تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story...! Part 19

One Story...! Part 19

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:یکشنبه 1391/12/27-23:40

درووووووووووووووود!

اول از همه باید عذز خواهی کنم از همه بابت اخیر بسیار بسیار زیادم و زدن زیره قولم!!!اما باید در این دادگاه آقا و خانومای ( عجب دادگاه باحالی) قاضی از خودم  دفاع کنم...من از خوده اون روزه 4شنبه که خلاصی یافتم از دسته امتحانات کچل کنندمون ... درگیره کارای خونم...مادرم منو گیر آورده هی از این سره خونه پاسم میده به اون سره خونه...یه بالکن تمیز کردم جاتون خالی نزدیک 4-5تا کیسه گنده آشغال ازش درآوردم...آخه بالکن ما م3ه یه اتاق انباری میمونه تابستونا و کلا بهتره بگم همه ماه های سال جایگاه ویژه خواهرم بعد از تصاحب اتاقه منه!!!!بله داشتم میگفتم...بعد چقدر وسیله بردم تو  انباریمون که طبقه آخره خونس...ولی چشمتون روزه بد نبینه که از اونجایی که خیس بود و تازه شسته بودن راهروها رو لیز خوردم و پهلو ی راستم و آرنج راسم به فنا رفت و کمرم هم جزو همین دسته بود و آی...له شدن و هنوز هم درد میکنه جاش!!!بعد یه تلویزیون به چه گنده گی رو با مامانم بردیم همنون زیر زمین که انگشتان له شد چون خیلی سنگین بود و لای اون طنابی که بهش وصلیده بودم که بشه راحت بلندش کنم گیر کرد و کبود شد و گوشش داغون شد البته الان خوبه !!(بابام نبود خونه ماهم ویرمون گرفته بود هرچه زودتر از دسته این تلویزیون خلاص شیم و کسیم نبود بگیم ببرتش پایین)...بعد اومیدم بالا و من به جون اتاقم افتادم و بشور و بساب...بعد نزدیک 10تا کیسه گنده لباسای مزخرف و داغون م رو ریختم دور ... بعد رفتم دوباره بالکن..به معنای واقعی له شدیم هم من هم مامانم...بعد اونجا هم یه دور دستم لایه کامد موند و ناخن انگشت اشاره دسته چپم رفت داخل گوشتش و له شد!!!البته باز هم میگم امروز خوبم و همه چی حله!(خانوم معلم حرص نخور) بعد خودمو زخمو زیلی زیاد کردم!بعدم آشپزخونه که...فاجعه بود...تا 2روز متوالی هم همین بساط بود بخوام بنویسم خیلی طولانی میشه...اما شنبه هم ما مدرسه رفتیم و از کلاسمون فقط 6نفر اومده بودن و کله مدرسه بزور شاید 60 نفر بودیم...غذا سفارش دادیم و مسخره بازی کریدم تا ساعت 1 که به بهانه این که سرویسیم با دوستمون جیم زدیم بیرون و مامان بابام چون خونه نبودن خودم با پای پیاده اومدم خونه بعد زنگ زدم اطلاع رسانی کردم که گفتن مهمون داریم و غذا بپز...هیچی دیگه با اون خستگی...غذای خوبم پختم و خسته هم بودم...اینا اومدن...نهار خوردیم بعدشم من رفتم لالا....واقعا انرژی نداشتم...بعدم که دیدم نتم قط شده و مامانم لج کرد نمیگیرم شارژو بشین درس بخونو اینا که البته جنگ اعصاب بود فقط والا عملیش نکرد...و الان تونسم نصفه دیگش رو بنویسم...حالا آیا هنوزم بنده رو محاکمه میکنید که چرا دیر کردم و به قولم عمل نکردم!؟؟؟؟

برید ادامه!^^


خندم گرفته بود از کاره جیهو...!!!اما از داخل در حال قهقه زدن بودم..چون راستش جیهو همیشه به جنس های مذکر دور من حساسیت داشت... و پراکندشون میکرد...اینم یکی از اون پروژه های ضدمذکریش بود!!!

سرمو آوردم بالا دیدم کوین با دهن باز ذل زده بهم!!منم همینطوری نگاهش کردم...

دوباره کوین به جیهو نگاه کرد و خودش رو جمع و جور کرد وجیهو کتونی هاش رو درآورد و ازکنار کوین رد شد بعد وایستاد و برگشت رو به کوین و گفت :

- راستی آقا...از دیدنتون خوشحال شدم...!

و یه سر به نشونه احترام تکون داد و رفت!!تعجب کرده بودم ... جیهو اوصولا اینو به کسی نمیگفت..فقط بمن اولین بار دیدم گفت واالا به هیچکدوم از کسایی که میشناخت نگفته بود...راسش مثل خودش از آدمای مرموز خوشش میومد!من مرموز نبودم...ولی...جیهو ه دیگه!

کوین با یه لبخند از سره مهربونی و البته تعجب یه نگاه بمن کرد و گفت :

- پسره خیلی جالبیه!

م سر تکون دادم!

بعد قیافش به حالت همیشگیش دراومد و گفت :

- من میرم..

و منم سرتکون دادم...

و کفشاش رو پوشید و رفت...

زودی رفتم داخل و به سمته اتاق جیهو به حرکت دراومدم...

درو که زدم گفت :

- بله...

- بیام تو؟

- اوهوم..

درو باز کردم نشسته بود جلوی پیانو .. روش رو به سمته من برگردوند...مثله همیشه خون سرد و آروم..بهش لبخند زدم و دررو پشته سرم بستم و گفتم :

- جیهو..چرا اونطوری گفتی جلوش؟؟؟

- چون خوشم نمیاد از اینکه نونام رو با یه پسره دیگه ای جز خودم ببینم!!!البته اون فرق داره..از اون خوشم میاد!اما به هرحال نباید به نوناه من کار داشته باشه!(یه نیش خند زد!)اسمش چیه؟

منو میگی...اوهوووو:-0بودم از حرف اولش بعد گفتم:

کوین..هم کلاسی هستی..ولی نباید بهش اونطوری میگفتی !

یه لبخند شیطانی زد و بعد گفت :

- نونا؟نگران نباش..کوین افکارش بد نبود...حداقل تا اونجایی که من ازش فهمیدم...و تونسم به ذهن غیر قابل دسترش دس پیدا کنم به اندازه خیلی کم!

- مرموزه!

- من از آدمای مرموز خوشم میاد...پس الکی نمیگم که برات دردسر درست نمیکنه!به من اعتماد نداری؟

- چرا دارم...

- پس نگران نباش!

بعدم لبخند زدو روش رو برگردوند سمته پیانو و شروع کرد به زدن نت های آروم و کوتاه کوتاه پشته سره هم!

جیهو..آدم خاصی بود..خیلی زیاد!

حس های عجیبی داشت و میتونست ذهن آدما رو بخونه...و جز من کسی این رو نمیدونست...کلا پسر عجیبی بود...خیلی بیشتر از سنش میدونست...موقع تمرین پیانو دوس داشت تنها باشه و بقول خودش دیوارا فقط بهش گوش بدن تا با استفاده از پژواک هرچند کمی که دارن بهش بفهمونن که کارش چقدر خوب بوده!اون فقط 8سالش بود...اما پیانو رو کامل بلد بود....!و واقعا عجیب بود و خاص!

بلند شدم و از اتاقش رفتم بیرون و دیدم هستی بیدار شده و نشسته رو کاناپه!

- صب بخیر هستی...

برگشت نگاهم کرد و لبخند زدو گفت : صبح شمام بخیر...هانا خانم!

توو فکر بود...اینجور موقع ها نباید باهاش کاری میداشتم..چون یکمی بچم پرخاشگر میشد...خیلی نه ها اما درحد ترور شخصیتی و له کردن و از چرخ گوش رد کردن طرف...این البته اصلا چیزی نیست...!!!!!! رفتم اتاقم...سرم درد میکرد ... گرفتم خوابیدم...

نمیدونم چقدر گذشته بود اما وقتی بیدار شدم..جیهو کنارم بود!!نگاهش کردم و بغلش کردم...من چقدر این پسر رو دوست داشتم...

وقتی بغلش کردم اونم دستاش رو دور کمر من حلقه کرد...!

- نونا...سرت هنوز درد میکنه!؟

- اوهوم یه کمی...

جیهو ذهن من رو میتونس تا حده کمی بخونه...واسه همین ازم سوال میپرسید...وقتی میدونس تو ذهن طرف مقابلش چی میگذره هیچ وقت سوال نمیکرد و سریع میگفت چیزیو که باید بگه متناسب با شرایط...

- بریم بیرون...وقت نهاره و من گشنمه...هستی رفت بیرون...نمیدونست من اینجام..یعنی نفهمیده بود که من اومدم...

- اشکال نداره...پاشو برو حاضر شو منم دستو صورتم رو میشورم و میام...

- باشه...

بلند شد و رفت...

بلند شدم صورتم رو شستم...از سردرد و البته خواب زیاد چشمام قرمز بود...خیلی...بقول جیهو تشنه خون بود!مثله یه گرگ!

رفتم جلو آینم که برچسب هستی رو دیدم...نوشته بود:

میرم بیرون هانا...خواب بودی...بیدارت نکردم اما غذات رو گذاشتم تو ماکروویو...بیدار شدی گرمش کن.. شاید بعد از کلاست هم برگشتی نبودم...نگران نشو...

هستی 14:20 دقه!

هستی همیشه وقتی من خواب بودم برام نوشته ای میذاشت ساعت رو هم میزد...چون ازش این رو میخاستم...میخاستم ببینم از کی نیست که غر غر کنم دیر کرده!!!!

"هستی...این دوروز یه چیزیش شده..".این جمله تو سرم زیاد میگشت...و برام شده بود سوال...

سرمه ای سفید تیپپ زدم و رفتم بیرون اتاق...جیهو مثله همیشه تیپ مخصوص بخودش رو داشت اسپرت و مشکی!

- واو...نونا...از الان بگم تو مامان منی ها!!!!

- بله بله...بریم..

جلو تر از من رفت بیرون و سوار ماشین شد..

به سمته رستوران دنج و خلوت بیرون از سئول حرکت کردم حدودا یه 20دقیقه نیم ساعتی طول میکشید تا برسیم..جیهو ساکت بود و داشت بیرون رو نگاه میکرد و منم با آهنگی که گذاشته بودم میخوندم..

این رستوران جایی بود که اگر من مفقود میشدم اینجا میشد پیدام کنن...البته چندجای دیگه هم بود اما اینجا معمولا میومدم موقع هایی که آرامش میخاستم...

ماشین رو پارک کردم و مثله همیشه تحویلم گرفتن...من جزو وی آی پی هایه اون رستوران بودم..اولین بار که اینجا اومدم با استاد کانگ بودم...اون اینجا رو خیلی دوست داشت!

جیهو تاحالا به اینجا نیومده بود و داشت به اطراف نگاه میکرد و بعد هم رفتیم داخل...مثله همیشه آروم همراه با موسیقی ملایم و خلوت..به سمته جای همیشگیم رفتم...آخره رستوران کنار پنجره!

جیهو همیشه از سلیقه من خوشش میومد...میگفت نونا خاصه مثل یه پروانه با بالهای شیشه ای!خیلی عجیبه که این پسر 8 سالس نه!؟؟؟

نشستیم...جیهو رو به من گفت :

- نونا همون که همیشه میخوری رو برای من سفارش بده!

- باشه..

اونروز با توجه به علاقه زیاد جیهو به قارچ سوپ قارچ همراه با ناگت مرغ و ذرت سفارش دادم..یکم فسفودی بود اما اون رستوران همه جور غذایی داشت و منم میدونسم که جیهو از چی بیشتر لذت میبره اینا رو سفارش دادم...

تا آوردن غذا سکوت برقرار بود که جیهو گفت :

- نونا از اینجا روز خیلی آروم تر و مهربون تره!

- اوهوم...رنگ آبی آسمون اینجا بیشتر معلومه...

و به بیرون نگاه کردم...از پشت اون شیشه بزرگ آسمون و دریا قابل لمس بنظر میومدن!این رستوران بیرون از سئول و سمت به دریا بود...!رستوران جایی درست شده بود که وقتی به دریا نگاه میکردی از داخل مخصوصا از جایی که من درش میشستم اینطوری بنظر میومد که انگار در هم سطحتته و نزدیک بهته...درحالی که اینطوری نبود و ساحل فاصله زیادی با اینجا داشت...

جیهو برگشت و بمن نگاه کرد و گفت:

- نونا...

- بله!؟

- از کی استاد رو میشناسی؟

- از موقعی که یه دختر 15ساله بودم!

- و الان 7مین ساله که میشناسیش...

- اوهوم...

- اگه تنهامون بذاره چی میشه؟

سکوت کردم و بهش نگاه کردم..چشماش برق میزد چون توش اشک جمع شده بود...

خودش گفت : اون هست پیشم...همیشه..

لبخند زدم و دست به سرش کشیدم و گفتم معلومه!تازه مگه من اینجا حکم هویج رو دارم!؟؟؟

ههههه خندید و گفت : وای نونا یه لحظه فکر کن تو با این موهات و مدلت هویج بودی...هاهاهاه!!!

واقعا راس میگفت...چقدر خنده دار میشد...پوهوهوهاهاهاها...

گارسون اومد و غذا رو گذاشت و رو بمن گفت :

- خانم کوان امر دیگه ای نیس؟

- نه...ممنون!

جیهو : میشه برای من یه لیوان آب داغ بیارین؟؟؟

گارسون به جیهو نگاه کرد و گفت : بله حتما!

و رفت تا براش آب داغ بیاره...

بهش نگاه کردم و گفتم: آب داغ چرا؟

بهم لبخند زد فقط و این یعنی نیازی نیست بدونی...!

کلا میگم خاصه واسه همینه!!!

شروع کردم به خوردن و گارسون هم لیوان آب داغ رو برای جیهو آورد..اول یکم بخاری که از میومد رو بو کرد و بعد شروع کرد به آروم آروم خوردش...و تا آخرش که خورد شروع به خوردن غذاش کرد...منم که :-0 بودم!!!!

غذاش که تموم شد رو بمن گفت :

- عالی بود...مخصوصا لیمو تازه ای که تو سوپ استفاده شده بود!

به جرات میتونم بگم ضعیف ترین طعمی که باید دقت میکردی تا متوجهش بشی همون طعم لیمو تازه تو سوپ بود!!!من هم خودم همیشه اون طعم ضعیف رو خیلی دوس داشتم...چون غذا رو متفاوت میکرد...البته خیلی ها نمیفهمیدن که این طعم ضعیف طعم سبزی دریایی نیس بلکه لیمو ترش تازس!

سر تکون دادم و گفتم :واقعا باهات موافقم...

لبخند زد و بلند شد...رفتیم و پول میز رو حساب کردم و برگشتم دیدم جیهو نیست کنارم..نگران شدم...دسته من امانت بود جیهو!

رفتم بیرون و وقتی دیدم سمته ساحل وایستاده خیالم راحت شد...کیف پولم رو داشتم میبستم که رسیدم بهش و گفتم: میخای یکم بمونیم؟

- نه..دریاه شب فقط خوشگله... الان خوشم نمیاد!

- باشه بریم!

وقتی تو ماشین نشستم گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن..برداشتم و دیدم هستی ه..!

- سلام...هستی خانم کجایی؟

- سلام ... خونه...تو کجایی؟؟؟

- بیرون..دارم برمیگردم!

- باشه..نهار خوردی...؟

- اوهوم...تو چی؟

- آره منم خوردم..فقط زود بیا..مگه تو کلاس نداری؟؟؟ - اوه راست میگی...برای چند لحظه یادم نبود..باشه!

قطع کردم و دیدم جیهو ذل زده بهم و گفتم: چرا اینطوری نگاهم میکنی؟

- چشمات خیلی باحال شده تو این نور..نونا...تو واقعا شبیه گرگا میمونی...

- توم شبیه خون آشامایی...!

یه دو کنار صورتش گرفت!

ماشین رو روشن کردم و رفتیم اینبار ساکت نبود و یک عالم شیطنت کرد...منم تند میرفتم...

- نونا؟فردا میای مدرسه؟

- چرا؟

- هیچی..گفتن یه جلسه مسخره گذاشتن به مامان باباهاتون بگین بیان...قرار بود استاد بیاد ولی...(مکث)تو بیا!

- اوهوم...حتما..فردا کلاس ندارم صبح...میام حتما!

- خوبه...نونا مامان هانا!!ککک...

خندیدم...زودی رسیدم سئول ...حالا خوب بود که کلاسم ساعت 6و 10 دقه شرو میشد...

رفتم یکم واسه خونه خرید کردم و بعد رفتیم خونه...بالا که رفتم و هستی درو باز کرد با دیدن جیهو تعجب کرد...

- سلام هستی شی!

- سلام .. چطوری جیهو..؟کی اومدی؟

- خوبم..امروز صبح وقتی که شما خواب بودین!

سر تکون داد و رفت داخل...هستی رو بمن گفت:

- اتفاقی افتاده هانا؟

- اولا که سلام..دوما آره استاد حالش خوب نبود سر همین جیهو پیش من میمونه این مدت!!

- چشه؟

- کلیش..

- امیدوارم زودتر خوب بشه! - منم...

خرید هارو از دستم گرفت و همینطور که سمته آشپزخونه میرفت گفت :

- هانا...کوین دیشب ساعت چند رفت؟

- صبح طرفای 8 بود فک کنم که جیهو رو دید بعدشم رفت!

هستی یک آن هنگ منو نگاه کرد بعد از یه هنگ طولانی رفرش کرد خودشو و گفت : چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- چی چی؟؟؟

- یعنی چی طرفای 8 صب رفت؟

- یعنی همون دیگه!

- داری میگی...من رو اون کاناپه جلو اون خوابم برده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- اوهوم!

- امکان نداره!

- چرا؟؟؟؟

- من جلو هیچ جنس مذکری خوابم نمیبره اونم نشسته و رو کاناپه!

- حالا که برده بوده!!!

- راس میگی...از خستگیه زیاد اونطوری خوابم برد..چون شبشم نخوابیده بودم...

- حالا دیدی امکان داره؟!میرم حاضر شم کلاس دارم!

- برو...

رفتم یکم به درسا نگاه کردم و بعدشم حاضر شدم...ساعت 5و نیم بود و من هنوز حاضر نشده بودم...

بلند شدم و لباس پوشیدم و وسایلم رو برداشتم...درو که باز کردم دیدم جیهو داره تلویزیون نگاه میکنه..

- چی میبینی؟

- کارتون...

- خوبه ببین...من دارم میرم تا ساعت 8-9 کلاس دارم...چیزی نمیخای برگشتنی از خونه برات بیارم؟

- چرا ... تلسکوپم رو بیار!

- باشه...هستی کجاست؟

- تو اتاقش!

سر تکون دادم و رفتم در زدم و گفت بله؟

درو باز کردم و گفتم هستی دارم میرم...کاری باهام نداری؟

- نه..مراقب خودت باش!

- باشه...بای!

- خداحافظ!

رفتم دانشگاه..سه شنبه ها دانشگاه عین شهر متروکه میشد...پر از خالی فقط یه سریا کلاس داشتن...فضاشم خفناک میشد..

تو راه رو که داشتم به سمته کلاس میرفتم یهو سویان عین جن جلو طاهر شد...

-سلام...!

وایستادم یکم ترسیدم..بهش نگاه کردم خونسرد و گفتم : سلام..این چه وضعه اومدنه!؟؟

- مدله سویانیه!

-بله کاملا...

برگشتم و دیدم جلو برد چند نفری که تو دانشگاه بودن جمع شدن به سویان نگا کردم و گفتم چه خبره؟

- شاهکار هنریم رو برده و همه دارن ازش لذت میبرن...

- شاهکار هنریت؟؟؟

یکم فکر کردم...یهو یاد کاریکاتور مینهو افتادم ... هاهاهاها خندیدم و حالا متوجه خنده همه اونایی که اونجا بودن شدم...مینهو از اون طرف داشت میومد...عین همیشه مغرور...انگار زمین بخاطر اون سنگ شده بود!!!!

هرکی از کنارش میگذش هههه میخندید بهش...آخه رو اون کاریکاتور نمره یکی از درسا که خیلی گند زده بود و البته نمرش رو خریده بود و من نمیدونستم و سویان بهم دفعه قبل گفته بود روش بود...اون درس یه جورایی چون خیلی مهمه و فضا سازی و هارمونی رنگه واسه همین نمرشم که عملی و تئوری گرفته میشه ملاک یه طراحه...و اون تو این نمره میتونم بگم بی خاصیتیش رو نشون داده بود اما نمیدونم که چطور نمره رو خریده بود...به هرحال اون نمره تو سایت اصلی اولین روز که سویان دیده بودش گذاشته شده بود و اون رو اسکن کرده بود و وقتی نمره ها رو برد زده شد و نمره عالی مینهو هم بود تو سایت هم عوض شد...آبروش رو سویان برد!چون سره یه کلکلی مینهو تو سلف دانشگاه نوشابه رو خالی کرد روش و عکساش رو پخش کرد و همین باعث دردسر وا3 سویان و مسخره کردنش شد... اینم تلافی بود واسه کاره مینهو که خب حقش بود...از این بیشترم حقش بود!

مینهو با تعجب به اونایی که میخندیدن بهش نگاه کرد چون اوصولا از خودش خیلی مطمئنه..وقتی رسید جلو برد...خشکش زد...همه رفتن کنار ولی میخندیدن و حسابی مسخرش میکردن...عصبانی اون کاغذ رو از رو برد برداشت و اومد مستقیم به سمته منو سویان...

چشاش از عصبانیت قرمز شده بود...

- این چیه لعنتی؟؟؟؟

سویان خونسرد نگاهش کرد و گفت :

- کارنامته!

- از کدوم گوری این رو آوردی؟؟؟؟

- سایت دانشگاه!

- اونوقت چطوری؟

- توضیحات بطور کامل زیر عکس هست...

- فک کردی با اینکار آبروم میره؟؟؟نه احمق جون ... با اینکار فقط آبرو خودت رو بردی...چون همه میدونن که من چقدر با هوشم...نمرمم تو سایت هست...کارای فتوشاپت رو بعنوان مدرک استفاده نکن!یه پروژه درستو حسابی باهاش درس کن که مشروط نشی کوچولو!

- میدونی که هیچیکی این رو نمیدونه که تو نمره هات رو میخری...میدونه!؟؟؟

مینهو..رسما...یخ .. کرد!&)

سویان گفت : چیشد؟؟چرا ساکت شدی؟؟؟؟

- هیچکس این داستان مسخره تورو باور نمیکنه!

- یادت رفته من کیم!؟

- این یه پاپوشه واسه بردن آبرو ه من!

- این به اندازه اون کاری نیست که تو درحق من انجام دادی!

مینهو یه نگاه خیره به سویان کرد و بعد یه لبخند شیطانی زد..لبخندی که نیش های بلندش رو به نمایش میذاشتو گفت :

- تو بازی بدی خودت رو درگیر کردی سرکار خانوم!

سویان یه لبخند زد بهش و صورتش رو برد جلو و گفت :

- انقدر ادامه میدم که جلوم زانو بزنی...

و مینهو به من نگاه کرد و یه سر تکون داد و رفت...ملت هم درحال خنده بودن بهش...

کی سوپ یهو از پشت گوشم گفت : دیر اومدم چه خبر بوده اینجا همه درحال خندن!؟؟؟

من رفتم یکم عقب و روبه روی کی سوپ وایستادم و گفتم : - جن!

خندید بهم...به سویان نگاه کردم و گفتم : محلش نذار...فقط بلوف میزنه!

- بلوفم نزنه و جدی بگه من جدی بودم!

کی سوپ رو به من: من جدی پرسیدما!!!اینجا چه خبر بوده!؟؟؟

بهش نگاه کردم و گفتم : هیچی یکم حال مینهو رو گرفتیم...(بعد رو کردم به سویان ) میگم اگه فردا میزدی خیلی عالی میشدا!!!آخه همه پسرا و دخترای رشته های دیگه هم بودن اونموقع همگانی تر میشد و بیشتر آبروش میرفت!...

سویان نگام کرد و خندید و گفت : هههه...راست میگیا!!!حالا همینم بسشه!

سر تکون دادم...برگشتم دیدم کی سوپ داره نگام میکنه گفتم هان!؟؟

- هیچی...

شونه هاشو انداخت بالا کی سوپ و اومد دستش رو انداخت دوره شونم و گفت :

- بریم دیگه...چرا وایستادی؟؟؟

منم یه نگاه بهش کردم و بعد به دستش که رو شونم بود گفتم : جان!؟؟؟

بعد خندید و گفت :

- خب بریم دیگه!

- من خودمم میتونم برم!

- میدونم ولی دوس دارم دستم اینجا باشه!

منم یه نگاه و لبخند پسر کش بهش زدم بعد رو به روش وایستادمو دستش رو با یه حرکت سریع پیچوندم پشتش و گفتم : نظرت حالا چیه!؟!؟؟

- آی..آآاییی...ول کن ول کن...ببخشید!

- آهان!

منم دستش رو ول کردم...دستش رو گذاشت رو شونش و ماساژش داد و به من نگاه کرد و گفت :

- خشنه بد...دردم گرفت!

- همینیه که هست!و بهش یه نیش خند تحویل دادم!!!

سویان خندان به ماها نگاه میکرد و بعد 3تایی راه افتادیم سمته کلاس...!

استاده مثله همیشه اومد و با اون صدای جیغ و تیزش بلند بلند حرفاش رو زد و درسش رو داد و رفت!!!

کی سوپ نالان به سمته من :

- هانااا...گشنمههههه!

- خو برو یه چیزی بخور...

- پاشو باهم بریم...

- بچه ای مگه!؟؟

- نچ...ولی تنهایی حوصلم نمیکشه!

- باشه...

باهم بلند شدیم و به سمته سلف دانشگاه رفتیم ... دیدم مینهو همون موقع رفت و سوار ماشینش شد و رفت رو به کی سوپ که داشت سفارش میداد گفتم :

- مینهو رفت! - بهتر...

سر تکون دادم...غذاش رو گرفت و رفتیم سمته کلاس...نشستیم و کی سوپ شروع کرد با اشتها اون پیراشکی هایه ترد رو همراه با شیر کاکائو خوردن!!!

منم هوس کردم...نم نم نم...میخام!بلند شدم و رفتم سمته سلف که برای خودمم بگیرم...یهو صدای ترمز وحشتناک ماشین رو جلو پام حس کردم و کشیده شدنم به عقب توسط یکی!!!

همون کسی که منو کشید عقب داد زد :

هوووووووووی...چه مرگته جلوت رو نمیبینی مگه؟؟؟؟

راننده از ماشین پیاده شد و روبه من گفت : ببخشید هم کلاسی...

برگشتم سمتش...مینهو بود!!!!!اما...؟برگشتم سمته کسی که منو کشیده بود عقب...با کمال تعجب کی رو دیدم!؟؟؟کویننننن؟؟؟اینجا!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودم رو جمعو جور کردم و از گره دستاش اومدم بیرون و یه نگاه تند و بد به مینهو کردم و گفتم : کوری؟

- عذر خواهی کردم که!

- چیه؟فک کردی سویان بود!؟؟؟

نگاهم کرد همیشه از اینکه انقدر راحت میتونسم به افمارش پی ببرم عصبانی میشد م3 اینبار اما برای اینکه جلو کوین ضایع نشه گفت : هیچم اینطور نبود...داشتم حرف میزدم(گوشیش رو بهم نشون داد) ندیدمت خانوم سیاه پوش!!!!عین شبح شدی تو این شبه تاریک انتظار داری بشناسمت!؟؟؟

یه پوزخند تحویلش دادم و گفتم : پس حدسم درست بود!!!

- نهههههه...نبود!!!!

پوزخندم رو بیشتر بهش نشون دادم!و مینهو هم حرصی تر شد و سوار ماشینش شدو رفت!

برگشتم به کوین نگاه کردم و گفتم : ممنون!

بهم یه لبخند زد که تاحالا اینطوری ندیده بودم...واقعا این بشر غیر قابل پیش بینی بود!!!و سرتکون داد!

- مراقب باش موقع راه رفتن!

- این مینهو من میدونم میخاس چیکار کنه دیگه...تیرش به سنگ خورد...

کوین کنجکاو بمن خیره شد و گفت :

- چ کاری؟

- تلافی کرد سویان سرش حالا اونم ول کن نیس میخاد کار دسته خودشه اون بده!

سر تکون داد...و دیگه کنجکاوی نکرد که بدونه تلافی؟سره چی!؟

- من کار دارم...باید برم!

سر براش تکون دادم و لبخند زدم و گفتم : بازم ممنون!

کلاهش رو رو سرش جابه جا کرد و موهاش رو تنظیم کرد و جنتلمن وارونه گفت :

- خواهش میکنم خانوم!

سرش رو خم کرد و رفت...کوین بود!؟؟؟ یادم رفت اصلا چی دلم میخاس...؟آهان...پیراشکی...رفتم گرفتم از سلف و زودی رفتم سره کلاس و وارد کلاس که شدم کی سوپ گفت :

- کجا رفتی یهو؟؟؟

کاغذ تو دستم رو نشون دادم و گفتم: پیراشکی شکلاتی برای خودم گرفتم!!

- إإإ...میگفتی من همون موقع برات میگرفتم دیگه!

سرمو تکون دادم و گفتم :

- خودم گرفتم دیگه!

رفتم نشستم سره جام ...یکم ازش نخورده بودم که استاد وارد شد!هیچی دیگه خوردنمم ناکام موند!

حدوده 1ساعت طراحی گردنم درد گرفته بود!...کلاسای اونروز تموم شد..بلند شدم و وسایلم رو تو کیفم گذاشتم کی سوپ درهمون حال که داشتم مدادام رو مرتب میکردم گفت :

- هانا؟منو میرسونی تا یه جایی؟

- ماشین نیاوردی؟

- اوم!

- باشه...

- ممنون!

سرتکون دادم...

بعد کیفم رو انداختم رو دوشم و یهو کی سوپ دستشو انداخت دوره شونم و گفتم : بریم؟؟؟

- نه اینبار انگار میخای بزنم تو شکمت نه!؟؟؟

- ببخشید...

و زود رفت عقب...گوشیم رو روشن کردم که همون دقه زنگ خورد !جیهو بود!برداشتم !

- بله!؟؟

- هی نونا؟؟؟چرا گوشیت خاموش بود!؟؟؟؟ - ببخشید...سره کلاس بودم!

- چیزیت که نشده!؟؟

- نه عزیزم چرا باید چیزیم شه..؟

- چون...هیچی...الان مهم اینکه حالت خوبه!نونا..داری برمگیردی تنها برنگرد...

- نگران نباش...یکی از دوستام باهامه...

- باشه اومما!

- نگران نباش جیهو ه اومما!

و قط کردم...برگشتم دیدم کی سوپ با چشای گشاد داره منو نگاه میکنه!

- چیشده؟؟؟؟

- اومما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟توووووووو؟؟؟

فقط نگاهش کردم...گفتم:

- داداش کوچیکمه...مذکر پراکنی از دوره من داره بهم میگه اومما!

- آهان..

با خنده اومد باهام بیرون ...

سوار ماشین شدیم و کی سوپ ول کن نبود...همه چی و همه کس رو سوژه میکرد...انقدر از دستش خندم گرفته بود که مجبور بودم با سرعت کم برم که یه وقت تصادف نکنم..

- مرسی...پیدا میشم اینجا دیگه هانا!

من با خنده : بیا...برو کشتی منو...

- نه من قاتل نیستم...

- برو...مسخره از دستت درس نتونسم رانندگی کنم!

- کککککک!^^v

پیاده شد و دوباره گفت : مرسی بازم...فردا میبینمت هاناییییی!^^

- اوم...

سرتکون دادم و رفت!

بعد از اون رفتم خونه آقای کانگ و تلسکوپ جیهو رو برداشتم و بردم با خودم خونه...برا شام هم رفتم پیتزا خریدم...

ماشین رو پارک کردم و همون موقع سرمو بلند کردم و نور بالای چراغ م افتده بود رو صورتش از شک نمیدونستم جیغ بزنمم یا...ولی همونطوری با سره شکسته و صورت خونی و رنگ بیش از اندازه سفید و البته رنگ پریده با اون لباسای خونیش محکم افتاد رو کاپوت ماشین و لیز خورد افتاد پایین...!!!!!!!!!!!!!!!!!

وایییییییی خدایییییی من چیشده...تازه به خودم اومدم....زود پیاده شدم و رفتم بالاشرش....راستش ترسیده بودم...بهش دست زدم و نالش در اومد : آییی...

از ته چاه صداش درمیمود...خواستم بلند شم که نگهبان رو صدا کنم بیاد کمکم کنه بذارمش تو ماشین یهو دستمو گرفت و گفت نرو...ها...نا!

پس خودم باید بلندش میکردم...خدایا چیشده بود...این که حالش خوب بود تا چند ساعت پیش!

------------------------------------

چطور بود!؟؟؟؟



نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
http://alfordcxbuxzxwxh.jigsy.com
شنبه 1396/05/14 10:36
I do not even know how I ended up here, but I thought this post was great.
I do not know who you are but definitely you are going to a famous blogger if you are not already ;) Cheers!
BHW
دوشنبه 1396/01/28 18:04
Excellent blog here! Also your site loads up very fast!
What host are you using? Can I get your affiliate link to your host?
I wish my web site loaded up as fast as yours lol
manicure
یکشنبه 1396/01/20 18:58
Hello just wanted to give you a quick heads up
and let you know a few of the images aren't loading properly.
I'm not sure why but I think its a linking issue. I've tried it in two different browsers and both
show the same outcome.
GITI
چهارشنبه 1393/10/10 18:54
عزیز جان تو هنوز نفس میکشی؟؟؟؟؟
بهار
سه شنبه 1392/02/17 17:56
ایگوایگو
پاسخ S|-|!\/A : !^^kkkk...
Alin
دوشنبه 1392/01/5 19:47
بسی احسنت فرزندم..........بنده از خواندن این داستان بسیار شاداب میشوم لطفا عین ادم هر چه زودتر ادامشو بگذترید با تشکر دوست شخیص شما
پاسخ S|-|!\/A : ممنون ممنون!!!بله قربان تلاش میکنم به گذاشتن زودترش!^^
niu
چهارشنبه 1391/12/30 07:17
اونی لاله جوننننننننن~~~م!یافتمت!!!!!
درآیندهe نه چندان دور ما نیز همانند همسرگرامیم ب سخن گویی با شما میپردازیم!(فقط من یكم مخ هم میخورم!!)
و اما همشل گلم!كلوش شی...!(حیف گوشیم كرهeنداره!)نه ببخشید!فاطمه خانم!خانم معلم گل خیلی باحال حرف میزنی!!!واقعا عالی ح٣معلم بودنو میدی!انگزه دوچ دالم اینطویی باچم!من اصولا بسی بداخلاقم!كلوش میدونه!
اهم اهم اهم..yaaaaa!ببخشید!میخواستم بدونم خانم مدیر توeن مدر٣ كرهeتدریس نمیش؟!!(نچ نچ نچ نچ نچ...)
شوخو كردم!(اشتباه ننوشتم!آگاهانس!درس بخونیدش!)
راسی من ١كلمه هم از داستان نخوندم!سرزنشم نكنید!كلوش خودش درآیندهeن چندان دور برام توzح میده!خب دیه!بسه!وقت لفتنه!مغسی ك ج مو دادین!!
پاسخ S|-|!\/A : کککک..به به بَ بَ به به!چطو مطوری دوست گلم!؟؟؟
آره واقعا راس میگیه این یه موردو!
چرا استقبال بشه تدریسم داریم!^^
!^^
دیــــبا
سه شنبه 1391/12/29 17:04
سلام برای یک بار هم که شده به گالری عکس دیــبا یک سر بزنید.

www.dibaa.ir

لطفا ما را هم لینک کنید و روی تبلیغ سایت کلیک کنید.
http://dibaa.ir/extrapage/link
mahtab
سه شنبه 1391/12/29 11:39
اجی اپم خواستی بیا
پاسخ S|-|!\/A : اومذم...
narges
دوشنبه 1391/12/28 22:20
سلام گلم خوبی
من چون داستانو نمیدونم دارم از اول میخونم
راستی منم اپپم
اپ های پایین هم دیدم مثله همیشه عالی
منتظرم بیا
پاسخ S|-|!\/A : مرسیییییییی!^^
چشم فردا حتما حتما میاااااام!^-^
لطف داری خانوم!^^
Fateme
دوشنبه 1391/12/28 20:34
احسنت شاگردجان!شاگردخودمی دیگه!
پاسخ S|-|!\/A : ^^
شاگرد خان راسی خواهش میشه...به هرحال امیدوارم کنجکاویه برطرف شده باشه!
arash
دوشنبه 1391/12/28 19:30
به به،خانوم معلم بالاخره شما اومدید!حوصله ام سر رفته بود،گفتم آتیش بسوزونم!که موفق شدم!
پاسخ S|-|!\/A : فردا 4شنبه سوریه ها...فردا میتونی حسابی آتیش بسوزونی...(فقط لطفا مراقب خودتون باشین که من شاگرد سوخته و آشو لاش و بی فکر بدردم نمیخوره بگم!!!(چ تروری بود!^^))
آخه خانوم معلمم م3 من از صب بیرون بوده...حسابی خسته شده...خسته نباشه!^^
آفرین...با شادیت بقیه رو هم میخندونی هم شاد میکنی...افتخار میکنم به همچین شاگرد گل و شیطانی!^^آورییییین!!!
در اون مورد هم باید گفت که...دوستای من همشون یجایگاه خاصی رو برای خودشون دارن...بعدم اینکه من از اون دسته آدمایی نیستم که فقط 1نفر دوست صمیمیم باشه...همین اوننی لاله م رو میبینی چقده بهم لطف داره عین خواهر بزرگتر نداشتم میمونه..فاطمه همیشه عین یه کوه پشتم بوده و حامیم و طرفدارم و البته انرژی مثبتم!نیو هم کسیه که تو همه چیم شریکه از همه چی زندگیم خبر داره...و کسیه که تو همین آینده نزدیک دیگه کلا بامن میشه...همه جا کنارم بوده...با همه دعوا ها و جیغو دادا و مسخره بازیایی ک داشتیم...جنس دوستیمون فرق میکنه...خیلی...توضیحش خیلی زیاد و البته طولانیه!!!
اما فاطمه کسیه که همه جوره مراقبمه و حواسش بهمه..بهش مدیونم خیلی...
اوننی لاله و نیو هم واقعا گرونم خیلی حق دارن...دوستای دیگمم همینن...راسش من با کسی دوس نمیشم اگه شدم برام با ارزش میشن...حتی شماهایی که تو وبم میایید جایگاه خاصی برام دارید...و برای همتون ارزش قالم و ممنونتونم!^^
رفع ابهام شد؟(حد چپو راس اوکی ه دیگه؟؟؟)
Fateme
دوشنبه 1391/12/28 19:14
آفرین شاگرد گلم،امروز ماشالاه چقد فعال شدی!
پاسخ S|-|!\/A : آی گفتی...بچم شاده بذا شادی کنه^^
arash
دوشنبه 1391/12/28 19:11
آقا من ومحمدرضا شنا بلدیم!بقیه بفکر خودشون باشن!
پاسخ S|-|!\/A : هههههه...وای عالی بود شاگرد خان!^^
خوبه که بلدین..والا ته دریا میغرقیدین!!!ککک>:)
laleh
دوشنبه 1391/12/28 16:09
به به نیو خانوم گل.. بلاخره ما این دوست گل دونگسنگم رو اینجا دیدیم ... با این چشمه کوچک هنری که قراره به یه اقیانوس تبدیل بشه کاااااااملا موافقم ( بقیه مراقب باشید غرق نشید) ....
معلومه که قدرشو میدونیم دونگسنگم تکههههههههه
پاسخ S|-|!\/A : آریییییییی چینگو و زن گلم بهم افتخار داد اومد ویه نظری داد...!^^انقده خوشحال شدم...!
هههههه..مرسییییی!^^
منم قدرهمه شماهارو میدونممممم!نیو جونم لطف داره بهم!^^
mahtab
دوشنبه 1391/12/28 16:00
افرین افرین حقا که خانم خونه ای .البته منم همین بساطو داشتم تا دوروز مچ پام داشت از درد میپکید ولی خوب شد .این قسمت حرف نداشت میسی
پاسخ S|-|!\/A : ممنون ممنون...من به همه شما تعلق دارم...تروخدا بلند نشین بفرمایید!
توم مراقب خودت باش...

خواهش میشه عزیز!^^
Alin
دوشنبه 1391/12/28 14:48
سلام کلوشی..ببخشید من قرار بود دیشب بیام اما هنگید کامیمی....اول از همه دختر حواست کجاست؟؟؟یه موق بلا ملا سرت میادا!!!حواستو بده به خودت اجی!!!!!
دوم اقا این مینهو با این دندونای نیشش خیلی رو مخه......این جیهو هم خیلی باحاله......کلا خوشم اومد باحال بود مرسی اجی منتظر بعدیم اجی.:-*
پاسخ S|-|!\/A : سلام گلم...اشکال نداده دونسنگه خوبم^.*
میدونی انگار شده بودم دردسر و وسیله ربا...همه چیز میوفتاد رو من!!!!
آره خیلی زیاد...واسه همین من دارم واسه اون مینهو خان/\جیهوم خیلی بچه گلیه^خواهچ میکنم!^^
darya
دوشنبه 1391/12/28 13:14
چینگو جووونم مثل همیشه حرف نداشت!خسته نباشی انقد کار کردی!
پاسخ S|-|!\/A : آخ آخ مرسی دریا جونی...ببخشید اصلا وقت نکردم برات لینکه دان بذارم...ببخشیدا...ازم دلخور نشی یه وقت!!!
sahar
دوشنبه 1391/12/28 13:11
خسته نباشی عزیزم!داستان عالی بووووود!
پاسخ S|-|!\/A : مرسی سحر جونم^^
ghazale
دوشنبه 1391/12/28 13:09
خوب پس خسته نباشی!خواهر آقامون چرا ایلای نیس؟؟فاطمه جان،هستی به درد میخوره اونم برا حرص دادن به من!اما قشنگ بود فقط ایلای به مقدار لازم نداشت!
پاسخ S|-|!\/A : میسی!^^آرهههههههههه...ایلای داداشم کم بود!:'( از این به بعد بچمو بیشتر میارم تو کار...
ممنونیین!^^
arash
دوشنبه 1391/12/28 13:02
خوب من یه فوضولی برم!دوست صمیمیه خانوم مدیر،ما همیشه قدر کادر مدرسه رو میدونیم!میگی ن،از خانوم معلم بپرس!ن اشتباه شد از خانوم مدیر بپرس!مگه نه خانوم مدیر!
پاسخ S|-|!\/A : فضولی خون شاگردم باز افتاد پایین!!!:-D
گفت که حواستو بیشتر جمع کنی و عصبانی نشی یهو...بله شاگرد خان اینطوریاس!^^
بله شاگرد شیطانم!^-^&)
mayvis
دوشنبه 1391/12/28 12:59
vaghean khaste nabashi!!! movazeb khodet bash kar dadi daste khodetaa!!! dastanam kheili khub bud
پاسخ S|-|!\/A : ممنونم!^^چشم..از این بعد سعی خودم رو میکنم!^^
خواهچ میچه!^^
sara
دوشنبه 1391/12/28 12:57
ووووویی....چینگو جونم خیلی عالی بود!نمیدونم چرا از مینهو بدم میاد!اما جیهو رو خیلی دوسش دارم!راستی خسته نباشی از کار خونه!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میکننننننم^-^
ممنون...آخه خودمم از مینهو خعلی بدم میاد...و خودمم از جیهو خعلی زیاد خوشم میاد!^.*v
mohammadreza
دوشنبه 1391/12/28 12:41
خانوم مدیر بابا این رفیق ما رو داغون کردی که!چرا خون آخه؟اما جالب بود!بازم میخوام!
پاسخ S|-|!\/A : رفیق شما؟!!جدا همه حدس زدین کوین ه؟!!! البته نمیدونم...تو پارت بعدی معلوم میشه کیه!!!
خواهش میشه..
سعی میکنم اول عید بذارم...البته امیدوارم بتونم...قول 100%نمیدم!!!
niu
دوشنبه 1391/12/28 09:04
شلام دوستان!اشتباه نكنید من تازه وارد نیستم!آخه بمنم میگن دوست؟!٣مین باره اومدم وبلاگ صمیمی ترین دوستم!!
کلوش جانه من الآن چشمه ی كوچكی از هنر رو ب نمایش گذاشته!من قول میدم بالاخره ی فیلم باحال بسازه ك زبون همه بند بیاد!با فوضولیه بسیار وبلاگتو یافتم کلوشی!امروز ك حرفیدیم بهت میگم!!نظراتون جالبه!با خانم مدیر حال كنین!خیلی خیلی قدرشو بدونین!
پاسخ S|-|!\/A : به به نیو خانوووووم!!!!چ عجب از اینورا دوستم!...:-Dچوطو موطوری؟!!
بابا خجالتم نده....این هندونه ها سنگینن من یاریه نگه داشتنشونو ندارندی!!
جدا؟؟باشه!!
اینجا مدرسس نیو جان!!
مرسی که اومدی!^^
farnoosh
دوشنبه 1391/12/28 00:52
Kheili aaaaaaliiii bud!;)
پاسخ S|-|!\/A : مرسی عزیز!!^^
laleh
دوشنبه 1391/12/28 00:09
یه حدس بود دیگه
پاسخ S|-|!\/A : از نحدسیدن که بهتره...حدس بجا و البته خوبی بود!:D
laleh
یکشنبه 1391/12/27 23:58
اول از همه چرا مراقب خودت نیستی اخه دخمل گلخونه که هیچی خودتم یه دور تکوندی
وبعدش اینکه عالییییییییییییییی بود عالی
من از این جیهوه خیلی خوشم میاد خعلی باحاله... شخصیت مرموز،خاص و جالبی داره
اون حالگیریه مینهو هم Perfect!!!
حالا کوین چه بلایی سر خودش اورده؟؟؟دوباره داره جنایی میشه...
دونگسنگم خسته نباشی
پاسخ S|-|!\/A : bingoooo!خودمم ترکوندم!^^
نظر لطفتهواونننییییی^^
ههه...آری جیهو خعلی بچه باحالی!
مینهو هم حقش بود!
کوین؟مگه من مشخص کردم که کیه اون سر شکسته بدبخت؟؟؟
مغسیییییی^^
arash
یکشنبه 1391/12/27 23:30
باتشکر از مدیر عزیز وضمن عرض خسته نباشی بابت تمیزکاری!فقط بیشتر مراقب میبودید کاش!کلا داستان مرموزه!اولین باریه که از یه بچه خوشم میاد!ممنون
پاسخ S|-|!\/A : ممنون و همچنین خواهش میشه شاگرد جان!نشد دیگه...کلا این چندوقته همه بلایی به سمته من جذب میشدن...مثلا مامانم برمیداشت یه چیزیو تالاپ میوفتاد رو پای منه بی نوا!!!!!
چون بچم خاصه!^^
Fateme
یکشنبه 1391/12/27 23:22
عالیییییی بود!خسته نباشی بعد از اونهمه کار والبته بلایی که سر خودت آوردی!فقط دوباره اکشن شد وهیجانی!اون هستی خنگم که دیگه هیچ(به دردنخور خوابالو)!دست شما نبدرده!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میشههههههههههه!!!!!
ممنون!!هییییییییییی کلا همینه...فقط ایندفه دیگه خیط نمیکنم که بپیچونمش!!هههههههههههه!
نخیرشم بدرد میخوره...تو از کجا میدونی آخه!؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر