تبلیغات
''' UKISS & BIG BANG ''' - One Story...!Part 21

One Story...!Part 21

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:چهارشنبه 1392/02/4-21:29

اینم از قسمت جدید....

آقا فقط اینکه من خیلی ننوشتم...درحده توانم بود...امیدوارم خوشتون بیاد....

بی هیچ حرفه پیش و پسه دیگه ای بفرمیوووووییید ادامه!


تو فکر بودم...تو فکره اینکه این مینهو چه مرگشه؟واسه چی انقدر دیوونس؟اگر فقط یکبار اینکاراش رو بفهمن از دانگاه حداقل تا چند ماه اخراج میشه...اگر...

کوین: هانا چند لحظه میای؟

همون لحن همیشه سرد...افکارم رو کنار گذاشتم و بلند شدم و رفتم سمتش...جلو پذیرش وایستاده بود!روبه روش قرار گرفتم:

- بله؟

- این فرم رو پر کن...من چیزی راجبه سویان نمیدونم...

به فرم تو دستش نگاه کردم و سرتکون دادم و ازش گرفتم و خودکار نقره ای سیلور همیشه ماتم رو از از تو جیبم درآوردم و شروع کردم به نوشتن!تاجایی که میدونستم کامل کردم فرم رو به پرستار مسئول تحویل دادم!

بستریش کردن و پانسمان..آسیب خیلی جدی ندیده بود اما دسته راستش مو برداشته بود و رو سرش یه زخم رو سرش که پانسمان شد و نیازی به بخیه نشد!و اما کوین.....هیچی!

تا موقعی که بهوش بیاد کنارش نشسته بودم،وقتی بیدار شد دکتر معاینش کرد و بخاطر سرگیجه ای که داشت قرار شد که شب رو بمونه..با اسرار خیلی زیاد ازم خواست که برم و منتظرش نمونم..منم چون به خواهرش زنگگ زده بودم و تا چند دقه دیگه میرسید قبول کردم!

اومدم بیرون از اتاقش ... کوین رو ندیدم..داشتم میرفتم سمته دره ورودی بیمارستان که دیدم با یه پلیس کوین وارد شد!!!

اومد جلوتر و گفت :

- مینهو زیادی داره خطرناک میشه..سویان بیداره؟

- آره بیداره!

- خوبه!

همراه با اون پلیسه رفتن و من هم منتظر تو سالن وایستادم...10دقه بعد پلیس و کوین باهم اومدن بیرون..پلیسه به من که رسید گفت:

- ایشون رو میشناسید....

و یه سری از سوال ها متداولی که پلیسا این جور موقع ها میپرسن...ازم خواست که بیشتر مراقب خودم باشم و....

سری تکون دادم و باشه ای گفتم!پلیسه همونجا خداحافظی کرد و رفت..کوین به من نگاه کرد و بعد گفت:

- خواهر سویان کی میرسه؟

ساعتمو نگاه کردمو گفتم: چندددقه دیگه...

دستاش رو تو جیبش کرد و به دیوار پشتش تکیه داد و سرتکون داد!منم به سمته در رفتم تا ببینم خواهرش کی میاد!10دقه ای فکر کنم منتظر موندیم تا اومد...ازمون تشکر کرد و زود رفت پیش سویان و منو کوینم به سمته پارکینگ راه افتادیم!

جلوتر از کوین داشتم میرفتم،به ماشین که رسیدم گفت:

- هانا من دیگه میرم! - میرسونمت!

- نه..خودمم میتونم برم...

- هرطور راحتی...اما خب دیره الان!ماشین گیرت ممکنه نیاد!

لبخند زد و اومد نشست !زود ماشین رو استارت زدم و حرکت کردم..ذهنم...پر بود...اما توش چیزی نبود...انگار ویروس گرفته بود و فقط جاش پر شده بود..چون واقعا به هیچی فکر نمیکردم...طوری که کوین یهو گفت:

- هانا؟حواست کجاست؟

- اینجا...

تک خند زد و گفت:

- نه اگر بود...چارراه رو مستقیم نمیپیچیدی...میرفتی راست!

یهو نگاه کردم دیدم راست میگه...خندیدم و گفتم اوم...مغزم ویروسی شده!

لبخند زد...از دور برگردون برگشتم و جلو خونه کوین وایستادم...خونه ای که تاحالا ندیده بودمش..وقتی میخواست پیدا شه گفت:

- دیر وقته و چون خوب میشناسمت و میدونم که نمیای...

- درسته!

- پس...شب خوش!

- اوم!

و پیاده شد..صبر کردم بره داخل..وقتی که رفت منم راه افتادم...از شهر خارج شدم و رفتم رستوران همیشگی!

جلو ساحل یکم نشستم...مغزم از اون پر بودنش دراومد دیروقت بود ساعت 2بود...به سمته سئول به حرکت افتادم!چون با سرعت بالا رانندگی میکردم زودم رسیدم!هستی و جیهو خواب بودن...منم برخلاف همیشم واقعا خسته بودم و رفتم خوابیدم!....اما چیز نگذشته بود که با حرفه عجیبه کوین خواب از سرم پرید.....

-------------------------

تیک تاک تیک تاک...تیک تاک...این صدارو دوست دارم...همیشه بهم گوشزد های عجیبی رو میکرده...

- هانا؟اینجاییی؟؟؟؟

سرمو بلند کردم و هستی رو دیدم...لبخند زدم و گفتم آره ...

اومد رو نیمکت کنارم نشستو گفت:

- خوبه حداقل محل پیدا کردنتو میدونم کجاست!

نیش خند تحویلش دادم...

- هانا 2-3روزه یه مدلی شدی..چته؟

- ذهنم درگیره...این مدت کلا این مینهو و کاراش رو مخم بوده!کارای خودمم سنگینه!

- موندم چرا اخراج نمیشه!؟؟

- بس که پارتیش کلفته!

- ای خدا ای فلک از دسته این پارتی بازیا!

هستی دختری بود که همیشه و همه جا به فکره من بود...دوست نایابی بود...اما تیک تاک...

واسه همین تیک تاک ساعت بهم خیلی حرفا رو میزد...

لبخند زدمو از جام بلند شدم...

- هستی؟؟؟؟؟؟؟؟پاشو بریم...دلم ایلای میخواد! - اونو میخوای چیکار؟

- بتو چه!؟

زبون درازی کردم و بدو بدو رفتم..تیک تاک.. تیک تاک...همشون با ارزشن!حتی....کوین...آره ... !

مغزم واقعا پر بود و این بی دلیل نبود حداقل الان که میدونم چرا...

7ماه بود که از جریان سویان گذشته بود و تو این مدت ایلای به خودش جرات داد و به هستی گفت چه حسی بهش داره...هستی هم ازش خواست تا بتونه درموردش درست فکر کنه تا به نتیجه درستی برسه...استاد کانگ حالش خیلی بهتر شده بود و میتونم بگم معجزه آسا بود زنده موندن و بهبود هرروزش!کی سوپ از دور دست برام تکون داد...

کی سوپ...پسره خوبی که اولین نفر تو این دانشگاه کنارم نشستو باهام خوب رفتار کرد...و سعی کرد بهم نزدیک شه مثله یه دوست!

سلاااااااام.....

دست دادم بهش و گفتم: سلاااااااام...انقده دلم برات تنگ شده بود!

یهو چشماش زد بیرون!

- چیه؟چرا اینطوری نگاه میکنی؟

دورو ورشو نگاه کرد و بعد به هستی نگاه کرد و گفت:با من بود؟

هستی خندید و سرتکون داد!

- آره با خودت بودم...چیه ...؟عجیبه؟

- آره!

- خخخخخخ...

برای اولین بار دستمو انداختم دور بازوشو گفتم...میخوام یکم دله این معشوقات رو به حسودی بندازم...

یه چشمک شیطانی تحویلم داد و گفت:

- کاره بسیار بسیار پسندیده ای میکنی....!

یه علامت ویکتوری گرفتم کناره صورتم..همراه با کی سوپ و هستی به سمته سلف رفیتیم...از همون شب به بعد؛ بعد از اون حرفاش، تا حالا من کوین رو ندیدم...تقریبا هیچ کس ازش خبر نداره ...جز هستی....که هیچی به هیچکی نمیگه اما خودم پریشب بود که اونجا پیشش بودم، دیدم داره با کوین تلفنی حرف میزنه...

جالبه ها...چقدر زود اتفاقات پیش اومد...خیلی زود!

نشستیم و ایلای مث همیشه شروع کرد به مسخره بازی و خنده...

هستی هم همپاش...و من ساکت...من هم از 1ماهی میشد که سکوت اختیار کرده بودم و بیشتر فکر میکردم به تیک تیک ساعت و لحظه های عزیزم....!

جیهوو با استاد کانگ بود...دلم براش تنگ شده بود امروز میرم دیدنش...آها...شکلاتو کادوم براش باید بخرم!تولدشه!

ایلای: هانا ؟ داری کجارو نگاه میکنی با تو بودم؟

- بیرونو...پاییز امسال سرده!متوجه نشدم...چی گفتی؟

کی سوپ نگاهم کرد و گفت: خوبی هانا؟

- آره...

ایلای: نه نیستی...1ماهه که دیگه هانا نیستی...

- پس کیم؟؟

- یکی دیگه...

خنیدیم و گفتم :

- کارام واقعا سنگین شده...هم کار کردن تو شرکت هم سفارت هم اینجا...هستی میدونه شبا3یا فوقش 4ساعت میتونم بخوابم!

هستی: البته نه از موقعی که جناب عالی واسه خودتون خونه خریدین...

- تنها باشم غر نمیزنی اینو بخور اونو بخور...هی ایلای اینو وردار ببر پیشه خودت کچل نکنه منو!

هستی تقی زد به پام...اوی...درد گرفت!

ایلای پقی زد زیر خنده!

از جام بلند شدم و گفتم تا 2ماه دیگه لطفا یا خبر بدین بهم هم خونه شدین یا اینکه بهم کارت عروسیتون رو بدین...هیچ حوصله لوس بازی و دراما بازی کردناتون رو ندارم...

ایلای نیشش باز به هستی نگاه کرد و گفت: حرفه منم همینه اما این خانوم قبول نمیکنه! هستی: تو اول بذار از مرحله اول پاس بشی بعد یهو برو مرحله 100م...

ایلای: کی گفته هم خونگی مرحله 100مه؟بگماااا..مرحله 3ومه..

هستی تا خواست حرف بزنه...گفتم:

-بسه کله منو نخورین...کار دارم دیرم شده...فعلا..

بدون جواب شنیدن زدم بیرون..رفتم شرکت کارا رو امروز باید تحویل میدادم...کارام رو که انجام دادم..رفتم و شکلات و کادو برای جیهو خریدم و رفتم خونه استاد..

درو بی سرو صدا باز کردم...صدای خنده حسابی فضا رو پر کرده بود...چه خبر بود...!؟

رفتم بالا خانوم سو تو آشپزخونه مشغول بود و متوجه ورود من نشده بود..منم زودی در رفتم!

صدا از اتاق استاد بود...درو زدم که استاد گفت: بفرمائید؟

درو باز کردم...خشکم زد!کی رومیدیم؟؟؟کوین؟؟؟؟؟؟اینجا چیکار میکرد؟

اونم هنگ کرده بود اما زودتر از اونچه فکر کنم گفت: سلام هانا....

نگاهش کردم و گفتم: سلام...سلام استاد!

- سلام دخترم...خیلی وقته بهم سرنمیزنی!

- ببخشید اینروزا سرم بشدت شلوغه!(به کوین نگاه کردم و باز به استاد )نمیدونستم مهمون دارین والا مزاحمتون نمیشدم!

- نه این چه حرفیه...کوین همیشه این ساعت بمن سرمیزنه...

تعجبم بیش تر شد...پس تو کره بوده اینهمه مدت!

کوین: همینطوره همیشه این موقع ها با جیهو خیلی جاها میریم...اممم...استاد میرم پیشه جیهو!

- برو پسرم!

داشتم به صورتاشون نگاه میکردم...حسه هم رو برام داشتن..با این تفاوت که کوین دورش یه حصار همیشه محکم بود!

- خب...چه خبرا!؟5ماهی هست ندیمت!

- شرمندم ... چنددفعه که اومدم خواب بودین و دلم نیومد بیدارتون کنم!

- چه خبر از کارات!؟ - خوبه...

یکم سکوت شد تا استاد گفت:

- کوین رو از کی میشناسی؟

نگاهش کردم و گفتم: از سال اولی که با هستی هم کلاس بودن!!و موقعی که خودم دیدمش!چطور؟

- چون به جیهو خیلی دلبستس این رو پرسیدم!

سرتکون دادم!

- هانا رنگ پریده ای چرا؟

- کم خونی بیش از حد!

- پیش دکتر رفتی؟

- اوم...قرصامم مرتب میخورم!

- خوبه!

و باز هم سکوت...تیک تاک تیک تاک...داشت میگذشت اما چیزی نداشتم بگم...

- هانا!؟کوین خیلی عجیبه!

- ار چه لحاظ؟

- از خانواده کوین چی میدونی؟

- تقریبا هیچی!

- جیهو و کوین علاقه بیش از حدی بهم دارن...و جیهو همش دوس داره با کوین باشه ...بطوری که خیلی وقتا کاراش رو با اون انجام میده!

به استاد نگاه کردم و گفتم: عجیبه....

یهو صدای شکستن اومد...نگران از جام بلند شدم و رفتم بیرون...دره اتاق جیهو باز بود!رفتم داخل...کوین و جیهو خشکشون زده بود و به در داشتن نگاه میکردن!

- چیشد؟خوبین؟

کوین: آره..چیزی نیست...

- یه گلدون به این گندگی رو منهدم کردین میگی چیزی نیست؟

- داشتیم بازی میکردیم...

- بازی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه بازی ای؟؟؟؟

- دنبال بازی....

به یجهو نگاه کردم:جیهو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جیهو با اخم گفت: واقعا ازت ناامید شدم!

- ببخشید؟

- من دونگسنگتم دیگه!؟

- آره...

- جون خودت!

- چرا؟

- تولدم اصلا یادت بود؟

- بله که یادم بود!پس فکر کردی واسه چی اومدم؟

- خیلی بدی...

- میدونم!خانوم سو؟آقای وون!؟

خودشون اومدن بالا و به ترتمیز کردن اتاق مشغول شدن و جیهو هم بغل کوین رفته بود!و اصلا بامن حرف نمیزد!

اووووه..خدا خیلی طول کشید تا به حرف اومد...و باهام آشتی کرد...حالا بغل من بود!واقعا دلم براش تنگ شده بود!تولد حسابی واسش گرفتیم و حسابی شادی کردیم..بردیمش بیرون و چرخوندیمش و شهره بازی رفتیم..اولین باری بود که میدیم دوس داره بچگی کنه...جیهو همیشه بزرگتر از سنش بود!استاد باما بیرون نیومد...6ماه دوری از همه چیز...فقط کارو کارو کارو...احساس نشاط میکردم...خوشحال بودم...و از اینکه دوباره کوین رو دیدم..احساس خوبی داشتم...اون شب کوین حرفای عجیبی زد که باعث شد بهش فکر کنم...اما درست فردای اون روز کوین...غیب شد!و من...خشک شدم!

ساعت 12 بود جیهو از خستگی تو صندلی عقب خواب بود...بیرونو نگاه میکردم..باد تندی میومد!

کوین آروم گفت: خوبی...هانا؟

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: اوم!

کمی بعد:

- چه خبر از کارات؟

- خوبن!

-.....هانا سوالی نمیخوای ازم بپرسی!؟

نگاهش کردم و گفتم: نه!میشه برگردی خونه...جیهو خوابه!

سرتکون داد و ماشینو به حرکت انداخت...

جیهو رو تو تختش گذاشتو اومد بیرون و منم از استاد خداحافظی کردمو قول دادم که زود به دیدنشون بیام...

ماشین نیاورده بودم..میخواستم به آژانش زنگ بزنم که کوین نذاشتو گفت منو میرسونه...

آروم و ساکت نشسته بودم...

- خبر داری مینهو رو باز داشت کردن دیشب؟

- مینهو رو؟؟؟؟چرا؟؟؟؟

- بخاطر قتل!

- قتل؟

- مست به یه عابر زده و طرف هم جابه جا مرده...مردمم شماره پلاکشو نوشته بودن و این شد که دیشب دستگیر شده!

- تو ازکجا فهمیدی؟

- اتفاقی...

- حقش بود ... بیچاره اون کسی که کشتش!

- اوم...

ساکت شدم...داشت میپیچید به سمته خیابون ی که توش خونه گرفته بودم..اما ازکجا آدرسه خونه منو میدونست؟

- از کجا میدونی خونم کجاست؟

- از هستی پرسیدم...

سرتکون دادم...

جلو در ایستاد..رومو برگردوندم سمتش و گفتم:

- بابات اینکه همیشه به استاد و جیهو سرمیزنی ممنون...و بایت امشب هم ممنونم!

- استاد و جیهو رو من خیلی دوست دارم...همونطور که تورو...

- شب خوش !

و پیاده شدم..دیگه نمیخاستمم ازش چیزی بشنوم...نمیخواستم دوباره محو شه از جلو چشمم...

پیاده شدو گفت : هانا صبر کن توضیح این مدت رو بدم...

- من توضیح نخواستم...شب خوش کوین ...

و رفتم و دیگه حرفاش رو نشنیدم....

رو کاناپه نشسته بودم و به لحظه هایی که بهم گذشت فکر میکردم...قرص خوابمو خوردم و همونجا به خواب رفتم....

و تو خواب تو یه جای عجیبی بودم..یه جایی که ازش میترسیدم...دنبالم بودن...چیزا و صداهای نامعلومی..اونقدر دویییدم....که ازشون دورشم اما نزدیک تر میشدن...یهو خوردم به دیوار و منگ افتادم....هییییییییییییه...از خواب پریدم...

عرق کرده بودم..به دورو ورم نگاه کردم..خواب بود...کابوس بود...نفس راحت کشیدم!گوشیم نور میداد...بهش اس ام اس اومده بود...برش داشتم...کوین بود نوشته بود هانا؟

جواب دادم بعله؟

- جواب دی ان ای م...مثبت بود!

شک شدم....کوین...جیهو.....

چطور ممکنه؟

 



نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
neryhyland.hatenablog.com
شنبه 1396/05/14 15:27
Good day! I know this is kinda off topic nevertheless I'd figured I'd ask.
Would you be interested in trading links or maybe guest authoring a blog post or vice-versa?

My website covers a lot of the same topics as yours
and I feel we could greatly benefit from each other.

If you might be interested feel free to send me an email.

I look forward to hearing from you! Superb blog
by the way!
BHW
چهارشنبه 1396/01/30 12:30
I take pleasure in, result in I found just
what I was taking a look for. You've ended my 4 day lengthy hunt!
God Bless you man. Have a nice day. Bye
....
سه شنبه 1392/03/21 16:45
http://amour-en-portrait.ca.cx/(این یه بازی فرانسویه)صورت کسی که دوست داره ظاهر میشه خطر سوپریز شدن!(تقریبا 90%شبیه)من خواستم این بازیو دور بزنم مستقیما رفتم به اون ادرس گفت اینطوری نمیشه باید به10نفر بفرستیش نمیدونم چه طوری فهمید..."
mahsa.
سه شنبه 1392/02/31 18:16
بهار
سه شنبه 1392/02/17 18:40
قسمت بعدی روكی میذاری!!.............................................زودزودزود
پاسخ S|-|!\/A : هروقت که بتونم!^^
Laleh&Bahareh
دوشنبه 1392/02/9 18:50
سلام اجیییییییییییییییییییییی جونم یه مدت نبودی؟ لینکت کردم
پاسخ S|-|!\/A : سلووووووووووووووم...میسی.....آره بابا..زدم تو خطه مفقودی بخاطر درسو امتحانای پیایمون!
منم میلینکمت الان!^^
آپلودسنتر عکس و فایل
دوشنبه 1392/02/9 14:33
سلام
بسیار وبلاگ خوبی دارید خوشحال میشویم عکس و فایل های شما را میزبانی کنیم
آپلودسنتر عکس و فایل پی سی روم
آپلود اکثر فایل های کامپیوتری
بدون محدودیت
ثبت شده در ستاد ساماندهی
با ماندگاری همیشگی
بدون نیاز به ثبت نام
http://up.p30room.ir
با تشکر
ghazale
یکشنبه 1392/02/8 16:55
خواهرگل آقامون....یه سوال!اگه به گفته ایلای هم خونه شدن مرحله سومه!مرحله اول ودوم چیه؟؟!
پاسخ S|-|!\/A : خخخخخ...مرحله اول دوست شدنه و مرحله دوم بیرون رفتن و قرار گذاشتنو و *****(نمیدونم با توجه ب شخصیت برادرم جای خالی رو پر کن>:) )و مرحله سوم ک دیگه شناخته شدن برای هم و کاملا عشق در رگ هاشون جریان نومود هم خونه میشوند!^.*v
rozi
جمعه 1392/02/6 13:35
وبت خیلی خوشمله داستاناتم خوندم حرف ندارهه یه بار واست نظر گذاشتم نیومدی وبم الان لطف کن بیا
پاسخ S|-|!\/A : شرمنده...درسو امتحانا نمیذاره...اومدم الان!
کسب درآمد ماهیانه از سایت های کلیکی
پنجشنبه 1392/02/5 17:47
سلام
شما میتوانید با روزی 20 دقیقه کار با اینترنت ماهیانه 30 هزار تومان کسب درآمد کنید
فقط کافیست در سایت های گروه اسمان فعالیت کنید
شرکت ثبت شده در ستاد ساماندهی و دارای مجوز فعالیت
کاملا تضمینی
پرداختی به کارت های عضو شبکه شتاب
پس همین الان عضو شوید و فعالیت خود را آغاز کنید
با تشکر
mahtab
پنجشنبه 1392/02/5 09:45
وای اجی خیلی قشنگ بووووووووووووووود .چییییییییییییییی؟تیکه اخری بدجوری در گیرم کرد .وای زود قسمت بعدو بذار جالب شد .میسی عزیزم
پاسخ S|-|!\/A : خواهششششس!^^
سعی میکنم زودی بذارم!
sahar
چهارشنبه 1392/02/4 23:40
خیلیییییییی زیاد عالی بود!مرسی دوستی!
پاسخ S|-|!\/A : :"> خواهش میشه خانوووم!^^
darya
چهارشنبه 1392/02/4 23:37
حرف نداشت عشیشم!
پاسخ S|-|!\/A : میسی دریا خانوووووم!^^
mohanadreza
چهارشنبه 1392/02/4 23:29
آخ جوووون!دوست عزیزم کوین!راستی،سلام خانوم مدیر،خوبید؟ممنون بابت داستان!
پاسخ S|-|!\/A : سلام
بله دوسته عزیزتون کوین!!!(؟)^^
خواهش میشه...بله ...خوبم!شما خوبی؟
خواهش میشه !^^
laleh
چهارشنبه 1392/02/4 23:29
بلاخره قسمت جدید نوشته شد!!!^^
دلم کلی برای هانا و جیهو تنگ شده بود :(...
قسمت رو میشه گفت مرموز بود و مبهم؟؟؟!!!!!!!!! ولی عالیییییییییییی بود مثله همیشه ^.*
هانا... کوین.... هردوشون خیلی عجیب شدن؟؟؟؟!!!!!
کوین ... جیهو ؟؟؟!!!! مثله اینکه اتفاق جالبی قراره بیفته....!!!!^^
دونگسنگم بسیییییییییییییی زیبااااااااااا بود... مسیییییییییییییی :* :* :*
پاسخ S|-|!\/A : اوم واقعا*بالاخره*کلمه به جایی بود!^-^
اوهوم...انگار!^.*
بهش میرسییییییییییییی!^^
arash
چهارشنبه 1392/02/4 23:25
جدا یه سوال!داستان شخص اوله!اونوقت اسمش چیه اون نقش اول؟اما ایندفعه یکم فرق داشت!ممنون
پاسخ S|-|!\/A : هانا!هانا داره میگه...!
چ فرقی؟!
خواهش!
sara
چهارشنبه 1392/02/4 23:22
وایییی عالی بوووود!دلم تنگ شده بود براشون!
پاسخ S|-|!\/A : ووووویییی!^^خواهش!^^
ghazale
چهارشنبه 1392/02/4 23:20
آخخخخ. ......ایلاااااااایاما جالب بود!thank youدوست گلم
پاسخ S|-|!\/A : خخخخخ...حرص نخوووورررر غزاله جونممم!!!^^
خواهش میشه!
fatemeh
چهارشنبه 1392/02/4 22:56
هوراااااا~~~~~~بالاخره داستان!آقااااا این قسمت چرا انقد مرموز و گنگ میباشه!(احتمالا انقد درس خوندم،مغزم قدرت تحلیلشو از دست داده)اما بسی زیاد زیبا بود!
پاسخ S|-|!\/A : بسی بسیار خوشحالم خوشت اومدهههههههههه!^^
دیگه دیکه!>:)
هههه....درس زیاد خونده باشی ک دیگه هیچی!^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر