One Story...! Part 19

نویسنده :S|-|!\/A
تاریخ:یکشنبه 1391/12/27-22:40

درووووووووووووووود!

اول از همه باید عذز خواهی کنم از همه بابت اخیر بسیار بسیار زیادم و زدن زیره قولم!!!اما باید در این دادگاه آقا و خانومای ( عجب دادگاه باحالی) قاضی از خودم  دفاع کنم...من از خوده اون روزه 4شنبه که خلاصی یافتم از دسته امتحانات کچل کنندمون ... درگیره کارای خونم...مادرم منو گیر آورده هی از این سره خونه پاسم میده به اون سره خونه...یه بالکن تمیز کردم جاتون خالی نزدیک 4-5تا کیسه گنده آشغال ازش درآوردم...آخه بالکن ما م3ه یه اتاق انباری میمونه تابستونا و کلا بهتره بگم همه ماه های سال جایگاه ویژه خواهرم بعد از تصاحب اتاقه منه!!!!بله داشتم میگفتم...بعد چقدر وسیله بردم تو  انباریمون که طبقه آخره خونس...ولی چشمتون روزه بد نبینه که از اونجایی که خیس بود و تازه شسته بودن راهروها رو لیز خوردم و پهلو ی راستم و آرنج راسم به فنا رفت و کمرم هم جزو همین دسته بود و آی...له شدن و هنوز هم درد میکنه جاش!!!بعد یه تلویزیون به چه گنده گی رو با مامانم بردیم همنون زیر زمین که انگشتان له شد چون خیلی سنگین بود و لای اون طنابی که بهش وصلیده بودم که بشه راحت بلندش کنم گیر کرد و کبود شد و گوشش داغون شد البته الان خوبه !!(بابام نبود خونه ماهم ویرمون گرفته بود هرچه زودتر از دسته این تلویزیون خلاص شیم و کسیم نبود بگیم ببرتش پایین)...بعد اومیدم بالا و من به جون اتاقم افتادم و بشور و بساب...بعد نزدیک 10تا کیسه گنده لباسای مزخرف و داغون م رو ریختم دور ... بعد رفتم دوباره بالکن..به معنای واقعی له شدیم هم من هم مامانم...بعد اونجا هم یه دور دستم لایه کامد موند و ناخن انگشت اشاره دسته چپم رفت داخل گوشتش و له شد!!!البته باز هم میگم امروز خوبم و همه چی حله!(خانوم معلم حرص نخور) بعد خودمو زخمو زیلی زیاد کردم!بعدم آشپزخونه که...فاجعه بود...تا 2روز متوالی هم همین بساط بود بخوام بنویسم خیلی طولانی میشه...اما شنبه هم ما مدرسه رفتیم و از کلاسمون فقط 6نفر اومده بودن و کله مدرسه بزور شاید 60 نفر بودیم...غذا سفارش دادیم و مسخره بازی کریدم تا ساعت 1 که به بهانه این که سرویسیم با دوستمون جیم زدیم بیرون و مامان بابام چون خونه نبودن خودم با پای پیاده اومدم خونه بعد زنگ زدم اطلاع رسانی کردم که گفتن مهمون داریم و غذا بپز...هیچی دیگه با اون خستگی...غذای خوبم پختم و خسته هم بودم...اینا اومدن...نهار خوردیم بعدشم من رفتم لالا....واقعا انرژی نداشتم...بعدم که دیدم نتم قط شده و مامانم لج کرد نمیگیرم شارژو بشین درس بخونو اینا که البته جنگ اعصاب بود فقط والا عملیش نکرد...و الان تونسم نصفه دیگش رو بنویسم...حالا آیا هنوزم بنده رو محاکمه میکنید که چرا دیر کردم و به قولم عمل نکردم!؟؟؟؟

برید ادامه!^^



ادامه مطلب

نوع مطلب : One Story...! 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic