخند گیم اوری!!)

- بله(با نیش باز کروکودیلی)؟

- کوفت...چند دفعه صدات کردم؟؟؟

- 200و شونصد دفعه!

- آهان...پس چرا نمیومدی؟؟؟

- هیچی...کار داشتم...

- چه کاری؟

- همون داستان بی اسم که الکی محض خنده مینوشتم...

- آهان گروه خوانندهه؟؟؟

- بلی بلی...

- خب حالا تموم شد دیگه؟

- بلی..بلی!

- پس لطف کن همین الان پاشو بیا مردم از گشنگی...

- باشه!!!

و بعدش از جام بلند شدم..و دنبال هستی دوست گلم پاشدم!میز رو چیده بود و غذای مورد علاقم رو درست کرده بود...

- اووووم...چه بوییی...عاشقتم هستی جونی...

- خواهش میکنم هانا جونم!!!

- خب لاو ترکوندن بسه حمله به لازانیااااااا...

و هستی از حرکت من خندید...عاشق این بودم که هستی رو همیشه شاد ببینم...اصلا انرژی میگرفتم...واسه همینم همیشه سعیم رو میکردم تا بخندونمش...باهم نشستیم و شروع کردیم به خوردن...اوم..به به ...واقعا خوشمزه بود...

بعد از اینکه کله ظرف رو عین یه خرس تناول کردم...خودم رو ول کردم رو صندلی و گفتم : هستییییییی...دستت طلا!

- نوش جووون!

بلند شدم و کمکش کردم تا ظرفا رو ترو تمیز کنیم...با خنده داشتم جریان پریروز صبح تو کلاس رو میگفتم که چه بلایی با کی سوپ سره مینهوه مزخرف در آوردیم...غش کرده بود از دستم از خنده...

- بسه هانا...پکیدم...بزار ظرفا رو بشورم...جای ظرف..خودم رو شستم...

- هههههه... حموم سر خود!!!

هیچی دیگه با این حرفم...خیس شدنم همانا و خیس کردنش همانا...هاهاها و همینطور آشپزخونه بدبختمون به گند کشیدنش همانا!!!

ابتدا گندکاری آشپزخونه رو درس کردیم و بعد خودمو رو...

تو حموم واسه خودم آهنگ میخوندن اونم کره ای و با لحن بچگانه...کلا خیلی ذوقیده بودم...خیلی خوب بوووود!!!

که هستی تق تق کوبید به در و من یهو خفه شدم...گفتم هان؟؟؟

- کوفت...سرمو بردی هانا!!!

- ههههه...خب شادم...بذا شاد باشم دیگه...

- خل شدی...روانی شدی...

- ککک...همینیه که هس...میخای بخوا...نمیخوایم..غلط کردی باید بخوای!!

- تو میای بیرون دیگه...

- نه فعلا اینجام!!!

- میکشمت...

- چیراااا؟؟؟

- نقشم کو؟؟

یهو یادم افتاد...او او.. یادم رفته بود برم بگیرمش از سورا...سورا دوسته هستی و هم کلاسیش تو دانشگاه بود...بهم گفته بود صب بیرون میری برو از سورا بگیرش فردا تحویل پروژه دارم و من...OMG.....بقولی...Game Over!!!!

گفتم : هان؟؟؟صدات نمیاددد...

- هانا مسخره بازی درنیار...یک عالم ازش مونده!!!

- چی میگی هستی...جدا صدات نمیادد...

- هانااااااااااا!!!

- لالالا...Nan nurer sarang he~ I Love U girl...

- هاناااااااااااااااااااا!!!!

- ei se sang han nopuniya!!!( آهنگ sunset glow ه بیگ بنگه)

- میکشمت...از سورا نرفتی بگیری نه!؟؟؟

من سکوت اختیار کردم...

- باشه...کاریت ندارم...فقط بیا بیرون و کمکم کن زودتر تمومش کنم خانوم نویسنده طراح...

- بیانه!

هستی از جلو در رفت...

عذاب وجدان گرفته بودم...گوشیم رو از تو حولم برداشتم و به سورا اس ام اس دادم...

- سورا..؟هانام..!.یه 20دقه دیگه میام ازت نقشه ای که هستی بهت داده بود رو بگیرم...

چند دقیقه بعد جواب اومد : باشه اوننی...منتظرم...^^

گوشیمو گذاشتم تو جیب حولم باز...!من اوصولا چون زنگ خور و اس ام اس خورم زیاد بود و موقعیم که حموم میرفتم ملت یادشون میوفتاد که باهام کار دارن گوشیم رو با خودم میبردم حموم که فرداش فش نخورم و زیر دستو پایه نگاهاشون له نشم!!

زودی کارم رو تموم کردم و ولی دوش رو باز گذاشتم هستی فکر کنه حمومم..بعد سریع لباس پوشیدم و از دره پشتی که تو اتاقه من بود رفتم بیرون زودی سوار ماشین شدم و رفتم خونه سورا اینا...اچه...خدا کنه سرما نخورم..اچه...نه انگار خوردم...نههههه..اچه!!!

زودی پیاده شدم و تو اون برف زنگ در رو زدم...چند دقیقه بعد سورا با لبخند همیشه گرمش درو باز کردم...سلام اوننی!

- اچه..سلام..

- اوننی؟؟؟خوبی؟؟؟

- نه دارم سرما میخورم...

- وای چرا؟؟؟

- میبینی موهام خیسه؟؟

- اوم..

- خب دیگه...

یکم فکر کرد و بعد انگار که چراغ بالا سرش روشن شده باشه گفت :

واییییییییی اوننی...میگفتی خودم میاوردم دیگه!!

- اشکال نداره...بدو،لرز نمیخام بگیرم...

- باشه...بیا اوننی...بدو برو خونه و حسابی خودت رو بپوشون...

- ممنون سورا...بای بای!

- آنیوووونگ!

زودی سوار ماشین شدم و مثله همیشه تند میرفتم اما تند تر رفتم...خونه سورا تا خونه ما فاصله چندانی نداشت اما خب...سرما جان از اونجایی که منو خیلی دوس داره .. بزور خودش رو به خورده من داد و الان درحال اچه کردنم!

زودی ماشینو پارک کردم و رفتم بالا و سریع درحد سرعت نور لباسامو عوض کردم و دوش بدبخت رو بستم و حوله انداختم رو سرمو و رفتم بیرون و گفتم هستی...بیانهههههه...واقعا یادم رفتتتتت!!!! هستی یه نگاه بهم انداخت اما بعد لبخند زد و گفت فدای سرت نهایتش اینکه پس فردا پروژم رو تحویل میدم...

منم نقشش تو دستم پشته سرم بود گفتم ..: نه...اونوقت نمرت کمتر میشه...هستی آرزو کن ...موژه رو صورتته...

و سریع اونور رو نگاه کردم...

- خب..راست؟

- آره...

ارواح عمم...

- حالا آرزوت چی بود؟

- اینکه پروژم رو بطور معجزه آسایی تو دستم ببینم!!!

وای چه شانسی...هستی روش رواونور کرد و منم عین جت رفتم نقشه رو گذاشتم تو دستش یهو برگشت و گفت »إإإإ....

منم چشمک زدم و گفتم : آره...

- چرا الکی گفتی نرفتی؟؟؟؟

منم فقط یه دو گرفتم و لبخند زدم و گفتم...منم و کارام دیگهههههه!

- مرسی...واقعا نیاز داشتم...

- قرار بود کمکت کنم...

- آره...بریم خیلی از کاراش مونده...

واسه خودم قهوه ریختم و قرص سرما خوردگیَم خوردم که بهتر شم تا فردا ساعت 8 که کلاس دارم...

رفتم کمک هستی...واقعا عجب شاهکاری بود...طرحش محشر بود...اسم طرح رو گذاشته بود عقاب ... واقعا عالی بود!

همینطور که کمک میکردم خوابم برد و صبح از استرس یهو بیدار شدم و دیدم رو تختمم و ساعت 6ه!!!

زود پاشدم رفتم دیدم که هستی نیست...سریع زنگ زدم بهش چون 7 کلاس داشت...برداشت بعد از چند تا بوق!

تا برداشت الو نگفته گفتم: هستی بیانه...زود خوابم برد...کارتو تموم کردی؟؟؟

- بذا برسی بعد...صب بخیر..آره عزیز...اشکال نداره با اونهمه حموم موندت خوابت نمیبرد عجیب بود!!

- اوه...خداروشکر..هستی خودت برنگرد..بذار بامن برگرد...

- باشه!

- هستی؟استاد اومدا...(صدای سورا بود) - باشه باشه اومدم...هانا....

منم زود گفتم آره صداشو شنیدم...برو..

و گوشی رو قطع کرد...

رفتم جلو آینه و با دیدن خودم گرخیدم...واییی چرا اینطوری شده بودم!؟؟؟موهام عینهوو انیشتین شده بود...رو هوا!

دو ساعت نشستم و درستشون کردم..موهام بلند بود ولی جلوش کوتاه و تو صورتم بود.. سرهمین خیلی بد شده بود!!!

حالم بهتر شده بود...و خوشحال بودم...قرصه روم اثر گذاشته بود...

در کمد رو باز کردم و لباسام رو درآوردم...جین مشکی پلیور سفید و کت پالتوییه مشکی و بوتای پاشنه دار مشکیم..بوتای عزیز میخ میخیم!!

کیفمو برداشتم و لب تابم و وسیله هام رو گذاشتم توش...

رشتم هنر بود و داشتم طراحی میخوندم...ولی کنارش مینوشتم..و کتاب مینوشتم...داستانی..و تو فکر نوشتن فیلم نامه بودم اما کارای دانشگاهم زیاد بود...دانشگاه مرکزی سئول بودم..هستی مهندسی نقشه کشی میخوند!تو دانشگاهمون بخشای مختلفی بود...همه جوره...اون داستان بی اسمه هم که مینوشتم نقش اولش خودمو و 2نفر خیالی ایرانی بودیم و 7تا پسر که خوانندشون کرده بودم...این 7 نفر دوستای منو هستی بودن..البته فقط دونگهو و کی سوپ و جه سوپ یا بقول خودش ای جی تو بخش هنر بودن...هون و داداشش سوهیون مهندسی میخوندن و کوین و کیونگ جه یا همون ایلای با هستی تو یه کلاس بود!و دوبردادر با کوین و ایلای دوست بودن و سر همین با هستی هم آشنا بودن....

دونگهو بازیگری و کی سوپ با من طراحی میخوند...اما همیشه تز میداد من عاشق خوانندگیم ولی طراحیم دوس داشت...اما طراح رقص:|!!!ااما تو بعضی کلاسای فضا سازی باهم بودیم...اما خب اون فرق داشت رشتش!و جه سوپ هم آهنگ سازی و آهنگ نویسی میخوند....واقعا استعدادش عالی بود توش!ای جی و دونگهو با کی سوپ دوست بودن چون تویه کمپانی کار میکردن و از طریق منو هستی با کوین و سوهیون و هون دوست شده بودن!

آرایش همیشگیم و بقول هستی مخصوص به خودم تموم شد و سوئیچ ماشینم رو برداشتم و رفتم ...

زود رسیدم دانشگاه...وقتی پارک کردم مینهو هم همزمان با من از ماشینش پیاده شد...چندش ترین پسره کلاس...

متنفر بودم ازش...خود خواه...

تا منو دید روش رو کرد اونور که انگار من رو ندیده...منم عینک آفتابیم رو روچشم درست کردم و با سرعت همیشگیم از کنارش میگ میگ گوان رد شدم!!

زودی رفتم تو کلاس..با آقای یو همون استاد فضا سازیمون کلاس داشتیم...کی سوپ مثله همیشه ترو تمیز و جنتلمن داشت مخ یکی از دخترا رو میزد..با اون لبخند واقعا دختر کشش...دختره هم کسی نبود جز هیونای عاشق پیشه نیشش انقدر واز شده بود که ترسیدم جر بخوره دهنش!رفتم به سمته کلاس...

کی سوپ تا منو دید دستش رو تکون داد و من هم سر تکون دادم و وارد کلاس شدم...بعد از من هم مینهو وارد کلاس شد...مثله همیشه رفتم و ردیف جلو نشستم جای همیشگیم...کیف کی سوپ هم جای همیشگیش بود...

سویان یکی از دخترای زرنگ و بامزه کلاس بود...بهم گفت : هانا بیا ...

برگشتم و نگاهش کردم و با قیافه همیشه سردم رفتم سمتش...دستم رو گرفت و نشوند کنار خودش...

با اون چشمای براقش گفت چطوره؟؟

برگشتم به دفتر طراحی رو به روش نگاه کردم و با دیدن اون نقاشی نگاه کردم و کلم رو کردم تو گردنش و هاهاها خنیدم...

- جالب بود نه!؟؟؟

- وایییییی سویان عالیییییییییییی بود!!!عاشقتم...

- من دارم واسه اون پسره مسخره!!!

- کاره خوبی میکنی...

کاریکاتور مینهو رو کشیده بود...واقعا خیلی باحال بود...حسابی موجب خنده و شادیم شد اوله صبحی...

کی سوپ که وارد شد استاد یو هم پشته سرش اومد و این حاکی از این بود که استاد یو با اون چشمای لیزریش کی سوپ درحال مخ زدن رو پنچر کرده بوده!!!

کی سوپ خیلی خیلی پسره خوبی بود..اما با هرکسی گرم نبود...بامزه بود ولی معدب قهوه ای میکرد طرف رو...واقعا انقدر تند و پشته سرم هم حرف میزد اجازه صحبت به طرف مقابل رو هیچ وقت نمیداد!!و در عین حال که گرم بود ولی واقعا سردم بود...با کمتر کسایی گرم برخورد میکرد...و یکی از همین کمتر آدما من بودم که خب اونم شامل لطف من قرار گرفته بود چون تو اون دانشگاه جز اون 7تا پسر و چندتای دیگه...اصلا من با کسی کار نداشتم..کلا چون خیلی ضدحال بودم دخترا که باهام حال نمیکردن...جز سورا و سویان و بورام.. پسرا هم خاطر خوام بودن نمیدونم چرا دیوونه ها و البته دشمنمم بودن چون همیشه ذغالی میشدن از دستم...

خلاصه کی سوپ اومد نشست و گفت : وایییی...الان که از من شروع کنه به پرسیدن...

منم عینکم رو زدم و گفتم yes!

بعد یو شروع کرد به حرف زدن و بعدم از کی سوپ و چند نفر دیگه چند تا قاعده ای که گفته بود رو پرسید...عین بچه دبیرستانیا...یادش رفته بود ما الان سال 3 دانشگاهیم...بماند...هر چی که بود خوبو کامل درسش رو میداد و میرفت!

کلاس اونروز بدون سرو صدا تموم شد و مثله هرجلسه مینهو بامن کل کل راه ننداخت...از 40 نفر شاگرد اون کلاس منو کی سوپ و سویان و بورام و مینهو شاگرد اولا بودیم و همیشه خدا اسممون رو برد دانشگاه بود و همه سال بالایی هاهم ماها رو میشناختن مخصوصا منو...!حالا که دارم میگم بذارین بگم که کوین و هستی و ایلای و سوهیون و هون هم از ماها 1سال بزرگتر بودن!!!

ولی ای جی و دونگهو هم سطح ما بودن!!

کی سوپ رو به من گفت : بریم بیرون؟؟

- اوم...بریم...من قهوه میخام...

بلند شدیم و رفتیم...کی سوپ مسخره بازی درمیاورد و منو میخندوند...سابقه نداشت که من تو دانشگاه در حال خنده دیده بشم مگر اینکه با این اکیپ خلو چل باشم...

ایلای رو دیدم که تو کافه نشسته بود و درحال نگاه کردن به تبلتش و مشغول بود!

من قهوه و کی سوپ سالم خور آب میوه گرفت و رفتیم نشستیم پیش ایلای...

سرشو بلند کرد و با دیدنمون گفت : سلاااام!

من : سلام..

کی سوپ : سلام...

من : تنهایی!؟

آخه ایلای و کوین معمولا باهم دیده میشدن...و اگه اونا باهم بودن هستی با سورا بود و اگه ایلای تنها پس یعنی سورا با دوس پسرش مینهوا بود و کوین و هستی باهم...چه سوال مسخره ای..جوابش رو خودم میدونسم سر همین گفتم :

- نمیخاد میدونم کی به کیه!

ایلای یه نیش خند تحویلم داد...

ایلای شرو شیطون بود و در حین حال سکوت...وقتی مخصوصا مشغول کاری بود...

نگاهم افتاد به میزه روبه رویی که هیونا ذل زده بود اینور و داش میکشت خودشو که یا ایلای یا کی سوپ یکیشون ببینتش...منم شیک روبه دوتا پسر گفتم :

- دوستان روبه رو رو یک لحظه مشاهده بکنید که چش درد گرفتم..

جفتشون باهم سرشون رو برگدوندن و با دیدن هیونا ایلای قیافشو برد تو هم گفت:أه ..سریش...

کی سوپ خیلی شیک بهش چشمک زد و من :|()!!!

گوشیمو برداشتم و به هستی زنگ زدم...

- بله؟

- کجایی؟

- داریم میریم سمته کافه دانشگاه چطور...

- هیچی..پس بدوی بیا!

هستی زودتر از اونچیزی که فکرشون کنم اومد ...کوین با اون نگاه همیشه سردش داشت نگاهم میکرد..خیلی مهربون بود کوین به گفته هستی اما من اوصولا همیشه سردی و بی تفاوتیش و لبخند مخصوص خودش رو میدیدم!

سلام کردیم بهم و ایلای با دیدن هستی...نیشش باز شد و چشاش برق زد!!!

ایلای خیلی از هستی خوشش میومد...اما هستی جونم عین خودم بود....پا به مار میداد اما پا به پسر نمیداد!هو!!

کوین با کی سوپ داشت حرف میزد و هستی با من...

و ایلای ذل زده بود به هستی...هیچ وقت نمیشد از رو بره...پررو پررو به هستی نگاه میکرد و هستیم از رو نمیرفت و بی محلیش رو ادامه میداد!

بعد از یکم من پاشدم چون کلاس داشتم...وقتی پاشدم کوین رو دیدم که ذل زده بود بهم...منم که این رو دیدم کرمم گرفت و بهش یه لبخند زدم و بقول کی سوپ پسر کش...و کوینم نامردی نکرد و یه سر تکون داد و یه لبخند شیطانی رو لبش نشست...

دور شدم ازشون...همیشه منو کوین نسبت بهم یه همچین عکس العملایی داشتیم هیچ وقت نشده بود که همو مخاطب قرار بدیم مگر تو بعضی مواقع...نه من اجازه ورود به حریمم رو میدادم نه اون...با اینکه با کی سوپ دوس بودم ولی اونم همین بود و وفقط هستی داخل این حریم قرار داشت...

مرموز ترین این پسرا کوین بود...زیر پوستی رفتار میکرد...مهربون بود...اما حداقل من ندیده بودم!!

ای جی هم ساکت بود و نگاهاش تو بعضی موقع ها ترسناک بود..ولی حامی خیلی خوبی بود!من با هرکدوم از این پسرا یه رفتار داشتم مثله خودشون بودم..اما سردی و بی تفاوتیم همیشه مشخص بود...جز موقع هایی که با هستی یا با کی سوپ بودم...

اما کی سوپم بهم میگفت تو سردی...شاید چون همیشه اون بود که حرف میزد نه من...

رفتم سره کلاس...مینهو کنار من نشست...و تو کله بحث آزاد کلاس به کل کل با من داشت ادامه میداد و هیچکدوم کم نمیاوردیم...اطلاعاتمون شاید از هم بیشتر نبود اما...به یه اندازه بود!!

مینهو پسره یه تاجر خیلی موفق بود...خیلی پولدار بود..باهوش بود و خوش قیافه ... اما فوق العاده خودپسند و خودخواه...

و گیر داده بود بمن...و منم اجازه هیچ حرکتی رو بهش نمیدادم!!

من با کوین و مینهو داشتم شطرنج بازی میکردم و میتونم بگم حرکت های کوین هوشمندانه تر و دقیق تر بود طوری که حدس نمیتونسم بزنم حرکت بعدیش چیه اما برای مینهو رو تا یه جاهایی درست میگفتم...

تا ساعت 5کلاس داشتم...اومدم بیرون و وقتی مینهو اومد بیرون روبه روم وایستاد و با اون لبخندش گفت :

- تو که میدونی بالاخره من برنده این پروژم...

منم لبخند زدم و گفتم : میدونم از آخر اول میشی...

و از کنارش رد شدم و میدونسم که داره بهم نگاه میکنه...وقتی رسیدم جایی که با هستی قرار داشتم..کوین رو هم کنارش دیدم...تعجب کردم...

هستی بمن گفت : اووه..چقدر طول کشید کلاست...

- ببخشید!

- هانا...من با کوین باید برم کتابخونه کتاب لازم دارم...هرچی زنگ زدم برنداشتی گفتم بیای خودت بعد برم...

تعجبم چند برابر شد چون کوین...!؟

- باشه...من میرم باشگاه...شب دیر نیایا...بای!

کوین روبه من گفت : صداتون میزنن...!

و با چشماش به پشته سرم اشاره کرد برگشتم و مینهو رو دیدم!

روبه کوین سر تکون دادم...

مینهو اومد نزدیک و گفت : جایی کار داری؟

و به کوین نگاه کرد...این دوتا پسر خیلی باهم لج بودن...و این عجیب بود...

- آره!

- میشه منم بیام!؟

- نه...

- چرا؟

- خودت ماشین داری جناب...

- خب پنچره!

- بمن چه...زنگ بزن بگو بیان درسش کنن برات آقای اتو کشیده!

و یه لبخند شیطانی تحویلش دادم و ده برو که رفتم از هستی و کوین خداحافظی کردم...

و مینهو رسما جلو اون دوتا که باهر جفتشونم لج بود...خیط شد!هاهاها...

رفتم باشگاه...روزای زوج باشگاه میرفتم...تنیس کار میکردم...

اونروز مسابقه داشتم....اولش بد بود ولی بعد بردم...

طرفای ساعت 8بود که رفتم پیش استاد کانگ چند روز پیش گفته بود بهش سر بزنم ولی وقت نکرده بودم...

خدمتکارش در رو برام باز کرد و رفتم پیشش حالش خوب نبود...کلیش بازم براش دردسر شده بود!استاد ادبیاتم بود ترم سال اول...و خیلی دوسش داشتم!!!

- سلام استاد!!

 - سلام دخترم خوبی؟

- بله...

- بیا بشین اینجا!

براش یه بسته شکلات خریده بودم...خیلی دوس داشت اون شکلات رو!

- استاد براتون از این شکلات خوشمزه ها آوردم...

- وایی ممنون...خانوم سو اصلا نمیذاره بخورم...قایمش کن که نبینه!

- باشه...

و تو کتابخونه قشنگش جا سازیش کردم!!

نشستم پیشش یکم از اینور اونور گفت و بعد پرسیدم...استاد چیکارم داشتی؟؟؟

- میخواستم ببینمت...و بهت بگم که از این به بعد تو به جایی من به جیهو برسی...چون من همین روزاس که کارم تموم شه!

جیهو پسربچه ای بود که سرپرستیش رو به عهده گرفته بود...استاد کانگ تنها بود!نه همسری نه فرزندی!هیچی...همشون تو یه زلزله خیلی وحشتناک مرده بودن 10سال پیش ،و خودشم سرطان داشت...

- استاد نگین این حرف رو!

- نه عزیزم من واقعا دیگه وقت ندارم...

حالش خیلی بد بود...سرطانش کلیش رو گرفته بود...معدش رو خراب کرده بود...کاره سختی رو ازم میخاست اما جیهو با من خوب بود و میتونسم قبول کنم این وظیفه رو!

- استاد شما خوب میشین!

- مرسی انرژی مثبتم!

لبخند زدم...راستش استاد کانگ فقط استادم نبود...پدرمم بود...از وقتی که من تو کره بودم اون بود که بمن بال و پر داده بود...مادر پدره خودم....هیچی..بهش نمیخوام فکر کنم!هستی تنها دوسته ایرانیه من بود!

پدرم ایرانی بود و مادرمم ایرانی بود...و تا راهنماییم ایران بودم و همونجا هم بود که باهستی دوست شدم!تنها دوستم!

و اونا وقتی از هم جدا شدن!هانا رو هم از یاد بردن....و استاد کانگ بود که بمن کمک کرد تا به اینجا برسم!!

واسه همین برام خیلی ارزشمند بود!!خیلی...پس خواستش هم برام مهم بود!!!

- استاد دوستتون دارم!

- من بیشتر دوست دارم دختره عزیزم...

یکم باهاش حرف زدم و از بابام خبر بهم داد که ازدواج کرده با یه زن ایرانی و تو ایران داره زندگی میکنه...هه پوزخند زدم و به ادامه حرفاش گوش دادم...

حرفاش که تموم شدم گفتم : راستی ...الان جیهو کجاست؟؟؟

- تو اتاقشه...برو پیشش امروز بی تابیت رو میکرد...

- باشه استاد شما بخواب...

- مرسی عزیزم!

لبخند زدم و روش رو کشیدم!

اومدم بیرون از اتاق و وقتی بیرون اومد جیهو با اون چشمای درشت قهوه ایش منو داشت نگاه میکرد ترسیدم و گفتم : وای...

ههههه خنید و دوئید و اومد بغلم کرد!!!

- خوبی جیهو جونم؟؟؟

- آره نونا!(نونا خواهر بزرگتر)میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود!؟؟؟

- من بیشتتتتترررعزیزم...

- بریم با میله مغناطیسیام باهم خونه بسازیم؟؟؟

- آره...بریم...

رفتم باهاش بازی کردم...جیهو 8ساله بود و فوق العاده باهوش..و البته ساکت و خیلی خونسرد و بی تفاوت مهربون بود اما فقط با من و استاد...با بقیه رفتارش عین یخ بود!دوس داشتنی بود خیلی ...

باهاش اونقدر بازی کردم که خوابش برد...رفتم سمتش و بلندش کردم و رو تختش گذاشتم و سرش رو بوسیدم و اومدم بیرون!به استاد سر زدم و دیدم خوابه..

پس از پله های بزرگ و مارپیج اون خونه اومدم پایین و با خانوم سو خداحافظی کردم و رفتم خونه...

هستی با کوین خونه بودن...از تعجب شاخام واقعا قابل دیدن بود...کوین اینجا چیکار میکرد!؟

با دیدنم از جاش بلند شد و بهم سلام داد و منم جوابش رو دادم و به هستی نگاه کردم و با حرکت سر بهم گفت هیچی نیس!

رفتم تو اتاق و لباس عوض کردم و رفتم آشپزخونه و براشون یه دسر بردم!

وقتی داشتم دسر رو براشون میذاشتم کوین حرفش رو قطع کرده بود و من اصلا متوجه نشدم که جریان چیه...

یکم نشستم و از اون سکوت خسته شدم چون کوین طوری بهم ذل زده بود که انگار داشت میگفت میری یا میری؟

بلند شدم و رو به هستی گفتم من کار دارم...فعلا ...

و به کوین نگاه کردم و سرد سر تکون دادم و اونم همینطور و رفتم تو اتاق...لب تابمو روشن کردم و داستان بی اسمم و خوندم و تو این فکر بودم که الان چرا کوین تو این داستان انقده مهربونه و متفاوت!؟؟!؟؟؟و تازه رابطه هانا و کوین هم خود ب خود شکل گرفت و روندش بر طبق داستان بی اسم بود و اینجاش دسته من نبود....ولی تو واقعیت این نیست!

راستش همه چی رو تو داستان چپکی کرده بودم...میخاسم این حالتش رو هم بدونم...

همه جز خودم و هستی و ایلای چپه شده بودن...همه چیشون...جز یه  چیزایی که خودم داشتم و ملایم تر کرده بودمش!مثله مهربونی...هانا داستان بی اسم خیلی مهربون تر و با احساس تر از واقعیه منه!

میخنیدیدم..کوین و هانا ..؟؟؟ههاهاهاهاهاهاهاهاهههههه!هانا و کوین واقعی اصلا رابطشون اینطور نیس!واقعا که میگن آدم بیکار میشه کارای عجیب غریب به سرش میزنه و خل میشه...نگو جریان همینه!!!ههههه!

بستمش و رفتم فایله کارمو باز کردم و نشستم رو طراحیه سیب و دریاچه رویایم کار کردم...پروژه ای که باید حال مینهو رو میگرفت!!!

تا دم دمای صبح درگیرش بودم...

ساعت 5بود که از گردن درد فعلا saveش کردم تا بعد!!!

گرفتم خوابیدم...روز مسخره سه شنبه بود و من 6به بعد کلاس داشتم!از 3شنبه ها بدم میومد...هنوز چشمام گرم نشده بود که صدای گوشیم دراومد...برش داشتم خانم سو بود!!!!

ترسیدم...استاد....نه!!!

- بله؟؟؟

- خانوم کوان؟؟

- چیشده خانوم سو؟؟

من رو خودن فامیله کوان رو گذاشته بودم!

- آقا حالشون بد شده...گفتن که بهتون زنگ بزنم تا جیهو رو بیارم پیشتون!!!

- چش شده؟؟

- حالشون جالب نیست...

- خودم میام...

- هرطور مایلید!

وقتی قطع کرد سرم درد گرفته بود...پاشدم سریع لباس پوشیدم...و رفتم بیرون و درکمال تعجب چی دیدم..؟؟؟

کوین بیدار تو حال نشسته بود و هستی رو کاناپه خوابش برده بود...با دیدن من دستش رو گذاشت رو بینیش به معنی هیس!

پوزخند زدم و رفتم سمته در و با صدای آرومش گفت : بیرون میری؟

برگشتم سمتش...اولین بار بود که رو من حساسیت نشون داد و سوال پرسید و درموردم کنجکاوی کرد!

سرتکون دادم...

گفت : من پیش هستی میمونم!

بازم سر تکون دادم...

و رفتم بیرون!

تو تمام طول رانندگی فکرم مشغول کوین و رفتارش و موندن شبش خونه ما بود!!!!!

رسیدم دمه در و آمبولانس رو دیدم...

با نگرانی رفتم جلو و استاد رو بیرون آوردن رو برانکارد و رفتم سمتش...

- استاد...

چشماش رو باز کرد و بهم فقط گفت : جیهو رو ببر پیشه خودت مراقبش باش!!!

- چشم...

و بردنشو و من رفتم داخل خونه...جیهو تو خودش بود...عاشق استاد بود و هروقت چیزیش میشد میرفت تو لاک خودش...

تا منو دید پرید بغلمو تو گوشم گفت : هانا؟نمیخام تنها شم...

- عزیزم من پیشتم!!!

و محکم من رو به خودش فشار داد...

خانوم سو وسایلش رو بهم داد و باهم برگشتیم خونه ما وقتی درو باز کردم کوین روبه روی من بود و داشت میرفت که با دیدن جیهو جا خورد!!!

بی مقدمه گفت : این کیه!؟؟

جیهو هم خیلی بی مقدمه با نیش باز و قیافه شیطانی گفت: مامان من...و شما آقا!؟؟؟

کوین با دهن باز گفت : چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                 ---------------------------------------------------------------------------

دوستان...؟من خودم از این قسمت راضی بودم...چون واقعا خوب پیچید....

شما چی؟؟؟؟نظرتون راجبش چیه!؟؟؟شخصیتام چطورن؟؟؟موضوع؟؟؟جالب شده!؟؟؟

همه نظراتتون رو بهم بگید...

اینو گذاشتم چون ایده ش به ذهنم رسیده بود و از اونجایی که الان میتونسم بنویسم گذاشتم...

من از فردا دیگه درگیر دسم تا 4شنبه!!!!

دعا کنید برام خیلی...منتظر نظرای عالیتون هستم!!!



نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
tierablumenstock.hatenablog.com
شنبه 1396/05/14 10:43
Your style is so unique compared to other people I've
read stuff from. I appreciate you for posting when you have the opportunity, Guess
I will just bookmark this blog.
manicure
یکشنبه 1396/01/20 19:01
After looking into a number of the articles on your
website, I truly like your way of writing a blog.
I saved as a favorite it to my bookmark webpage list and will be checking
back in the near future. Please check out my website as well and let me know how you feel.
N!KO
چهارشنبه 1392/01/7 12:08
راستی قالب نو مبارک
پاسخ S|-|!\/A : ممنویین....
N!KO
چهارشنبه 1392/01/7 12:07
دوسی اکشال نداره منم که گفتم قهرم به شوخی گفتم فقط عزیزم سرکاری تا چه حد؟ تا بیدارموندن من تا 5 ربع کم واسه داستان خوشکلت؟ولی بازم میام داستانتو میخونمو نظر میدم چون به نظرم داستان نویس خوبی هستی راستی اهل کجایی؟
پاسخ S|-|!\/A : تا این حد...نوشته های من غیر قابل پیش بینین!
خوشحالم که میایو میخونی...
تهران!
N!KO
یکشنبه 1392/01/4 20:51
کلوش من نشسته بودم میخوندمش واس خاطر اینکه منتظز بودم ببینم چی میشه بفرمایید سرکاریم دیگه؟؟؟راستی قالب جدید خیلی مبارک تازه باهاتم قهرم منتظر بودم ببینم این داستان جنایی چی میشه که معلوم شد سرکاریم
پاسخ S|-|!\/A : خب به هرحال یکم سرکاری باید باشه جریان دیگه...
عذرخواهی به هرحال...خب خوشت نمیاد از این مدلش؟؟؟بنظره خودم این یکی از اون یکی خیلی بهتره...
هارمونی اصلا نداشت...گروه خواننده و داستان جنایی؟نه واقعا چیزی بود که حتی تخیلشم مسخره بود.اگر از اول با همین شخصیتایی که درست کردم پیش برده بودم خیلی جا واسه پرورش داستان جناییم داشتم...ولی چون از اول اومدم گفتم خواننده خب بد شد...راستش اصلا قرار نبود که جنایی شه اما نمیدونم چیشد که جنایی شد...
خووشحال میشم اگر بقیشم دنبال کنی!
ممنون..حالا قهر نکن دیگه نیکو جونم...گریه میکنما!!(الان اینو شبیه گربه شرک با قیافه معصوم و چشمانی گرد گفتم)
niko
جمعه 1392/01/2 13:10
چرا قسمت 18 و19 ربطی به قسمتای قبلی نداره؟ راهنمایی لطفا یه خورده گیج شدم
پاسخ S|-|!\/A : بخاطر اینکه تو قسمت 19 این معلوم شد که اصلا اون 7تا خواننده نیستن و فقط هانا داستان داشته یه داستان خیالی رو واسه خودش مینوشته...!
یه جورایی اون قضیه کاملا پیچید!تو قسمت 18 کاملا معلومه!با گفته های خوده هانا و شخصیت های داستان!
Alin
سه شنبه 1391/12/22 15:39
اول من بگم ببخشید من دیر کردم.....بعدم بگم خیلی باحال بود هه هه هانا خیلی بامزس....نقشه گرفتنش تو حلقمممممم
هه هه مرسی تا پارت بعد بدو
پاسخ S|-|!\/A : اشکال نداره خانوم!!
بلی بلی...خواهش!
mahtab
دوشنبه 1391/12/21 17:26
هییییییییییی من حالا خوندم خیلی خشنگ بود ایول راستی اپم خواستی بیا
پاسخ S|-|!\/A : باچه باچه اومدم!خواهش!
NaZaNiN
یکشنبه 1391/12/20 13:13
Salam azizam webe kheyli niCe E dari age ba tabadole linko logo movafeqi khabar bede
پاسخ S|-|!\/A : سلام...ممنون لطف داری...حتما!
p30msb
جمعه 1391/12/18 19:16
خوشبختی نامه ای نیست که یک روز،نامه رسانی،زنگ در خانه ات را بزند

و آن را به دست های منتظر تو بسپارد.خوشبختی،ساختن عروسک

کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...به همین سادگی،به خدا

به همین سادگی؛اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد

نه هیچ چیز دیگر...




یه سر به منم بزن

نظر ندی کسی نمیفهمه اومدی! پس رد پاتو برام بزار :)
http://funglish.ir

p30msb@gmail.com


http://www.p30msb.ir/
http://www.p30msb.com/
sahar
جمعه 1391/12/18 12:03
خیییییلی عالی بود،من درکل عاشق داستانم!واقعا ذهن خلاقی داری چینگو جونم!
پاسخ S|-|!\/A : مرسی سحر جونم^^لطف داری خانوم...:*
mohammadreza
جمعه 1391/12/18 11:59
خانوم مدیر نکن،من قلبم شارژیه!فکر کردم دارم،اشتباه میخونم!آفرین،این یکی از حقه های نویسندگیه!حرف نداشت!
پاسخ S|-|!\/A : همیشه شارژرتو با خودت بهمراه داشته باش پس شاگرد عزیز!!&)
دیگه..اهم اهم...بله دیگه...^.*
خوشحالم که خوشتون اومده...
sara
جمعه 1391/12/18 11:54
واقعا عالی بود،مرسی
پاسخ S|-|!\/A : نظر لطفته ... خواهش:)
ghazale
جمعه 1391/12/18 11:52
وووویی.....خواهرآقامون خیلی عالی بود!واقعا حرف نداره!اما چرا ایلاه هستی رو بیخی نمیشهمحشر بود!
پاسخ S|-|!\/A : داستانه دیگه عزیزم...گریه نکن^^
خواهش میشه!
arash
جمعه 1391/12/18 11:47
ای وای،خانوم مدیرجان بگید خوب ۷دفعه صفحه رو سرچ زدم!واقعا عالی بود ایدتون!بیشتر مشتاق بقیه داستان شدم![متفکر]
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میشه...
my story coming back sooon!^^
farnoosh
جمعه 1391/12/18 01:04
Kheili bahal o gheire montazere good!yaniiiiii ghesmataye ghabli faghat ye seri tavahom bud?:'( man ke ghati kardam!!;) kheili bahal e dastanet nemitoonam sabr konam edamash o bekhoonam!
پاسخ S|-|!\/A : تقریبا توهم نبود...داستان در داستان بود...^^هههه ببخشید باعث قاطیدنت شدم:*
لطف داری عزیزم...
سعی میکنم پنچشنبه یا جمعه هفته بعد بنویسم و بذارمش!!!^-^
Fateme
جمعه 1391/12/18 00:24
واقعا با خوندنش شوکه شدم!خیلی باحال گریز زدی،حرف نداشت!دست شما درد نبکنه!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش بشه^^
laleh
جمعه 1391/12/18 00:08
اینو یادم رفت...
ضد حالش از نوع هانایی بود
پاسخ S|-|!\/A : ککککک^-^
laleh
جمعه 1391/12/18 00:05
WOW.......!!!!O.o
وقتی خوندمش حسابی شکه شدم ... وقتی گفتی میخوای بپیچونی فکر نمیکردم اینجوری باشه یه دفه از اون داستان جنایی پرشمون دادی تو این داستان
این کارا فقط از دونسنگ شیطون خودم برمیاد
خودمونیما فکر نمیکردم کیسوپ اینقدر تو کار مخ زنی باشه و از این شیطنتا بکنه
در کل خوشم اومد این قسمت شروع جالب و شکه کننده ای داشت ^^ و در عین یه ضدحال حسابی بود
البته اگه همون قبلی رو هم ادامه میدای جالب میشد ^.*
پاسخ S|-|!\/A : مرسی اوننی جونم^-^
بله پ چی فکردی؟ب اون قیافه مظلوم کی سوپ نگا نکن...اینکاره هن هست^^
کلا چون از اول با اون قبلی شرو کردم یجورایی همه بیشترفک کنم اونو دوس داشتن که آخرش رو بدونن چی میشه....
ولی دیگه پیچش های من اینریختی میشن^^
خوشحالم نظرت +هههههه ..:*
Fateme
پنجشنبه 1391/12/17 23:19
اووووووووول!
پاسخ S|-|!\/A : خوبههههههه^^
بدو بروبخوننننن:)
محمد
پنجشنبه 1391/12/17 23:15

باسلام به شما دوست عزیز
جدیدترین محصولات فروشگاه دریا به شرح زیر است که با تخفیف%20به شما دوستان ارائه می گردد


nk1176 گردنبند پروانه نگین دار 410000 ریال
nk1159 گوشواره فرشته 320000 ریال
nk1151 انگشتر Toke مروارید 290000 ریال
nk1179 نیم ست Love 620000 ریال
nk1175 دستبند النگویی آمیتیس 340000 ریال
در فروشگاه دریا
مامنتظر حضورگرمتان هستیم
لذت خرید آسان..
با فروشگاه دریا

پاسخ S|-|!\/A : سلام...ممنون بابات اطلاع رسانی!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر