تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story...!Part 20

One Story...!Part 20

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:دوشنبه 1392/01/5-15:07

وای که درووووووووووووووووووود!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم بشدت تنگولیده واستوووووووووووووووون.....عذرخواهی بابت تاخیر طولانی مدتم ... درگیر مهمون  ومهمون بازی بودم!!!!

نشستم قسمته جدید رو نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد...نظرات زیاد باشه هااااااااااا!


بی هوش شد...خونی که از سره شکستش داشت میرفت واقعا زیاد بود...!بلند شدم رفتم سمته نگهبانی!

- آقای کیم؟...

بلند شد به احترام و گفت : بله خانوم کوان!؟؟

- ببخشید دوسته من حالش بده و سرش شکسته و الان بیهوش افتاده میشه کمکم کنید بذارمش تو ماشین ببرمش بیمارستان!؟؟؟ - بله...حتما خانوم کوان!

و همراه با من سریع اومد ... دختره کله شق معلوم نبود باز چیکار کرده!؟؟خوب شد اول صبحی که داشت میرفت دانشگاه بهش گفتم مراقب خودت باشا...أه...کله شق!

گذاشتیمش پشت و من سریع به سمته بیمارستان راه افتادم...آینه م رو به سمتش تنظیم کردم و نگاهش میکردم...

به بیمارستان رسیدم...سریع به چند نفر گفتم و با برانکارد اومدن و بردنش...شکستگی سرش وخیم بود...به همین خاطر مجبور به عملش بودن!...

تازه خانوم شده بود یه دختره 20 ساله و اینهمه بخیه رو دستو و سرش داشت...از بس که دنبال دردسر میپلکید!رزمی کارم بود دیگه هیچی...رابین هود و ناجیم که بود دیگه واقعا هیچیییییی!!!

نشستم رو صندلی و گوشیم رو ازتو کیفم درآوردم و زنگ زدم به جیهو اولین بوق کامل نخورده برداشت !

- نونا؟؟؟کجایی؟

- ببخشید دونگسنگم...بیمارستانم! - چرا؟

- این إمیلی معلوم نیس باز چه بلایی سره خودش آورده سرش شکسته .. حتما باز عوضیای خیابونی ولی اینبار بدجور داغونش کردن...اتاق عمل بردنش... حالش که بهتر شد میام خونه!

- امیلی.. امیلی... ؟ آهان یادم اومد...همون همسایتونه دیگه!؟

- آره خودشه...

- باشه نونا..مراقب خودت باش فقط موقع برگشتن...

- باشه...

و قط کردم...یه نیم ساعت 3ربعی طول کشید تا آوردنش بیرون...

رفتم جلو دکترش و از حالش پرسیدم...دکتره گفت :

- خطر از بیخ گوشش گذشت...اگر دیر میرسونیدش بیمارستان امکان داشت از خون ریزی فوت کنه!

- الان که مشکلی نداره!؟

- نه فقط سرش بخیه عمیقی خورده!

- ممنون دکتر...

دکتر سر تکون داد برام و رفت...امیلی..؟یه دختر خشک و بی اعصاب...20 سالش بود..رزمی کار بود و آمریکایی بود...اما یه بچه یتیم بود که سرپرستاش خانواده ای کره ای بودن و به همین خاطر اون تو سئول زندگی میکرد..از 18سالگیش دیگه اومد خونه مجردی...از 1سالگیش هم پیش خانواده مون بزرگ شده بود..آقای مون رئیس یه شرکت بزرگ صادرات و واردات بود و خانوم مون هم معلم دبیرستان...خانواده مرفه و خوبی بودن و همه جوره امیلی رو حمایت میکردن...و هواش رو داشتن...امیلی از همون بچگیش کلاسای رزمی رفته و یه رزمی کاره حرفه ایه...همه فنون رو بلده و ورزشکاره خیلی ماهریه...تو دانشگاه معماری میخونه..تو همین دانشگاه مرکزی سئول یعنی تو همین دانشگاه ماست...ولی ساله دومیه که وارد شده به دانشگاه...بچه زرنگ و پرتلاشیه و خیلی پشتکار قوی ای داره ... اما یه مشکل بزرگ داره و اونم اینه که تو دعوا های خیابونی خیلی معروفه...اما خوشبختانه کسی این ماجرا رو نمیدونه چون اگر بدونن توبیخش میکنن تو دانشگاه و امکان اخراجش هس...یه جورایی رابین هود کوچه خیابونای سئول و البته ناجی نجات دخترا از دسته پسرای منحرف و عوضی و البته بچه های دوره گرد ...دشمن بزرگ زورگیرا و عوضیا حساب میشه!احتمالا اینبارم کسی رو نجات داده که این بلا سرش اومده با این تفاوت که هر دفعه این بلا سرش نمیومد و فقط یه زخم کوچیک نهایتا میوفتاد روش!

از ریکاوری درش آوردن و بردنش تو بخش و من هم رفتم نشستم پیشش.پرستار بهش رسیدگی کرد و چک کرد و کارای لازم رو انجام داد و رفت بیرون.به صورتش داشتم نگاه میکردم..خوشگل و جذاب بود..اندامی باریک اما ورزشکاری داشت.قد بلند و لاغر بود.176قدش بود.صورتی ریز نقش و ظریف داشت.پوسته سفیده صورتی.چشمای درشت و کشیده با رنگه سبز جنگلی.موهای کاملا مشکی و مژه های پر و حالت دار مشکی.لبای خوش فرم و قرمز.این دختر واقعا جذاب و تو دل برو بود اگر مهربون تر بود.إمیلی هیچ وقت با هیچ بشری خوب نبوده جز چند نفر..من و جیهو و آقا و خانوم مون!

یکم بالاسرش نشستم و بعد از جام بلند شدم که برم برای خودم یه چیزی بخرم گشنم شده بود...وقتی از اتاقش اومدم بیرون دررو آروم بستم..سرم رو که بلند کردم احساس کردم ایلای رو دیدم..رفتم سمتش..رو صندلی نشسته بود و چشمش رو هم بسته بود و دست به سینه بود و سرش رو به دیوار تکیه داده بود و تو هم بود قیافش!رفتم رو به روش وایستادم و دستم رو گذاشتم رو شونش و آروم گفتم :

- ایلای؟

چشماش رو باز کرد و با دیدن من لبخند زد و گفت:

- بله؟

بعد یهو متوجه موقعیت شد و با تعجب گفت:

- تو اینجا چیکار میکنی؟

- دوستم حالش بد شده بود منم اینجا آوردمش...

- کی؟؟؟؟؟هستی؟؟؟؟؟

خندم گرفت و گفتم:

- نه..امیلی همون که یبار اومد پیشم و گفتی وای دوستاتم م3 خودت خشنن...چشم رنگیه!

- آهان...مون إمیلی؟

- بینگو...

ایلای سرتکون داد...پرسیدم:

- چیشده اینجایی؟

- مامانم حالش بهم خورده بود با آمبولانس آورده بودنش اینجا به منم اطلاع دادن که خودم رو برسونم!

- الان چطوره؟

- بهتره...

سرتکون دادم...

- دارم میرم برا خودم یه چیزی بخرم گشنم..میای باهام؟

- اوم..خوده منم گشنم! بلند شد و همراهم اومد.ایلای پسری شیطون بود اما...آدم خود داری بود.وقتی ناراحت بود میخندید و بروز نمیداد و وقتی بیحوصله بود مسخره بازی درمیاورد یا به کاراش میرسید.ضدحال بود و البته دختر کش.و تا حدودی دختر باز.بقولی تا دم چشمه میبرد اما تشنه برمیگردوند ملت رو.بعد از کی سوپ با ایلای جور بودم..بسیار بسیار دوستش داشتم.مامانش گاهی اوقات اینطوری میشد.یجورایی بیماری اعصاب داشت.اما هیچ وقت دلیلش رو نخاستم بدونم چون میدونستم که ایلای خوشش نمیاد کسی از خصوصی ترین مسائلش خبر دار باشه.از رستوران خوده اون بیمارستان برای خودمون غذا خریدیم من ساندویج سرد ژامبون و پنیر گودا دوبل و قارچ.ایلای هم ساندویچ مرغ و سبزیجات.من آب گرفتم و ایلای دلستر.تو محوطه همون بیمارستان رو یه نیمکت نشستیم و بدون حرف زدن شرو به خوردن کردیم.تو فکرم این بود که جیهو داره چیکار میکنه که ایلای پرسید:

- هانا؟از کی اومدی کره؟

- از وقتی 13یا 14 ساله بودم.چطور؟

- آخه لهجه کره ایت خیلی خوبه.مثله خوده کره ایا..اگر چهرت هم م3 ماها بود هیچکس نمیتونس تشخیص بده که کره ای نیستی.البته ها شبیه ماها هستی بخاطر چشمای کشیدت اما خب چشای تو خیلی درشتره.

- الان متمرکز شدی رومن چرا؟بشین غذات رو بخور.

- خب دیگه...

و یه چشمک تحویلم داد و به خوردن بقیه ساندویچش ادامه داد.طبق معمول سره 5دقه غذام تموم شد.ایلایم با تعجب به من نگاه کرد و گفت:

- چقدر زوووووووووووووود....

- اوصولا!

خندید و دلستر خورد و بقیه ساندیچشو خورد.گوشیمو درآوردم.کی سوپ اس ام اس داده بود:

- هانا ... هیچی خاستم الکی یه چیزی بنویسم تو حموم حوصلم سررفته بود!:))

هیچی نفرستادم براش.هستی اس داده بود:

- کوین شمارت رو ازم گرفت عصری.بهش نمیخاستم بدم اما گفت کارت داره.ناراحت نشی یه وقتا!

بهش جواب دادم:

- نه اشکالی نداره.

اما کوین به من هیچ اس ام اسی نداده بود!!!ایلای غذاش رو تموم کرد و رفتیم بالا.من تو اتاق امیلی و اون پیشه مامانش.

تاصبح نخوابیدم ذهنم مشغول بود.همه صحنه هایی که از اول زندگیم یادم بود جلو چشمم رژه میرفت.ساعت 8 چشماش روباز کرد امیلی.خودم رو بردم جلوتر و گفتم:

- درد داری؟

نگام کرد و لبخند زد و گفت:

- نه..اینجا چیکار میکنی؟

- خودم آوردمت اینجا.نمیتونسم که ولت کنم به حال خودت...

- ممنون.

- چیزی نمیخای؟

- نه فقط تشنم.

- صبرکن.

از جام بلند شدم و رفتم از پرستارش پرسیدم میتونم آب بهش بدم که چزاغ سبز بهم داد.رفتم یه لیوان پرکردم و بهش دادم.یکم بعد پرستار اومد چکش کرد و رو بمن گفت:

- میتونه مرخص شه اما دکتر باید ببینتش..

رفتو با دکترش اومد و اونم اجازه داد.کارای ترخیص رو انجام دادیم و بردمش.تو ماشین نشوندمش.چشماش رو بسته بود.ساعت9 بود.یاده مدرسه جیهو افتادم.سریع بردم امیلی رو خونه خودم و از هستی خاستم مراقبش باشه و اونم بی هیچ حرفی قبول کرد.هرچند میدونسم که حالش از امیلی بهم میخوره و همینطور امیلی از اون ولی چاره ای نبود.رفتم مدرسه جیهو.جلسه خاصی نبود فقط کارنامه های بچه هارو دادن که جیهو مثله همیشه ممتاز مدرسشون بود.مدیرشون یک عالم تقدیر و تشکر و این داستانا.رفتم خونه..

- سلااااااااااااااااام...

- علیک سلام...چه خبر؟

- هیچی...کارنامه جیهو رو گرفتم مثله همیشه 20!

- امیلی رفت چند دقه پیش.

- اشکال نداره.نهار که خاستم ببرم میرم بهش سر میزنم.

- ازش خوشم نمیاد.

- باز چرا!؟

- شبیه ماست میمونه!

- به اون خوشگلی...

- سرد یخ بیحوصله کم حرف بی اعصاب خودشو هم که همیشه برا من میگیره...خوشم نمیاد ازش خب..

- مجبور به دوست داشتن و خوش اومدن ازش نیستی که...خیلیا همینن...اما من هم دوسش دارم هم ازش خوشم میاد..

- تو تویی منم من!

- بلی...

- کتلت پختم...اما برا خودمون نه اون!

- باید مایعات بخوره...

رفتم سمته آشپزخونه و خودم دست بکار شدم.هم هستی هم امیلی حالشون از هم بهم میخورد.آخه چندبار بحثشون خیلی بالا کشید و بدجور حاله همدیگرو گرفتن از اون به بعد امیلی گفت خوشم نمیاد ببینمش...خودخواهه و نمیخاد که تو دوسته من باشی...هستیم راجبش میگه بیشعور و دیوونس و فکر میکنه که عالیه درحالی که هیچی نیس..حیف تو نیس با یه همچین مفتی دوست باشی؟ و جواب من همیشه در این موارد لبخند حاکی از بسه دیگه است!

براش سوپ پختم با مرغ..طرفای ساعت 12 جیهو اومد خونه اول به هستی سلام داد بد اومد پیش منو گفت:

- نونا..بریم بیرون 1ساعت دیگه؟

- کجا ؟

- من کاردستی باید درس کنم وسیله ندارم.

- باشه حتما.

- ممنون.

سرش رو بوسیدم و رفت سمته اتاقش...هستی داشت رو طرحش کار میکرد و بی صدا بود غذای من حاضر شد و گذاشتمش تو سینی و بردم واحد روبه رو که خونش بود.درو برام با خوشرویی باز کرد و سینی رو از دستم گرفت:

- ممنون هانا..خیلی تو خوبی...

بهش لبخند زدم و نشوندمش و تا ته مجبور کردم غذاش رو بخوره وقتی تموم شد تشکر کرد بابتش و گفت:

- هانا هیچ وقت من رو پیش هستی نذار...واقعا جلو زبونش رو نمیتونه بگیره و فقط تیکه میندازه منم که میشناسی عصبانی شم فاجعه میشه.واسه همین زود اومدم بیرون.

- نمیتونسی تنها باشی که.

- چرا...حاضرم از تنهایی بمیرم ولی پیش اون نباشم...

- باشه...

- ممنون که درک میکنی...

به ساعت نگاه کردم یه رب به 1بود.

- من باید برم دیگه..توم خوب استراحت کن تا خوب شی..

- اوکی دییِر...

- بای...

- سیوو سوووون!

رفتم بیرون و جیهو وهستی درحال خوردن بودن و میخندیدن...

- منم میخاااااااااااام....

هستی: خب بیاااااا کسی مجبورت نکرده که نگران ماست باشی...

- هستی؟؟؟بازم؟؟؟؟اومدم....

و با خنده نشستم به خوردن...جیهو یک عالم هستی رو میخندوند و منم همکاری میکردم...کلا جو رو عوض کردیم..به ساعتش نگاه کرد جیهو و گفت:

- نونا؟؟؟بریم؟

- اوم بریم...

رو به هستی گفت:

- ممنون خیلی خوشمزه بود هستی شی!

- خواهش میکنم جیهو شی!

بلند شد و رفت سمته اتاقش که لباس عوض کنه و من هم ظرفو ظروف رو جمعو جور کردم و هستی بشور و بساب!

رفتم تو اتاقم لباس پوشیدم داشتم موهام رو میبستم که درو باز کرد جیهو و گفت:

- نونا؟موهات رو نبد...باز بذارشون!

- باشه...

جیهو همیشه بهم میگفت که موهام رو باز بذارم..کیلید ماشین رو برداشتم گوشیمو دیدم که داره زنگ میخوره کی سوپ بود!

- بله؟

- سلاااااااااااااااااممممممممممممممممممممممم....

- خب حالا،کر شدم...سلام!چیشده انقده خوشحالی؟؟؟؟

- وووهوووو...هیچی ماکتم درست نبود واسه کلاس امروز و الان یکی از بچه ها خبر داد که اون 3ساعت کلاسیم که با استاد پارک داریم کنسل شده و نمیاد...واسه همین خوشحالم میخام رانندت بشم امروز...

- چرا؟؟؟؟

- چون که دوست دارم...

- خب من دارم میرم بیرون با داداش کوچیکم کار داره...

- اشکال نداره کله شهرو هم بخای میبرمت...دربست رانندتم بطور رایگان!

- جالبه...از خود گذشتگیت منو کشته....

- ههههه...من پایینم بیا! - باشه اومدم راننده لی!

گوشیم رو قط کردم و به جیهو گفتم جریان رو...لبخند تحویلم داد و گفت باشه...

رفتیم پایین...کی سوپ با خوشرویی به جفتمون سلام داد و جیهو انقدر مودب و باشخصیت حرف زد که کی سوپ منو نگاه کرد و با تعجب گفت چند سالشه؟

- 8!

- أأأأأ....باورم نمیشه...

- برادرم شگفت انگیزه...

من جلو و جیهو عقب نشستیم...

کی سوپ از آینه به جیهو نگاه کرد و گفت:

- خب کجا باید برم؟

- مرکز خرید اصلی !

- باشه...

کی سوپ همیشه تو ماشینش آهنگای شاد و البته پر سرو صدا میذاشت .. اینبار هم همین بود ولی خودشم همزمان حرف میزد و مسخره بازی درمیاورد طوری که جیهو یدفعه گفت:

- ببخشید اما یا صدای این رو کم کنید یا خاموشش کنید واقعا متوجه هیچ چیز نمیشم سر درد گرفتم!

انقدر قاطع و محکم گفت که کی سوپ زود صدای ضبطش رو کم کرد و گفت:

- ببخشید...

- خواهش میکنم...

خودشم به من یه نگاه کرد و گفت:

- ترسناکه...ازش میترسم...

من: وهوووهوهوووو بترس....

- ههههه...

رفت پارکینگ مرکز خرید و گفت :

- خب اینم از اینجا...بفرمائید...

جیهو تشکر کرد و پیدا شد و دسته من رو گرفت کی سوپ همش دستشو مینداخت دور شونه من و جیهو هم هی میومد وسطه ما و اینو از من جدا میکرد...موقع خرید کردن که سوژه بود..کی سوپ از 2متریه من رد میشد همیچین ترسناک نگاه میکرد که میرفت کنار کی سوپ.انقدر همم اذیتش کرد که حد نداشت...

رفتیم تو یه کافی شاپ و بعد از سفار جیهو رو به من گفت:

- نونا؟گوشیت رو میدی بهم؟

- اوم...

گوشیمو گرفتم سمتش...شماره گرفت و شروع کرد به حرف زدن!

- سلام...- ممنون...-آره..- کجایی؟ - نه همین دسته چپت...- آهان...

گوشیو قط کرد و گرفت سمته منو یه لبخند تحویل کی سوپ داد...

سر برگردوندم کوین همراه با ایلای اومدن داخل...ایلای زودتر از کوین سلام داد و جیهو رفت با کوین دست داد و برا ایلای فقط تعظیم کرد...من دهن باز مونده بودم...

روبه روی من کوین نشست و کنار کی سوپ ایلای ...

من رو به جیهو:شماره کوین رو از کجا داشتی؟

لبخند تحویل داد!

کوین: خب چه خبرا جیهو؟

- هیچی...یک عالم خرید کردم...باید قول بدی کمکم کنیا....باید کاردستی درست کنم!

من...فکم چسبیده بود به زمین...جیهو به کوین داشت میگفت کمکش کنه!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شگفتا!

کوین لبخند زد و گفت:

حتما!

ایلای رو به جیهو:چطوری کوچولو؟

- ممنونم آقا! ایلای خودشو جم کرد و گفت:باشه حالا چه خشن!

جیهو لبخند بهش تحویل داد..به ساعتش باز نگاه کرد و رو به من گفت: نونا پاشو بریم کارام میمونه ها!خب دیگه کی سوپ شی با ایلای شی خوش بگذرون بای بای....

همچین تند و سریع دسته منو کوینو گرفتو بلندمون کرد که وقت نکردم از کی سوپ بیچاره خداحفش کنم...ولی بهش اس میدادم و عذرخواهی میکردم حالا....و دنبال خودش میکشوند...من واقعا از تعجب شاخام قابل دیدن بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تو ماشین کوین نشستیم و به کی سوپ اس دادم و معذرت خواهی کردم و گفت: اشکال نداره ه وقت دیگه بدون اون داداشه ترسناکت میریم بیرون!و من دیگه هیچی نگفتم!

جیهو رو به من و کوین گفت:

- خوشم نمیومد از اون دوتا...فقط به نونام میچسبن...آوردمتون بیرون که دعوام نشه!!!

کوین خندید و گفت:

- اوه اوه...چه غیرتی....

- فکر نکنی تو از اونا جداییا...توم حق نداری...بگم...!

و دست منو گرفت!

کوین یه نگاه به من کرد بعد به جیهو و خنیدید و گفت:

- باشه باشه...

راه افتاد و رو به جیهو گفت : خب قربان کجا باید بریم؟

- خونه ... البته پیش من!

- پیش تو؟

روبه من:آره دیگه خونه استاد!

من: آهان...

کوین رو بمن: خب کجاست؟

منم آدرسو دادم!

کوین چه برخورد گرم و مهربونی داشت...عجیب بود و اینکه جیهو انقدر باهاش صمیمی بود عجیب تر...شاید 1ساعت بزور کوین رو دیده بود ولی...!؟برام جای سوال بود ازشم میپرسیدم فقط لبخند تحویل میداد...به خونه استاد کانگ که رسیدیم کوین ماشین رو آورد تو پارکینگ و جیهو زودتر رفت داخل خونه و من منتظر موندم کوین بیاد بیرون از ماشین!

- چه خونه زیباییه! - اوم...

راه افتادم و اونم دنبال من اومد...وقتی وارد شدیم خانم سو بهمون سلام داد و راهنمایی کرد..که من فرستادمش دنبال کاراش.جیهو رو صدا زدم و صداش از طبقه بالا اومد!

- بریم تو اتاقش رفته!

- باشه حتما..

داشت به عکس بزرگ منو استاد و جیهو نگاه میکرد...اومد از پله ها بالا و با دیدن اتاق جیهو یک عالم تعریف کرد و با جیهو مشغول بود...کاردستیش یه چیزی بهتر از عالی دراومد و از خستگی همون جا جیهو خوابش برد...سرشو گذاشتم رو چام و موهاش رو ناز میکردم..احساس کردم یه نگاه داره روم سنگینی میکنه سرمو بلند کردم و چشمای کوین رو دیدم که روم زومه...ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم :

- چیزی لازم داری؟

لبخند زد و گفت:

- به خواب...خیلی خوابم میاد!

- خب ... اینجا تخت اضافی هست بیا بهت نشون بدم...

سرتکون داد...قیافش فوق العاده مهربون بود!!

اومد جلو و جیهو رو از رو زمین بلند کرد و گذاشتش رو تخت پیشونیش رو بوسید و روش رو کشید و کاردستیش رو آماده گذاشت رو میز و وسایل اضافی رو هم برداشت و ریخت تو یه پلاستیک و گذاشت رو میز و به من لبخند زد و همراهم اومد!کوین واقعا عجیب بود...خیلیییییییی!

سمت اتاق کناری بردمش و درو باز کردم داخل شد و دروبستم و چراغ رو زدم و گفتم:

- اینجا میتونی استراحت کنی...برای شام بیدارت میکنم! - هانا...ممنون!

پشتم بهش بود که برم وقتی این جمله رو گفت وایستادم..برگشتم سمتش و گفتم خواهش میکنم!

- هانا؟

- بله!؟

- امم....هیچی...فقط میخاستم بگم که جیهو واقعا دوست داشتینه...

- خیلییی...

- میشه همیشه اینطوری پیشش باشم؟

- آره...چرا نشه!؟اونم از تو خوشش میاد!

بهم لبخند زد و گفت: ولی خواهرش نه!

- به خوش اومدن نیومدن من چیکار داری...مهم جیهو ه!

- اینم حرفیه...

و یه لبخند شیطانی تحویلم داد...سرتکون دادم و رفتم بیرون...

کوین چش بود واقعا!؟

شام که حاضر شد و میز رو چیدم برگشتم که برم بالا یهو صورت کوین رو به روم رو دیدم که فاصله چند سانتی ازم داشت دستاش رو کرده بود تو جیبش و منو و البته میز رو نگاه میکرد دستم رو گذاشتم رو قفسه سینم و گفتم:

- ترسیدم کوین...

ذوق کرد و حسابی خندید....

منم که خندم گرفته بود ولی جلو خودم رو میگرفتم و گفتم : چرا میخندی؟

- خیلی باحال شدقیافت آخه! - منو دیگه نترسون چون بد میبینی...

- یس مادام!میرم جیهو رو بیارم برا شام!

- ممنون...

- خواهش...

رفت بالا ... زنگ در زده شد...درو باز کردم و هستی رو دیدم...بغلش کردم و گفتم..من 1ساعت پیش بهت گفتم بیا الان میای؟

- کار داشتم...ببخشید...

- خواهش..

- کوین هنوز هست؟

- اوم...

سرتکون داد...کوین جیهو رو گرفته بود و رو پله ها بالا پایین میبردش و بقولی بچگی میکرد...با دیدن هستی دست تکون داد و بلند گفت:

- سلاممممممممممم!

- سلام کوین...خوبی جیهو؟

- بله!

اومدن سر میز نشستن...کوین دقیقا کنار منو جیهو نشست...و هستی روبه ی من...

کوین- اوم چقدر غذا!

- نوش جان...

شروع کرد به خوردن و یک عالمه تعریف کرد...واقعا این اون کوین ساکتی نبود که من میشناختم...

بعد از شام هستی و کوین رفتن یه گوشه و شرو به حرف زدن کردن و جیهو بازم خوابش میومد و رفت گرفت خوابید..

ساعت 12 بود که کوین بلند شد بره...تا دمه در رفتم بدرقش...دمه در اومد جلو و دست داد و تو چشام ذل زد و گفت:

- تو واقعا مهربونی هانا....

- توم همینطور...

لبخند زد و گفت:

- امیدوارم بازم بتونیم باهم اینطوری باشیم نه شطرنج بازی کنیم...دوس دارم دوست باشیم نه دشمن...قبوله!؟

سرتکون داد و گفتم:

منم همینطور...

- خوشحالم که نظرت اینه! سرتکون دادم...

- خب پس تا فردای خوب...

- اوم...خداحافظ!

- خداحافظ...(بعد از یه مکث طولانی) هانا!

رفت بیرون و منم اومدم پیش هستی...کله روزو واسش تعریف کردم و یک عالم خندونمش...

وقت خواب شد و هستی رو بزرو نگه داشتم همونجا تا بخابه و بعد از یه جدال طولانی قبول کرد!

منم رفتم تو اتاقه خودم...

دراز کشیدم رو تخت که زنگ اس ام اس گوشیم رو شنیدم برداشتم کوین اس ام اس داده بود!

- امروز روزی بود که واقعا بهم خوش گذشت...تو عمرم از بودن کنار یه دختر و یه پسر بچه 8ساله انقدر لذت نبرده بودم...امیدوارم که همیشه همینطوری باشه!!!

جواب دادم بهش:

- خوشحالم که باعث خوشحالیت شدم!

- هانا.... ممنون...تو خیلی خوبی...

- خواهش میکنم!کوین!

- خوب بخوابی...شب بخیر!

- توم همینطور...شب خوش!

با فکر اینکه کوین چرا یهو انقدر متغییر شده بود و این حرفا و رفتارا حتی نگاها و حسا...واقعا عجیب بود...طوری که با همین فکرا خوابم برد....

صبح با بوی عطر جیهو چشمام باز شد!

- سلام...

- سلام جیهو...خوبی؟

- اوم...نونا کوین چرا انقدر پسر خوبیه!؟ - نمیدونم..

- نونا...راستی میخام در مورد اون استثنا قائل شم!

- درچه مورد!؟

 - درمورده توو!!!!

زبون دارازی کرد و در رفت!!!!!

- هی جیهووووووووووووووو.............

- چیکارش داری؟؟؟؟بچه شاده بذار شاد باشه دیگه!!!!

- آخه هستییییییییی....

- پاشو دیر شد!

- اومدم...

بلند شدم از جام و صورتمو شستم لباس عوض کردم و با ماشین استاد کانگ رفتم اول جیهو رو رسوندم بعدم با هستی رفتیم دانشگاه ... کوین کنار ایلای وایستاده بود و به یه نقشه داشت نگاه میکرد...

- سلام...

ایلای با شینیدن صدای هستی شاخکاش تکون خورد:

- سلام هستی شی...سلام هانا!

- سلام...

کوین نگاهمون کرد و گرم سلام داد!

رفتیم کلاسا و تموم که شد یهو مینهو افتاد دنبال من...اذیت میکرد...هر چیم بی محلی میکردم بدتر میکرد با اون خنده کریهش...

حتی تو محوطه هم ول کن نبود یهو دیدم خفه شد...سرمو بلند کردم دیدم کوین رو به رومه...

یهو مینهو گذاشتو رفت...وقتی رفت یه نفس راحت کشیدم و کوین گفت:

- خوبی؟

- ممنون!

- خواهش ...

دستاش رو گذاشت رو شونم و منو برد سمته سلف و روبه روم نشست و گفت:

- از این به بعد تنهایی جایی نرو..این پسره خیلی شره!

سرتکون دادم...

- کلاست تموم شد!؟

- آره...

- اوکی...

قهوش رو خورد و بلند شدم که برم گفت:منم میام همراهت...

- نه..خودم میتونم!

- میام....

قاطع گفت و منم با تعجب سرتکون دادم...

دنبالم اومد و دیدم که مینهو منتظره توماشینش وقتی دید با کوینم زد رو فرمون و رفت....

تو ماشین که نشستم کوین گفت پسره آشغال...

و من به کوین نگاه کردم و گفتم چرا!؟؟؟

- اون سویانه!؟؟؟

به سمتی که اشاره میکرد نگاه کردم ...سویان رو زمین افتاده بود و خودش رو تو خودش جم کرده بود...

- چرا خودشه!

یهو دویید رفت سمتشو منم رفتم..سویان بیهوش بود!!!

------------------------------------------------------------------------------------------

چطور بود؟خوشتون اومد!؟؟؟



نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
BHW
سه شنبه 1396/01/29 14:30
This is my first time go to see at here and i am really happy to read
all at one place.
BHW
دوشنبه 1396/01/14 07:34
Hello colleagues, how is all, and what you want to
say on the topic of this article, in my view its actually amazing for me.
N!KO
پنجشنبه 1392/01/15 16:07
▄▀▀▓▒░░░░░░░░░░░░░░░░▒▓▓▀▄
▄▀▓▒▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒▒▓▀▄
█▓█▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒▓▒▓█
▌▓▀▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒▀▓█
█▌▓▒▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒▓█
▐█▓▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒▓█▌
█▓▒▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒▓█
█▐▒▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒▒█▓█
█▓█▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒█▌▓█
█▓▓█▒░░░░▒█▄▒▒░░░░░░░░░▒▒▄█▒░░░░▒█▓▓█
█▓█▒░▒▒▒▒░░▀▀█▄▄░░░░░▄▄█▀▀░░▒▒▒▒░▒█▓█
█▓▌▒▒▓▓▓▓▄▄▄▒▒▒▀█░░░░█▀▒▒▒▄▄▄▓▓▓▓▒▒▐▓█
██▌▒▓███▓█████▓▒▐▌░░▐▌▒▓████▓████▓▒▐██
██▒▒▓███▓▓▓████▓▄░░░▄▓████▓▓▓███▓▒▒██
█▓▒▒▓██████████▓▒░░░▒▓██████████▓▒▒▓█
█▓▒░▒▓███████▓▓▄▀░░▀▄▓▓███████▓▒░▒▓█
█▓▒░▒▒▓▓▓▓▄▄▄▀▒░░░░░▒▀▄▄▄▓▓▓▓▒▒░▓█
█▓▒░▒▒▒▒░░░░░░▒▒▒▒░░░░░░▒▒▒▒░▒▓█
█▓▓▒▒▒░░██░░▒▓██▓▒░░██░░▒▒▒▓▓█
▀██▓▓▓▒░░▀░▒▓████▓▒░▀░░▒▓▓▓██▀
░▀█▓▒▒░░░▓█▓▒▒▓█▓▒░░▒▒▓█▀░
█░░██▓▓▒░░▒▒▒░▒▒▒░░▒▓▓██░░█
█▄░░▀█▓▒░░░░░░░░░░▒▓█▀░░▄█
█▓█░░█▓▒▒▒░░░░░▒▒▒▓█░░█▓█
▐█▓█░░█▀█▓▓▓▓▓▓█▀░░█░█▓█▌
█▓▓█░█░█░█▀▀▀█░█░▄▀░█▓█
█▓▓█░░▀█▀█░█░█▄█▀░░█▓▓█
█▓▒▓█░░░░▀▀▀▀░░░░░█▓▓█
█▓▒▒▓█░░░░░░░░░░░█▓▓█
▐█▓▒▓██▄█░░░▄░▄██▓▒▓█
█▓▒▒▓█▒█▀█▄█▀█▒█▓▒▓█
█▓▓▒▒▓██▒▒██▒██▓▒▒▓█
█▓▓▒▒▓▀▀███▀▀▒▒▓▓█
▀█▓▓▓▓▒▒▒▒▓▓▓▓█▀
▀▀██▓▓▓▓██▀


آپــــــــــــــــــــــــــــــــــــم نیای میدم این بخورت
پاسخ S|-|!\/A : میام...
arash
چهارشنبه 1392/01/14 13:58
باشه!خوب من دیگه بچه خوبی میشم،با خانوم معلم دیگه کاری ندارم اصلا!
پاسخ S|-|!\/A : من این وسط اصلا چیکارم...
خانوم معلم خودش اگه خودش دید مشکلیه میگه بهت...
arash
چهارشنبه 1392/01/14 00:20
من غلط کنم گیر بدم!دیدم کم پیدا که چه عرض کنم ناپیدان،خواستم پیدا شن!خواستم کادر مدرسه کامل باشه،شدم آدم بد!؟؟
پاسخ S|-|!\/A : نه فقط مربوط به الان نیست که...
بخند بخند شاد باش شاگرد خانوم معلم پیداش بشه شتکت میکنه!
arash
سه شنبه 1392/01/13 23:39
خواهش میکنم!دیدید راست گفتم!!چه شاگردخان باهوشیم!قابل توجه خانوم معلم!
پاسخ S|-|!\/A : بله بله...موجبات خنده و شادیمو برای چند لحظه فراهم نمودی....
تو خجالت نمیکشی تو همه کامنتا به خانوم معلم گیر میدی؟؟؟؟
بزرگترته ها!
arash
سه شنبه 1392/01/13 22:09
از همین نوشته من،7تا برین پایین،میفهمین!
پاسخ S|-|!\/A : خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخکککککککککههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!
جلببببببببببب بووووووووووووووووووووووووووود!!!!!!!!!!!!!!
هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها.....:)))))))))))))))))
arash
سه شنبه 1392/01/13 18:03
بله،شما!چون دقیقا ۲روزه دارم زاغ سیاه جواب دوقلوهای افسانه ای رو چوب میزنم اما خبری نیس!
پاسخ S|-|!\/A : جریان دوقلو های افسانه ای چیه!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
arash
سه شنبه 1392/01/13 17:57
اوه اوه.......خانوم مدیر رو شدیدا عصبانی کردن!
پاسخ S|-|!\/A : ............
arash
سه شنبه 1392/01/13 15:50
اوه اوه.......خانوم مدیر رو شدیدا عصبانی کردن!
پاسخ S|-|!\/A : عصبانی؟؟؟من؟؟؟
N!KO
سه شنبه 1392/01/13 00:13
ای وای داش یادم میرف قالب جدید گذاشتم بیا نظر بده
پاسخ S|-|!\/A : نظر گذاشتم الان!^&^
N!KO
سه شنبه 1392/01/13 00:12
تا میام طرف کامپیوتر دعوام میکنن میگن برو درس بخون
پاسخ S|-|!\/A : آره بمنم خیلی گیر میدن...!مهمونم که داشته باشیم جیغ جیغشون بیشتره!!!
Laleh&Bahareh
دوشنبه 1392/01/12 12:03
سلام عزیزم خوبی؟
واقعا ناراحت شدی؟ ببخشید اجی اصلا منظوری نداشتم فک نمیکردم تا این حد ناراحت بشی!راستش من برایان رو زیاد نمیشناسم یعنی ته و توشو در نیاوردم فقط تو چند برنامه دیدمش و تو بعضی جاها با یوکیس بوده دیدم ^^ بازم میگم اجی جون منظوری نداشتم ببخشید!
arash
دوشنبه 1392/01/12 11:27
محمدرضا جواب من وتو اون جمله آخریه ها!باهم داده شده!
پاسخ S|-|!\/A : دیشب واسه محمدرضا خان هم یک عالمه نوشته بودم جواب اما.....؟نمیدونم کجا رفته جوابم!!!!
اما الان پاسخ دادم به سوالش...
darya
یکشنبه 1392/01/11 12:28
چینگو جونم راس میگن این دوتا!منم برا قسمت جدید دلم تنگ شده!اگه کاری نداری، زحمتشو زودی بکش!لطفا!
پاسخ S|-|!\/A : باشه دریا خانوم...چشم بذار یکم کارامو راستو ریس کنم م3 آدم درسامو بخونم...
میذارم شده کم هم باشه میذارم قسمت جدید رو براتون!^^
arash
یکشنبه 1392/01/11 12:15
آره ها!دوست عزیزم راس میگه بذارید دیگه!(کاش خانوم معلم بود اینجا،اون میگفت،گوش میکرد خانوم مدیر)
پاسخ S|-|!\/A : به حرفه شما شاگرد خوبامم گوش میدم...
خانوم معلم سفر بود و تازه برگشته الان...حسابیم خستس...و یک عالمم خستس...
چشم ...
mohammadreza
یکشنبه 1392/01/11 12:10
خوب اون هفته که گفته بودین نمی نویسین گذشت،میشه این هفته داستانو زودی بذارید!؟
پاسخ S|-|!\/A : اااااااااا...یک عالم جواب واست نوشته بودم دیشب!!کو پ؟؟؟؟
بله میشه امابخدا یک عالم مهمون و مهمون بازی...دیشب ساعت 1رفتن از خونمون!آخه هفته دوم عید و مهمون بازی؟؟؟
تازه یک عالم از درسام مونده!کلا بدبختی...
اما چشم میذارم...اما انتظار زیاد ازم نداشته باشید ها!
N!KO
شنبه 1392/01/10 18:24
چون تحریمم از ناحیه والدین
پاسخ S|-|!\/A : چرااااااا؟؟؟بخاطر چی؟؟
N!KO
شنبه 1392/01/10 13:01
na
پاسخ S|-|!\/A : چی نه؟!!داستانت؟چرا آپ نمیکنی؟!!
N!KO
شنبه 1392/01/10 10:44
خیلی خوشمل بود
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میشه!^^
mahtab
جمعه 1392/01/9 16:30
اجی اپم ولی داستان نیست حتما بیا
پاسخ S|-|!\/A : اومدم نظرم دادم!
N!KO
چهارشنبه 1392/01/7 20:00
کلوش چرا بهم نگفتی آپی حتما باید خودم بیامو با چنین صحنه ای روبرو شم؟مثل همیشه تک بود خوشملو جیجر
پاسخ S|-|!\/A : ببخشید....فکر کردم دیده باشی...خواهش میشه^^
شما آپ نکردی؟
laleh
سه شنبه 1392/01/6 16:43
تا حالا تو عمرم اینقدر حدس چرت نزده بودم (کوین شد امیلی)هههههههه
هستی حسود نیس از امیلی خوشش نمیاد زور که نیس بزار اینقدر تو سرو کله هم بزنن تا خسته بشن ککککک
جیهو هم که حرف نداشت ضد حال میزنه در حد لالیگا ... دیدی من میگم این پسر مهر مار داره جیهو که طرفداراش شده ....
عالییییییییییییییییی بود دونگسنگم عالییییی
در ضمن ببخسید دیل داستانتت رو خوندم و نظلیدم جوجو جونم
پاسخ S|-|!\/A : کککک^^گفتم که...!
دقیقا...(درمورده هستی)
واقعا ها...جیهو ندیده خوشش اومده ازش...اونم کی جیهو با اون اخلاقش!!!!:-O
خواهش میشه...قابل شمارو مداشت!!!
نه بابا منکه میدونم درگیر مهمون و مهمون بازی بودی...اچکال نداله اوننی خانووووووم!!>^^<
mahtab
دوشنبه 1392/01/5 21:15
هییییییی خیلی قشنگ بود .اوا سویان!!!راستی اپم خواستی بیا
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میشه!!!
اومدم!^^
farnoosh
دوشنبه 1392/01/5 20:52
Kheili ghashang bood baadi ro zooooood mizariii? Darharhal montazeraaaaam!;)!
پاسخ S|-|!\/A : خواهششششششش...ببینم چند چندم...تونسم چشم!
darya
دوشنبه 1392/01/5 18:02
چینگووو جووووونم عالی بود،حرف نداری!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش میشه عزیزم!
mohammadreza
دوشنبه 1392/01/5 17:59
آخیش به خیر گذشت،کوین نبود.چرا دوباره هانا وکوین غیر عادی مهربون شدن؟!اما مرسی درکل حرف نداشت!
پاسخ S|-|!\/A : حیف تو این هفته دیگه نمیخام بنویسم داستان رو والا میگفتم بهت که چرا غیر عادیه!!نقشه دارن جفتشون چون!
خواهش!
arash
دوشنبه 1392/01/5 17:56
ای بابا بیچاره هستی رو چیکار دارید،خوب هرکی یه اخلاقی داره دیگه اینم حساسه!خانوم مدیر عالیییییییی بود
پاسخ S|-|!\/A : راس میگه شاگرد...بعدشم بحث امیلی و هستی جداس...اون برداشته امیلی بوده نه اینکه هستی واقعا حسودی کنه!
sahar
دوشنبه 1392/01/5 17:53
دوست دارممممم دوستم!خیلیییییی قشنگ بووووود!راس میگه حسودی بده،هانا مهربون هستی حسود!؟!
پاسخ S|-|!\/A : خواهش...باباحسودی چیه...!؟
هانا همچینم مهربون نیس!
sara
دوشنبه 1392/01/5 17:49
آخ دوست جووونم باحال بود!دست درد نکنه،مرسییی!جدا نکته اخلاقیش خوب بود!خانوم هستی خانوم زشته حسودی!
پاسخ S|-|!\/A : اصلت اون نکته اخلاقیش نبود...چون نکته ای نداشت...
خواهش!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30